99-5-26

+امروز با صابخونه رفتم طبقه ی بالاشون تو انباری تا کولری که برای واحد من هست را خودم بیارمش پایین، چون به قول خودشون، خودشون پیر شدند و بی عرضه و هیچ غلطی ازشون برنمیاد. بعد یه تیکه پیرزن صابخونه میگه دیدی هیچ کی هم نیومد برامون این کارا را انجام بده و من فکر میکنم منظورش به بچه هاشه و میگم خب به من میگفتین اگه کمکی نیاز داشتین و بعد متوجه میشم منظور اوشون یه کارگری کلفتی چیزی بوده و اگرچه منظورم را بعدش براش تشریح میکنم ولیکن بازم هنوز حالم از خودم به هم میخوره که چرا همچون حرفی می زنم و خودم را میارم پایین، چرا اصلا وقتی دلم ازشون صاف نیست و آنچنان هم خوشم نمیاد ازشون اینقدر تلاش می کنم خوب جلوه کنم. شبیه آدم های چاپلوس مزخرف، اونایی که به قول فروغ همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دارت را می بافند. واقعا برام عجیبه دیدن همچین رفتارهایی از خودم، همچین اتفاق هایی که میفته تازه می فهمم اصلا خودم را نمی شناسم و واقعا امکانش نیست که آدم در خلوت خودش، دور از بقیه بتونه خودش را بشناسه و در صدد اصلاح خودش باشه، میتونی در خلوت یک روشنفکرِ قدرتمندِ تمام عیار باشی و بعدش پای عمل که میرسه یه متملق بدبخت.

 

++هر بار درِ حموم و دستشویی را با ترس و لرز و آروم آروم باز می کنم و تو همون تاریکی نگاه می کنم ببینم پی پی موش نباشه، اگرچه یه چیز گنده ی سنگین گذاشتم در راه آب، ولیکن هنوز می ترسم. آره، هفته ی پیش بعد از اینکه بعد از دو هفته که خونه ی پدری مونده بودم (چون مامانم حالش خوب نبود)، وقتی اومدم متوجه اون پی پی ها شدم و هر چی بیشتر گذشت بیشتر متوجه عمق فاجعه شدم و از الان به بعد حتی اگه هیچ وقت دیگه سر و کله ی هیچ موشی اینجا ها پیدا نشه بازم اون ترس همراه من میمونه. باورم نمیشه با همچین مسئله ی کثیفی درگیر باشم و ازش حرف بزنم.

تازه از دستاوردهایی که از هفته ی پیش داشتم کشتن دو تا مارمولک هم بوده، و اینجور که پیش میره بالاخره تو همین سوئیت با اژدها هم درگیر خواهم شد. اولین مارمولک را، با دمپایی کشتم، ضربه ی اولم فقط باعث شد فرار کنه، ولی برای ضربه ی دوم اونقدر عصبانی بودم و اونقدر نمی دونستم چی داره به سرم میاد و اینا یعنی چی، که دستم قدرت شگفت آوری پیدا کرد و با یک حرکت ناک اوتش کردم، بعدش هم هیچ عذاب وجدانی نبود و بیشتر دلم میخواست بشینم به حال خودم زار بزنم که چه طفلی هستم و چه عذاب هایی را که متحمل نمیشم، ولی دومی را دیروز با اسپری حشره (و مارمولک) کشی که خریده بودم کشتم، البته فکر میکنم این اتفاق افتاده باشه چون بعد از اینکه من مثل یه جلادِ وحشی با تمام سرعت دنبالش افتاده بودم و همینجور سم را روش اسپری میکردم و یه دوش کامل اسپری گرفت، رفت و پشت یه سری موزاییک (زیر پایه ی روشویی) تو همون حموم قایم شد و فکر کنم همونجا در غربت خودش در حالی که در سم غرق شده بود آروم آروم چشماشو بست و جان به جان آفرین تسلیم کرد، و این بار بعد از مرور اون ماجرا، و به خاطر اوردن ظاهر باهوش و خواستنی و اون چشماش، از خودم خجالت کشیدم که با این هیکلم پیروزمندانه یه موجود کوچولوی بانمک باهوش را با اونقدر با سم شستشو داده ام تا بمیره. 

نمیخوام دیگه بیشتر از این خون بریزم! ای کاش تموم این کوشولو ها بدونن که اینجا حریم منه و نمیتونم باهاشون زندگی مسالمت آمیزی داشته باشم، پس مزاحمم نشن و منو با این احساس گناه تنها نذارن.

 

+++رابطه م با نرگس شکرآبه و از پریشب بعد از دعوامون (به اصطلاح) با هم حرف نزده ایم، با وجود اینکه در طی کل این مدت همش یه صدایی تو وجودم بهم میگه نمیتونی اجازه بدی یه دعوای ساده همه چیو خراب و اون رابطه ی رنگی رنگی را یدفعه ای خاکستری کنه جوری که بود و نبودش تفاوتی نداشته باشه، روابطت نباید اینقدر صفر و یکی باشند، که یا با تمام وجود بهشون اهمیت میدی و بعد یدفعه خاموش خاموش میشه.

دلیل اولیه ی ناراحتی اینجور که من فهمیدم این بوده که چرا موقعی که به موضوعی علاقمند نبودم اجازه دادم که نرگس کلی حرف در موردش بزنه، در حالی که واقعا به خاطر این باید ازم تقدیر بشه نه اینکه ازم ناراحت بشن. آره من از خودگذشتگی کردم که در حالی که علاقمند نبودم به موضوعی بازم پذیرای حرفای طرف بوده ام، این کجاش بده؟ نمیدونم واقعا. ولی وقتی فکر میکنم به اینکه من نمیتونم در حالی که دارم در حق خودم بد میکنم که احساساتمو بروز نمیدم، با بقیه خوب باشم. آرههه، من خوب انجام وظیفه می کنم، ولی کسی از من انجام وظیفه نمیخواد، از من میخوان که دوستشون داشته باشم و راستش خیلی وقتا برای من جز بار اضافه چیزی نیستند.

ولی اینکه الان دست و دلم نمیره به اینکه بخوام بهش پیامی بدم و من آغازگر باشم، به این خاطره که از نظرم نابالغانه خواهد بود رفتارش، همچنون که رفتارش را دیده ام، اون واقعا شاکی و طلبکاره و به هیچ وجه نمیخواد خودشو بذاره جای من، و حتی اگرم من قبول کنم که من اشتباه کرده ام نمیخواد بگه که چی درست میکنه، فقط داره میگه من اشتباه کرده ام.

اشتباه کردم که کردم، دلم میخواد اصلا، و بیزارم از اینکه مورد شکایت باشم یا پذیرفته نشم همونجوری که هستم.

بعدشم من اونی نبودم که بعد از اینکه حرفاشو زده یه موقع دیگه بهش بگم که ریده بودی با حرفات، دلیل اینکه این مسئله رو شد به این خاطر بود که در جواب واکنشم به حرفاش گفت چه بی ذوق! و من از این بیزارم واقعا که کسی ازم بخواد هیجانزده تر از اونی بشم که هستم، هر چیزی منو هیجانزده نمی کنه و من نمیخوام چیزی را فِیک کنم، اقلا دیگه نمیخوام، میخوام کمِش کنم، میخوام همونی باشم واقعا که هستم، نه یه عروسک، که بهش بگن بخنده، اون بخنده و بهش بگن گریه کن و در نتیجه گریه کنه.

نرگس نمیخواد سهمی از تقصیر را بپذیره و اینجوری نمیشه با کسی کنار اومد و مشکلی را حل کرد، من اصلا چاره را نمی دونم، چون همون موقع هم تلاش کردم که بگم اوکی میفهممت و سعی میکنم از این به بعد رو تر باشم برات، ولی اون بازم شکایت کرد، حالم بهم میخوره از اینکه کسی فکر کنه من ناز می کشم، ناز بکشم برای چی؟ که بازم برم انجام وظیفه کنم، نه من اونیم که باید نازم کشیده بشه، چون منم که مسئولانه، فارغ از حقیقت احساساتم، عشق می ورزم.

 

++++ دلم میخواست بی هوا بودم، هیچ حواسم به خودم نبود که دارم با رفتارهام یا حرفام چی را به نمایش میذارم، صرفا همونی بودم که بودم. و میدونی فکر میکنم بعضیا همینجوری هستن، خصوصا آدمایی که خیلی باهوش نیستن، کاملا خودشونن و اصلا نیازی به فکر کردن به معنی ای که ممکنه رفتارها یا حرکاتشون داشته باشه نمی بینن.

الهه :)

99-3-28

دقت کردم که مقاومم در برابر انجام کاری که از قبل بهش فکر نکرده و براش برنامه و زمان دقیقی مشخص نکرده ام. برای به انجام رسوندن کارها از این به بعد اینو هم باید مدنظر قرار بدم.

الهه :)

99-2-26-2

تا زمانی که با خودت در صلح باشی، تا زمانی که پُشتِ خودت باشی، مورد ظلم بودن میتونه حتی خنده دار باشه، آزار دهنده نبودن که پیش کش.

 

+من با همه ی عالم و آدم رودربایسی دارم و این، یعنی یک دریچه ی باز برای پذیرش ظلم. این، چیزیست که باید درست بشه.

در حقیقت میترسم از اینکه بقیه را ناراحت کنم، باعث شم قهر کنن و باهام سرسنگین باشن یا رابطه شون را باهام قطع کنن (چون به تجربه بهم ثابت شده در این صورت منم که تنها میمونم نه اونها)، ولی این کاریه که خودم همش در برابر بقیه انجامش میدم، میذارم و میرم، بدون اینکه برای رسیدن به اون چیزی که از ارتباط میخوام، تلاش کنم. و شاید اگه خودم این رفتارمو تصحیح کنم اونموقع دیگه اون ترس را هم نداشته باشم.

الهه :)

99-2-20-3

نشد یک بار من از این رفیقم در موردی راهنمایی بخوام و بهم نگه که "اصلا اینقدر ارزش داره که اینقدر بهش فکر می کنی؟" و این در حالی ست که من یک سناریوی کاملا واقعی و دقیق را براش مطرح کردم و فقط بهش گفتم تو اگه با این سناریو مواجه بودی، در جواب فلانی چیکاری میکردی و چی می گفتی؟ دقیقا همین، آخه جانِ من، من نمیتونم به این سناریو واکنشی ندم، کسی منتظر جوابِ منه، یعنی چی که بهش فکر نکن؟ برای پیدا کردن راه حلِ یک مسئله اگه فکر نکنم، چیکار کنم؟ بشینم دعا کنم، مراقبه کنم، چیکار کنم؟ و بعد جوابی که من باید بدم خودش داده خواهد شد؟ یه چالش و مصداق ملموس تو زندگی اگه با فکر کردن به جواب نمیرسه با چی میرسه؟

و اصلا، یکی به من بگه چی دقیقا ارزش فکر کردن داره؟ زندگی معمول آدمیزاد ارزش فکر کردن نداره؟ باید در مورد چیزای ماورایی فکر کرد یا اصلا نباید فکر کرد؟ پس مغزمون واسه چیه؟ زندگی روزمره کلا ارزش نداره، هوم؟ کسی نمیخواد توی زندگی روزمره ش پروفشنال بشه؟ چرا اونوفت؟ چرا پروفشنال شدن توی یک علم یا یک حرفه ارزشمنده و پروفشنال شدن تو مسائل و ارتباطات روزمره ارزشمند نیست؟ زندگی مگه از همین روزها و روزمرگی ها تشکیل نشده؟ دستاورد هر کسی توی زندگیش هر چقدر هم که بزرگ باشه بازم درصد زیادی از عمر اون آدم به زندگی معمول روزمره گذشته، مگه اینطور نیست؟

 

+ در همین راستا دیشب هم یک بحثی با همون دختر دوست خواهرم داشتیم، مشابه حرفاش را از خیلیا شنیدم، نمی تونم ردشون کنم و میدونم که میتونم مصداقشون را پیدا کنم، ولی احساس می کنم ایراد هایی هم داره، که دیشب در مکالمه باهاش نتونستم کشفشون کنم و سعی کردم بحث را کش ندم و صرقا تایید کنم چون حس می کنم اینجور طرز فکر ها همین تایید ها را می طلبن، چون احساس می کنن به انتها رسیدن دیگه، هر اونچه که باید میدونستن را فهمیدن، و مایل نیستن بیشتر فکر کنن یا بحث کنن، حالا اینجا جملاتش را مینویسم و نقدهایی که از نظرم بهشون وارده را بعدش:

جملات اوشون:

-آخه سکون به گند میکشه زندگی و روح و روان آدمو.

-ول کن فلسفه و حقیقت را

-چرا باید اینچنین با مشکلات آمیخته بشی، تو نیومدی که آبستن این مشکلات بشی

-زندگی عجیب و ناخواسته رو نباید با سردرگمی طی کرد و توی سوالات موندن و پوسیدن، بعضی مسائل فقط باتلاقی ان که نمیشه توشون دست و پا زد.

-اصل کاری رو بدون اینکه بفهمی از دست میدی، اصل کاری حاله، باید با کیف و حظ بگذرونیش.

 

حرفای من:

تعریف حرکت چیه؟ جز اینه که آدم باید از زندگیش یاد بگیره و بره جلو؟ و در پی اصلاح طرز تفکرش باشه و بدونه که طرز تفکرش هیچ زمان مطلقا بی نقص و پرفکت نیست؟

من حقیقتا نمیفهمم درگیر شدن با مشکلات زندگی روزمره و تلاش برای حل کردنشون چه ایرادی داره؟ چرا همه فکر میکنن نباید بهشون بها داد، نباید فکر را درگیرشون کرد؟ چی با اهمیت تره؟ و ملاک تعیین بااهمیت ها چیه؟

زندگی را دقیقا باید چجوری طی کرد؟

حس میکنم چیزی که تو ذهن این جماعت هست اینه که زندگی را باید به خوشگذرونی (از جنسی که عاملی از بیرون موجب خوشحالیت باشه) و البته دنبال کردن یک هدف خاص خارج از زندگی روزمره گذروند، که البته نمیتونم تاثیر مثبتش در حال آدمیزاد را کتمان کنم، ولی چیزی که از نظر من مهم تر و اساسی تره، خودشناسی و خودسازیست که لزومی به یک عامل بیرونی برای شاد شدنت نباشه.

البته در یک حالت من از نظرم کوتاه خواهم اومد و اون در صورتیست که بهم ثابت بشه که تلاش برای ساختن موقعیت های خوشگذرونی و رسیدن به هدف، خیلی سریع تر و موثرتر از مواجهه با مشکلات معمول زندگی و شخصیت، میتونه منو به خودشناسی و خودسازی برسونه. چون در اینکه سرچشمه ی شادی خودشناسی ست هیچ شکی ندارم.

الهه :)

99-2-20-2

بای دیفالت موجودی هستم بسیاااار مهربون و دلسوز و دلرحم و کون زخم، ولی با دیدن اولین گستاخی و طلبکاری، تبدیل میشم به یک هیاااهول، حتی اگه با ترحم برانگیزترین آدم ها و شرایط هم مواجه باشم. آدم ها باید یاد بگیرن (اقلا در رابطه با من) که متواضع باشند و حتی الامکان عقب بایستند (همچنون که خودم همیشه اینطور بوده ام)، و گر نه اگه رودربایسی نداشته باشم، پودرشون میکنم، و اگه داشته باشم خودم محو خواهم شد.

کسی که تا پریشب، دل را کاملا براش سوزونده بودم تموم کرده بودم، و در اون جهت کلی ازش تعریف کرده بودم و از دوست داشتنی بودنش براش گفته بودم، دیشب غیرمستقیم آمرانه بهم میفرماد که وقتمو خالی کنم ببرمش بیرون، چون الان اردیبعشقه و اوشون نیاز داره بره بیرون. جدی؟ من چی اونوقت؟ منم نیاز دارم که یه موجود وقیح را ببرم بیرون حال کنه؟

این از اون جماعتیست که مجبورم باهاش رودربایسی داشته باشم، چون ننه ش رفیق خواهرمه. البته هنوز شک دارم که مجبور هستم یا نه؟ ولی خب نمیدونم چطور یا بهش بفهمونم فاصله را حفظ کنه و یا اینکه کلا ارتباط را قطع کنم؟

گاهی برام سوال میشه که چرا اینهمه تنهام و تعداد آدم های تو زندگیم، از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکنه (البته منهای خونواده م)، ولی در همچین مواقعیست که جواب سوالم را کامل ملتفت میشم، من رو برای آمیختن با آدم ها نیافریده اند حقیقتا، اعصاب معصابشون را ندارم، و البته حس می کنم همه ش به خاطر اینه که نمیخوام بد باشم، و این باعث میشه  ازم سوء استفاده بشه. راحت نیستم باهاشون، نمیتونم راحت نه بگم.

 

+اخلاقم با مامی، هر روز عن و عن تر میشه، چون دلم میخواد باهام قهر کنه، و اینجوری بهم بفهمونه که براش حسابم و هم ردیفیم و منم قادرم اذیتش کنم، ولی نوچ، اصلا قصد پایین اومدن رو نداره و همچنان اصرار داره فکر کنه، من ذاتا موجود نفهمِ نادونی هستم و تمام بد بودن هام هم نه که حساب شده و آگاهانه باشند، که از نادونیم سرچشمه گرفته اند.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان