To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سخن بزرگان» ثبت شده است

 

+چند وقتیست به بهانه های مختلف به این مفهوم برمیخورم، به اینکه زندگی و دنیا خیلی بزرگتر از اونیه که من بتونم بهش حکم کنم چطوری باشه، بزرگتر از اونیه که طبق قوانین و "اگر آنگاه" های من پیش بره، نه! زندگی و دنیا قوانینش را به حکم من عوض نخواهد کرد، من فقط میتونم قوانینش را پیدا کنم و خودم را باهاشون وفق بدم، مثل موج سواریه، تو نمیتونی مثلا تو ساحل بایستی و به موج ها حکم کنی زیر پای تو برن، اونها هستند همونجوری که باید باشند، و این تویی که باید پیداشون کنی و سوارشون بشی و ازشون لذت ببری.

و جالبه که در نگاه اول، این مفهوم، نتیجه میده زندگی جبر خالصه و تو توش نقشی نداری و تلاش های تو به جایی نخواهند رسید، ولی اتفاقا کاملا برعکس اینه و نتیجه میده که تو و فقط تو مسئول زندگیت هستی، در نگاه اول متناقضه که از یه طرف در برابر ابهت زندگی عددی نباشی و قدرتی نداشته باشی و از طرف دیگه مسئول زندگیت تماما خودت باشی، ولی وقتی یه خرده بهش فکر کنی، میفهمی که متناقض نیست.

۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۹:۱۰
الهه :)

انسان سالم،

کینه نمی ورزد،

دوست می دارد

خجالت نمی کشد،

خود را باور دارد،

خشمگین نمی شود

و مهربان است.

 

انسان سالم،

حرص نمی خورد،

همه چیز را کافی می داند،

حسد نمی ورزد

و خود را لایق می داند

 

انسان سالم،

نیازی به رقص و پایکوبی و تظاهر به خوشی ندارد،

زیرا شادکامی را در درون خویش می جوید و می یابد.

 

انسان سالم،

برای بزرگداشت خود احتیاجی به تحقیر دیگران ندارد،

زیرا خوب می داند که هر انسان تحفه الهی ست.

 

انسان سالم،

دوست خواهد داشت و مهر خواهد ورزید.

 

+این متن را توی این وبلاگ خوندم و لذت بردم، و خواستم که اینجا هم داشته باشمش و احیانا اگه حرفی دارم در موردش بگم، منبع این متن هم طبق فرموده ی نویسنده ی وبلاگ، کریستن دی لارسن توی کتابش با نام "توصیه هایی برای خوشبینان" هست.

 

++(ضمن موافقتم با تمام متن) مخصوصا موافقم با اینکه انسان سالم خجالت نمی کشد، و من فکر میکنم به این خاطر خجالت نمی کشد که خودش را صرفا وسیله ای برای عشق ورزی می بینه، چیزی را برای خودش نمیخواد، پس خجالتی براش معنی نداره.

 

+++ ایده آلِ من از خودم، اون کسیه که با همه و خصوصا با بچه ها مهربونه، براشون وقت میذاره، و در برآوردن نیازهاشون و اینکه کاری بکنه که شاد باشن، خساست به خرج نمیده، و همیشه موقع تصور این توی ذهنم، یه صدایی در درونم میگه وقتی الان اینطوری نیستی چطور در آینده خواهی بود؟ چه اتفاقی باید بیفته تا تو تبدیل به همچین آدمی بشی؟

جوابم معمولا اینه که شاید وقتی به خواسته های دل خودم، به اهداف خودم رسیدم دیگه در وقف زمانم برای دیگران خست به خرج ندم، ولی آخه اهداف من که انتهایی ندارن...

نمیدونم، ولی امیدوارم برنامه ریزی های جدیدم، و اینکه مطمئنم هر روز دارم قدمی به سمت اهداف و رویاهام برمیدارم، سخی ترم کنه.

 

++++ انسان سالم، به نظر من کام خودشو از زندگی گرفته، فقط در این صورت میتونه همیشه دوست بداره و مهر بورزه. ینی واقعا امکان پذیره که آدمیزاد زنده باشه و در عین حال کامشو گرفته باشه؟ امیدوارم امکان پذیر باشه و برای من هم به زودی اتفاق بیفته.

۱۰ آبان ۹۸ ، ۲۱:۲۲
الهه :)

"We have little power to choose what happens,

but we  have complete power over how we respond."

~Arianna Huffington

 

+ تو پُست قبلی از تردیدم در مورد معنی مسئولیت پذیری حرف زده بودم، و درست فردا صبحش به این جمله برخوردم. برام الهام بخش بود و فکر میکنم تا حدودی جواب سوالم را داد.

مسئولیت پذیری به این معنی نیست که کنترل تمام اتفاقاتی که تو زندگیت میفته در دست توئه، بلکه این معنی را میده که کنترل اینکه چطور به اتفاقات زندگیت واکنش نشون بدی، کاملا در دستان خودته.

اون روز تو تلوزیون یه برنامه ای نشون میداد، و توی اون برنامه بحث هاشون رسید به جایی که یه خانومی چیزی با این مضمون گفت که من طرفمو نمی تونم تغییر بدم ولی خودم را که میتونم.

و این جمله برای من آزار دهنده بود، چون این معنی را میداد که مثلا من اگه از دست کسی عصبانی شدم، لابد چیزی در من اشتباهه و بهتره که برم و درستش کنم چون من خودم مسئول زندگی و احوالم هستم. سال هاست من با این طرز تفکر هر روز عقب نشینی کردم، هر روز خودم را سرزنش کردم و با خودم نامهربون بودم و هر روز عرصه بهم تنگ تر شد و دستی دستی داشتم خودم را به یک روبات کاملا بی احساس و بی تفاوت تبدیل می کردم، چون هر احساس ناخوبی منو به سرزنش خودم وامیداشت.

تا اینکه بالاخره دارم میفهمم مسئولیت پذیری واقعا این نیست، مسئولیت پذیری به این معنی نیست که تو حق نداری عصبانی بشی، یا اگه عصبانی میشی لابد چیزی در وجودت اشتباهه و باید درستش کنی. نه مسئولیت پذیری به این معنیه که وقتی از کسی عصبانیم لزومی نداره حتما حقش را بذارم کف دستش تا عصبانیتم فرو بشینه، او (کسی که عصبانیم کرده) در زندگی من اصلا موضوعیتی نداره، اصلا قدرتی نداره، و طرز فکرش که باعث شده اون رفتار ازش سر بزنه، برایِ من هیچ اهمیتی نمی تونه داشته باشه، برای من تنها چیزی که قراره مهم باشه طرز فکر خودمه، او فقط داره منو به خودم نشون میده، منو به خودم میشناسونه، و رفتارش فقط باعث میشه من نکته ی دیگه ای در مورد خودم کشف کنم. میتونم به خودم اجازه بدم که عصبانی نباشم، اجازه بدم که آرامش داشته باشم، آرامش من واقعا به اینکه حقش کف دستش گذاشته شده یا نه، گره نخورده و نباید گرهش بزنم، که در اون صورت قدرتی که مال خودم بوده را به او داده ام، و این احمقانه ست.

وقتی نگاهت این باشه و بدونی که انتخاب عصبانی بودن یا نبودن، دست خودت هست، اونموقع دیگه اون احساس عصبانیت نه تنها یک احساس بد نیست، که یک ابزاره و میتونی با مدیریت و جهت دهی درست بهش، ازش استفاده ببری.

۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۲:۴۶
الهه :)

نیچه ی گرانقدر فرموده:

"آنکه از خویش فرمان نبرد، بر او فرمان می رانند."

 

+من فکر میکنم این سرنوشت تمام آدماییست که کودک و والد درونشون با هم در صلح نیستند، به همدیگه اهمیت نمیدن و حرف همدیگه را گوش نمیدن. و کسایی دنیای درونشون اینطوره که روابطشون در بیرون با والدینشون خوب نباشه. مثل من.

۲۲ مهر ۹۸ ، ۱۳:۲۹
الهه :)