00-05-31

دو ساعت دیگه نامه ای توی slowly به دستم میرسه از کسی (یک آقوی خارجی) که برای 5 ماه ازش فرار کرده بودم و یک اشتباهم باعث شد که دوباره نامه نگاریمون از سر گرفته بشه. تا به حال چیزی جز وصف احساس عاشقانه ش برای من، چیزی بهم نگفته، ولی تنها حسی که من الان دارم اضطراب و شرمه. همش فکر میکنم که ازش خسته ام و نمیخوام باهاش ادامه بدم، البته از او خسته نیستم، از تلاشی که برای ساختن تصویر دلخواهم در ذهنش، کرده ام و نتیجه ای که نگرفته ام، خسته ام. حالم به هم میخوره از یه سری حرف هایی که زده ام. از اینکه فهمیده باشه من اصلا ارتباط برقرار نمیکنم، من فقط نقش بازی می کنم. من هیچ حسی بهش ندارم و شک دارم که تا به حال حسی به کسی داشته باشم، یا خودم را در ارتباطی اونقدر رها کرده باشم که وصل را حس کنم، و به لمس دوباره ی این تجربه احیانا وابسته بشم. شک میکنم به اینکه آیا تا به حال کسی را دوست داشته ام؟ اصلا قادرم کسی را دوست بدارم، وقتی اینقدر فقط نگران تصویریم که تو ذهن آدم ها میسازم؟ فکر نکنم قادر باشم، 

خسته ام از این خستگی، از این اضطراب و شرمِ مدام. از اینکه هیچ جوره وا نمیدم، و تمام حرفای محبت آمیز آدم ها برام در حد یه نسیم خنکه، تو یه روز داغ تابستونی، حالِ خوبی که بهم میده همون اندازه مختصر و گذراست. خورشید در پس زمینه منتظره که سوزوندنمو از سر بگیره.

براش نوشته ام که: "دلم میخواد بشناسمت، دلم میخواد بدونم چی بیشتر و بیشتر به هیجانت میاره و عاشقانه های بیشتر و بیشتری نصیب من میکنه! دلم میخواد که خنده هات و عاشقانه هات رو برنده شم، و از برنده شدنشون لذت ببرم!" آه پسر، احمقانه تر از اینم هست؟ چرا لو میدم که دارم فیلم بازی می کنم؟ چرا اصلا برنامه م فیلم بازی کردنه لعنتی؟ در ارتباط باش، چرا نمیتونی به سادگی در ارتباط باشی آخه؟ به نظر میرسه دوست دارم نقش یک دلقک را داشته باشم نه بیش از اون. مصداق آهنگ Liability لورد هستم.

The truth is I am a toy, that people enjoy

Till all of the tricks don't work anymore

الهه :)

00-05-22

+جدیدا با چالش مزخرفی گلاویزم. گلوم گرفته ست. وقتی چیزی قورت میدم درد یا سوزش نداره، یه چیزی شبیه بغضه. شروعش کم و بیش از زمانی بود که با شخصیتی در ارتباط بودم که در چشمم بسیار خواستنی بود و همش فکر میکردم اکسی توسین و شوق و هیجانه که راه گلومو گرفته، و اون اوایل اونقدرا حواسم بهش نبود و آزار دهنده نبود برام، و خب البته معنی ای هم که برام داشت شوق بود، کاریش نداشتم، تا باشه از این گرفتگی های نتیجه ی اشتیاق. ولی وقتی الان بعد از یک ماه تموم شدن ارتباط این گرفتگی هنوز هست، کم کم به این نتیجه رسیده ام که شاید از شوق نباشه و از اضطراب باشه (نتیجه ی سرچ هام، و البته چیزیست که خواهرم بهم گفته، که عصبیه)، و کم کم آزار دهنده شده. چیزی که خنده داره اینه که هیچ غلطی نمی تونم براش بکنم، حتی نمیتونم قبول کنم که مضطرب یا عصبیم، فکر میکنم همه چیز تحت کنترلمه، و خب کار خاص دیگه ای در جهت کاهش اضطرابِ نداشته سراغ ندارم، به نظر میرسه بدنم میخواد بهم نشون بده که رئیس کیه. اوکی عزیزم، من تماما تسلیم قدرت توام، چجوری اینو بهت نشون بدم که بکشی بیرون؟

 

++رفیق گرام یک متنی را فرستاده برام و ازش نتیجه ی اشتباهی را گرفته که میخواسته (در حالی که متن واضحا داره چیز دیگه ای میگه)، و بعد وقتی من در کمال فروتنی فقط از چیزی که خودم از اون متن دریافته ام براش گفتم و نگفتم که ریدی و داری اشتباه میکنی، اوشون هم خیلی تلاش کرده روشنفکر بمونه و فرموده: "این هم میشه!" کام آن بچه، فقط همینیه که من میگم، برداشت تو کاملا متناقض است با متن جان من.

کلا اینطور که به نظر میاد دلش میخواد خودش را در تنفر و خشم غرق کنه، و با خودش فکر کنه این نتیجه ی هشیاریست و داره به خدا میرسه. :)

 

+++از صبح n بار در ذهن خودم به خواهرم گفته ام: sorry for being an ass! چون دیشب وقتی داشت درد و دل میکرد (داشت از بچه هاش شکایت میکرد) من نتونستم دهنمو ببندم و نتونستم (به جای همدلی احیانا؟) بهش این حسو ندم که چقدر فکرش احمقانه و اشتباهه که نتیجه ش میشه رفتاری که با بچه هاش داره و چیزی که ازشون انتظار داره. لعنت به من. ابلهی بودم که رفته بود رو منبر و با احمق شمردن اطرافیانش میخواست خودشو ثابت کنه! برای اینم متاسفانه غلطی ازم برنمیاد. :(

 

++++ نامه ای از سال پیش، از خودم دریافت کرده ام، امروز! پسسر! و دارم فکر میکنم چه تفکر خیالبافانه ی غیرواقع گرایانه ی مزخرفی پشت اون نامه بوده، دقیقا با خودم چی فکر میکرده ام؟ عجیب نیست که به هیچ کدوم از چیزایی که تو اون نامه از خودم میخواسته ام و برای خودم تصور کرده بوده ام نرسیده ام (به طرز تراژیکی) :)) ولی فقط برام خنده داره، فقط میتونم دلمو بگیرم و به الهه ی سال پیش و ذهنیتش بخندم.

 

+++++ خسته م میکنن آدم هایی که فقط شکایت میکنن بی اینکه واقعا بدونن چی میخوان یا چجوری مسئله شون حل میشه، یا اصلا حتی به فکر کمک گرفتن هم نیستند، فقط بلدند شکایت کنند.

الهه :)

00-05-10

تو زندگیم چیزهای زیادی هست که ازشون شرمگینم و میدونم اینکه چیزی ازشون رو نشه، یکی از فرآیندهاییست که بک گراند و در ناخودآگاهم در جریانه و مطمئنا انرژی زیادی هم میبره (واقعا لازمه یه کاری براش بکنم، چرا اینقدر من شرمگینم از همه چیز؟) یکی از اون هاییش که کمتر ازش شرمگینم و الان محض خنده میخوام رو ش کنم، اینه که یکی بدونه از این کتاب های انگیزشی(الهام بخش) عامه پسندِ احیانا زرد میخونم، مثلا کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" هنریت آنه کلاوسر. (فکر کن اگه خود هنریت بدونه که یه نفر اینور دنیا در کمال گستاخی شرمگینه از اینکه بفهمن خواننده ی کتابش هست چه حالی بشه :) )

ولی اگه تا الانی که نصفش را خونده ام، یک چیز از این کتاب یاد گرفته باشم و در خاطرم مونده باشه و از این به بعد هم بمونه (البته از قبل هم بهش باور داشته ام و میشه گفت با خوندن این کتاب فقط موقعیت های بیشتری را کشف کردم که نوشتن میتونه به عنوان یک امکان مطرح بشه و کمک کننده باشه) اینه که بنویسم، هر چی میشه بنویسم، در هر حالی (وقتی ناراحتم، شرمگینم، احساس گناه می کنم، می ترسم، نگرانم و ...) بنویسم، فقط بنویسم و بدونم که نوشتن در هر حالی بهترین نسخه ست، بهترین رفیق و بزرگترین قدرت هر کسی ست.

الانم اومدم که همین کارو بکنم،

آخر هفته را پیش ننه بابا گذروندم و به عنوان یک فرزند در ریدن سنگ تموم گذاشتم، افتضاح بودم به معنای واقعی کلمه، اگه قدیم تر ها بود و هنوز آگاه نبودم به اینکه سرزنش کردنِ خودم قرار نیست آدم بهتری ازم بسازه مطمئنا حسابی این کارو میکردم، بماند که همین الانش هم کم و بیش اینکارو کرده ام، ولی خب الان میدونم که داشتن حس گناه و ناراحت بودنم و سرزنش کردن خودم ازم فرزند بهتری نمیسازه، و افتضاح بودنم در گذشته را هم درست نمی کنه، پس فقط میخوام بنویسم و بدونم که دوست دارم و انتخاب می کنم که حتی الامکان فرزند خوبی باشم (فارغ از اینکه وظیفه م چیه و باید چطور باشم و آیا منصفانه ست یا نه؟!)، و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا اونها ننه بابای خوبی هستند یا نه.

چون دیگه با گوشت و پوست به این نتیجه رسیده ام از اونها نمیتونم انتظاری داشته باشم، اونها طفلی تر از من هستند، هزار تا امکان برای من هست که میتونم حالم را باهاشون خوب کنم و برای اونها نیست، اونها هر کاری می کنند از سر ناآگاهیه، من نباید تلافی کنم، نباید بیشعور باشم، به عنوان یک ننه بابا که به احتمال زیاد با وجود تمام تلاششون برای خوب بودن، آسیب های روانی زیادی را در وجودم باعثش بوده اند، من می بخشمشون، و ازشون دیگه انتظاری ندارم.

و چالشم اینه که به جای واکنش دادن به حرف ها و رفتارهاشون، پاسخ بدم. و "پاسخ" خیلی وقت ها میتونه این باشه که واکنشی نشون ندم.

الهه :)

در جستجوی زمان از دست رفته

"دیر زمانی است که از آن دیوار ستبر پلکان، که بالا آمدن روشنایی شمعش را روی آن می دیدم، اثری نیست. در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی شان می پنداشتم نابود شده اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده اند و از آن ها رنج ها و شادی های تازه ای زاده می شود که در آن زمان گمان نمی کردم، همچنان که درک رنج ها و شادی های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. همچنین، زمان درازی است که دیگر پدرم نمی تواند به مادرم بگوید: "برو پیش بچه." دوباره دیدن چنین ساعت هایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد. اما کوتاه زمانی ست که دوباره، اگر خوب گوش فرا دهم، می توانم هق هق گریه ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچ گاه فرو ننشسته بود، و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هر چه بیشتر فرو می میرد می توانم دوباره آن را بشنوم، به همان گونه که آوای ناقوس های صومعه روزها چنان در پسِ صداهای شهر پنهان می ماند که می پنداریم از جنبش ایستاده اند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در می آیند."

 

"مادرم آن شب را در اتاق من ماند، و شاید برای آن که ساعت هایی را که با آنچه سزاوارش بودم آن همه تفاوت داشت هیچ اثری از پشیمانی خراب نکند، در جواب فرانسواز که وضع را غیرعادی می یافت و می دید مادرم کنار من نشسته و دستم را گرفته است، و بی سرزنشی می گذارد که گریه کنم، که پرسید: " خانم، چه شده که آقا اینطور گریه می کند؟" گفت: "خودش هم نمی داند، فرانسواز، عصبی است، زود تخت بزرگ را برای من آماده کنید و بروید بخوابید." بدین گونه، برای نخستین بار، غصه ی مرا نه یک خطای درخور تنبیه بلکه ناهنجاری نابعمدی می دانستند که دیگر به عنوان حالتی عصبی که خودم مسئولش نبودم به رسمیت شناخته می شد، آسوده بودم که این که دیگر نمی بایست ملاحظه را هم با تلخی اشک هایم بیامیزم: می توانستم بی حس گناه گریه کنم."

 

"باید شادمان می بودم، اما نبودم. به نظرم می رسید آنچه می گذشت نشانه ی نخستین سازش مادرم در برابر من، و نخستین عقب نشینی او در راه آرمانی بود که برای من در سر می پروراند، و برایش بسیار دردناک بود، چنین می نمود که با همه ی همتی که داشت، برای نخستین بار به شکست گردن می نهاد. به نظرم میرسید اگر به پیروزی ای رسیده بودم، علیه او بود، که من به همان گونه توانسته بودم بر اراده و عقل او چیره شوم که بیماری، دق یا پیری می توانستند، و آن شب آغازگر دورانی تازه بود و چون تاریخی شوم به یاد می ماند."

 

"البته، چهره ی زیبایش در آن شب هم که آن چنان مهربانانه دستهایم را گرفته بود و می کوشید از گریه بازم بدارد هنوز درخشش جوانی را داشت، اما این درست همانی بود که می خواستم نباشد، برایم خشمش کم تر غم انگیز بود تا آن مهربانی تازه که در کودکیم ندیده بودم، به نظرم می رسید آن شب، با دستی نهانی و بی حرمت، نخستین چین سالخوردگی را بر جان او خلانده و کاری کرده بودم که اولین موی سفیدش پیدا شود. این فکر گریه ام را دو چندان کرد و آنگاه بود که دیدم مادرم، که در رفتار با من هرگز دچار نرمش نمی شد، یکباره در برابر غصه ی من وا داده است و می کوشد گریه ی خودش را مهار کند."

 

+چند پاراگراف از فصل اول کتاب اول رمان عزیز و باشکوه "در جستجوی زمان از دست رفته"ی مارسل پروست گرانقدر.

++ کسی که بتونه اینطور به سادگی و زیبایی به تماشای احساسات و افکارش بنشینه، و بی قضاوت و جهت گیری و دخالت احساسات بیانشون کنه، زمان را واقعا از دست نمیده.

الهه :)

سرنوشتت را دوست بدار

"رواقیون عبارتی دارند تحت عنوان «عشق به سرنوشت». هرکدام از ما با سرمایه خاصی به دنیا می آییم. باید عاشق این سرمایه ها باشیم. سرمایه های جسمانی، ذهنی، روانی، سرمایه های ناشی از اقلیم جغرافیایی که در آن به دنیا آمده ایم و سرمایه های اقلیم فرهنگی و اجتماعی که در آن به دنیا آمده ایم. با اینها نباید قهر کنیم باید همه اینها را دوست داشت. انسانها در اینها متفاوت هستند."

~از کانال تلگرامی مصطفی ملکیان

 

"کارل یونگ گفت: ترجیح می‌دهم کامل باشم تا اینکه خوب باشم! برای اینکه انسان کاملی باشیم باید تمام جنبه‌های وجودمان را خواه خوب یا بد را در بر بگیریم. برای آنکه انسان کاملی باشیم باید خوشحال و شاد و راضی و همچنین خودخواه و خشمگین و غمگین باشیم. اگر خود را فقط مالک نیمی از  وجودمان یعنی آن نیمه‌ی خوب بدانیم و نیمه‌ی دیگر را «انکار» کنیم، کامل بودن را به اندازه‌ی کافی احساس نخواهیم کرد. آنگاه یک نوع احساس آزار دهنده را تجربه می‌کنیم که گویی همیشه خطایی در ما وجود دارد!"

~جدایی معنوی دبی فورد (از کانال تلگرامی دکتر هلاکویی)

 

"سرنوشتت را دوست بدار آموزه ی بعدی و نهایی من برای تو بود. می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با تبدیل "پس این طور بود" به "من این گونه اراده کردم" بر ناامیدی چیره شوی."

"نیچه باور داشت راه تبدیل شدن به اَبَرانسان، نه از غلبه بر دیگران و مقهور ساختن آنان، که از چیرگی بر خویش می گذرد. انسانِ به راستی نیرومند هرگز درد و رنج نمی آفریند، بلکه چون زرتشت پیامبر، چنان از نیرو و فرزانگی لبریز می شود که آن را سخاوتمندانه به دیگران پیشکش می کند. این پیشکش حاصل فراوانی شخصی است، نه ترحم، که خود نوعی تحقیر است. پس به این ترتیب، اَبَرانسان یک تصدیق کننده ی زندگی است، کسی که به سرنوشتش عشق می ورزد، کسی که به زندگی می گوید آری."

~این دو تا پاراگراف هم در حقیقت نقل قول هایی مستقیم و غیر مستقیم از نیچه هستند در کتاب "وقتی نیچه گریستِ" اروین یالوم عزیزم.

 

+هر سه قسمت بیان کننده ی این مفهوم هستند که: بله، قدرت در اینه که بتونی سرنوشتت (که در برگیرنده ی هم محیط و شرایط زندگیت (عوامل بیرونی) و هم اون کسی که خودت هستی(عوامل درونی)) را بپذیری و بهش عشق بورزی.

++این پست رو چند روز پیش ها که خوندن این تیکه ها برام الهام بخش تر بود و خودم هم کلی حرف داشتم در موردشون قرار بود پُست کنم، ولی در نیمه ی راه برق قطع شد و من بیخیال شدم و الان فقط اوردمشون اینجا که داشته باشمشون.

+++دلم میخواست میتونستم از بیرون هم (جدای از اون درکی که خودم از خودم دارم و شاید اصرار دارم به بقیه هم تحمیلش کنم) خودم را ببینم و مونیتور کنم و بشناسم و بپذیرم.

++++ دریافته ام که من نقطه ضعف ها(م) را نمی پذیرم، یعنی قبول میکنم که در فلان مورد ضعیفم ولی بی لحظه ای شک فکر میکنم باید به سمت قوی تر شدن در این زمینه حرکت کنم، ولی این روزها دارم فکر میکنم شاید یه سری چیزها را باید بذارم ضعف بمونه و همین تمایز در این ترکیب ضعف و قوت هاست که ما را از هم متمایز میکنه، و واقعا لزومی نداره همه ی ضعف ها را هم به قوت تبدیل کنیم یا در مسیر تبدیلشون حرکت کنیم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان