To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودشناسی» ثبت شده است

تا زمانی که با خودت در صلح باشی، تا زمانی که پُشتِ خودت باشی، مورد ظلم بودن میتونه حتی خنده دار باشه، آزار دهنده نبودن که پیش کش.

 

+من با همه ی عالم و آدم رودربایسی دارم و این، یعنی یک دریچه ی باز برای پذیرش ظلم. این، چیزیست که باید درست بشه.

در حقیقت میترسم از اینکه بقیه را ناراحت کنم، باعث شم قهر کنن و باهام سرسنگین باشن یا رابطه شون را باهام قطع کنن (چون به تجربه بهم ثابت شده در این صورت منم که تنها میمونم نه اونها)، ولی این کاریه که خودم همش در برابر بقیه انجامش میدم، میذارم و میرم، بدون اینکه برای رسیدن به اون چیزی که از ارتباط میخوام، تلاش کنم. و شاید اگه خودم این رفتارمو تصحیح کنم اونموقع دیگه اون ترس را هم نداشته باشم.

۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۷:۰۲
الهه :)

نشد یک بار من از این رفیقم در موردی راهنمایی بخوام و بهم نگه که "اصلا اینقدر ارزش داره که اینقدر بهش فکر می کنی؟" و این در حالی ست که من یک سناریوی کاملا واقعی و دقیق را براش مطرح کردم و فقط بهش گفتم تو اگه با این سناریو مواجه بودی، در جواب فلانی چیکاری میکردی و چی می گفتی؟ دقیقا همین، آخه جانِ من، من نمیتونم به این سناریو واکنشی ندم، کسی منتظر جوابِ منه، یعنی چی که بهش فکر نکن؟ برای پیدا کردن راه حلِ یک مسئله اگه فکر نکنم، چیکار کنم؟ بشینم دعا کنم، مراقبه کنم، چیکار کنم؟ و بعد جوابی که من باید بدم خودش داده خواهد شد؟ یه چالش و مصداق ملموس تو زندگی اگه با فکر کردن به جواب نمیرسه با چی میرسه؟

و اصلا، یکی به من بگه چی دقیقا ارزش فکر کردن داره؟ زندگی معمول آدمیزاد ارزش فکر کردن نداره؟ باید در مورد چیزای ماورایی فکر کرد یا اصلا نباید فکر کرد؟ پس مغزمون واسه چیه؟ زندگی روزمره کلا ارزش نداره، هوم؟ کسی نمیخواد توی زندگی روزمره ش پروفشنال بشه؟ چرا اونوفت؟ چرا پروفشنال شدن توی یک علم یا یک حرفه ارزشمنده و پروفشنال شدن تو مسائل و ارتباطات روزمره ارزشمند نیست؟ زندگی مگه از همین روزها و روزمرگی ها تشکیل نشده؟ دستاورد هر کسی توی زندگیش هر چقدر هم که بزرگ باشه بازم درصد زیادی از عمر اون آدم به زندگی معمول روزمره گذشته، مگه اینطور نیست؟

 

+ در همین راستا دیشب هم یک بحثی با همون دختر دوست خواهرم داشتیم، مشابه حرفاش را از خیلیا شنیدم، نمی تونم ردشون کنم و میدونم که میتونم مصداقشون را پیدا کنم، ولی احساس می کنم ایراد هایی هم داره، که دیشب در مکالمه باهاش نتونستم کشفشون کنم و سعی کردم بحث را کش ندم و صرقا تایید کنم چون حس می کنم اینجور طرز فکر ها همین تایید ها را می طلبن، چون احساس می کنن به انتها رسیدن دیگه، هر اونچه که باید میدونستن را فهمیدن، و مایل نیستن بیشتر فکر کنن یا بحث کنن، حالا اینجا جملاتش را مینویسم و نقدهایی که از نظرم بهشون وارده را بعدش:

جملات اوشون:

-آخه سکون به گند میکشه زندگی و روح و روان آدمو.

-ول کن فلسفه و حقیقت را

-چرا باید اینچنین با مشکلات آمیخته بشی، تو نیومدی که آبستن این مشکلات بشی

-زندگی عجیب و ناخواسته رو نباید با سردرگمی طی کرد و توی سوالات موندن و پوسیدن، بعضی مسائل فقط باتلاقی ان که نمیشه توشون دست و پا زد.

-اصل کاری رو بدون اینکه بفهمی از دست میدی، اصل کاری حاله، باید با کیف و حظ بگذرونیش.

 

حرفای من:

تعریف حرکت چیه؟ جز اینه که آدم باید از زندگیش یاد بگیره و بره جلو؟ و در پی اصلاح طرز تفکرش باشه و بدونه که طرز تفکرش هیچ زمان مطلقا بی نقص و پرفکت نیست؟

من حقیقتا نمیفهمم درگیر شدن با مشکلات زندگی روزمره و تلاش برای حل کردنشون چه ایرادی داره؟ چرا همه فکر میکنن نباید بهشون بها داد، نباید فکر را درگیرشون کرد؟ چی با اهمیت تره؟ و ملاک تعیین بااهمیت ها چیه؟

زندگی را دقیقا باید چجوری طی کرد؟

حس میکنم چیزی که تو ذهن این جماعت هست اینه که زندگی را باید به خوشگذرونی (از جنسی که عاملی از بیرون موجب خوشحالیت باشه) و البته دنبال کردن یک هدف خاص خارج از زندگی روزمره گذروند، که البته نمیتونم تاثیر مثبتش در حال آدمیزاد را کتمان کنم، ولی چیزی که از نظر من مهم تر و اساسی تره، خودشناسی و خودسازیست که لزومی به یک عامل بیرونی برای شاد شدنت نباشه.

البته در یک حالت من از نظرم کوتاه خواهم اومد و اون در صورتیست که بهم ثابت بشه که تلاش برای ساختن موقعیت های خوشگذرونی و رسیدن به هدف، خیلی سریع تر و موثرتر از مواجهه با مشکلات معمول زندگی و شخصیت، میتونه منو به خودشناسی و خودسازی برسونه. چون در اینکه سرچشمه ی شادی خودشناسی ست هیچ شکی ندارم.

۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۰:۵۴
الهه :)

بای دیفالت موجودی هستم بسیاااار مهربون و دلسوز و دلرحم و کون زخم، ولی با دیدن اولین گستاخی و طلبکاری، تبدیل میشم به یک هیاااهول، حتی اگه با ترحم برانگیزترین آدم ها و شرایط هم مواجه باشم. آدم ها باید یاد بگیرن (اقلا در رابطه با من) که متواضع باشند و حتی الامکان عقب بایستند (همچنون که خودم همیشه اینطور بوده ام)، و گر نه اگه رودربایسی نداشته باشم، پودرشون میکنم، و اگه داشته باشم خودم محو خواهم شد.

کسی که تا پریشب، دل را کاملا براش سوزونده بودم تموم کرده بودم، و در اون جهت کلی ازش تعریف کرده بودم و از دوست داشتنی بودنش براش گفته بودم، دیشب غیرمستقیم آمرانه بهم میفرماد که وقتمو خالی کنم ببرمش بیرون، چون الان اردیبعشقه و اوشون نیاز داره بره بیرون. جدی؟ من چی اونوقت؟ منم نیاز دارم که یه موجود وقیح را ببرم بیرون حال کنه؟

این از اون جماعتیست که مجبورم باهاش رودربایسی داشته باشم، چون ننه ش رفیق خواهرمه. البته هنوز شک دارم که مجبور هستم یا نه؟ ولی خب نمیدونم چطور یا بهش بفهمونم فاصله را حفظ کنه و یا اینکه کلا ارتباط را قطع کنم؟

گاهی برام سوال میشه که چرا اینهمه تنهام و تعداد آدم های تو زندگیم، از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکنه (البته منهای خونواده م)، ولی در همچین مواقعیست که جواب سوالم را کامل ملتفت میشم، من رو برای آمیختن با آدم ها نیافریده اند حقیقتا، اعصاب معصابشون را ندارم، و البته حس می کنم همه ش به خاطر اینه که نمیخوام بد باشم، و این باعث میشه  ازم سوء استفاده بشه. راحت نیستم باهاشون، نمیتونم راحت نه بگم.

 

+اخلاقم با مامی، هر روز عن و عن تر میشه، چون دلم میخواد باهام قهر کنه، و اینجوری بهم بفهمونه که براش حسابم و هم ردیفیم و منم قادرم اذیتش کنم، ولی نوچ، اصلا قصد پایین اومدن رو نداره و همچنان اصرار داره فکر کنه، من ذاتا موجود نفهمِ نادونی هستم و تمام بد بودن هام هم نه که حساب شده و آگاهانه باشند، که از نادونیم سرچشمه گرفته اند.

۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۵۷
الهه :)