thought for today

"You can't heal if you keep pretending that you're not hurt"

 

"You can't heal what you don't let yourself feel"

 

+این دو تا جمله مال دو تا پیج اینستاگرامی مختلفن و خب تا حد زیادی دارن یک چیز را بیان میکنن.

من به ورژن تعمیم یافته ی این جملات هم معتقدم و فکر میکنم تا زمانی که آدمیزاد در حال وانمود کردنه، و خودش را خسته میکنه برای نشون دادن چیزی که خودش هم بهش باور نداره و با این حساب به خودش داره دروغ میگه، رشد و پیش رفتنی براش امکان پذیر نیست.

نمیدونم خودِ من از این مرحله کاملا عبور کرده ام یا نه؟ و اینکه آیا هنوز هم هستن مواردی که به خاطرشون به خودم دروغ بگم و به چیزی وانمود کنم که نیستم یا نه؟ ولی در همه ی زمینه هایی که سعی میکنم صادق باشم، در نظرم خنده دار و احمق میان اون جماعتی که اصرار دارن در اون زمینه ها دروغ بگن و لاف بزنن، که چی آخه؟ چه خوبی ای در دروغ گفتن هست جز اینکه بهمون نشون میده که بزدلیم که نمیتونیم خودمون باشیم!

به قول رومن رولان:

جرئت کنید راست و حقیقیی باشید.

جرئت کنید زشت باشید.

خود را همان که هستید نشان دهید.

این بزک تهوع انگیز دورویی را از چهره ی روح خود پاک کنید و با آب فراوان بشویید.

الهه :)

thought for today

‏"مردم یک جامعه وقتی کتاب می‌خوانند،
چهره‌ی آن جامعه را عوض می‌کنند،
یعنی به جامعه‌شان چهره می‌دهند!

یک جامعه‌‌ی بی‌چهره را می‌شود 
در میان مردمی کشف کرد که 
در اتوبوس، در صف اتوبوس، 
در اتاق‌های انتظار 
و در انتظارهای بی‌اتاق منتظرند 
و به هم نگاه می‌کنند 
و از نگاه کردن به هم نه چیزی می‌گیرند
و نه چیزی می‌دهند...

جامعه‌ای که گروه منتظرانش به هم نگاه می‌کنند 
جامعه‌ی بی‌چهره‌ای‌ست..!"

 

"در زندگی هر کسی 
لحظه‌ای هست که در مسیر 
اندوه و افسوس قرار می‌گیرد.
آن‌وقت یک راه برای عبور وجود دارد...

کتاب، کتاب، کتاب، کتاب

کتاب را فراموش نکن
در آن لحظه شگفت‌انگیز...!"

 

+این دو تا پاراگراف را از کانال تلگرام دکتر هلاکویی کپی می کنم، که خب معلوم نیست نویسنده ی اصلی شون کیه، ولی بهرحال من باهاشون هم عقیده ام، و دوستشون دارم و دوست داشتم اینجا هم داشته باشم، کل کانال دکتر هلاکویی را دوست دارم و پر از جملاتیست که واقعا الهام بخش و بیان کننده و کمک کننده اند، دکتر هلاکویی با وجود پُستی که چند وقت پیش در نقدِش به عنوان یک روان درمانگر نوشته ام، پناه اصلی این روزهای منه. کسی ست که قبولش دارم و کسی ست که تکلیفمو در خیلی از زمینه ها مشخص میکنه و از شک و تردید درم میاره.

الهه :)

you're needed as you are

"Any room you walk in? walk in like they need you in it.

because they do. You That girl, not that other girl."

 

+بشخصه در این زمینه هم همیشه مشکل داشته ام، بیشتر از اینکه دنبال وارد شدن به فضا ها یا جمع ها باشم، دنبال دلیل گشته ام برای اینکه چرا این جا و این جمع جای من نیست، نه که خودم نخوام تو این فضا یا جمع باشم، صرفا فکر کرده ام که حضور من ناخواسته ست. و برای حضورم هدفِ درست و حسابی ای ندارم.

مزخرفه اینکه انتظار داشته باشی بقیه تلاش کنن نگهت دارن، تو زندگیشون، تو جمع هاشون. بقیه تلاش کنن بهت این حس را بدن که خواسته شده ای، و حقیقت اینه که اونهایی که این کار را هم احیانا میکنن، معمولا پیِ منافع خودشون هستن و میخوان ازت استفاده کنن، و تو این را نخواهی خواست.

چیزی که نیاز داری اینه که این حسِ خواسته شدن را به صورت پیش فرض داشته باشی، فارغ از واکنش هایی که از اطراف می گیری، چون اون واکنش ها هیچ زمان نمیتونن خلاءِ حسی که خودت نداری را برات پُر کنن، برای کسی که دنبالشه همیشه یه دلیل هست، برای اینکه این فکر تو ذهنش راه پیدا کنه که حضورش ناخواسته ست.

اینجاست که بحثِ sussage machine بودن ماهیت زندگی خودش را نشون میده، هر چیزی که میخوای دریافت کنی را لازمه که بدی (بریزی تو ماشین)، اگه حسِ خواسته شدن میخوای، لازمه که حسِ خواسته شدن را داشته باشی، فارغ از اینکه اون بیرون این حس را بهت میده یا نه.

کلا همیشه به طرق مختلف به این رسیده ام که شرطی کردنِ حس های دلخواهت به اتفاقات اون بیرون، احمقانه ست، حس های دلخواه هر زمان که تو اراده کنی هستند، به بیرون گرهشون نزن.

الهه :)

choose your hard

"Marriage is hard. Divorce is hard. Choose your hard.

Obesity is hard. Being fat is hard. Choose your hard.

Being in debt is hard. Being financhially disciplined is hard. Choose your hard.

Communication is hard. Not communicating is hard. Choose your hard.

Life will never be easy. It will always be hard.

But we can choose out hard. Pick wisely."

 

 

"Each day you must choose, the pain of discipline or the pain of regret."

 

+این دو تا را هم عمریست قرار بوده اینجا بنویسم و داشته باشم.

خب اینجا فعلا حرف از دو تا انتخاب مقابل هم هست، که خب آره درست میگه و هر دو سخت هستن، اگرچه بعضا تو ذهن ما تنبلی مثلا راحته، ولی اینطور نیست واقعا، وقتی از درون داری خودت را میخوری. ولی علاوه بر اینها، خیلی وقت ها تعداد انتخاب ها زیاده، و همه شون هم سختی های خودشون را دارن، ولی در انتها سختی های خیلی از گزینه ها ارزشش را نداره.

الهه :)

inspiring qoute #1

"If you don't take risks,

you'll always work for someone who does."

 

+متاسفانه نمیدونم فرموده ی چه کسی ست این جمله.

خیلی وقت ها میشه که یه مطلبی یا یه جمله ای را جایی میخونم و ازش میگذرم، خب احتمالا در همون مواجهه ی اول هم جذاب بوده برام، ولی اونموقع نمیفهمم که این جمله چیزیست که الان قراره بره پسِ ذهن من حک بشه و کلی پردازش روش انجام بشه، و تبدیل بشه به جمله ای که بعدش له له میزنم که دوباره پیداش کنم و داشته باشمش، آخه من مضمون ها تو ذهنم میمونن ولی خودِ جمله ها  نه. خلاصه که این جمله هم از همون ها بود، و یه جایی که نمیدونم کجا بود خونده بودمش و دو سه روز بود که در تلاش بودم پیداش کنم تو کانال ها :)) تا بالاخره قسمت اولش یادم اومد و گوگلش کردم و دَم گوگل گرم و سرش خوش باد.

این جمله رو باور دارم و بهم ثابت شده ست. علاوه بر این من فکر میکنم میشه تعمیمش داد به اینکه اگه کاری انجام نمیدی (صرف نظر از اینکه اون کار ریسکی هست یا نه) فارغ از اینکه چه ذهن زیبا و فکرهای درخشانی داری، فارغ از اینکه لیاقتت چی هست، باز هم برای یه مشت بولدوزر بی مغز کار خواهی کرد.

الهه :)

Thought for the day

"Before you diagnose yourself with depression or low self-esteem,

first make sure that you are not,

in fact,

just surrounded by assholes."

~Notorious d.e.b.

 

"Social anxiety results from being around people

who are resolutely opposed to who you are."

~Stefan Molyneux

 

"The worst part of having a mental illness is

people expect you to behave as if you don't."

~Arthur Fleck AKA JOKER

 

+ این سه تا جمله برای من در حکم یک کلکسیون بودند، که در طی سال ها خونده بودم و شنیده بودمشون (این آخری را تو جوکر) و تو ذهنم به هم مربوط شده بودند ولی نمیدونستم که هر کدوم را کجا خوندم و جمله ی دقیقش چی بوده، و در طی هفته های گذشته، با تلاش های فراوون جمله ی دقیق هر سه تا را پیدا کردم که کنار هم داشته باشمشون. و پیدا شدن و کنار هم قرار گرفتنشون(بالاخره) یکی از دلخوشی های این مدتم بوده :)

 

++ متن آهنگ فاخری که الان بهش گوش جان سپرده ام اینه:

بشیم از چشم رقیبون پنهون/ سوار قایق بشیم میون شط کارون

سبزه و بانمکی، دل من تو رو میخواد / دلبر و خوشکلکی، بیا که تو رو میخوام

yeyyyyy

الهه :)

Thought for today

 

+برای کسایی که انگلیششون خوب نیست، ترجمه ی این نقل قول این هست که "تا وقتی چیزی را کامل نفهمیدی برای اینکه نظری در موردش ارائه بدی (شکل بدی) عجله نکن."

واقعا هم که عجله لزومی نداره، نظریات ما، اگر پخته باشند، در طی زمان شکل گرفته اند، بی اینکه اراده ی ما نقشی در شکل دادنشون داشته باشه.

ولی خب خیلیا را میشناسم که صرفا به خاطر مطرح کردن خودشون، به خاطر دفاع از خودشون، از هویتی که اصرار دارن به خودشون نسبت بدن، عمریست به نظریات خامی چسبیده اند.

الهه :)

99-3-30-3

ستایش کردنِ هر چیزی ما را از اون دور می کنه.

از جملات قصار اینجانب و چیزی که باید هر بار به خودم تذکرش بدم.

الهه :)

دو جمله از ملت عشق

خیلی وقته که تصمیم داشتم دو تا جمله از الیف شافاک تو کتاب ملت عشقش، که البته من تو یه وبلاگی خوندمشون، را بذارم اینجا و در موردشون حرف بزنم ولی همچنون که گفتم روزها تند و تند میگذرن و من به هیچ غلطی نمیرسم، حالا مهم نیست، تو این پُست فاینلی این کار رو می کنم.

 

- "اگر در این دنیا در انزوا بمانی، انعکاس صدای خودت را خواهی شنید و حقیقت را نمی‌توانی کشف کنی. خودت را فقط در آینه انسانی دیگر می‌توانی کامل کنی."

 

کامنت من: آدمیزاد نه وقتی که خودش داره حرف میزنه و نه زمانی که داره به صدای ضبط شده ش گوش میده نمیتونه صدای خودش (ینی صدایی که دیگران میشنون) را بشنوه، و میدونی بعضی وقت ها فکر می کنم پروسه ی شناخت خودت هم به همین صورته، تو در خلوت یک شناختی از خودت به دست خواهی آورد، ولی نمیدونم تا چه حد بشه بهش تکیه کرد، و فکر میکنم علاوه بر اون شناخت، واقعا لازمه بتونی از چشم یک ناظر بیرونی هم به خودت نگاه کنی و تصویری که در ذهن او خواهی داشت را ببینی تا بتونی مدعی خودشناسی باشی و این خودشناسی بهت اعتماد به نفس و قدرت و حس تسلط روی خودت را بده.

علاوه بر این، بارها به این نکته دقت کردم، ارتباط داشتن با بقیه و حرف زدن باهاشون، باعث میشه درصد زیادی از مشکلاتی که در خلوت خودت میتونن به پیچیده ترین و لاینحل ترین مسائل تبدیل بشن و سوژه ی overthinkت برای روزها و چه بسا هفته ها و ماه ها، باشن، محو و ناپدید بشن، به سادگی.

در حال حاضر و بعد از سال ها، مهم ترین و اساسی ترین استفاده ی وبلاگ برای من همین بوده، که حرف بزنم جوری که انگار برای دیگری دارم حرف میزنم و اونموقع متوجه حماقت ها یا over reactهام بشم، ولی باید اعتراف کنم وبلاگ بدون مخاطب (البته نه هر مخاطبی، مخاطبی که اهمیت بده و بهت واکنش نشون بده)، اگرچه بازم خیلی خوبه و شاید نصف این مسیر را بره ولی بازم کاملا تو را از خلوتت بیرون نمیاره.

 

-"به هر طرف که می‌روی؛ شمال، جنوب، شرق و غرب؛ به هر راهی که می‌روی، بدان سفری را در درون خودت آغاز کرده‌ای. کسی که درون خودش را می‌کاود، درنهایت روی زمین گردش می‌کند."

 

کامنت من: در مورد این تنها حرفی که دارم یک سواله، اینکه بدون سفر کردن در ابعاد فیزیکی و جغرافیایی هم میشه قاعدتا در درون سفر کرد، هوم؟ اگه جواب، نه باشه، سرخورده خواهم شد :(

الهه :)

thought for today

 

+چند وقتیست به بهانه های مختلف به این مفهوم برمیخورم، به اینکه زندگی و دنیا خیلی بزرگتر از اونیه که من بتونم بهش حکم کنم چطوری باشه، بزرگتر از اونیه که طبق قوانین و "اگر آنگاه" های من پیش بره، نه! زندگی و دنیا قوانینش را به حکم من عوض نخواهد کرد، من فقط میتونم قوانینش را پیدا کنم و خودم را باهاشون وفق بدم، مثل موج سواریه، تو نمیتونی مثلا تو ساحل بایستی و به موج ها حکم کنی زیر پای تو برن، اونها هستند همونجوری که باید باشند، و این تویی که باید پیداشون کنی و سوارشون بشی و ازشون لذت ببری.

و جالبه که در نگاه اول، این مفهوم، نتیجه میده زندگی جبر خالصه و تو توش نقشی نداری و تلاش های تو به جایی نخواهند رسید، ولی اتفاقا کاملا برعکس اینه و نتیجه میده که تو و فقط تو مسئول زندگیت هستی، در نگاه اول متناقضه که از یه طرف در برابر ابهت زندگی عددی نباشی و قدرتی نداشته باشی و از طرف دیگه مسئول زندگیت تماما خودت باشی، ولی وقتی یه خرده بهش فکر کنی، میفهمی که متناقض نیست.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان