i will not be a victim

قربانی شرایط بودن از نظر من بی کلاسه، میدونی؟ قربانی آدم ها بودن که دیگه افتضاحه، و اگه یه آدم خاص، تو را به زانو دراورده باشه، بهتره تا دیر نشده یه تیر تو مغز خودت خالی کنی

شخصیت ایده آل توی ذهن من، اون شخصیتیست که کاملا قدرتمندانه مسئولیت تمام زندگیشو بر عهده گرفته، با شکنجه هم حاضر نیست بپذیره که در طی زندگیش چیزی وجود داشته که انتخاب خودش و تحت کنترل خودش نبوده باشه، یا کسی قادر بوده ناراحتش کنه، یا به کسی نیاز داشته، یا در هیچ ارتباطی ذره ای آسیب دیده،

و من هم نمیخوام بی کلاس باشم، میدونی؟ حتی در خلوت خودم.

این میشه که گاهی مثل امروز، حس میکنم قلبم داره خفه میشه، تو مُشت احساس های سرکوب شده م فشرده شده، و از اونجایی که بسیار مسئولیت پذیره در جهت خونرسانی و این حرفا :)، هر آن امکان انفجارش هست.

الهه ۱ نظر ۰ لایک

بیا گرمِ صحبت شیم

چند دقیقه پیش مشغول خوندن صفحاتی از "اتاقی از آنِ خود" ویرجینیا وولف بودم، از لزوم داشتنِ "گفتگو" (حالا) بعد از شام حرف زده. و فکر میکنم چقدر منم الان به یک گفتگو نیازمندم، گفتگویی که توش خودم را فراموش کنم، حساب زمان و مکان از دستم در بره، تو لاک دفاعی نباشم، وا بدم، جاری بشم در دیگری و برای لحظات کوتاهی هم که شده از این تنهایی و این سرما، در امان بمونم.
زمان های زیادی بوده که به همچین گفتگوهایی نیازمند بوده ام، ولی به ندرت این گرمایی که ازش حرف زدم را تو گفتگوهام حس کردم، همیشه منتظر موندم، منتظر اینکه اون لحظه برسه، اون لحظه ی عزیز، اون زمانی که حس میکنم جاریم، و دیگه تنها نیستم، اون زمانی که کم کم حس میکنم در عشق غوطه ورم و میتونم راحت باشم.
بعد از بیشمار موردی که با آدم هایی هم کلام شدم که سوال هاشون در مورد موقعیت الانم تمومی نداشته و گفتگو باهاشون هیچ زمان اونقدر عمیق نشده که به هسته ی وجودی من به عنوان یک انسان برسه، و عشقی را حس کنم... پس برای کسی که قراره باهاش هم کلام بشم شرط گذاشته ام، شرطم این بوده که کتابخون باشه، گسترده باشه و بالاخره موضوع مورد علاقه ی مشترکی پیدا بکنیم برای گفتگو.
و فانتزیم همیشه این بوده که این گفتگوی دلخواه بی مقدمه شروع بشه، بی سلام، بی احوالپرسی و بی اطلاع از اخبارِ جاری، و اگه هنوز آشنا نیستیم، جوری باشه که بعد از ساعت ها به خاطر بیاریم، حتی اسم همدیگه را نپرسیدیم و نمیدونیم.
ولی متاسفانه این شرط گذاشتن ها هم تفاوت چشمگیری را باعث نشده و اون گرما را تضمین نکرده...
میدونی، دوست دارم در موردش فکر کنم، که دقیقا به چی نیاز دارم؟ چی که بشه حس میکنم تنها نیستم؟ چی که بشه حس میکنم ارتباطمون عمیقه؟ چی که بشه کودک درونم اون امنیتو حس میکنه و دیگه به دفاع نیازی نداره؟
الهه ۰ نظر ۰ لایک

از خود به کجا شوم گریزان

از آدم ها اونهاییشون که ازم بزرگترند، توی ذهنم موجوداتی میسازم: بی نیاز، خالی از احساس، با نگاهی از بالا به پایین، سرکوب گر، تحقیر کننده و به طرز تحقیر کننده ای مهربون... و برای در امان موندن از شر این موجودات و آسیبی که با تحقیرهاشون می بینم، سعی میکنم تمام نیازها و احساساتم نسبت بهشون را در وجودم سرکوب کنم، و حتی الامکان ازشون فاصله بگیرم و در صورت نزدیک شدن فقط میخوام به هر طریقی شده حتی با کشتنشون، بهشون ثابت کنم که ازشون بی نیازم و حق ندارن تحقیرم کنند.

و اونهاییشون که از خودم کوچیکترند، در نظرم موجوداتی هستند بسیار نیازمند توجه و ترحم و غیر قابل تکیه، موجوداتی که من باید براشون نقش خدا را بازی کنم ولی در توانم نیست و برای همین از اونها هم عصبانیم و سعی میکنم از اونها هم حتی الامکان فاصله بگیرم.

عصبانیم، ولی جز تفکرات خودم چیزی و کسی مسئول و مسبب این عصبانیت نیست.

دلم میخواد تغییر بدم این تفکرم را جوری که عشق بشینه به جای این خشم. باید به چجوریش فکر کنم...



+دیشب بعد از خوندن یک جمله تو تلگرام که از کتاب "هنر، امر متعالی مبتذل (درباره بزرگراه گمشده دیوید لینچ)" اثر اسلاووی ژیژک، بود، فیلم بزرگراه گمشده را دانلود کردم و دیدم. در طی تمام مدتی که فیلمو نگاه میکردم، دلم میخواست رو سینه ی دیوید لینچ نشسته بودم و چپ و راست میزدم تو صورتش و هر بار می دیدم که کف و خون از دهنش میپاشه بیرون :)) و دلم میخواست در همون حین مدام میگفت: غلط کردم، غلط کردم، غلط کردم که این فیلمو ساختم :) شاید مرهمی میبود بر قلب خسته ی از ابهام بیزارم :))

امروز نقدش را خوندم، و تونستم کمی تا اندکی کظم غیظ پیشه کنم.

راستی جمله ای که ازش گفتم این بود:

"آری، به زنان اعتماد کن، باورشان کن، اما هیچ‌وقت حد اعلای وسوسه‌ات را آشکار مکن. اگر تسلیم وسوسه‌ات شدی و تا ته‌اش رفتی، خود را خواهی دید که در «بزرگراه گمشده» ای، می‌دوی، بی‌آنکـه امکان بازگشتی برایت باشد."

الهه ۰ نظر ۰ لایک

unchangeable

هر بار با خودم میگم دیگه این بار و توی این وبلاگ باید جور حرفه ای تری بنویسم، باید از خودم بکشم بیرون، از خودم بیام بیرون، اون بیرون را هم ببینم و در مورد چیزهایی که اون بیرون می بینم تحقیق کنم و بنویسم، در مورد یه چیزی غیر از خودم ... ولی هر بار به این نتیجه میرسم که هر مدل نوشتن و محتوایی غیر از جوری که در حال حاضر دارم مینویسم، یک وظیفه ی تحمیلیست، چیزیست که ازش لذتی نخواهم برد، چیزیست که به من ارتباطی نداره و در من ریشه نداره، و نتیجه ی همچون تحمیلی میشه چیزی شبیه انشاهای دفتر انشایی که چند روز پیش پیداش کردم و حالم ازش بهم خورد، و با این حساب اگه بخوام خیلی به خودم سخت بگیرم احتمالا روزی میرسه که همین نوشتنِ الانم را هم بی خیال خواهم شد.


+هر چی پیش تر میرم، به اون بیرون و تمام کارهای روزمره و روتین یک زندگی معمول، و تمام ارتباط های معمول (که انتخاب خودم نبوده اند و توفیق اجباریند)، بی علاقه و بی علاقه تر میشم. فقط دلم میخواد همه دست از سرم بردارن، چون بودنشون هر چقدر دلخواه یه فشار اضافه ست.

نمیدونم، شاید بهتره قبل از هر کار و هر ارتباطی، اینقدر به اینکه آیا این کار و این ارتباط، قسمتی از نیاز یا اشتیاق یا هدف یا رسالت من در این زندگی هست یا نه، فکر نکنم. شاید بهتره این تلاش برای خودم بودن، برای اوریجینال بودن را بس کنم، و اجازه بدم یه سری کارها بدون دخالت من رو auto pilot باشند.

الهه ۲ نظر ۰ لایک

...

موقع حرف زدن با کسانی که از نظرم لقب دوست دارند یا عزیزانم محسوب میشن، سعی میکنم تمام حواسم متوجهشون باشه و کاملا متمرکز بهشون گوش میدم، سعی می کنم قضاوتشون نکنم، وقتی ازم جوابی بخوان کاملا مشروح جواب میدم ولی سعی میکنم جوابم حالت از بالا به پایین نداشته باشه و حکم کلی نباشه و گفتگو را متوقف نکنه، اصرار دارم که عبارت "به نظر من" یا "از نظر من" را تکرار کنم، تمام تلاشمو میکنم که خودمو بهشون بشناسونم و بهشون این اطمینان را بدم که من هم پاش بیفته به اندازه ی اونها آسیب پذیرم، و الان دردشون از نظرم کاملا قابل درکه و کاملا حق دارن اگه غمگینن. تمام تلاشمو میکنم که بهشون احساس پذیرفته شدن بدم، و کمترین خوبی ها و ویژگی های مثبتشون را بارها بهشون گوش زد می کنم.

خب طبیعیه که دلم بخواد طرفم هم همچین رفتاری باهام داشته باشه و خیلی بهم برمیخوره وقتی با جواب های کوتاه، و حواس پرت مواجه میشم، جواب کوتاه و حواس پرت را بی احترامی می بینم و به حساب این میذارم که طرفم از ارتباط باهام لذت نمیبره و میخواد که گفتگو زودتر تموم بشه، در نتیجه معمولا لزومی نمی بینم ارتباط را ادامه بدم، و در رابطه با اون شخص دیگه هیچ زمان آغازگر گفتگو نخواهم بود

ولی این واقعا به این معنی نیست که از اون جنس ارتباطی که میخواستم بی نیاز شده ام، و عصبانیم میکنه وقتی می بینم همه را باید بذارم کنار، و کورسوهای امیدم یکی پس از دیگری خاموش میشن، دلم میخواد تمام این به اصطلاح دوستان را بزنم بترکونم، دلم میخواد شکنجه شون بدم، ولی از اون شکنجه ها لذتی نخواهم برد، چون به هر حال نیاز من برآورده نشده و نمیشه.

ولی چیزی که از تمام اینها هم خنده دارتره و آمپر عصبانیت منو به سقف میچسبونه، اینه که بعد از سکوت من، دوستانم هم خاموشی اختیار میکنن، انگار که راس راسی به ارتباط با من نیازمند نبوده اند و هیچ زمان از ارتباط باهام لذت نبرده اند. تا همین حد خیط!



+البته این در مورد بچه ها خیلی صدق نمیکنه، و حسابی ازم استفاده میکنن، نشون به اون نشون که از دیروز که برادرزاده ی عزیزم اینجا هستند، دیگه رمقی تو وجودم نمونده. خیلی سخته بخوای نقش خدا را بازی کنی، کسی که هیچی ازت نمیخواد و هر چی بخوای بهت میده.


++ دارم فکر میکنم شاید یه راهش این باشه که بس کنم این خوب بودنو، الان که من دارم همه رو از دست میدم بذار اقلا انرژی ای صرف نکرده باشم که عصبانی شدنی هم در پی اش نباشه.

الهه ۰ نظر ۰ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.