To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودشناسی» ثبت شده است

۲۴دی

به طرز مستانه و شاید پوچ گرایانه ای، احساس می کنم به لحاظ عاطفی دیگه هیچ نیازی ندارم، و برای خودم کافیم.

یادمه حدودای یکی دو ماه پیش، تشنه ی این بودم که کسی، حتی فقط ازم بخواد که کمکش کنم، فقط دلش بخواد باهام حرف بزنه، مشروح حرف بزنه و اجازه بده مشروح جوابشو بدم، جوری که بفهمم از ارتباط باهام لذت میبره و نمیخواد که زودتر تموم بشه، یادمه له له میزدم که کسی اسممو با محبت صدا بزنه، و بعد احیانا بهم اجازه بده زار بزنم. دیگه دوست داشته شدن و همدلی و ارتباط عمیق هم که بماند! انتهای خوشبختی بودن و ازشون دست کشیده بودم.

یادمه با خودم میگفتم همون بهتر که من اهمال کارم و با این اوصاف همیشه سرم شلوغه و کارهایی هستن که باید انجام بدم و نمیدم و به خاطرشون معذبم، اگه نبودم و وقت اضافه میوردم و هیچ کاری نداشتم که انجام بدم، تنهایی دمار از روزگارم درمیورد.

و الان، نمیدونم دقیقا چی، باعث شده که تمام این نیازها حل و محو شن. البته که احساس دیده شدن و مورد محبت بودن، همچنان لذتبخش و دلخواهه، منتها فکر میکنم نبودنش هم چیزی ازم کم نمیکنه.

خودم حدس میزنم یکی از دلایلش ترک گفتن تلگرام هست، و دلیل مهم ترش ایمان اوردن به این واقعیته که من دوست داشتنی هستم و ارتباط باهام لذت بخش هست، اگه کسی اینطور فکر نمیکنه، قصوری از من نیست. میدونی دیگه لزومی نمی بینم که حتما کسی باشه که ببیندم و بهم ثابت کنه شایسته ی احترام و عشق هستم، نه، خیلی ساده به خودم این تضمین را دادم که شایسته ش هستم. و این باعث میشه دیگه خودم را تنها یا زندگیم را خالی نبینم، یا حتی اگه تنها هستم اصراری نداشته باشم که تنهاییمو با مشغله یا آدمی پُرش کنم.

:)

حتی چند دقیقه پیش که یکی از قسمت های سریال فرندز را بعد از مدت ها دیدم، اون تیکه هاییش که قبلا از نظرم دراماتیک بودن، اون ماهیت درامشون را از دست داده بودن.

آه، که من دارم به خدا میرسم :))


+خب البته بعید هم نیست تمام این مستانگی، نتیجه ی حضور داشتن در کانون پرجمعیت خونواده باشه :))

۱۲دی
+دیشب داشتم تو یکی از وبسایت (در حقیقت وبلاگ) هایی که همیشه بهش سر میزنم و مطالبش را میخونم و نویسنده ش را به اندازه ی استادم قبول دارم، کامنتی مینوشتم، وقتی تموم شد و اسم و آدرس ایمیلم را گذاشتم به این فکر کردم که این بار فیلد آدرس وبسایت را هم خالی نذارم و آدرس وبلاگمو ثبت کنم، پس یه سر اومدم وبلاگ خودم و چند تا از مطالبمو خوندم که ببینم آیا آماده ام که دستاوردمو به استادم نشون بدم؟ ولی از اندازه ی لوس بودگی مطالبم، شرمنده شدم و فکر کردم عمرا آدرسش را حالا حالاها بذارم. :))
البته تلنگری بود برام برای اینکه پروفشنال تر برم تو این خط و بیشتر تلاش کنم :)

++ تغییر دلخواهی که این روزها تو خودم متوجهش هستم اینه که در جواب سوال های (عموما غیردلخواه) حوصله به خرج میدم و بدون اینکه عصبی بشم، کامل و با طمانینه توضیح میدم. انتظارِ اعتمادِ بی قید و شرط ندارم، همچنین میدونم انتظار اینکه کسی کاملا از محتویات ذهنت خبردار باشه صرفا به این دلیل که دوستت داره یا میشناسدت، انتظار بچگونه ایست. این شده که این روزها ارتباطم با مامانم خیلی بهتره و از این جهت خیلی خوشحالم. بعلاوه اینکه، این حوصله، برام نوید دهنده ی اینه که صبورتر، بالغ تر، مشاهده گر تر و بالاخره در لحظه زندگی کن تر شده ام، و فکر به اینها، اینکه در جهت ارزش هام قدم برداشته ام، قند تو دلم آب میکنه :)

+++ دیشب آخرین شماره ی پادکست فنامنا را گوش میدادم، و یه لحظه فکر به اینکه، با وجود تمام قابلیت هام، نمیتونم خودم را خوب عرضه و بازاریابی کنم، ناراحتم کرد.

++++امروز تصادفا به پیج اینستاگرام تیلور سویفت هدایت شدم، در اَکت ها و عکس هاش، شکوه و پروفشنالیتی را حس کردم، حس کردم این بشر دنیاش خیلی از من بزرگتره، و ترس هاش خیلی از من کمتره... و به احوالش غبطه خوردم.

+++++ از آدم های منفعل، کسایی که منتظر گنج بدون رنج اند، منتظر لذت خالص بدونِ تلاش، منتظر دنیایی زیبا بدون اینکه مسئولیت خودشون را در قبال زیباتر کردنش انجام بدن، کسایی که فقط گیرنده اند و اونقدری خودشیفته هستند که حس کنند این حقشونه، بدم میاد، ولی نمیدونم کجای کارم ایراد داره که مدام با این جماعت محشور میشم.
۰۷دی

جدیدا حس میکنم گنجایش روانی وجودم به اندازه ی یک لیوان آبه که با یه قطره جوهر تماما رنگی میشه. من هم با کمترین بی احترامی و کوچکترین رفتاری که معنیش، بی ارزش پنداشتن رابطه باهام باشه، خشمگین ترین و غمگین ترین میشم. البته در طی زمان نحوه ی برخوردم در مقابل، عوض شده: قبل ترها سکوت میکردم، بعدها یه مدت مقابله به مثل میکردم و در تخریب متقابل (به نحوی پروفشنال تر) می کوشیدم، و جدیدا یاد گرفته ام که با وجود خشم، کنترل را به دست بالغ درونم بسپارم و معمولا بعد از گفتگویی که به لایه های احساسی کشیده نشده و نمیشه، ارتباط را قطع می کنم. با این وجود در طی این دوران اون حس خشم و دلیل به وجود اومدنش، یکسان بوده و بر قوت خودش باقی مونده، و این روزها دیگه دغدغه م نحوه ی برخورد یا کنترل خشمم نیست، دغدغه ی اصلیم و چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه همین خشمگین شدن زیاده از حد و زودهنگامه.

دیشب با دوستم در این مورد حرف زدم، گفتگوی خوبی بود، فارغ از نظرات کارشناسی دوستم، تلاش من برای توضیح اینکه چرا خشمگین و ناراحت میشم، تسکینی بود در نوع خود. 

تا به حال هر بار که برخورد ناشایستی باهام شده، رفتارمو گذاشتم زیر ذره بین تا ببینم کجا شل و ول برخورد کردم که طرفم به خودش اجازه ی همچین برخوردی را داد، و مدام خودمو سرزنش میکنم که چرا اجازه دادم این اتفاق بیفته، چرا اجازه دادم بهم ظلم بشه، زور گفته بشه. چرا اجازه دادم پریشونم کنن. با مرور این سوالا، فهمیدم، چیزی که در حقیقت باعث خشم من میشه، بیشتر از اینکه اون رفتار باشه، این سوال هاست، این سوال هاست که منو به تلافی (حالا به هر طریقی که شده)، و تلاش برای نشون دادن قدرتم، وا می دارن، و امان از روزی که اون طرف بهم اجازه ی این خودنمایی را نده یا به این خودنمایی اهمیتی نده، اونموقع من بدبخت ترین و ترحم برانگیز ترینم.

از تمام این صحبت ها، این نتیجه را گرفتم (با کمک دوستم) که دردِ من در حقیقت، اینه که، تمام مسئولیت برخوردی که باهام میشه را خودم بر عهده می گیرم، و دقت نمیکنم که در هر ارتباط و هر برخوردی اقلا دو نفر موثرند. من نمیتونم با یک برخورد یا حتی هزاران برخورد، یه آدم را عوض کنم یا ادب کنم و اصلا وظیفه م این نیست. رفتاری که با من میشه، لزوما و تماما، چیزی را در مورد من نمیگه و به من ربطی نداره، و لزومی به حساسیت روش نیست.


+دلم میخواد جرئتشو داشتم، میرفتم مامانمو بغل می کردم، و بهش می گفتم که: "تو عزیزترینمی توی این دنیا، تنها کسی هستی که میتونم مطمئن باشم، با وجود عوضی بودنم، دوستم داره و حواسش بهم هست و براش مهمم. من نمیخوام با هم بحث یا دعوایی داشته باشیم. نمیخوام هیچ زمان ناراحتت کنم. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که به عنوان یه موجود مستقل و بالغ به رسمیتم بشناسی. حیف که حرف همو نمی فهمیم." ولی جرئتشو ندارم، حتما هنوز بزرگ نشدم به قول خودش، لعنت به من.

۰۵دی

+تا قبل از اینکه متوجه بشم دوست صمیمیم رفته آمریکا، مهاجرت را برای خودم امکان پذیر و به خودم نزدیک نمی دیدم و با وجود اینکه بحثش زیاد مطرح میشد، هیچ زمان بهش جدی فکر نکرده بودم، ولی بعدش که فهمیدم، و بهم اصرار کرد که تو هم بیا، و تو خونواده هم زمزمه هایی بود در این باب، که اگه بخوام برم حمایتم خواهند کرد، مجبور شدم یه مدت (اقلا یک ماهی) جدی تر بهش فکر کنم، و الان کاملا جدی به این نتیجه رسیده ام که: من اینجا ریشه در خاکم. و فهمیدم که هیچ موفقیت و (به اصطلاح) خوشبختی ای را، جز در کنار خونواده م و با خونواده م نمیخوام، و ترجیح میدم پیش خونواده م بدبخت باشم تا کیلومترها دورتر، خودم تنها، موفق و مثلا شاد.

و اصلا گاهی فکر میکنم کدوم موفقیته که ارزشش بیشتر از حضور داشتن کنار عزیزانت (تا عمری باقیست) باشه؟ و امروز و این روزها که باز ناامیدی تو وجودم جولان میده، به طرز رادیکال تری فکر میکنم کلا چی ارزشش را داره (حتی در کنار عزیزانت) و برای چی زنده ام؟ من به هیچ وجه نمیخوام زندگیم تکلیف از پیش تعیین شده ای باشه که همه در حال انجامشن.


++دیروز تو وبلاگ دوستی، نامه ش به 20 سال آینده ی خودش را خوندم، و به الهه ی 20 سال آینده فکر کردم، در مورد شرایط ظاهری زندگیش هیچ نمیتونم بگم و هیچی برام مشخص نیست، ولی در مورد باطن زندگیم اگه بخوام خوشبینانه فکر کنم، الهه ی اون زمان، عمیق تره، هم غم را عمیق تر چشیده و هم شادی را، و در بهترین حالت، براش مشخصه که چی ارزشش را داره و برای چی زنده ست!


+++ آهنگ دی از آیدا شاه قاسمی را گوش میدم، ده ها بار.


++++ تو پُست قبل، بی انصاف بودم که خودم را خودشیفته یا متکبر، خطاب کردم، به هیچ وجه اینطور نیست. بحثِ اینه که توی دوستی ها هیچ کسی نمیتونه (اقلا تا به حال که در رابطه با من این اتفاق نیفتاده) که به اندازه ی من حواسش باشه، اهمیت بده، احترام بذاره، شفاف و رو باشه و کمک کنه، و در نتیجه من نباید اونی باشم که برای بدست اوردن یا نگه داشتن دوستی، تلاش میکنه (مگر در موارد استثنا)، چون تلاش من رو اتوپایلوت انجام میشه.

شایدم بحثِ اینه که هر بار من پیش قدم شدم، بعدش به شدت حساس بودم، مبادا اونی باشم که زیادی در دسترس و غیرارزشمند تلقی میشه. خنده داره، you know؟


+++++ یه کتابی دارم به اسم "آدم های سمی"، تا به حال نخوندمش، ولی در ذهن داشتن عنوانش، باعث شده، به آدم هایی که از نظر خودم سمی هستند، فکر کنم. از نظر من آدم هایی که تو روابط رو نیستند و انتظار دارند تو فکرشون را یا حسشون را حدس بزنی، سمی اند. آدم هایی که وقتی بهشون بگی ناراحتم، همیشه در تلاشند بهت ثابت کنند تو حق نداری ناراحت باشی، سمی اند.

۰۴دی

چند دقیقه پیش توجهم به تغییر دلخواهی معطوف شد که این روزها کم کم تو وجودم داره خودش را نشون میده. تجربه های متعدد شکست در ارتباطاتم و خشمی که در نتیجه شون تو وجودم ریشه دوونده، جدیدا در دو مورد مُصرم کرده اند: 1- به کسی که صرفا شایسته ی ترحم می بینمش، عشق نورزم، 2- در مقابل کسی که شایسته ی عشق می بینمش هم زیادی تواضع پیشه نکنم. (قبلا هم به خودم تذکرش را داده ام، نگاهم یا باید از بالا به پایین باشه، یا به روبرو... سرم را جز برای نگاه کردن به آسمون، بالا نخواهم برد)

میدونی دارم فکر میکنم، من آدمِ تواضع نیستم، امکان نداشته که تواضع پیشه کنم و در حقم جفا نشه و به چشم کمتر از چیزی که هستم بهم نگاه نشه و در نتیجه ش من عصبانی ترین نشم. باید با خودم و بقیه صادق باشم، من خودشیفته ام و کم هستند کسانی که در حدِ خودم می بینمشون. (باز هم میگم، به این مفتخر نیستم ولی این حقیقت وجودی منه، و باید بپذیرمش. تواضع دروغکی در انتها ازم هالک خواهد ساخت)

کسی ازم نخواسته (در ارتباط) به کمتر از معیارهای خودم رضایت بدم، و خودم هم نباید اینو از خودم بخوام.

الطافِ درخواست نشده را هم باید، قطع کنم.


+با وجود اینکه میدونم یه دلیل بزرگِ مهجور موندن وبلاگم، اینه که خودم به وبلاگ های معدودی سر میزنم و تقریبا تو همه شون خواننده ی خاموشم، ولی همچنان بک گراندِ ذهنم اینه که وبلاگ های پربازدیدتر، پرمخاطب تر و پرکامنت تر، از یه لحاظایی معتبرتر و شاید حسادت برانگیزند و حس میکنم با تعدد نظرات زیر هر پستشون یه جورایی دارن فخر میفروشن :)

حالا چند دقیقه پیش جوابِ یکی از این بلاگرها به یک کامنتی، باعث شد حسِ یه بلاگر پرمخاطب را هم درک کنم، و فهمیدم درسته ظاهر قضیه خوشکل به نظر میرسه ولی در حقیقت مسئولیت اضافه ست، و فهمیدم که ناخودآگاه، به همین مهجور موندن وبلاگم راضی ترم. فکر میکنم یه وبلاگ پرمخاطب، مثل یه خونه ی پرمهمونه، همش باید با لبخند و مهربونی و صبوری در حال پذیرایی باشی و با هر کدوم از مهمونا جداگونه وارد بحث بشی و جوابش را با متانت بدی. حوصله ی من عمرا در حد یه موجود مهمون نواز باشه.

۲۹آذر

اون قبل تر ها بعضی از وبلاگ ها را که میخوندم، از راحتی نویسنده ش و از اینکه همه چیز را در مورد خودش و زندگیش میگفت (در حقیقت همه چیز را لو میداد) تعجب میکردم، و با خودم فکر میکردم چه آدم باحالیه که اینقدر همه ی جزئیات شخصیتش و زندگیش در نظرش پذیرفته شده اند و از گفتن هیچ قسمتیش ابایی نداره و هیچ اصراری نداره بهتر از اونی که هست نشون بده و اصلا اهمیتی به قضاوت بقیه نمیده. 

با الهام از این جماعت عزمم را جزم کردم که رو باشم، و مشکلم را با تمام چیزایی که خودآگاه یا ناخودآگاه سانسورشون میکنم، حل کنم. و الان یه مدتی هست که فکر میکنم دیگه چیزی برای سانسور کردن ندارم، و دیگه از چیزی خجالت نمیکشم.

در عین حال فهمیده ام که این لو دادن همه چیز، میتونه یه دلیل دیگه هم داشته باشه و اون اینه که طرف اصلا متوجه نیست که داره چیزی را میگه که نباید بگه، متوجه نیست که با گفتن اینها چه اندازه عقب مونده و ترحم برانگیز و ناتوان به نظر میاد


میدونی چی میخوام بگم؟ میخوام بگم، با وجود سانسور های من، دستم میتونسته رو باشه برای کسی که به من و فهمِ من و انگیزه های بچگونه م اشراف داشته و داره :) و جدیدا، گاهی از چشم اون شخص به خودم نگاه میکنم، و خودم را بی نهایت حقیر و خِنگ و کم و بدبخت می بینم که در عین حقیر بودن حس می کنه عددیه و لازمه که چیزایی را سانسور کنه، و دلم میخواد مغز این موجود را بپاشونم، درست جوری که دنیل در انتها مغزِ ایلای را پاشوند (تو فیلم there will be blood) و من کیف کردم :) ترکیبِ متعفنِ (حماقت، ناتوانی و تکبر)، باید نابود بشه، برای نابود کردنش ایده ای جز متلاشی کردن مغز اونهایی که این ترکیب در خونشون جاریه، سراغ دارین؟


+این فیلم را امروز دیدم و بسیاااار دوستش داشتم، و کم کم دارم به این کشف میرسم که ژانر درام، دلخواه ترینمه.

۲۸آذر

اولین تجربه ت در مواجهه با اجتماع و آدم های بیرون، خواه ناخواه تبدیل به پیش فرض تو میشه، در برابر تمام اجتماع ها و آدم هایی که از این به بعد باهاشون مواجه میشی

داشتم به پیش فرض خودم فکر میکردم، پیش فرض من اینه که آدم های اون بیرون سخت گیرترین و تحقیرکننده ترین منتقدین هستند و ازم انتظار دارن که پرفکت باشم و هیچ اشتباهی در رفتار و حرکات و حرفام نباشه! هر کدوم علاوه بر چشمای خودشون، 6 جفت دیگه هم قرض گرفتن و دارن منو از همه ی ابعاد بررسی می کنن، خب این پیش فرض در عین حالی که فشار زیادی بهم میاره، ولی این حس را هم بهم میده که در مرکزیت عالم هستم :) همه چشم هستند و دارن منو نگاه میکنن، نارسیستیکه، نه؟ :)) خنده دار هم هست، ولی امان از اون روزی که بفهمی اینطور نیست و کسی به تو اهمیت نمیده و ترجیحش اینه که سرش تو یقه ی خودش باشه، باید بری چونه ش را بگیری سرش را بیاری بالا (احیانا با خشونت) و بهش تذکر بدی که keep your fucking eyes on me  :))

گذشته از شوخی، فکر میکنم اگه واقعا باور داشتم که کسی کاری به کارم نداره و نگاهمم نمیکنه، زندگیم تجربه محورتر میشد و سریع تر پیش می رفت، اگرچه مهم نیست، چون اولا مقصد نهایی همین جاست، همین لحظه، و دوما، لزومی به عجله نیست، کافیه به اندازه ی کافی تشنه ی زندگی تجربه محور باشم، خودش اتفاق میفته.


+نوشتم که فکر نکنید، لالم! یا احیانا برای انگشت هام موردی پیش اومده :))

++پیش فرض دیگری هم البته دارم در مورد آدمای اون بیرون، اینکه، به طرز تحقیر کننده ای هم مهربونن و حاضرن لطف کنن و چشم بپوشن از ناکافی بودنت و به روت نیارن مبادا ناراحت بشی. این پیش فرضم اتفاقا اذیت کننده ترینشونه و باعث میشه از همه ی سکوت ها و واکنش نشون ندادن ها، بیزار باشم. جوری که ترجیح میدم کتک بخورم ولی در حقم لطف نشه.


+++ خاطرم هست که به رمز موفقیت آدم هایی که خودشون و عشقشون را باور دارند، و در عشق ورزی بی غرور و جسورانه و غیرشکننده و بی توقع عمل میکنن (شبیه آنشرلی)، زیاد فکر کردم و میکنم، الان که اینو نوشتم دارم به این فکر میکنم که، این پیش فرض هم خیلی میتونه موثر باشه.

البته آگاه بودن از اینکه ما با پیش فرض با دنیای بیرونمون مواجه میشیم، مطمئنا خودش کمک کننده ست.

۲۶آذر

مربی رانندگیم جدیدا خشک و رسمی و بی حوصله ست، حس می کنم به خاطر اون روزیست که با لحن معترضی بهش گفتم دیر اومدید خانوم فلانی! قبلش البته به اندازه ی کافی بهش وقت داده بودم که خودش اول به دیر اومدنش اشاره کنه و عذر بخواد و من خیالم راحت بشه که احترام همدیگه را داریم و حواسمون هست، ولی چون خودش اشاره ای نکرد، مجبور شدم من بگم. در نتیجه ی این رفتار خشک و رسمی، کلاس رانندگی برام هیجان و لذت جلسات اول را نداره. و فکر میکنم چقدر مسخره ست که خوش اومدن یا نیومدن من از یه کار، اینقدر به رفتار مربی و احیانا تعریف و تمجیدهاش وابسته ست.

این روزا کلا حس میکنم، به خاطر اینکه زیادی سخت گیر و منقبض و مبادی آدابم و البته خب به کل موجود خوش مشربی هم نیستم، کسی دوستم نداره، کسی ارتباط باهام را دوست نداره، حتی اعضای خونواده م. بهشون حق میدم البته، بهرحال آدمیزاد دوست داره با کسی ارتباط بگیره که حضورش بدون رعایت هیچ قانونی، به اندازه ی کافی، خوشایند باشه، ولی در رابطه با من قوانین زیادی هست که باید رعایت بشه. نه که واقعا همش در حال تذکر دادن باشم، اتفاقا چیزی نمیگم و استقبال میکنم از اینکه کسی ببیندم و بخواد باهام حرف بزنه، منتها انگار زیرپوستی و با زبانِ بدنم، مدام دارم پیام معذب بودن را انتشار میدم.

خب شلوغ نبودنِ دورم و ساکت بودنِ آدما در کنارم، نباید موجود درونگرای علاقمند به تنهایی و سکوتی مثل من را ناراحت کنه، ولی می کنه. من خوش مشرب نیستم، این کاراکتر منه، و برای خودم مشکلی ایجاد نمیکنه و احتمالا ناخودآگاه و در اعماق وجودم بهش نیاز دارم، ولی نپذیرفتمش.

تو فیلما، به آدمای ساکت و تنها که دقت می کنم، به نظر میرسه هیچ کدومشون با چیزی که هستن مشکلی ندارن، خودشون اینو پذیرفتن و به دنیا هم می پذیروننش، ولی من... بهشون غبطه می خورم. همیشه تلاشم اینه کسی باشم که نیستم.

۲۳آذر

+من همیشه اونی هستم که باید از بین راه های بیشماری که برای بهبود یا کلا گذران وقت، به ذهنش میرسه، یکی یا چند تا را انتخاب کنه، و متاسفانه سخت میتونه از گزینه ای بگذره، بعد مجبور میشه برنامه بریزه، و بعد، به خاطر اینکه برنامه ریختن، ماهیت کارهای دلخواهش را عوض میکنه و به تکلیف بدلشون میکنه، از انجام همه شون صرف نظر میکنه :|

خیلی وقتا دلم میخواد اونی باشم که در هر مرحله، فقط یک راه جلوِ روش می بینه، فقط یک گزینه داره، در نتیجه به راحتی انتخابش میکنه، و جلو میره تا زمانی که گزینه ی بعدی، رخ بنومایه. آدم هایی که تجربه کردن، رویه ی غالب زندگیشونه معمولا اینطوری هستند و راستش از شنیدن حرفاشون لذت می برم. حس میکنم زندگی این جماعت، بیشتر به بچه ها شبیهه، و اراده تو زندگیشون کمتر دخیله.


++ فکر میکنم یکی از دلایلی که باعث میشه من راه و هدف آنچنان مشخصی برای زندگی نداشته باشم، جوری که بقیه دارن، و در تلاشن که بهش برسن، اینه که برای من، تنها چیزی که مهمه اینه که در درون خودم باور داشته باشم، قدرتِ رسیدن به فلان هدفی (که توش مستعد هستم) را دارم، به محض اینکه همچین چیزی را بفهمم، دیگه رسیدن به اون هدف، نه چالش برانگیزه، و نه اشتیاقی در وجودم برای رسیدنِ حتمی بهش، حس میکنم.


+++ تا به حال، سپر به دست با دنیا مواجه شده ام، و فکر میکنم این قابلیت عاشق شدن را از آدمیزاد می گیره، وقتی فقط فکر این باشی که پسندیده باشی و دوست داشته بشی، مطمئنا نمی تونی عاشق بشی.


++++ از وقتی تلگرام را بدرود گفته ام، ترحمی در وجودم حس میکنم، نسبت به کسایی که از ارتباط باهام براشون همین کافی بود، که بدونن در دسترس هستم هر زمان که بخوان، و الان یدفعه با این واقعیت مواجه میشن که اینطور نیست. مثل اینکه من یدفعه ای مُرده باشم :)

خودِ منم در مورد ارتباط با خیلیا، همینه چیزی که میخوام، اینکه بدونم اگه بخوام در دسترسن، غافل از اینکه یه روز ممکنه دیر بشه.

۲۳آذر

+همچنان به مخرب بودن نقشی که اراده میتونه در خیلی از جنبه های زندگی ما ایفا کنه، زیاد فکر می کنم، و دوست دارم بالاخره بفهمم، اراده کِی دوستِ منه و کِی دشمن من. میدونی اگه دقت کنی می بینی که اراده بعضا به معنی نقاب پوشیدنه. زمانی که تصمیم میگیری جوری باشی و کاری انجام بدی که تو نیستی و کار تو نیست.


++ چیزی هست که این روزا، موقعی که تصادفا رزومه و کار هایی که ملت و بعضا دوستان خودم انجام میدن را می بینم، نگرانم میکنه. اینکه چرا من حسودیم نمیشه؟ خیلی خودشیفته ام آیا؟ یا خیلی دلمرده؟ البته همیشه خودمو اینجوری راضی می کنم که این جماعت با وجود موفق شدن، در راهی که من میخوام موفق نشده اند و در نتیجه رقابت باهاشون معنی نمیده، ولی نمیدونم راهی که میخوام توش موفق باشم دقیقا چیه؟!


+++ کم کم دارم حرف میزنم، در خیلی از مواردی که بی نتیجه بودنشون قبلا، به سکوتم وا میداشت. چون فکر میکنم بهترین نتیجه ی هر گفتگو، تخلیه شدنه.


++++ یکی دیگه از تغییر های مثبت این روزهام اینه که کمتر شک میکنم. قبل تر ها دلم نمیخواست نصیحت کنم، و اگه ازم خواسته میشد، در حین کردن! سست بودم:) kidding ولی این روزا نظرم قطعی تر و محکم تره


+++++ همیشه فکر میکردم قبل از ازدواج، باید کاممو از زندگی گرفته باشم و تمام راه هایی که حس میکنم به بهتر شدن زندگیم منجر میشوند را رفته و احیانا برگشته باشم، چرا که فکرم اینه که بعد از ازدواج دیگه مال خودت نیستی، وقفِ خونواده ت هستی. ولی از اونجایی که این روزها به این نتیجه رسیدم که نمیتونم کامل باشم و هر تجربه ای را بچشم، و باید اجازه بدم که بعضی از تجربه ها خاص یه سری آدم های دیگه باشه، فکر می کنم شاید ازدواج الان برام (در سن 29 سالگی) دیگه خیلی زود نباشه :))


++++++ بعد از نوشتن پستِ "صدای سخن عشق" (سه تا پست، قبل تر)، به این فکر کردم که چرا پس شاعر میگه: "عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آید" وقتی عاشق شدن در کنترل من نیست؟ :)


+++++++ همچنان دلم میخواد از تو ذهنم بیام بیرون، و ملموس تر بنویسم، مثل یک راوی و ناظر بیرونی باشم برای زندگیِ معمولم، و توصیفش کنم،زیبا توصیفش کنم. ولی به نظر میرسه هنوز وقتش نرسیده :)