بیسکوییت بخور ساکت باش!

اینو میدونستم که من اساسا آدمِ با یقه ی خویش درگیری هستم و آدم ها را توی خیابون یا هر جای دیگه، درسته که در معنای فیزیکی کلمه ش میتونم ببینم و می بینم، ولی واقعا نمی بینم، ذهنم حتی برای لحظه ای هم دست از یقه ی خودم برنمیداره، متوجهشون نمیشم، اهمیت نمیدم، شاید چون فکر میکنم لزوم یا فایده ای هم نداره.

تا اینکه اون روز فهمیدم علاوه بر این، تواناییم برای نادیده گرفتن اون جماعتی که از هر جهتی حس می کنم از خودم پایین تر هستند هم، بیشتره. و اون روز مُچِ خودم را زمان نظاره ی یکی از این جماعت گرفتم، و فهمیدم خودم را خیلی خیلی جدای از این جماعت می بینم. نمیدونم بگم تیزی پیکان بیرحمانه بودن این قضیه بیشتر سمت اونهاست یا سمت خودم، راستش فکر میکنم خودم. چون به این جماعتِ اصطلاحا از خودم عقب یا پایین تر، حق میدم که عقب تر باشند، ولی به خودم حق نمیدم که از یه سریای دیگه عقب تر باشم. ولی حالا فارغ از این، نمیدونم بگم خیلی عجیبه؟ جالبه؟ مضحکه؟ یا تاسف برانگیزه؟ که اینقدر خودم را جدا می بینم! چرا واقعا؟ راستش اینقدر جدا می بینم که تو فرض کن این جماعت در چشم من آدمیزاد نیستند یا نیاز های آدمیزادی ندارند! فقط منم که نیاز دارم خوب و باکلاس و خوشگل جلوه کنم! آره بیشتر تاسف برانگیزه و برای خودم و حقارتم متاسفم.

و خب دارم فکر میکنم اگه این فاصله را در ذهنم کمِ ش کنم، و خودم را جدا ندونم، احتمالا برای حالِ خودم هم بسیار بهتر باشه! کی گفته من باید خوب باشم؟ من باید خوشگل باشم، باکلاس باشم، موفق باشم و خیلی چیزای دیگه و بقیه اگه نباشن هم موردی نداره، مگه من کی هستم اصلا؟ یا به کجای دنیا برمیخوره که من چجوریم؟ به هیچ جا حقیقتا! من عددی نیستم و میتونم هر آشغالی که هستم باشم :)) yeaaah.

الهه :)

جدی هستی واقعا؟

از هلاکویی همیشه تعریف شنیده بودم ولی هیچ زمان نتونسته بودم باهاش ارتباط برقرار کنم و خیلی دنبالش نکرده بودم، حالا جدیدا کانالش را دوباره عضو شده ام (شاید فکر کردم بهتره یه فرصت دیگه به خودم و اوشون! بدم) و فایل های صوتیش را گوش میکنم، همچنان نکات منفی و البته مثبت در حرفاش مشهود هست، من خب البته توی حرفاش کمک کننده ها را تو حافظه م ثبت و ضبط می کنم و این حرف های کمک کننده اونقدر هستند که به ادامه برم بیانگیزند، ولی نمیتونم نادیده بگیرم که نمیتونم رفتارش را به عنوان یک روانپزشک یا روان درمانگر بپذیرم، شاید توی مکالمات تلفنی ای که جنبه ی آموزشی دارند قرار نیست که در این عناوین ایفای نقش کنه، ولی بازم به نظرم رفتارش خیلی هارشه! ینی طرف واقعا باید به لحاظ روحی روانی در حالت متعادل و اوکی ای باشه، باید به معنای واقعی کلمه قدرتمند باشه، تا حرف های جناب دکتر نزنن ناک اوتش کنن.

و خب جالبه برام که با وجود تمام مشکلاتی که مطرح می کنن، که میدونم اگه من طرف صحبتشون بودم مطمئنا گریه می کردم، قدرتمندند و انگار برای خودشون اونقدر ها بار احساسی نداره، حتی با وجود اینکه خب مشکلات خودشونه! یه جورایی آدم حس میکنه دارن در نقش ناظر داستان زندگی و مشکل یه آدم دیگه را مطرح میکنن، اونقدر که تُن صداشون منطقی و بالغانه و خالی از غم و خشمه.

بعد مثلا طرف زنگ میزنه به قصد مشورت گرفتن، به قصد کمک گرفتن، و چیزی که از مستترا از دکتر میشنوه اینه که به چه حقی همچین اشتباه های فاحش احمقانه ای کردی تو زندگیت، خاک بر سرت، واقعا چطور تونستی اینقدر احمق و بدبخت باشی؟ تو کلا اشتباه کردی، از اولش اشتباه کردی، تو ریدی، تمام عمرت تا به حال ریده بوده، از این به بعدش هم من می بینم که ریده خواهد بود، پس بهتره بیشتر نرینی. و خلاصه که کل فلسفه ی زندگی طرف را میبره زیر سوال! و الان یکی باید بیاد دکتر را راضی کنه که آقو ما را ببخش، آره ما خیلی خیطیم، تو بزرگواری کن، چه کنیم دیگه، خدا الکی الکی ما رو خلق کرد نمیدونست اینقدر قراره اشتباه بکنیم، اینقدر قراره خیط باشیم. نمیدونم واقعا، در انتهای این تماس های تلفنی این جماعت حال بهتری دارند؟ مشکلشون حل شده ست؟ یا اینکه کلی مشکلات دیگه که خودشون بهش فکر نکرده بودن، کلی حسرت، کلی پشیمونی، کلی غم آوار خواهد شد روی سرشون! و این است، معجزه ی روان درمانگری دکتر هلاکوییِ قَدَر!

الهه :)

you're needed as you are

"Any room you walk in? walk in like they need you in it.

because they do. You That girl, not that other girl."

 

+بشخصه در این زمینه هم همیشه مشکل داشته ام، بیشتر از اینکه دنبال وارد شدن به فضا ها یا جمع ها باشم، دنبال دلیل گشته ام برای اینکه چرا این جا و این جمع جای من نیست، نه که خودم نخوام تو این فضا یا جمع باشم، صرفا فکر کرده ام که حضور من ناخواسته ست. و برای حضورم هدفِ درست و حسابی ای ندارم.

مزخرفه اینکه انتظار داشته باشی بقیه تلاش کنن نگهت دارن، تو زندگیشون، تو جمع هاشون. بقیه تلاش کنن بهت این حس را بدن که خواسته شده ای، و حقیقت اینه که اونهایی که این کار را هم احیانا میکنن، معمولا پیِ منافع خودشون هستن و میخوان ازت استفاده کنن، و تو این را نخواهی خواست.

چیزی که نیاز داری اینه که این حسِ خواسته شدن را به صورت پیش فرض داشته باشی، فارغ از واکنش هایی که از اطراف می گیری، چون اون واکنش ها هیچ زمان نمیتونن خلاءِ حسی که خودت نداری را برات پُر کنن، برای کسی که دنبالشه همیشه یه دلیل هست، برای اینکه این فکر تو ذهنش راه پیدا کنه که حضورش ناخواسته ست.

اینجاست که بحثِ sussage machine بودن ماهیت زندگی خودش را نشون میده، هر چیزی که میخوای دریافت کنی را لازمه که بدی (بریزی تو ماشین)، اگه حسِ خواسته شدن میخوای، لازمه که حسِ خواسته شدن را داشته باشی، فارغ از اینکه اون بیرون این حس را بهت میده یا نه.

کلا همیشه به طرق مختلف به این رسیده ام که شرطی کردنِ حس های دلخواهت به اتفاقات اون بیرون، احمقانه ست، حس های دلخواه هر زمان که تو اراده کنی هستند، به بیرون گرهشون نزن.

الهه :)

choose your hard

"Marriage is hard. Divorce is hard. Choose your hard.

Obesity is hard. Being fat is hard. Choose your hard.

Being in debt is hard. Being financhially disciplined is hard. Choose your hard.

Communication is hard. Not communicating is hard. Choose your hard.

Life will never be easy. It will always be hard.

But we can choose out hard. Pick wisely."

 

 

"Each day you must choose, the pain of discipline or the pain of regret."

 

+این دو تا را هم عمریست قرار بوده اینجا بنویسم و داشته باشم.

خب اینجا فعلا حرف از دو تا انتخاب مقابل هم هست، که خب آره درست میگه و هر دو سخت هستن، اگرچه بعضا تو ذهن ما تنبلی مثلا راحته، ولی اینطور نیست واقعا، وقتی از درون داری خودت را میخوری. ولی علاوه بر اینها، خیلی وقت ها تعداد انتخاب ها زیاده، و همه شون هم سختی های خودشون را دارن، ولی در انتها سختی های خیلی از گزینه ها ارزشش را نداره.

الهه :)

inspiring qoute #1

"If you don't take risks,

you'll always work for someone who does."

 

+متاسفانه نمیدونم فرموده ی چه کسی ست این جمله.

خیلی وقت ها میشه که یه مطلبی یا یه جمله ای را جایی میخونم و ازش میگذرم، خب احتمالا در همون مواجهه ی اول هم جذاب بوده برام، ولی اونموقع نمیفهمم که این جمله چیزیست که الان قراره بره پسِ ذهن من حک بشه و کلی پردازش روش انجام بشه، و تبدیل بشه به جمله ای که بعدش له له میزنم که دوباره پیداش کنم و داشته باشمش، آخه من مضمون ها تو ذهنم میمونن ولی خودِ جمله ها  نه. خلاصه که این جمله هم از همون ها بود، و یه جایی که نمیدونم کجا بود خونده بودمش و دو سه روز بود که در تلاش بودم پیداش کنم تو کانال ها :)) تا بالاخره قسمت اولش یادم اومد و گوگلش کردم و دَم گوگل گرم و سرش خوش باد.

این جمله رو باور دارم و بهم ثابت شده ست. علاوه بر این من فکر میکنم میشه تعمیمش داد به اینکه اگه کاری انجام نمیدی (صرف نظر از اینکه اون کار ریسکی هست یا نه) فارغ از اینکه چه ذهن زیبا و فکرهای درخشانی داری، فارغ از اینکه لیاقتت چی هست، باز هم برای یه مشت بولدوزر بی مغز کار خواهی کرد.

الهه :)

99-9-5

مقاومت درونی ای دارم در برابر اون کارهایی که حین انجامشون یه عوضیِ حق به جانبِ عقلِ کل تو ذهنم دست به کمر ایستاده و از بالا به پایین بهم نگاه می کنه و میگه آفرین دختر خوب، آفرین داری خوب پیش میری، ادامه بده، تو میتونی، ادامه بده، اگرچه سخت.

دلم میخواد هالک وار، بلند شم، گردنشو با یه دستم بچسبم و در حالی که دست دیگه م به دیوار تکیه داره، کله ش را هزار بار بکوبم به دیوار و تریپ چندلر بهش بگم، شات آپ، شات آپ، شات آآآآآآپ! 

من نمیخوام برای خوشِ هیچ عوضی ای غلطی بکنم، نمیخوام انجام وظیفه بکنم، نمیخوام انگیزه م بیرونی باشه، نمیخوام خودآگاه باشم موقع انجامِ کاری، دلم میخواد "خود"ی نباشه.

 

+در جهت یاد گرفتنِ تریپِ راه رفتنِ مایکل جکسون، (فکر کنم) پام داره به یوتیوب باز میشه :)) نه نمیشه گفت کل یوتیوب برام غریبه بوده، ولی خیلی عجیبه که تا به حال کنسرت زیاد نمی دیدم و سرچ نکرده بودم، حالا از دیروز رفتم تو نخ کنسرت، و دارم مایکل جکسون را در می یابم! پسسسر، عجب آدمِ باحالی بوده این بشر. چطور من تا به حال ویدئویی ازش سرچ نکرده بودم، چرا؟ چرا از کنارش بی تفاوت گذشته بودم! آااه. :)) حقیقتا قلبم درد میگیره از اینهمه پروفشنالیتی و جذابیت و کلاس بالای کار، و آاااخ که من هیچ سهمی از هیچ کدوم نبرده ام. این ابنا بشر آیا خودشون هم میدونسته اند که زیادی باشکوهن، غرور خفه شون نمی کرده؟

و همزمان با مایکل جکسون چند تا ویدئو هم از بیلی آیلیش دیدم! در پی کشف اون کیفیتی که قبلا هم ازش حرف زده بودم و باعث شده بود یه تیکه از یه ویدئوش را هزار بار ببینم، و سرنخ دیگری که کشف کردم اینه که این جماعت احتمالا اونموقع که میان بالای سِن، لحظه ای به این فکر نمی کنن که جلوی اینهمه جمعیت ایستادن و باید یه کاری بکنن که این جمعیت خوششون بیاد، فقط و فقط کاری را می کنن که خودشون خوششون میاد.

الهه :)

99-9-1

فیلم Revolutionary Road را دیدم، و حظ کردم. با وجود اینکه فیلم مثلا ماجرای غم انگیزی داشت ولی در طی تمام مدتی که داشتم تماشاش میکردم قلبم با دو برابر سرعت میزد، و هر از چندی میزدم رو pause تا نفس های عمیق بکشم و آروم شم و این لذت را ذره ذره مزه کنم و بدم پایین. و الان بعد از دیدنش دلم مثل همیشه یک بیان صریح و بلیغ (جوری که تو مکالمات نوشتنی عمل می کنم)، آزادی، قدرت و پروفشنالیتی بی حد میخواد.

حین فیلم برای یکی از دوستان اهل دل، خودم را بیان کردم و گفتم خوشم میاد همیشه حرفای درست و حسابی از زبون کسایی گفته میشن که به لحاظ روانی ناخوش هستند، این جماعت همیشه عمیق ترند و بیشتر می فهمند. و بعد فکر کردم بعضی ها ناخوش میشن چون از یک زندگی استاندارد بیزارن، چون بیشتر از آدمای معمول میفهمن، و در حقیقت ناخوش نیستند فقط به نُرم جامعه نزدیک نیستند و بعضیا هم ناخوشن چون در تلاشی نافرجام برای رسیدن به همون زندگی استاندارد مزخرف هستند. شکی نیست که حرفای دسته ی دوم به هیچ وجه شنیدن نداره.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان