در جستجوی زمان از دست رفته

"دیر زمانی است که از آن دیوار ستبر پلکان، که بالا آمدن روشنایی شمعش را روی آن می دیدم، اثری نیست. در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی شان می پنداشتم نابود شده اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده اند و از آن ها رنج ها و شادی های تازه ای زاده می شود که در آن زمان گمان نمی کردم، همچنان که درک رنج ها و شادی های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. همچنین، زمان درازی است که دیگر پدرم نمی تواند به مادرم بگوید: "برو پیش بچه." دوباره دیدن چنین ساعت هایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد. اما کوتاه زمانی ست که دوباره، اگر خوب گوش فرا دهم، می توانم هق هق گریه ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچ گاه فرو ننشسته بود، و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هر چه بیشتر فرو می میرد می توانم دوباره آن را بشنوم، به همان گونه که آوای ناقوس های صومعه روزها چنان در پسِ صداهای شهر پنهان می ماند که می پنداریم از جنبش ایستاده اند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در می آیند."

 

"مادرم آن شب را در اتاق من ماند، و شاید برای آن که ساعت هایی را که با آنچه سزاوارش بودم آن همه تفاوت داشت هیچ اثری از پشیمانی خراب نکند، در جواب فرانسواز که وضع را غیرعادی می یافت و می دید مادرم کنار من نشسته و دستم را گرفته است، و بی سرزنشی می گذارد که گریه کنم، که پرسید: " خانم، چه شده که آقا اینطور گریه می کند؟" گفت: "خودش هم نمی داند، فرانسواز، عصبی است، زود تخت بزرگ را برای من آماده کنید و بروید بخوابید." بدین گونه، برای نخستین بار، غصه ی مرا نه یک خطای درخور تنبیه بلکه ناهنجاری نابعمدی می دانستند که دیگر به عنوان حالتی عصبی که خودم مسئولش نبودم به رسمیت شناخته می شد، آسوده بودم که این که دیگر نمی بایست ملاحظه را هم با تلخی اشک هایم بیامیزم: می توانستم بی حس گناه گریه کنم."

 

"باید شادمان می بودم، اما نبودم. به نظرم می رسید آنچه می گذشت نشانه ی نخستین سازش مادرم در برابر من، و نخستین عقب نشینی او در راه آرمانی بود که برای من در سر می پروراند، و برایش بسیار دردناک بود، چنین می نمود که با همه ی همتی که داشت، برای نخستین بار به شکست گردن می نهاد. به نظرم میرسید اگر به پیروزی ای رسیده بودم، علیه او بود، که من به همان گونه توانسته بودم بر اراده و عقل او چیره شوم که بیماری، دق یا پیری می توانستند، و آن شب آغازگر دورانی تازه بود و چون تاریخی شوم به یاد می ماند."

 

"البته، چهره ی زیبایش در آن شب هم که آن چنان مهربانانه دستهایم را گرفته بود و می کوشید از گریه بازم بدارد هنوز درخشش جوانی را داشت، اما این درست همانی بود که می خواستم نباشد، برایم خشمش کم تر غم انگیز بود تا آن مهربانی تازه که در کودکیم ندیده بودم، به نظرم می رسید آن شب، با دستی نهانی و بی حرمت، نخستین چین سالخوردگی را بر جان او خلانده و کاری کرده بودم که اولین موی سفیدش پیدا شود. این فکر گریه ام را دو چندان کرد و آنگاه بود که دیدم مادرم، که در رفتار با من هرگز دچار نرمش نمی شد، یکباره در برابر غصه ی من وا داده است و می کوشد گریه ی خودش را مهار کند."

 

+چند پاراگراف از فصل اول کتاب اول رمان عزیز و باشکوه "در جستجوی زمان از دست رفته"ی مارسل پروست گرانقدر.

++ کسی که بتونه اینطور به سادگی و زیبایی به تماشای احساسات و افکارش بنشینه، و بی قضاوت و جهت گیری و دخالت احساسات بیانشون کنه، زمان را واقعا از دست نمیده.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان