آهنگ

+پنج شنبه رفتم یه نمایشگاه کتاب، و در بدو ورود دلم خواست برم مسئولش را سخت بغل کنم بفشارم، نه به خاطر کتاب ها، به خاطر آهنگی که گذاشته بود، و کم و بیش نتونستم هم خودم را کنترل کنم، اگرچه اسلام دست و پامو برای بغل کردن بسته بود، ولی باز هم یکراست رفتم پیش مسئولش و با لبخندی از این بناگوش تا اون بناگوش و با چشمهای قلبی بهش گفتم، آهنگت خیلی خوبه. در فضای اون آهنگ بین کتاب ها قدم زدم و وقتی تموم شد باز رفتم و بهش گفتم میشه بگی اسم آهنگت چی بود، و ایشون بودن:

Babel (Remix)

 

++ یه آهنگ دیگه هم هست که از یکی از کانال های تلگرامی دانلودش کردم، هر بار که گوشش میدم، هر بار که به این تیکه ی And I dream of you میرسه، یه خراش میفته رو قلبم، ولیک باز خستگی ناپذیر و مازوخیست وار گوشش میدم و گوشش میدم و گوشش میدم، ایشون رو:

Where Do You Go

الهه :) ۰ نظر

perfectionism sucks

وقتی که اسباب کشی کردم اینجا، خب البته خیلی چیزا را نداشتم و نیورده بودم و قرار بود که اینجا بخرم، ایده آلم این بود که دو سه روزه دیگه کارو تموم کنم، دیگه اینجا را تبدیل به خونه م کنم، خونه ای که همه چیزش حاضر و مهیاست، ولی هنوز که هنوزه همه چیز حاضر و مهیا نیست و این در حالیست که من میانگین از هر سه روز دو روزش را مشغول این امر بوده ام. دیشب وقتی از خرید برگشتم، در حالی که با اعصاب خورد رفته بودم خرید و نصف چیزایی که میخواستم بخرم را هم نخریده بودم، دیگه اعصابم خورد نبود و اتفاقا حالم هم خوب شده بود و با خودم فکر کردم، آخه این چه ایده ی احمقانه ایه که هر کاری را فشرده مثل یک تکلیف انجام بدی تمومش کنی؟ چه ایرادی داره که الان همه چیز کامل و پرفکت نباشه و هر روز یه کوچولو بهتر شه؟

میدونی، من فکر میکنم ایده ی احمقانه ی مذکور، از کمالطلبی میاد، کمالطلبیست که از تو میخواد از همون اول کامل و درست و پرفکت بری جلو، و اگه اینطور نشد، دیگه ذره ذره درست و کامل کردن هم اهمیتی نداره و هم ارز همون انجام ندادنه. در حالی که حقیقت چیز دیگریست، تمام لذت توی ذره ذره بهتر شدنه، قدم قدم جلو رفتن ماهیت زندگیه. بودنه (being) که اهمیت داره و زندگی را میسازه، نه انجام دادن و تموم کردن و به رزومه اضافه کردن. حتی اگه تموم کردن مسئله ی ماست باید بدونیم که بی عیب و نقص آغاز کردن لزوما به سرانجام رسیدن را تضمین نمیکنه، بلکه پشتکار و تعهده که به سرانجام رسیدن را تضمین میکنه.

 

تففف به کمالطلبی که دقیقا نقطه مقابل زندگی کردنه، و قسمت بدِ ماجرا میدونی چیه، اینه که یدفعه ای درمان نمیشه (حتی اگه کتابی مثل غلبه برکمالخواهی ظاهرا بهت این نوید را بده)، ذره ذره باید خودت را بشناسی و به خودت آگاه بشی و بفهمی که الان کمالطلبی کجای کار دقیقا مشغول گند زدنه.

الهه :) ۰ نظر

the fucking responsiblity

مسئول بودن

این فعل پیچیده ی مبهم

شک ندارم در طی تمام زندگیم باید برای فهمیدن معنی درستِ این فعل، شاخک هامو تیز نگه دارم و هر بار تلاش کنم تعریف بهتری ازش به خودم ارائه بدم.

از وقتی که خودم را شناختم، پسِ ذهنم مدام تکرار شده که من مسئولم، مسئول خیلی از چیزا که یکی از بزرگتریناش زندگی خودمه، من مسئول زندگی خودمم.

از اون موقع، طی هر دوره ای از زندگیم، در جهت انجام این مسئولیت کارهایی انجام داده ام، ولی حقیقتش اینه که هنوز درست نمیدونم نمود بیرونی زندگی اون کسی که خودش را مسئولش میدونه چه شکلیه. ولی میدونم یه چیزایی را دارم اشتباه می کنم که یه مثالش را تو پُست قبل زدم، درسته که من مسئول احساسی هستم که دارم، ولی دقیقا باید چیکار کنم براش؟ آیا اصلا باید تلاش کنم که اون حس را از بین ببرم؟ مطمئنا نه. شاید اصلا مسئول بودن به این معنی نیست که حتما باید کاری بکنی، نه شاید صرفا در خاطر داشتن اینکه خودت مسئولی کافی باشه، همین که قدرت را به دست کس دیگری نمیدی و بهتر شدنِ احساست را به اینکه کس دیگری عوض بشه گره نمیزنی، کافیه، هوم؟ البته که این خوبه ولی فکر نمیکنم کافی باشه، چون اگه کافی باشه، چیزی عوض نمیشه هیچ زمان، و شاید سوال اصلی ای که من باید جواب بدم اینه که در مواجهه با ناراحتی و عذاب، آیا چیزی باید عوض شه، و اگه باید اون چیه؟

الهه :) ۰ نظر

98-11-30

در طی چند روز اخیر متوجه شدم که یه فکری که غلط بودنش به ظاهر غیرقابل کتمان و بدیهیه، بدجور در ناخودآگاه من زنده ست و به فعالیت می پردازه و گند میزنه، و اون چیه؟ اینه که وقتی یه چالشی پیش اومد به جای کلنجار رفتن باهاش و حل کردنش، میرم و ریشه ی اون چیزی که باعث شده همچین چالشی وجود داشته باشه را میزنم، مثلا فرض کن با کسی دوست هستی دعوا می کنید با هم و بعد مثلا تو ناراحت میشی، و ناراحتی از اینکه ناراحت شدی، از اینکه احیانا به لحاظ عاطفی آسیبی دیدی و اینا، و با خودت فکر میکنی چرا همچین بدی ای در حق خودت کردی که باعث شدی ناراحت بشی، و بعد از یه سری از این سوال هایی که کل فلسفه ی همه چیزو میبرن زیر سوال به این نتیجه میرسی که چرا من از اول با این بشر دوست شدم که الان ناراحت بشم! آره، اینه اون فکر غلط احمقانه که ازش حرف زدم، حالا چرا غلطه؟ چون اگه یه ذره ادامه بدی، به این نتیجه میرسی که اصلا چرا زنده ای که با کسی ارتباط داشته باشی که بعدش ناراحتت بکنن؟ از این احمقانه تر هم هست مگه؟

حس می کنم فعالیت همین فکر و باور غلط تا به حال باعث شده از خیلی چیزا که بالقوه آسیب زا هستن کناره بگیرم و در نتیجه میشه مدعی شد که از زندگی کناره گرفتم تا آسیب نبینم تا ناراحت نشم، در حالی که میدونستم اگه امکان ناراحت شدن را از خودت بگیری، امکان خوشحال شدن را هم از خودت گرفته ای چرا که این دو، دو روی یک سکه اند.

این فکر زیبا! هم قاعدتا از بچگی در وجودم نهادینه شده، زمانی که موقع آسیب دیدن، دردِ شنیدنِ سرزنش های بعدش که چرا خریت کردی که آسیب ببینی، هزار برابرِ دردی بود که خود آسیب باعث شده بود. آخه از زخمی شدن(یا ناراحت شدن) که به خودی خود ترسی وجود نداره، ترسی که هست از اون سرزنش هاست که خودم هم بسیار خوب یادشون گرفتم و برای تقدیم داشتنشون به خودم، کوتاهی ای نکردم.

باید اینو ملکه ی ذهنم کنم که بزرگترین آسیبی که من ممکنه در طی زندگی ببینم، زندگی نکردنه. بزرگترین ترس هم زندگی نکردنه.

 

+لحظاتی پیش یه کتاب الکترونیکی دیگه هم خریدم، با وجود اینکه n تا کتاب الکترونیکی و غیر الکترونیکی نخونده دارم و اینطور نیست که این رفتار فقط همین یه بار ازم سر زده باشه، همین یه بار به اشتباه بودنش آگاه بوده باشم، نه من هر بار این کارو می کنم، و الان داشتم فکر میکردم من واقعا یک "کتابخون" نیستم، من یه کلکسیونرم که دوست دارم همه ی کتاب های عالم را داشته باشم و برام اهمیتی نداره خونده باشمشون یا نه. :) الی کوچولوی دیوونه :)

الهه :) ۰ نظر

98-11-28

بعد از اون شبی (فکر کنم آخرِ شب سه شنبه ی قبلی) که بی اختیار و کنترل ناشدنی گریه کردم که بود و نبودم هیچ زمان برای احدی فرقی نداشته، به طرزی سحرآمیز روزهام از عشق و توجه پر شده اند! اونقدر که از شدت ذوقمرگی حس می کنم یه چیزی تو گلوم گیره، و پُرم، خیلی پُر و لازمه خالی شم، احساسِ دِین می کنم در برابر تمام اونایی که در طی این چند روز دوستم داشتن و حضورم را خواستن، و باعث شدن حس کنم اونقدرا هم مزخرف نیستم و میشه از ارتباط باهام لذت برد، دلم میخواد برای خوشحال کردنشون هر کاری و چه بسا هر شیرین کاری ای که ازم برمیاد انجام بدم :))

ولی همچنان روزهایی غیرمفید و پر از یللی تللی رو پشت سر میذارم و هر اندازه ذوق مرگ، عذاب وجدان این غیر مفید بودن بک گراند بهم دهن کجی می کنه. میریم که از همین لحظات مفید بودن را آغاز بنوماییم.

 

 

+پریشب 7 قسمت انتهایی بوجک هورسمن را پشت سر هم دیدم، و تغییرات مثبت احوال بوجک به اندازه ای خوشحالم کرد، انگار کن که بوجک یکی از عزیزترین هام بوده، واقعا اگر که همچین انتهایی نمیداشت، اگر که زبونم لال بوجک می مرد، من تا همیشه خشمگین میموندم و تا همیشه دلم میخواست خرخره ی باقی شخصیت های بیرحم سریال (بیرحم در حق بوجک) را سخت بفشارم و قبلش در حالی که دارم زار میزنم و چپ و راست سیلی میزنم تو گوششون ازشون بپرسم حالا خوشحالین عوضیا؟ ولی بعدش که حال بوجک بهتر شد، سعی کردم درکشون کنم.

الهه :) ۰ نظر

98-11-22-2

نشستم فصل 6 بوجک هورسمن را دیدم و یه ایستک(خانواده ی) کامل خوردم که مثلا من هم badass هستم و احوالم دراماتیکه!

کاکوی گرام زنگ زد، و حواسم نبود که جواب بدم، ینی دلشون تنگ شده؟ عمرا! فقط دارن انجام وظیفه می کنن، به خوبی. شایدم اصلا قصد انجام وظیفه نبوده و میخواسته اند که کاری براشون انجام بدم.

 

+دستشویی تو سوئیت، توالت فرنگیه! و خب بالاخره مجبورم ازش استفاده کنم، حس غریبیه آدم ریلکس بشینه و برینه :)) این بود آرمان های امام؟ که اینجوری در کمال وقاحت ریلکس باشی موقع ریدن؟

الهه :) ۰ نظر

98-11-22

خب، دو روزه که تو سوئیت 30 متریم رسما حبسم و حتی تا توی حیاط هم نرفتم! میخواستم امروز عصر کلا برم بیرون ولی چون ممکن بود با صاحبخونه برخورد داشته باشم نرفتم. چرا؟ چون دیوانه ام، یه موجود همیشه معذب با احساس گناهی همیشگی، که هیچ زمان نخواسته پاشو قدمی از حریم خودش بیرون بذاره حتی اگه بقیه میخواستن که این کارو بکنه، هیچ زمان احساس تعلق خاطر به هیچ جمعی نداشته و هیچ زمان فکر نکرده حضورش خواسته ست. آره حقیقتش من همش با خودم فکر میکنم اینقدر که من معذبم خب باعث میشم بقیه هم معذب باشن و در نتیجه بهتر است که معذبشون نکنم.

اینجور وقتا خیلی دلم میخواست مثل اون آدمایی باشم که در هر حالتی خودشون را موجه و لایق میدونن، فقط به خودشون فکر میکنن، و همش از عالم و آدم طبق قراردادهایی نانوشته طلبکارن. اینجور آدما تعلق خاطر را برای خودشون خلق میکنن حتی اگه وجود نداشته باشه.

 

+عصر در جستجوی احساس وصل رفتم تو یه چت روم زاقارت و چند نفر را به جرم اینکه خواسته ای مشابه من ندارن، شستم پهن کردم و اومدم بیرون.

همش فکر میکنم من نمیتونم عشقی احساس کنم، نمیتونم یه رابطه ی موفق داشته باشم چرا که ننه بابام در رابطه شون موفق نبوده اند، علاوه بر اون به دریافت محبت و عشق عادت ندارم، از جانب پدر که محبتی نبوده هیچ زمان، و از جانب مادر هم بسیاااار مشروط بوده اگر بوده، که من خیلی حسش نکرده ام حقیقتا، تنها حسی که داشته ام اینه که به خاطر من مسئولیت هایی فراوانی متحمل شده و به خاطر خستگی اون مسئولیت ها همیشه من باید جواب پس میدادم و من بودم دلیل تمام ناخوشیش.

دلم میخواست یک بار دلیل خوشی کسی باشم، اونی باشم که دل کسی برام تنگ میشه. شاید دیگه اینقدر معذب نمی بودم.

الهه :) ۰ نظر

basic instinct

اون روز حین مکالمه با رفیق گرام، متوجه شدم که این فکر در وجودم ریشه داره که آدم اگه بچه نداشته باشه از یه جایی به بعد زندگیش خالی و بیهوده ست، و برای اون روز باید یه مهره ای ساخته باشی که به جای تو زندگی کنه، مفید باشه، و به کل باشه، بودنش و بعد بودن بچه هاش یعنی اینکه تو برای همیشه زنده ای! :) و هر چی عمیق تر شدم فهمیدم این فکر خیلیم ناآشنا نیست و اصلا فکر نیست، غریزه ست، غریزه ی بقا نسل. و خب نمیدونم چرا تعجب کردم و خندیدم که این غریزه در من هم اینقدر قویه! 

 

+راستی دیشب یکی از رفقا را دعوت کردم خونه م و بهش عشق دادم و بعد عمری آشپزی کردم و گوش شیطون کر، خوب هم از آب دراومد.

بعد با هم فیلم هم دیدیم، چشمتون روز بد نبینه، فیلم Mother دارِن آرنوفسکی را دیدیم، فکر میکردیم صرف اینکه اسم فیلم مادر هست نتیجه میده با فیلم مِلویی طرف هستیم، ولیک تمام چیپس و ماست موسیر کوفتمون شد.

الهه :) ۰ نظر

98-11-21

خب الان سه روزه که تو خونه ی خودم هستم، البته فکر نمیکنم بتونم با اطمینان 100درصد بگم خونه ی خودم، چرا که صاحبخونه ای دارم بس مهربون و معاشرتی، و اون روز بهم میگفت که هی همش تنها نشین، تو هم مثل الهه ی خودمون، پاشو بیا با هم باشیم و این حرفا! کاسه ای که توش برام آش رشته ی خوشمزه ش را اورده بود، از شنبه عصر رو کابینته، و من هر لحظه استرس اینو دارم که بخواد ظرفش را پس بگیره، چون هنوز هیچی ندارم که بذارم توش، و ادب و این رسم و رسومات مسخره حکم میکنن که این کار رو انجام بدم، البته استرس اینکه یه چیز دیگه برام بیارن هم دارم. علاوه بر این واحد های این خونه آنچنان از هم مستقل نیستن، و من هر روز صبح تا ظهر شنونده ی گفتگو ها و گل کاشتن و رادیو گوش دادن پیرمرد پیرزن صاحبخونه هستم. و همش دل دل میکنم که پاشم مثل یه دختر خوب صبح بخیر بگم و عرض ادب بکنم، ولی آخرش انجام نمیدم.

اون روز اولی که برای قولنامه اومدم، بهم گفتن که قبلا یک خانوم دکتر فوق تخصص تو این سوئیتی که فعلا من ساکنم سکونت داشته اند، و از این گفتند که چقدر به این خانوم دکتر علاقمند بوده اند و چقدر این خانوم دکتر با این جماعت معاشرت داشته، و هر چی کم داشته از این پیرزن میگرفته و حتی زمان هایی که تنها بوده میرفته کنار الهه شون و اینا.

تمام اینا رو هم، باعث شده من حس اینو نداشته باشم که اینجا مستقلم، و خودم هستم و خودم. البته خب بی انصافی نکنم، بسیار فاصله داره با اون چیزی که کنار ننه بابا در حال تجربه ش بودم، ولی بازم انگار من اومدم و عضو یه خونواده ی دیگه شده ام. حقیقتا این چیزی نبود که میخواستم، میخواستم تنهای تنهای تنها باشم، بی هیچ احساس مسئولیت ناخواسته ای در قبال کسی. میگم الان همش استرس مورد لطف و محبت ناخواسته واقع شدنی که باید جبرانش کرد را دارم. یا حتی استرس مسخره ی اینکه آیا منو هم به اندازه ی خانم دکتر دوست خواهند داشت؟ چطور در موردم قضاوت میکنن؟ دختره ی تنهای عجیب غریب؟

ولی بک گراند اینو میدونم که تقصیر اینا یا هر کسی که منو مورد لطف قرار میده نیست، من باید یه فکری برای این احساس مسئولیت زیادی احمقانه م که باعث میشه مردم گریز باشم (اضطراب اجتماعی داشته باشم) بکنم. تمام مهربونی های این جماعت و هر کسی که تا به حال میشناختمش، باید لذت بخش میبود برام، باید احساس مورد عشق بودن بهم میداد، یا حتی تعامل با این جماعت میتونست یه جستجو باشه، هیجان انگیز باشه، بهرحال ارتباطات جدیده دیگه! ولی تمام حسی که دارم اینه که دارم ناخواسته مسئولیت قبول می کنم، انگار دارن بهم افسار میزنن.

 

+چند روز انتهایی که تو خونه بودم، مامانم با طرز تفکر عهد بوقش اونقدر آزارم داد، که شنبه صبح دیگه حتی باهاش خداحافظی هم نکردم، اگرچه اوشون بدرقه م کرد و پشت سرم آب ریخت و از اینجور حرکات، ولی من قهر بودم، هنوزم هستم، و واقعا به اختیارم نیست، نمیتونم مورد اونهمه بی اعتمادی و تحقیر باشم و صرفا تلاش کنم مامانم را درک کنم، خسته ام ازش، میدونم که بودنشون کوتاهه و باید قدر بودنشون را بدونم، شایدم نمیدونم. خلاصه که چند دقیقه پیش اوشون هم زنگ زد، گفت حوصله ت سر نمیره از تنهایی، گفتم نه. گفت خوش میگذره، گفتم آره. و حس کردم احوالش شبیه شریک عاطفی ایست که هنوز ازم عبور نکرده و هنوز دلش نمیخواد بی او خوش باشم. و من اینجوری فقط ناراحتش کردم، ولی نمیدونم، بیشتر از این ازم برنمیاد شاید.

 

++ حسادت میکنم به جماعتی که سنشون از من خیلی کمتره ولی تو هر زمینه ای از من جلوترن، حالم بد میشه واقعا. من داشتم چه غلطی میکردم توی زندگیم؟ الان دارم چه غلطی می کنم؟ هیچ! 

گفتم شاید با ثبت کردنش از این حال بد بگذرم.

الهه :) ۰ نظر

98-11-18-2

درسته هر کسی را تو گور خودش می خوابونن، و من قرار نیست بقیه را قضاوت کنم، یا به سبک زندگی انتخابی شون ایرادی بگیرم یا بخوام اعمال سلیقه کنم، و منم همیشه خودم را کنترل میکنم در این موارد، ولی هیچ زمان نتونستم موضع دوستانه ای داشته باشم نسبت به کسایی که به عرف و قوانین جایی که توش زندگی می کنن پایبند نیستند. در نظر من بیرحمن، چرا من باید مقید باشم و اونها نه؟ چرا تمام اون قوانین باید حک بشن تو ذهن من و اجازه ی تخطی ازشون را بهم ندن، ولی بقیه آزاد باشند؟ چرا منو در محدود بودنم تنها میذارن؟

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان