99-6-31

+با وجود اینکه فکر میکنم خودم هم اگه جای طرفم باشم ممکنه ناراحت شم، ولی اصلا دلم نمیخواد احتیاط کنم و به همون اندازه ای که خوش دارم و موقعیتش هست طعنه نزنم و تیکه نندازم و اذیت نکنم و نخندم :)

احتمالا در حالی که داشته تلاش میکرده قوی و آروم بمونه و باهام بخنده، گفت شبیه چندلری :) الهی! :)) میدونم خیلی عوضیم نینی.

 

++قرار بوده ست 30 شهریور چک را پاس کنه، و بهم گفته با وجود اینکه پول تو حساب هست و مشکلی نیست، ولی اگه امکانش هست یکم چک را نقد کنید. و من بعد از اینکه اولش خواستم یه کوچولو مخالفت کنم ولی بعدش گفتم ارزششو نداره و بهش گفتم ایرادی نداره. و الان باز پیام داده که فردا ساعت 11 چک را نقد کنید! آه پسر، این آخرین چک هست و به خودم میگم دو سه ساعت هم برای من فرقی نمی کنه. و چیزی نمیگم و فقط قبول می کنم.

با خودم فکر میکنم شاید اگه کس دیگه ای جای من بود بهش ثابت میکرد که فهمیده که پول تو حسابت نبوده و خر خودتی. ولی واقعا لازمه؟ چرا آخه از همون اول صادق نیستی احمق.

 

+++ بهش میگم دلم میخواد نظرت راجع بهم مثبت بمونه و همون لحظه تمام عشق و حس خوبی که بهم داده و تمام ترسی که از، از دست دادن این عشق تو وجودم لونه کرده، با هم پر میکشن و میرن. :)

ولی حقیقت ماجرا اینه که نظر مثبتش برام اهمیتی نداره، فقط از ارتباط های شکننده ی مزخرف خسته ام و دلم میخواد راس راسی برای یک ارتباط تلاش کنم و زمانی ازش دست بکشم که واقعا زمانِ دست کشیدنه، نه به خاطر لجبازی و بچگی.

دلم میخواد یکی باشه که آگاه باشه، اهمیت بده و نقد های سازنده بهم بده، بهم بگه از بیرون چه شکلیم. واقعا دلم میخواد، ولی آدما با دیدنِ اولین حرکتی که به مذاقشون خوش نیومده، دُمشون را میذارن رو کولشون و میرن، احمق ها!

الهه :)

99-5-8

تصمیم جدی برای محدود کردن زمانِ حضورم در شبکه های اجتماعی، گرفتم، قرار اینه که فعلا از 8 شب به بعد اجازه ی باز کردنِ تلگرام یا واتساپ یا احیانا اینستاگرام و البته پینترست را داشته باشم، و امروز اولین روز این چالش n روزه مه، و حس میکنم راه حل تمام مشکلاتم را با همین یه حرکت پیدا کرده ام.

بعد میدونی جالب اینجاست که من اصلا تو اینستاگرام فعالیتی ندارم، منتظر هیچ لایک یا کامنت یا دایرکتی نیستم و از پیج هایی هم که دنبال میکنم فقط استوری های دو سه تا را چک میکنم و پُست های یه دونه شون را نمیخوام از دست بدم. یا تو تلگرام خودم کانال ندارم و خوندن مطالب هیچ کدوم از کانال هایی که توشون عضوم اورژانسی نیست، کسی هم اونجا برام پیام نمیده، و تو واتساپ با وجود ارتباطات بسیاااار محدودِ من در طی یک روز فوقش یک نفر بهم پیام بده، که اونم یا دوست صمیمی یا خواهری، خواهرزاده ایست که اگه واقعا کار اورژانسی مهم داشت میتونه بهم زنگ بزنه :)) و این خنده م برای اینه که معمولا جواب نمیدم، چون گوشیم همیشه ی خدا سایلنته.

بعد با این اوصاف فکرشو بکن که زمان زیادی را توی همین اپلیکیشن ها میگذرونده ام، دیروز که رفتم اپلیکیشن quality timeام را چک کردم اینو متوجه شدم، و کف م برید. من خیلی وقته این اپلیکیشن را رو گوشی و تبلتم دارم و اینکه چرا تا به حال زمان مصرفیم را پیگیری نکرده ام هم از عجایب روزگاره، شاید هنوز وقتش نرسیده بوده که آدم شم و الان وقتشه.

دیروز که از حجم تنهایی و نبودِ کانکشن شاکی بودم با خودم فکر کردم واقعا چیزی که الان نیاز دارم داشتن ارتباطات فراوونه؟ و به این نتیجه رسیدم که نوچ، و مدت هاست در جستجوی همچین تنهایی نابی بوده ام ولی حضور در این شبکه های اجتماعی مزخرف این نیاز واهی را بهم تحمیل کرده بود که منم میخوام که برو بیای فراوونی داشته باشم و از اینجور چرت و پرت ها.

ارتباطات یک بعد از n بُعد زندگی آدمیزاده، و درسته که اهمیت داره و باید به فکرش بود ولی در عین حال اون n-1 بعد دیگه به عهده ی خودِ تنهام هست، و باید بهشون برسم. ضمن اینکه زندگیم همین الانش هم خالی از ارتباطات نیست.

 

 

+یوگای صورت و یوگای هیکل را انجام دادم، در حالی که عمریست با خودم میگم باید این کارا بکنم و چرا نمی کنم؟ و الان فهمیدم چون مشغول چیزای مزخرف دیگه ام.

++همینجوری دور هم باشیم هم گفتم چند صفحه از داستانِ معروفِ "برباد رفته"ی مارگارت میچل را بخونم، چون اول و آخر این از داستان هاییست که باید بخونمش، ضمن اینکه این مدت دوز اینجور داستانا تو خونم اومده پایین، و دلم میخواد بخونم و شروع کردم و 50 صفحه را خوندم و لذت بردم. اونجایی که اسکارلت با باباش در مورد اشلی حرف میزنه خیلی دلخواهم بود، اینکه میتونه با باباش حرف بزنه و اینقدر صریح با هم حرف میزنن و این حرف زدن از شدت دراماتیک بودنِ این علاقه و این اتفاق می کاهه.

همیشه در سکوت و انزوا کمترین غم ها تبدیل به بزرگترین و دراماتیک ترین جریان ها میشن.

و اینکه چقدر دلم میخواد در همچین خونواده و همچین جامعه هایی بزرگ میشدم، این جماعت واقعا در همون 16 سالگی هم از من در زندگی (همه ی ابعادش) مجرب ترند. گستردگی روابطشون! آه پسر. وقتی فکر میکنم این انزوای لعنتی چقدر منو از رشد عقب نگه داشته، دلم میخواد زار بزنم.

الهه :)

99-5-7

 

+در مورد خودم میتونم قطعا بگم که همیشه دنبال کانکشن بوده ام، نه چیزی که حواسمو پرت کنه ولی در این زمینه انگار بخت باهام یار نبوده (شایدم جاهای خوبی را جستجو نکردم) که هر کی به پستم خورده منظورش از ارتباط پرت کردنِ حواسش بوده.

در این مورد واقعا میتونم به خودم مفتخر باشم که هیچ زمان فرار نکردم، شده که ترسیده باشم از چیزی و نرفته باشم سمتش، ولی وقتی برم، نمیذارم هیچ چالشی قِسِر در بره، باید ته و تو را دربیارم و مشکل را حل کنم، واسه همینم هیچ زمان نخواستم حواسمو از چیزی پرت کنم، البته تا الان، و امیدوارم همیشه اینجور باشه.

 

++ باز من در روزهای بی کانکشن و تنهایی به سر می برم، و این اگرچه بحث مرگ و زندگی نیست، و میدونم به احتمال زیاد نیاز ناخودآگاهمه و خودم مسئولشم، ولی بازم ناراحتم میکنه، اینکه عضوِ هیچ گروهی نیستم، اینکه ارتباطاتم اینقدر محدوده و اگه قبلا به کیفیتشون غره بودم الان دیگه اون کیفیت را هم ندارن.

یکی از دوستانم که قشنگ حس میکنم به محض رو کردنِ یک چالش و احیانا نظر خواستن در میره، احساس میکنه قصدم چسناله ست و میترسه، آخه جان من زندگی ماهیتا همش چالشه، اگه در مورد این چالش ها باهات حرف نزنم در چه موردی حرف بزنم؟

و اون یکی هم که، اینقدر همیشه ی خدا تو دار و پنهون کار بوده که حتی اگه برام مهم هم نباشه که چی میگذره تو زندگیش، و حتی اگه بمیرم از درد اینکه میخوام با کسی از اتفاقی که برام افتاده حرف بزنم، بازم مقابله به مثل خواهم کرد و هیچ بهش نخواهم گفت.

و در کل رابطه م با همه، غیر از خونواده که بخشی از وجودم هستند و گریزی ازشون نیست، شکننده ست و من همیشه آماده ی دست کشیدنم، با همون صمیمی ترین ها هم هفته ای یک بار به تموم کردنِ یکطرفه شون فکر میکنم.

 

حالا اعجوبه تر از همه، دختر صابخونه ست، که البته ارتباط خاصی بینمون نیست و اصراری هم ندارم باشه، ولی انگار هیچ جوره هم نمیتونم بهش بفهمونم که ببین پرچم سفید من بالاست، و برات بهترین ها را میخوام و دیفالتم مهربون بودنه، پس سِپَرت را بنداز لامصب.

الهه :)

99-4-21

عذابی بود زنگ زدن و تسلیت گفتن به صابخونه بابت فوت داداششون. ولی خب بالاخره انجامش دادم، در مختصرترین و خنده دار ترین حالت ممکن، نمیدونم آدم ها واقعا به اینکه این تکالیف در قبالشون انجام بشه نیاز دارند؟

البته گاهی فکر میکنم من اگه با انجام این تکالیف مشکل دارم خب نباید انجامش بدم، ولی انجام میدم چون نمیتونم خودم بمونم و همونی که هستم را بپذیرم و مطمئن و بااعتماد به نفس باشم، جوری که انگار کاری که من دارم انجام میدم درست ترینه، تشخیصی که من میدم درست ترینه. نوچ، به کاری که انجام میدم به رفتاری که دارم مشکوکم چون اجتماعی بودن نقطه قوت من نیست! همیشه باید نگاه کنم ببینم چی ازم خواسته میشه تا همونو انجام بدم (بعضا هم پیش میاد که کسی اصراری نداره تکلیف منو مشخص کنه و منم شاید در خوندن حالات و احساسات آدما خیلی توانمند نیستم که بفهمم چی ازم میخوان، و خب در رابطه با اینجور آدما من هم انگار همیشه سرگردون خواهم موند)، ولی بالاخره بعد از در اجتماع بودنی که تمام انرژی منو کشیده خواه انجام وظیفه کرده باشم خواه سرگردون بوده باشم، باید خودمو تماما بکشم ببرم و تو خلوت خودم پهن کنم و نفس بکشم.

دارم فکر میکنم دقیقا چه اصراری دارم که در قبال همه انجام وظیفه کنم؟ به چی نیاز دارم در مقابل؟ به اینکه دوستم بدارند؟ تنها نمونم؟ خیالم از جانب موضعی که در قبال هم داریم راحت بشه؟ یا دوستیم و همدیگه را دوست داریم یا به کل راهمون از هم جداست و کاملا رسمیت بینمون در جریانه (در حد یه سلام وقتی همو دیدیم) یا هم کلا چشمِ دیدن همو نداریم؟ (که البته مورد سوم در رابطه با من پیش نمیاد چون هر چیزی که باعث بشه کسی منو رقیب و مقابل خودش بدونه، در وجود من نیست، چون اصراری برای بیان تمام و کمال خودم ندارم و همیشه پرچم سفیدم بالاست). آره من یا با کسی دوستم یا با کسی کاملا رسمیم، حد وسط برام معنی نداره و هر چی میکشم از همین تفکر مزخرفه، من نمیتونم بین این دو تا باشم. البته رابطه ی خصمانه را هم نمی تونم بپذیرم، در حقیقت نیاز دارم مطمئن بشم نه از اینکه دوستم دارند، از اینکه ازم بدشون نمیاد و حضورم موجهه. نیاز دارم مطمئن باشم در مورد فکری که در موردم میکنن، نمیخوام علامت سوالی برای اونها و بعدش برای من باقی بمونه.

دلم میخواد از این بند مزخرف آزاد بشم، ولی این از همون بند هاییست که هیچ حکومتی نمیتونه منو ازش آزاد کنه جز خودم.

ولی بعضی از بند های دیگه هم هستن که گاهی فکر میکنم صرفِ کندن از خونواده شاید بتونه آزادم کنه، و گاهی که مامانم خیلی اذیتم میکنه، دلم میخواد واقعا هیچ زمان دیگه به خونه ی پدری برنگردم، ولی میدونی وقتی بیشتر بهش فکر میکنم، قهر و فرار کردن هم باعث آزاد شدن از هیچ بندی نخواهد شد. آه پسسر، می بینی آزاد بودن وقتی اون آزادی را قرار نیست کسی جز خودت بهت بده چقدر سخته؟ :((

الهه :)

99-4-9

در طی این مدت فهمیدم که با وجود اینکه در ظاهر این حق رو به خودم نداده ام که هیچ انتظاری از کسی داشته باشم یا به خاطر برآورده نشدنش گله کنم، و صرفا قرار گذاشتم از ارتباط هایی که معیارهامو برآورده نمی کنن بیام بیرون، ولی در حقیقت بسیااار از آدما انتظار دارم، کاری که در حقیقت دارم می کنم اینه که با وجود تمام توقعات و خواسته هایی که ازشون دارم، چیزی بهشون نمیگم، و صراحتیا چیزی ازشون نمی خوام، در عوض تند و تند روابطم را تموم می کنم، و این ظاهرا منطقیه، رابطه با فلانی یکی از معیارهای (حتی کوچیک) من برای ارتباط را نداره و من حق دارم ازش بیام بیرون، ولی معمولا بعدش میفهمم که واقعا اون ارتباط برام تموم شده نبوده و دلم میخواسته طرفم بی اینکه ازش بخوام و براش توضیح بدم، بفهمه مرگم چیه، درکم کنه و به اصطلاح قفل دلم رو باز کنه. و اینجوری کلا فقط خودم را محروم کرده ام از اینکه واقعا در رابطه ی با کسی درگیر (involve) باشم و مزه ی ارتباط داشتن را به معنای واقعی کلمه بچشم. (ارتباطی که میگم فقط ارتباط عاطفی منظورم نیست)

و تازه دارم میفهمم، معنی انتظار نداشتن واقعا یعنی چی. به زبون اوردن انتظارات و طلب کردنشون به هیچ وجه معنی انتظار داشتن را نمیده، چرا البته تو انتظار داری، ولی نمیخوای که ملت را برای برآوردن انتظاراتت تحت فشار بذاری، تو بهرحال تلاش خودت را خواهی کرد که ارتباط مطابق میلت باشه، به ارتباطاتت این فرصت را میدی که بدونن چی میخوای، حالا اینکه اونها بخوان انتظاراتتو برآورده کنن یا نه، در اون مورد تو دیگه کاره ای نیستی، و قرار نیست غر بزنی، گله کنی، رو اعصاب باشی یا هر چیزی، و اینجوری با گوشت و پوست و دل و ذهن (یکپارچه) در رابطه درگیر هستی و اگه یه روز این ارتباط تموم بشه واقعا تموم شده ست، و این فقط تصمیم یه قسمت از وجودت نیست، تصمیم تمااام وجودته.

الهه :)

99-4-3

"حساس نشو"، "سخت نگیر" و "گیر نده" و جملاتی مثل این را خیلی زیاد از همه شنیده ام و حتی از خودم، و البته که خیلی تلاش کرده ام نسبت به چیزای زیادی بی تفاوت باشم و نبینمشون و بهشون گیر ندم، ولی از بعد رفاقت با نرگس و الان موقع خوندن داستانای اروین یالوم (اگرچه این نکته م خیلی به داستان هاش مربوط نیست ولی) میفهمم که هر چقدر بیشتر حساس باشی و بیشتر گیر بدی به همون اندازه زندگیت عمیق تر خواهد بود.

میشه مثل Pou (همین بازی پو) زندگی کرد، به هیچی گیر نداد، حساس نشد و در نادیده گرفتن هر چیزِ مثلا غیر مهمی استاد شد، یه سری نیاز های اساسی داشت و برآورده شون کرد و خوشحال بود، و بالاخره مُرد، ولی اینجوری هیچ وقت با زندگی درگیر نبوده ای، هر چقدر در ایگنور کردن توانا بشی، داری امکان ریشه دادن را از خودت میگیری، امکان اینکه این نیازهای اساسیت بر پایه ی مفاهیم عمیق و زیبا ساخته شده باشن را از خودت می گیری.

یه مثالِ حالا ملموس تر شاید میتونه این باشه که بشخصه با دیدن خیلی از پورن ها، تمام حسم از بین میره و به جای اینکه داغ بشم کلا یخ می کنم، چون بسیااار طبیعی و حیوونیه، هیچ زیربنایی نداره، هیچ چیزی که ذهن آدمو درگیر کنه و برش بیانگیزه، کاملا فیلمه، یه فیلم سطحی، خیلی خیلی سطحی، هیچ احساسی درگیر نیست.

و میدونی من نمیفهمم چرا اصرار بر اینه که چون زندگی کوتاهه، بهتره که به خوشحالی بگذره، آره زندگی کوتاهه، و خیلی خیلی کوتاه تر خواهد بود اگر عمیق نباشه، عمق، میتونه از یه لحظه یه ابدیت بسازه و این عمق جز با حساس بودن، جز با درگیر شدن با زندگی (همه ی زندگی، همه ی احساس ها) با تمام وجود و تمام سنسورهات به دست نمیاد.

حساس باش، به خاطر این حساسیت درد های غیرقابل وصف را متحمل شو ولی ازش دست نکش، این حساسیت خودِ زندگیست.

 

+خیلی جاها وقتی خودم را میذارم جای اروین (یالوم)، از اینکه حتی جزئت اینو به خودم دادم که بگم این بشر الگوی منه، خجالت می کشم، به این دلیل که اگه من درمانگر بیمارهای اروین یالوم بودم خیلی چیزها، خیلی احساس ها و رفتارهاشون برام بسیاااار غیرقابل درک و تعجب برانگیز می بود و هیچی نداشتم که بگم، چرا؟ چون اون موارد چیزهایی هستند که من تلاش کردم ایگنورشون کنم، تلاش کردم سخت نگیرم و پی نون باشم که خربزه آبه.

حساسیتم را خودخواسته از بین برده ام و سرکوب کرده ام، و طفلی من :) که از خودم یه موجود بیشعورِ عاقلِ مثلا قدرتمند ساخته ام. قدرتمندی شبیه یک روبات، بهرحال احساس های آدمیزادن که آدمو آسیب پذیر می کنن.

الهه :)

99-3-7

نمیدونم یک ارتباط دوستانه کی اندیکاسیون پیدا می کنه، و کی باید بچسبی بهش و از دستش ندی.

مثلا من دیروز با دوستم رفتم بیرون و نمیتونم بگم زمانی که برگشتم احوالم با قبل از رفتنش تفاوتی کرده بود، البته به جز مقدارکی خستگی پیاده روی دیگه چیزی عایدم نشده بود، و حتی پیاده رویم اونقدرها خودآگاه نبود، یعنی حس میکنم اگه خودم تنها رفته بودم شاید به چیزای بیشتری دقت می کردم و زیبایی های بیشتری به چشمم میومدن.

آشنا شدنم با نرگس جدیدا چشمم را به این احتمال که تو میتونی با کسی حرف بزنی، با تمام قوا، تمام سرعت و تمام انرژی، و در عین حال وقتی مکالمه تون تموم میشه، پرانرژی تر و هیجانزده تر از قبل باشی، و مطمئن باشی از مکالمه لذت برده ای، باز کرده و منو به تمام دوستی هایی که تا الان داشته ام مشکوک.

بیرون رفتن دیروزم هیچ کدوم از این خصوصیات را نداشت،

ضمن اینکه با اون بشر (همونی که دیروز باهاش بیرون رفتم)، حس میکنم خودم نیستم، "خود"م بروز پیدا نمیکنه، بیان نمیشم، فقط در حال واکنش نشون دادن به رفتارها و حرف هاییم که در عین غیرمنتظره بودن، بی اهمیت و حوصله سر برند. شنیده نمیشم و اینو حتی از ظاهر قضیه هم میتونم بفهمم، مثلا دارم از چیزی حرف میزنم (چیزی که مطمئنا در لیست با اولویت ترین دغدغه هام و چیزایی که هیجانزده م می کنه نیست)، و بعد از تموم شدن حرف من به سرعت از یه چیز بیربط دیگه حرف میزنه. در کل چیزی هم آنچنان وجود نداره که ازش حرف بزنیم، من البته حرف زیاد دارم که بزنم ولی میدونم او مخاطب خیلی از حرف هام نیست چون دغدغه ش نیستن، فقط هر از چندی اشکالی میگیره از تریپ لباس پوشیدن آدم هایی که بعضا از روبرومون میگذرن و قضاوتشون می کنه.

البته میدونم خودم هم در بوجود اوردن این شرایط غیردلخواه بی تقصیر نیستم، اینکه من نمیتونم راحت باشم یا خودم باشم، و از چیزی که هست بیشترین استفاده را به نفع خودم بکنم، همه ش برمیگرده به خودم، چرا که در اکثر روابطم (غیر از رابطه م با نرگس) بازم من همینجوریم.

و لابد از اونجایی که در ساختن دوستانی برای خودم، خیلی ضعیف عمل می کنم، و آغازگر ارتباط ها نیستم، باید همین دوستی های مزخرفم را بچسبم، بلکم اقلا خیلی محدود این امکان که از بیرون هم بتونم به خودم نگاه کنم را برام فراهم کنن.

 

+تنهام (و به اصطلاح کنترل زمانم تو دستان خودمه) ولی به طرز عجیبی به هیچ کارم نمیرسم، بی حوصله ام و روزا همینطور تند و تند میگذرن.

الهه :)

99-2-27

کم کم دارم طعم داشتن یه رفیق خوشحال را میچشم و خوشمزه ست. منو به بچگی میبره، به روزهای سرشار از امید و انگیزه و انرژی و هیجان، اون روزها فکرشو هم نمیکردی یه زمانی این امید و انگیزه ته بکشه. ولی خب با داشتن یه رفیق کوشولوی هیجانزده بازم میتونی اوج بگیری و شاد باشی و مشکلات حتی به خاطرت هم نیان.

حقیقتا بودن آدمای کم سن و سال تو زندگی آدم نعمتیست.

الان تازه میفهمم تاکیدی که رو داشتن رفیقای باحال میشه واسه چیه، کم کم خودت هم باحال میشی و اونموقعست که باز باید به فکر داشتن رفیقای باحال تر بیفتی :)

در مکالمه با نرگس (همون دختر دوست خواهرم) از انرژی مثبت جاری بینمون، از لغاتی که به این انرژی مثبت دامن میزنن، از بحثایی که میکنیم واقعا لذت میبرم. از اینکه میبینم اگه آب باشه و طرف صحبتم یه موجود ملول نباشه، منم شناگر خوبیم و میتونم پیاز داغ ماجرا را زیاد کنم، و با هم از چیزایی حرف بزنیم که هیچ ربطی به زندگی های کوچولوی خودمون و مشکلات کوچولوترش نداره.

الهه :)

99-2-26

+باید موافقت کنم با این اصل که ماها (یی که وبلاگ می نویسیم) در بیشترین حالت ممکن شاید در مورد یک دهم از زندگیمون می نویسیم و در شفاف ترین حالت ممکن هم همون یک دهم را نشون میدیم.

 

++باید بگم که در مورد دختر دوست خواهرم اشتباه کرده بودم و به هیچ وجه من الوجوه وقیح نیست، عالیه این دختر، 8 سال از من کوچیکتره، و شاید اطلاعاتش از من کمتر باشه، خیلی کمتر از من فکر کرده باشه و فلسفه بافته باشه، خیلی کمتر از من برای داشتن یه تعریف ساده و ریاضی وار از زندگی تلاش کرده باشه، ولی اصلا بدم نمیاد مغزمون را با هم عوض کنیم. در عین کم سن و سالی، دختریست فهیم و باهوش، و ذهنیتش بسیاار تازه و سرزنده ست، بسیار بااحساسه، بسیار شوخه، و از هم صحبتی باهاش سیر نمیشم، میتونه یکی از عوامل بیرونی شادی باشه تو زندگی آدم، اگه پسر بودم تا به حال بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم. بهش حسادت می کنم، به تمام آدم هایی که شوخ هستند و میتونن به همه چی بخندن و بخندونن.

در رابطه باهاش همش فکر میکنم منم یه روزگاری اینجوری بودم، ساده و طناز، ولی اینقدر سرسختانه و جدی و دراماتیک فکر و تجزیه تحلیل کردم و اینقدر در رویای پخته شدن بودم که سوختم.

 

+++لازمه در برابر کسی اعترافاتی بکنم، بگم که همیشه درست میگفتی (و من اشتباه کردم که به نصیحتت گوش ندادم)، بگم که حرفام بهت صرفا over react بودن و لازم نبوده اونقدر عوضی باشم. آیا لازمه معذرت خواهی هم بکنم؟ معلومه که نوچ، او نیازی به عذرخواهی من نداره چون هر چی گفته برای خودم بوده، اعترافاتی هم که میکنم به خاطر خودمه، که به خودم نشون بدم که ببین، فهمیده ام و مسئولیتش را هم پذیرفته ام و آماده ام که عبور کنم.

 

++++فردا یا پس فردا، بعد از دو هفته پیشِ ننه بودن، میرم خونه ی خودم. دفعه ی قبلی که مدت طولانی نرفته بودم دختر صابخونه بهم پیام داده بود و ابراز دلتنگی کرده بود، منم متقابلا "دلم تنگ شده"ای گذاشته بودم تو کَتِش، ولی وقتی که بالاخره رفتم اونجا، نه من رفتم که ببینمش و نه او تلاشی کرد، و اینجوری غیر مستقیم به هم فهموندیم که تمام حرفامون فقط حرف بوده و هیچ دلتنگی ای در کار نبوده. این واقعیت حالمو بد می کنه.

کلا این اتفاقیست که برای من در برابر آدم هایی که سریع میخوان صمیمی بشن، و سریع بهم میگن عزیزم و دلم تنگ شده و فلان، میفته، و باعث میشه ارتباطم با این آدما خیلی زود تموم بشه و ناراحتم کنه، من موقع ابراز علاقه (در برابر هر کسی که باشه) نمیتونم جوابی درخور و متقابل ندم، ولی حقیقتش اینه که به این سادگی ها نمیتونم کسی را دوست بدارم و دلم براش تنگ شه، ولی البته این به این معنی نیست که به ارتباط با طرف نیازی ندارم، فقط اول کار لازمه اوشون، طرفِ پیگیرِ ماجرا باشه.

حالا فارغ از این، فکرِ رفتن به اونجا، همچنان مضطربم میکنه، چون اونجا جاییست که من با قصد خریدن آزادی، قدرت و استقلالم دارم پول میدم، ولی نه تنها هیچ کدوم از اینا را به دست نمیارم که وصله ام به خونواده ای که باهاشون رودربایسی دارم، و با توجه به اینکه من خودم تنهام و اونا یه خونواده ی بزرگ، مجبورم تایید و عشقشون را جلب کنم ولی حتی از این هم ناتوانم (حتی اگر تلاش هم بکنم، چون از یه گروه خونی نیستیم، به هم نمیخوریم)

 پریشب خواب می دیدم رفتم و پذیرفتم که همخونه داشته باشم، چه همخونه هایی!: یه خانم جادوگر با شوهر چاقال تن لَشش، و در عجب بودم از خودم که چرا قبول کردم و بعد، فهمیدم جادوگره جادوم کرده بوده، خودش بهم گفت و یه قهقهه ی شیطانی هم سر داد و من از اون لحظه فهمیدم، روزهایی در انتظارمه که باید بمونم و ظلم را بپذیرم.

الهه :)

99-2-3

+دو روزه (از سه شنبه) به خونه ی خودم برگشتم :) روز اول را فقط یخ یخچال شکوندم و داشتم از اینجا بیزار میشدم که بعد از دستی به سر و روی خونه کشیدن و تمیز و مرتبش کردن، باز خاطرم اومد که اینجا میتونم هر زمان که دلم خواست بیدار شم و هر زمانی از شبانه روز را فارغ از هر قاعده و چارچوبی به فعالیتی بگذرونم که دوستش دارم و هی مجبور نباشم برای لحظه ی لحظه ی زندگیم به کسی جواب پس بدم، و باز عاشقش شدم :)

 

++یه چیزی هست که رو مخمه و باید ازش بنویسم.

یه شب از شب های بیشماری که عصبانی بودم، و سوال های کودن گونه ی یک دوستِ (مجازی) (در مورد بورس) دیوانه م کرده بود و پسِ ذهنم همش داشتم حساب کتاب میکردم که چرا من باید با این بشر حرف بزنم؟ چرا باید سوال هاشو جواب بدم، چرا باید راهنماییش کنم، چرا باید کمکش کنم، چی عایدم میشه دقیقا؟ و جواب خوبی نمی گرفتم، بی رودربایسی بهش گفتم که از ارتباط باهاش بیزارم و میخوام که خاتمه پیدا کنه و لطفا دیگه بهم پیام نده و بلاکش کردم.

فردا صبحش مثل تمام صبح هایی بود که تا ساعت ها از رفتارِ دیشبم حیرت زده و بعضا شرمگینم و نمیتونم درکش کنم، نمیتونم اون رفتار را به خودم (به الهه ای که میشناسم) نسبت بدم. به نظر میرسه من شب ها ناخورده مستم! 

بعدش تلاش کردم خودم را دلداری بدم و به تمام دلایلی که باعث میشدن اون تصمیم دیشب در نظرم منطفی باشه فکر کنم، ولی هنوزم حس خوبی به حرکتم ندارم، نمیدونم واقعا کار بدی کردم؟ دل شکوندم آیا؟ حق نداشتم؟ به ارتباطی که صرفا ازم انرژی گرفته و میگیره خاتمه بدم؟ اون اندازه رُک و پوست کنده؟

ولی یه چیزی را میدونم که من کلا آدمیم که به قطع کردن ارتباط ها مایله، مگر اینکه انگیزه م برای حفظ اون ارتباط بسیار بسیار قوی باشه که اونم تا به حال اتفاق نیفتاده. تمام دوستانِ الانم (دوستان صمیمی چندین و چند ساله م) کسایی بودن که خودشون پیگیر بودن، و بار ها و بارها من شک کردم که آیا نباید کاتش کنم؟ :))

من دیوانه ایم که بالاخره در کنج انزوای خودش خواهد مرد!

اشتباست، نه؟ اینهمه سخت گرفتن، و مغرور بودن، یه روزی دست به دامن تمام اینایی خواهم شد که برای در ارتباط بودن باهاشون ناز کرده ام، هوم؟

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان