98-7-22

+برام قابل قبول نیست که کسی که نتونسته حالِ خودش را خوب کنه و هنوز تو گِل گیره، تاسف بخوره برای بقیه، برای اینکه به اندازه ی کافی آگاه نیستند، یا مریضند یا هر چیزی. این آدم در جایگاهی نیست که بتونه آگاهی یا سلامت را تشخیص بده، که اگه در این جایگاه بود، این آگاهی و سلامت تو وجود خودش هم یافت می شد.

 

++دیروز یه تیکه هایی از کتاب اتوبوس انرژی جان گوردون را میخوندم، در مورد اشتیاق حرف زده بود و به حرفاش فکر می کردم، و هر لحظه این نتیجه گیری برام محرز تر میشد که، اهمیتی نداره تو کی هستی و رزومه ت توی ابعاد مختلف زندگی چیه، و چه اندازه آماده ای یا چه اندازه کارت را خوب انجام میدی، تنها چیزی که مهمه اینه که آیا کاری که انجام میدی را با اشتیاق انجام میدی یا نه؟ آیا برای رسیدن به چیزی که میخوای مشتاق هستی یا نه؟ فقط همین.

قبل تر ها فکر میکردم اینکه بتونی فارغ از شرایط زندگیت، شاد باشی تا شادی را جذب کنی، یک توانایی خارق العاده ست و نمیشه از هر کسی (منجمله خودم) انتظارش را داشت، یا اصلا فکر میکردم اینکه میگن شاد باش حتی اگه زندگی دلیلی برای شاد بودن بهت نشون نداده، احمقانه و بی حساب و چه بسا بیرحمانه ست، ولی تازگیها فهمیده ام که حرف حسابی جز این وجود نداره، این حقیقته و برای حق بودنش نیازی به اقرار یا اعتراف یا تایید من نداره، من میتونم قبولش نکنم یا برچسب دیوانگی بهش بدم، ولی این حقیقت همچنان بر قوت خود پایداره. همچنین جدیدا دیگه اونقدر ها احوال این لحظه م را تنیده در شرایط زندگیم نمی بینم.

Thought for today

نیچه ی گرانقدر فرموده:

"آنکه از خویش فرمان نبرد، بر او فرمان می رانند."

 

+من فکر میکنم این سرنوشت تمام آدماییست که کودک و والد درونشون با هم در صلح نیستند، به همدیگه اهمیت نمیدن و حرف همدیگه را گوش نمیدن. و کسایی دنیای درونشون اینطوره که روابطشون در بیرون با والدینشون خوب نباشه. مثل من.

ماتیلدا

انتهای سال 97، برای کتاب خوندن سال 98ام برنامه ریزی کردم و یه لیست از کتاب هایی که عمری بود با خودم میگفتم باید بخونمشون رو تهیه کردم و نوشتم. الان که بیشتر از نصف سال 98 گذشته فوقش 3 تا کتاب از اون لیست خونده باشم و بیشتر از ده تا از کتابایی که خوندم، چیزایی بودند که خوندنشون به هیچ وجه اورژانسی نبود و همینجوری عشقم کشیده بود بخونم. بعله، همینقدر من به برنامه ریزی هام پایبند میمونم. حالا از این بگذریم، داستان ماتیلدا از رولد دال هم یکی از این کتاباییست که عشقی خوندمش، و دیروز تمومش کردم. داستان دوست داشتنی ای بود، و میشد به چشم یک تفریح بهش نگاه کرد، و همونطور که گفتم کتابی نبود که می بایست اورژانسی خونده میشد.

در ادامه میخوام پاراگراف(های)ی که در لحظه هیجانزده م کرد و روم تاثیر گذاشت و تو حافظه م موندگار شد را بنویسم:

 

لوندر از ماتیلدا پرسید: "آخر ترانچبول چه جوری می تواند قِسر در برود؟ بالاخره که بچه ها به خانه می روند و ماجرا را برای پدر و مادرشان تعریف می کنند. مطمئنم اگه من به پدرم بگویم که مدیر مدرسه موهایم را گرفت و پرتم کرد آن ورِ حیاط مدرسه، یک الم شنگه ی حسابی به پا می کند."

ماتیلدا گفتت: "نخیر، هیچ کاری نمی کند. الان دلیلش را بهت می گویم، پدرت اصلا حرفت را باور نمی کند!"

-حتما باور می کند.

ماتیلدا گفت:" نخیر باور نمی کند. علتش هم روشن است. داستانت آنقدر مسخره است که باورکردنی نیست. و همین، راز بزرگ ترانچبول است."

لوندر پرسید: "چی؟"

ماتیلدا گفت:"همین که، باور کردنی نیست! می گویند اگر می خواهی قسر دربروی هرگز کاری را نیمه کاره ول نکن. بزن به سیم آخر! توی آن کار زشتت سنگ تمام بگذر! مطمئن شو کارت به قدری احمقانه و مزخرف است که کسی باورش نمی کند! مثلا هیچ پدر و مادری صد سال سیاه هم، داستان موهای بافته ی آماندا را باور نمی کند! پدر و مادر من هم باور نمی کنند. می گویند دارم چاخان می کنم."

لوندر گفت:"پس با این حساب، مادر آماندا گیس های دخترش را قیچی نمی کند."

ماتیلدا گفت:" نه، مادرش این کار را نمی کند، اما آماندا خودش این کار را می کند! حالا می بینی."

 

+توضیحات مقدمه م را که دوباره می خونم، متوجه میشم ایراد کار من، که باعث میشه به برنامه هام پایبند نمونم، اول اینه که صفر و یکی عمل میکنم، یا کاملا با برنامه پیش میرم یا کلا برنامه را بیخیال میشم، کافیه یک روز از برنامه م تخطی کنم تا دیگه پی اش را نگیرم. دوم هم اینکه همیشه کارای غیرضروری را اول انجام میدم. و شاید سوم هم این باشه که وقتی دارم برنامه می ریزم، با فکر و موافقت کودک درونم تصمیم نمی گیرم، برای همین در حین عمل به برنامه هم کودک درونم اصلا باهام همکاری نمی کنه. همیشه همینطور بوده، کودک درون و والد درونم هیچ زمان متحد نبوده اند.

98-7-21

از دیشب نیاز داشتم و لازم بود در چند مورد بنویسم، چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم که اینجا بنویسم یا تو وبلاگ شخصیم و در نهایت اینجا را باز کرده ام و میخوام که بنویسم، امیدوارم از دیشب درست و حسابی یادم مونده باشن.

 

بدم میاد از اینکه کسی با ویژگی قربانی بودن، هویت بگیره و هر بار در حالی که به ظاهر از این قربانی بودن نالان و شاکیست، در ناخودآگاهش (در باطن)، به این قربانی بودن نیازمند و حتی مفتخره، قربانی بودن براش تنها راهیست که دیده بشه، که زنده بمونه (این هویت ساختگیش).

بدم میاد از اینکه کسی منتظر ناجی بمونه، و با خودش فکر کنه دوست یا شریک عاطفی ایده آل کسیست که نجاتش میده (حالا در هر جنبه ای از زندگیش)، در حالی که خودش با حماقت خودش تو روز روشن به خودش بد کرده و میکنه و هیچ زمان به بیدار شدن یا تغییر رویه ش فکر نکرده چون اینجوری براش راحت تر بوده.

بعد این شرایط یه حالت افتضاح تر دیگه هم میتونه داشته باشه، اونم اینکه این شخص در عین بدبختی و ناتوانی، (ناتوانی ای که خودش داره جار میزندش،) متواضع هم نباشه. نخواد بفهمه که وقتی از دید خودش هم ناتوانه اصلا مستحق یک ارتباط خوب هم نیست چه برسه به کسی که میاد و نجاتش میده. به عبارت دیگه، اینطوری بگم که ببین طرف خودش ناتوانه، ولی اونقدر هم پررو هست که بقیه را برای خودش ناکافی ببینه! نمیدونم واقعا چرا اینجور آدما از خودشون نمیپرسن من برای بقیه چیکار کردم که در ارتباط باهاشون همش فیل م یاد هندستون میکنه؟

بعد نمیدونم در عالم دوستی، وقتی این عیوب را در طرفم می بینم، باید روشنش کنم، یا نه؟

تا به حال در این موارد، حماقت طرفم (رفیقم) را به روش نیورده و تلاش کرده ام کسی باشم که درکش میکنه و قبولش داره چون فکر میکردم اگه غیر این باشم دردی میشم بر درد، ولی دیشب داشتم فکر می کردم این خیانت محضه، و یک همچین دوستی ای بوی گوه میده، توی دوستی آدمیزاد باید صادق و روراست باشه و نظرش را آزادانه و صادقانه بیان کنه، فارغ از اینکه حماقتِ طرف درمون بشه یا نه، وقتی پسِ ذهن فکر میکنی که طرف احمقه، دو رویی ست که بهش نگی.

 

از یه چیز دیگه هم بدم میاد اینه که آدما برای شرایط بهتر و ایده آل تری که صرفا شانسی نصیبشون شده، به بقیه فخر بفروشن و اون شرایط خوبِ شانسکی را جزء دستاوردها و افتخارات خودشون حساب کنن و اینو به رخ بکشن.

مثلا طرف، ازدواج سنتی و کسایی که تن بهش میدن را نکوهش میکنه و به خودش افتخار میکنه که اینکارو نکرده و نمیکنه، در حالی که اوشون اصلا کاره ای نیست، صرفا در یک جامعه (مثلا خانواده) ی روشنفکرتر داره زندگی میکنه و این آزادی بهش داده شده، و گر نه کیه که از این آزادی رو برگردونه، کیه که آزادی را نخواد، کیه که نخواد با اطلاعات و شناخت کامل و جامع و با چشم باز در مورد ازدواجش تصمیم بگیره و امنیت بیشتری را در تصمیم گیری تجربه کنه.

این اصلا درست نیست تویی که در شرایط بهتری بزرگ شدی و زندگی میکنی خودت را با کسی که زندگیش همیشه هزاران محدودیت داشته و نتونسته به ایده آل هاش برسه، مقایسه کنی و احساس برتری کنی.

حتی اگه فرض کنیم این آدم برای رسیدن به یک شرایط بهتر تلاش کرده باشه، بازم تا زمانی که تلاشش فقط و فقط به بهتر شدن شرایطِ خودِ تنهاش منجر شده باشه، و ارزشی نیافریده، و زندگی را برای بقیه بهتر نکرده، دلیلی برای مفتخر بودن نمیمونه، این کاریه که همه در صددش هستند، کار شاقی نیست.

بعضیا هم خیلی جالبن، تلاش هاشون برای خوب شدن زندگیشون نه تنها مایه فخر و مباهات و احساس برتری و خود خاص پنداریشون هست، که از بقیه که تلاش نمی کنن شاکی و متنفر و طلبکارن، و من نمی فهمم چرا؟ تو برای بقیه کاری نکرده ای که ازشون طلبکار باشی، هر کاری بوده برای خودت بوده.

مثلا کتاب خوندن حالِ منو بهتر میکنه (یعنی باید بکنه، من فکر میکنم فلسفه و مقصود کتاب خوندن همینه)، یک لذت توی زندگی منه، و من فکر میکنم برای همه قراره همینطور باشه، ولی وقتی می بینم این جماعت کتابخون اینقدر احساس برتری میکنن، اینقدر شاکی و طلبکارن از کسایی که کتاب نمیخونن، واقعا تعجب میکنم. حسِ تو به جماعتِ کتاب نخون قراره ترحم باشه، نه اینکه فکر کنی اینکه تو کتاب میخونی و کسایی نمیخونن، اجحافه در حق تو.

 

 

خب این پُست را از این طولانی تر نکنم و بقیه ی موارد رو تو پُست بعد بنویسم.

98-7-19

خیلی وقتا میرم و مکالمه را با رفیقی شروع میکنم و منتظر موقعیتی میمونم که بهم رو داده بشه برای اینکه از چیزی که میخوام و خب شخصیه حرف بزنم، خیلی وقتا این موقعیت بهم داده نمیشه، خیلی وقتا خیلی محدوده، و خیلی وقتا (در رابطه با کسایی که پذیرای تمامم نیستند و دلشون میخواد هر چه زودتر حرفای من تموم بشه تا نوبت به خودشون برسه) ترجیح میدم که اصلا نخوامش... اینجا قراره بوده جایی باشه که اون موقعیت را بی منت به من میده، میتونم هر زمان که خواستم شروع کنم به حرف زدن و تا هر زمانی که خواستم ادامه ش بدم و مطمئن باشم کسی را به زور، فقط برای به قولی استفاده ی شخصی خسته نکرده ام. ولی نمیدونم چرا اونجور که دلم میخواد نمیتونم اینجا حرف بزنم، اونقدر که دلم میخواد نمیتونم فرض کنم اینجا مثل دوستیست با گوش های شنوا...

البته که این حرف الان فایده نداره و نمیخوام به چرایی نتونستنم فکر کنم، فقط میخواستم یادم بمونه اینجا برای من چه نقشی داره و تلاش کنم که از این نقش، بهره ی کامل را ببرم.

خیلی وقته که وبلاگ و جدیدا کانال های روزمره نویسی ملت، بیشتر اوناییشون که برام الهام بخش هستند را دنبال می کنم، و این کلا باعث شده به مدل ذهنی یک آدم موفق علاقمند باشم، و موفقیت یکی از دغدغه ها و دلخواه هام بشه (حقیقتا که دلخواهه)، و جدیدا این دغدغه م پررنگ تر شده.

و میدونی چند لحظه پیش داشتم به این فکر میکردم که واقعا چقدر دلم میخواد موفق باشم، و میدونم یکی از فاکتور های اساسی موفق شدن، چیزی که تو وجود من لنگ میزنه، پشتکاره، و اینکه سریع ناامید نشی، نمیتونم یک کار را برای یک مدت خیلی طولانی انجامش بدم و باز هم انجامش بدم تا روزی که بالاخره به ثمر میشینه. مثلا چند وقت پیش ها تصمیم گرفتم خودمو از این لحاظ برای یه کار خیلی خیلی کوچیک که انجام دادنش سخت هم نیست، مونیتور کنم و ببینم انتهای حوصله م چقدره، اون کار خیلی کوچیکم، 10 دقیقه کار با اپلیکیشن دولینگو برای یاد گرفتن زبان فرانسه بود، و انتهای حوصله م فکر کنم 25 روز بود و بعد از این 25 روز اصلا دیگه ذره ای تمایل برای انجام کار 10 دقیقه ای برام نمونده.

دیروز داشتم فکر میکردم که خب من باید این جنبه از وجودم را بپذیرم، آره من زود ناامید میشم، من نتیجه ی سریع میخوام، نمیتونم صبور باشم، و با این اوصاف بهتره به روشی فکر کنم که این ناامید شدن سریع هم توش گنجونده شده باشه، شایده بهتره هر بار بعد از چند روز انجام دادن یه کار،  یه استراحت گُنده برای خودم در نظر بگیرم و بعد باز دوباره شروع کنم، آره شاید این خوب باشه.

98-7-17

به این نتیجه رسیده ام که فارغ از اینکه آیا از نظرت، والدینت، رفتارها و حرف هاشون شایسته ی احترام و تکریم هست، آیا احترام را ازت خواسته اند و حق انتخابی در این زمینه داری یا نه، تو خودت عمیقا و قویا نیاز داری که بهشون احترام بذاری، گرامیشون بداری و بزرگشون بپنداری، جوری به حرف ها و نصیحت هاشون توجه کنی انگار که ارزشمند ترین رمز زندگی را دارن بهت میگن، جوری بهشون خدمت کنی و جلوشون خم و راست بشی انگار به مرشدت خدمت میکنی، و جوری بهشون محبت کنی انگار که شریک روحیت هستند. تمام اینها به استحکام یک ستون اساسی در وجودت منجر میشن، و مستحکم بودن این ستون هم ارز خوشبختیه.

98-7-16

پدر تنها شام میخوره، به من تعارف کرد، و گفتم فعلا نه (با وجود اینکه برام فرقی نمی کرد)، مامی هم که خونه نیست.

فرکانس این تنها بودن کم نبوده و نیست، و از اون روزی که من تک فرزند خونه بوده ام مطمئنا بیشتر شده. هم تنهایی پدرم و هم مادرم.

با وجود اینکه وقتی فکر میکنم از خیلی لحاظ ها بهترین پدر و مادری بوده اند که میشد داشت، ولی در مقابل من نامهربون ترین و بی تفاوت ترین و درک نکن ترین فرزندی هستم که یه پدر و مادر می تونن داشته باشن.

وقتی به این فکر میکنم که همیشه با عزیزانم نامهربون بوده ام و با غریبه ها بالاجبار مهربون، حالم از خودم بهم میخوره و دلم خیلی می گیره.

میدونی مثل اون بچه هایی هستم که تو خونه شیرن و بیرون موش :( در تمام لحظاتی که اون بیرون موش هستم یا به موش بودنم فکر میکنم، بی اندازه غمگینم و دلم میخواد عوض میشد این روند، ولی همه ش انگار دست من نیست.

98-7-1

+وقتی نگاهت به افق های دوردست تر باشه، وقتی نگاهت به اهداف بلند مدتت باشه، دیگه به اتفاقات ریز و جزئی و شاید سنگریزه هایی که تو مسیر رسیدنت به اون اهداف هست، اهمیت نمیدی و به سادگی نادیده شون می گیری. 

بعد بقیه تو را با مناعت طبع و با اعتماد به نفس می بینن و ستایشت می کنن.

بشخصه اعتماد به نفس همیشه از دغدغه هام بوده و همیشه به فکر تقویتش بوده ام، ولی می بینی بعضی وقتا ریشه ی اعتماد به نفس در سبک نگاه توئه، اون چیزی که تو تقویتش کردی اعتماد به نفست نبوده، صرفا زاویه دید و طرز تفکرت را عوض کرده ای.

 

++ چند روزی هست که خیلی مشتاق و نیازمند نوشتنم، ولی تنبلی کرده ام. دلم میخواد الان همه ی چیزایی که بهشون فکر کرده بودم و حرف داشتم در موردشون را در خاطر داشتم و میتونستم بنویسمشون، ولی متاسفانه خاطرم نیستند.

 

+++بعضی وقتا ناخودآگاهم متوجه هست که به لحاظ جسمی اذیتم و جاییم درد می کنه ولی آنچنان مشغول فکر کردن به چیزهای دیگه ام و ذهنم مشغولم داشته که نمیفهمم چرا اذیتم، نمیدونم کجام درد می کنه. امروز از قبل از ناهار سرم درد می کرد ولی بالاخره در انتهای ناهار که شدتش انگار بیشتر بود، به خودم اومدم و فهمیدم که ای بابا، این چیزی که منو اذیت میکنه سرم هست که داره درد می کنه.

 

++++ نوشتن عشق منه :) همین اندازه غلیظ و شاید عمیق، نمیتونی بفهمی چقدر لذت می برم از نوشتن، حتی از نگاه کردن به کسایی که مشغول نوشتن هستند، از نظرم آدمایی که مینویسن خوشبختن، اونها پناهی دارند که فقط خودشون ازش خبر دارن، در اعماق وجودشون بهش تکیه دارند و میدونن که تکیه گاهی از این محکم تر پیدا نخواهند کرد.

 

+++++ در حال حاضر خوشحال و مشتاق و پر از انگیزه ام، و به این خاطر خدا را شاکرم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان