00-08-19

+اینکه تنهایی میتونه خیلی وقتا آزار دهنده باشه، به این معنی نیست که من وابسته ام، یا از خودم بدم میاد، یا با خودم نمیتونم کنار بیام، یا نمیتونم از پسِ خودم بربیام، نمیتونم به تنهایی کارای خودمو انجام بدم و زنده بمونم، نمیدونم، انگار زندگی در تنهایی، معنای خودش را از دست میده، و نمیدونم اصلا برای چی زنده ام. و البته شاید این حس به خاطر همون وابستگیه، یا به خاطر اینه که خودم را دوست ندارم. ولی زندگی در تنهایی خیلی تکراری میشه.

و البته میدونی، من دلم نمیخواد مسئول کارای خیلی تکراری زندگی، مثل تمیزکاری و آشپزی و پول دراوردن باشم :) کلا انگار زندگی اونموقعی معنی داره که میتونی با خاطر آسوده و در امنیت، کتابِ دلخواهتو انتخاب کنی و بخونی و بدونی که اون کارای تکراری رو کسای دیگه دارن برات انجام میدن، و البته، اون آدما ننه بابات هستن :)) ینی هم حس اینو داری که در اون فضایی هستی که پذیرفته شده ای و دوست داشته میشی و هم کارای مزخرف داره برات انجام میشه و تو میتونی با تکیه بر اینها به عشق و حالت برسی.

 

++فکر نکنم هیچ زمان خواسته باشم اونی باشم که متفاوته و توجه ها رو جلب میکنه، اقلا نخواسته ام در ظاهرم این اتفاق بیفته، ترسیده ام از این اتفاق، من با وجود تمام تلاش هام برای نرمال بودن و شبیه بقیه بودن، هنوزم عمیقا منزویم، و دلم نمیخواد اون انزوا در ظاهرم هم، نمود پیدا کنه و یه روز همه ببینن که من چقدر تنهام و چقدر نرمال نیستم؟!

ولی یادم هست، اون قبلنا، زمان دانشگاه مثلا، اینقدر وسواس به خرج نمیدادم واسه ی مثلا لباس پوشیدنم، همه چی میپوشیدم، ولی الان، حقیقتا وسواسیم در این زمینه، توی لباس پوشیدن، و هم توی حرف زدن، و حس میکنم هر چقدر هم بیشتر وسواس به خرج میدم، بیشتر از اون نُرم لعنتی دور میشم.

هلاکویی توی برنامه ی رادیوییش به یک ته تغاری (به خاطر همون ته تغاری بودنش) گفت که بی ریشه ست. منم عمیقا این حس رو دارم، خیلی وقته، نمیدونم چی درست و قابل دفاعه. خودم را نمیشناسم یا شاید قبول ندارم، و در نتیجه نمیخوام خودم باشم، میخوام اونی باشم که بودنش توجیه داره، و اونو پیدا نمی کنم.

 

+++ نمیدونم مرا چه شد که برنامه ی یک تور را با یک رفیق هماهنگ کردم، و فردا میریم، کویر! اولین بارم هست، هم بودن توی یک تور و هم رفتن به کویر. حسی که براش دارم بی اندازه از خوشحالی و هیجانزدگی مثبت دوره، کاش همچین غلطی نمی کردم. :) اصلا ایده ای ندارم که چجوری باید برم، و چی در انتظارمه و با وجود این رفیقم (که تقریبا افسرده ست) فکر نمیکنم اصلا خوش بگذره آنچنان. همچنان اگه گزینه ی گوه خوردمی بود که میتونستم بزنم و کنسل بشه کل این برنامه، این کارو میکردم.

 

++++ از هلاکویی اسم بردم، بذار بگم که دیگه نمیخوام دنبالش کنم، اولا که حرفاش دیگه واقعا تکراری شده برام، هیچ چیز جدیدی تو حرفاش نیست، و دوما فکر میکنم بیشتر از اینکه واقعا قابل تکیه باشه، و حرفاش احیانا درستِ مطلق باشه، صرفا کسی ست که چون زیادی به خودش و حرفاش معتقده (در حالی که درستش این نیست)، بقیه هم قبولش کرده اند، چون این ساده تر بوده.

الهه :)

if "mind blowing" was a person

من خودم هم معتقدم که چت بستر سوء تفاهم در ارتباطه، و با چت نمیشه منظورها را درست فهمید، و چه بسا خیلی وقت ها فکر کنی که فهمیده شدی، در حالی که طرف از دید خودش نگاه کرده و برداشت کاملا متفاوتی از حرفت داشته. ولی یه دوستی دارم که جوری حرف ها را تو چت نمی فهمه که تو ناچاری یا به آدم بودنِ خودت یا به آدم بودنِ او شک کنی!

+بهرحال یه سری از مفاهیم مشترکن دیگه جانِ من، خصوصا وقتی از یه فرهنگ و یک کشور هستیم (خیر سرمون)، یه مفهوم نمیتونه اینقدددددرررر از اساس غیر قابل درک و تجربه ناشده باشه!

++ ولی به لطف این اپلیکیشن اسلولی، میتونی همچین دوستانی هم پیدا کنی، تا این حد غریبه با دنیای یه آدم مثل تو، تویی که فکر میکنی بیشتر مواقع یه آدم عادی و نزدیک به نُرم جامعه هستی.

الهه :)

lonelyness

+دلم میخواست میشد تا ابد در حریم امن ننه بابا (بماند که آنچنان هم امن نیست چون هر آن ممکنه ننه ی گرام در اتاقو باز کنه و کل هستی تو ببره زیر سوال، و البته هر آن ممکنه مشاجره سختی رخ بده (فارغ از اینکه تو هم توش دخیل هستی یا نه) یا مهمون سرزده ای باشه، با این وجود بازم اینجا از بقیه جاها امن تره) بشینم و در سکوت کتاب بخونم و خودم را بیان کنم.

 

++این روزا کتاب "روابط از دست رفته"ی جوهن هری را هم میخونم (به پیشنهاد پادکست بی پلاس، فکر میکنم که این اپیزود و این کتاب حقیقتا گل سر سبد تمام اپیزودهاشون باشه)، الان رسیده ام به قسمتی که از روابط با آدم ها میگه و اینکه تنهایی به افسردگی و اضطراب دامن میزنه. باهاش موافقم از این جهت که در خلوت خودت دید محدودی داری نسبت به مسائل و مشکلاتت و شاید بعضا مشکلاتی ناراحتت کنن و باعث فکر زیادت بشن که وقتی برای کسی دیگه بیانش میکنی می بینی که چقدر کوچیک و احمقانه ست، وقتی با آدم ها باشی (البته به نظرم این آدم ها باید شرط هایی داشته باشن) خواه ناخواه دنیات بزرگتره، گستره ی دیدت وسیع تره و آسونگیر تری و میتونی خیلی چیزها را راحت تر به تخم بگیری، و البته اگه آدمی باشی که خوش گذروندن را و تعلق خاطر را بلد باشی، بودن در جمع های دلخواهت واقعا می ارزه. ولی وقتی به خودم فکر میکنم، به شرایط خودم، و نحوه ی مواجهه ام با آدم ها که همش شامل حس مسئولیت و از دست دادن انرژی و در نتیجه ش تلاش برای فرار کردن ازشون و پیدا کردن یه خلوت برای شارژ مجدد خودم (که باز برم و در مواجهه با ملت از دستش بدم) هست، فکر میکنم که آیا واقعا می ارزه؟ و دلم میخواد میشد جایگزینی برای این نیاز به تنها نبودن و ارتباط با آدم ها پیدا کرد و تا ابد در خلوت موند.

کتاب "فلسفه ی تنهایی" رو به خاطر میارم که قرار بود به من یه معیار برای ارزش دهی روابطم و در نتیجه تصمیم گیری برای موندن یا نموندن توشون بده که نداد، و فکر به این عصبانیم میکنه. حس میکنم کتاب "فلسفه ی تنهایی" از کتاب های مزخرفی بوده باشه که خونده ام :))

شایدم مشکل از منه که دنبال معیاری بیرون از خودم هستم، برای توجیه اینکه نمیخوام توی یه سری از روابط بمونم! چرا صرف اینکه با این آدم ها بهم خوش نمیگذره، باهاشون آروم نیستم و در کنارشون احساس امنیت نمی کنم برام کافی نیست؟ میدونی چرا؟ چون حس میکنم دلیل این احساس مسئولیت همیشگی در قبال آدم ها، دلیل اینکه احساس تعلق خاطر ندارم به راحتی و در نتیجه امنیت و پناهی حس نمیکنم، دلیل اینکه با ملت بهم خوش نمیگذره، همه شون ریشه در خودم و مشکلات روانی خودم داره و چیزی که باید درست شه اونان، و تا اون زمان مجبورم با همین آدم هایی که فعلا تو زندگیم نگهشون داشته ام، کجدار و مریز تا کنم!

ولی گذشته از اینا، فکر میکنم شرط هایی که لازمه تا بودنِ با آدم ها واقعا از تنهایی و اثرات مخربش (مثل اضطراب و افسردگی) نجاتت بده، اینه که اون آدم ها، اولا دیدگاه متفاوتی داشته باشند، دوما در دیدگاهشون حرفه ای باشند (تا بتونن به چالش بکشنت اگه لازمه)، سوما به تو و مسائلت اهمیت بدن و حرف زدن از مسائلت باهاشون اندیکاسیون داشته باشه، و در انتها به لحاظ سطح شادی (و شاید سطح هوش) خیلی پایین تر از تو نباشن، چون در غیر اینصورت، میتونن در خودت محو باشن، و بودن باهاشون، بودنِ با یک آدم دیگه نیست، بودنِ با همون قسمتِ افسرده ی خودت هست که اتفاقا افسرده ترت خواهد کرد. البته اینم یه نظریه ست، که باید درستیشو آزمود. شاید فارغ از تمام حرفای من، بودن در جمع در حالت کلی ضداسترس عمل خواهد کرد. شاید.

الهه :)

...

"جلال، لامسب برای تو هیچ هنری مصرف نداره. هیچی مهم نیست، خیلی خشک و خالص. از تمام زندگی فقط چند فقره جزئیات و واقعیات برات مهمه و بس."

"همین. چند فقره جزئیات مهمه و بس. این که الان من و تو هستیم. شراب و تاسکبابی بود، زدیم. این خوابمان گرفته، باید بخوابیم. این که عالم نسوان نیستند. و این که یوسف حالش امروز بهتر شده بود. من هیچ عظمت و افتخاری نمی خوام، جز این که همین جزئیات و واقعیات تا وقتی هستند، مرتب باشند."

 

+این دیالوگ رو هم، بازم از داستان "شراب خام" اینجا داشته باشم، چون با این جلال، خصوصا این جملات آخرش که بولدشون کردم خیلی همذات پنداری کردم :) اگرچه دوست ندارم اینجوری باشم، دوست دارم هنرمند تر باشم، اینقدر عجله نداشته باشم، و اینقدر در پی امنیت نباشم. یه خرده زنده باشم و زندگی کنم لعنتی. آزاد باشم و آزادی را حس کنم توی زندگی. اینکه این زندگی مال منه. میدونی من حتی رفاقت و خوش گذروندن در عین رفاقت هم بلد نیستم، چون بیش از اندازه به اینکه آیا خوب هستم یا نه فکر میکنم، به اینکه آیا حضورم موجهه یا نه.

الهه :)

00-08-14

آهی کشیدم و به او گفتم که یوسف جان با طبیعت و با چیزها، به صورتی که هستند، و همیشه بوده اند نمی شود مخالفت کرد. برادرانه به او گفتم که خیلی دلم میخواست که او هم همه چیز را همان طوری که هست و هر کار را همان طوری که همه می کنند، قبول کند. گفتم که اگر آدم بخواهد دلیل تمام کثافت کاری های بنی آدم را در این دنیا بفهمد، بدبخت روزگار می شود. باید آرام بود و ساخت.

پرسید: "آخه چرا داداش؟... چرا؟"

بی خوابی و گرسنگی و سرما اعصابم را خسته کرده بود. گلویم خشک بود. حالا سرم هم شدید درد می کرد، گفتم:  "یوسف من در فلسفه بافی و توضیح دادن صفرم. ولی باور کن که اگر کوچکترین زیبایی و لطفی در دنیا هست، همین مرگه. یعنی یک خوبی زندگی به همین رفتن و دوباره به وجود آمدنه. گل های پژمرده باید بیفتن و بمیرن تا دوباره بهار بیاد و درخت ها شکوفه بزنن... جان خودت، این رو جدی از ته دل میگم. طبیعت این طوریه، باید قبولش کرد. پیرمردهای مفلوک و عصایی و کچل، و پیرزن های نق نقو و سرفه ای می میرن تا دوباره بچه های تپل و مپل به دنیا بیان... طبیعت اینطوریه، باید قبولش کرد، نمی گم من با تو هم عقیده نیستم، ولی فعلا این تنها دنیا و طبیعتی هست که ما داریم و باید قبولش کنیم. بالاجبار. ما طبیعتا به دنیا نمی آییم که بمانیم، ما می آییم تا بمیریم. همه چیزهای دیگر طبیعت هم کم کم و درجه درجه است، ولی بالاخره می میرند. خیلی طبیعی و خیلی ساده س. اگر بدبختی های جوونی جونمون رو نگیره مرض و پیری می گیره. ما همه در حال ترانزیتیم. مثل سالن ترانزیت فرودگاه ها."

"تمام زندگی خودش یه چیز ساده و اتفاقیه. ما یک چیزی هستیم ولی روز به روز ازمون کم میشه هر روز صبح که از خواب بلند میشیم، یه کمی متولد می شیم، هر شب که می خوابیم یه درجه به مرگ نزدیک تر می شیم. سر بابا و ننه مونو می خوریم و بچه هامونم سر ما رو میخورن. نپرس چرا. یوسف، فکر می کنی حالا به سر اون موش که گذاشتی اونجا زیر خاک چی میاد؟ تا ابد لطیف و نازک و خونالود میمونه؟ حالا که گربه نخوردش کرم های زیر خاک میخورندش و کیف می کنند. بعد کرم ها میمیرن و سبزه قشنگ از خاک بیرون میاد. بعد بره بی گناه میاد و آن را میخوره و بره را هم آدم میگیره، میکشه، کباب میکنه و میخوره. که منم الان بدم نمی آمد."

 

+چند تا پاراگراف از داستان "شراب خام" نوشته ی اسماعیل فصیح.

این چند پاراگراف جذبم کردند نه به خاطر محتوای حرفاش در مورد طبیعت و زندگی و مرگ، به خاطر حوصله و دقتی که این داداش بزرگتر برای بهتر کردن حال داداشِ زیادی حساس و ضعیفِ کوچیکترش به خرج داده و احترامی که برای حساسیتِ شاید غیرمنطقی و غیرقابل درکش قائل بوده، در عین حالی که خودش بی خواب و گرسنه ست و حال روانی ش هم به خاطر اتفاقی که از سر گذرونده (طی داستان تا اینجاش) آنچنان خوب نیست و سرما هم داره اذیتش می کنه.

بی حوصلگی نمی کنه، عصبی نمیشه، او را باری بر دوشش نمی بینه، به خاطر ضعف و حساسیت غیرمنطقی ش تحقیرش نمی کنه، و حساسیت بیش از حدش را سرکوب نمی کنه، نمیگه تو اشتباه می کنی، میگه منم با تو هم عقیده ام. و ...

 

++این روزا یه داستان کودک و نوجوان ایرانی (به اسم "هستی" نوشته ی فرهاد حسن زاده) رو هم استارت زده ام، همینجوری دور هم باشیم، ولی بعدش خوشحال شدم از استارتش، به خاطر اینکه حس میکنم برم میگردونه به بچگی، و این خواست همیشه ی من بوده.

حین خوندن (همین داستان هستی) تا اینجاش همش حس میکردم چقدر حیف که اون دید بچه گانه به زندگی و دنیا رو از دست داده ام، زندگی و دنیا دیگه اون ماهیت ماجراجویانه و اون طراوتش رو نداره، نگاه من اونقدرها ساده نیست و خب شاد نیستم. ولی وقتی بیشتر فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من از بچگی یه چیز دیگه ای هم میخواسته ام و راستش تو همون بچگی هم اونقدرا که میخواستم نداشتمش و شاید یه دلیل بزرگ این میلم به برگشتن به بچگی هم ارضای اون نیازه.

و این نیاز خیلی بیربط به این چند پاراگرافی که از داستان اسماعیل فصیح هم کپی کرده ام نیست، نیاز من نیاز به عشق و مهربونی و حوصله ست. نیازم به اینکه با وجود اینکه بچه ام باهام حرف زده بشه، از حضورم لذت برده بشه، احساس اینکه باری هستم بر دوش ملت رو نداشته باشم، و خیلی چیزای دیگه ... :(

 

+++ بی اندازه دلم میخواست میتونستم شاد تر، شوخ تر، آسون گیر تر و مهربون تر باشم و نیستم متاسفانه، اگرچه تمام تلاشمو می کنم. ولی خب من همچون آدمی نیستم، و تغییر بسیار زمانبره.

الهه :)

متن الهام بخش امروز

<< واژه سوم که هنگام فکر کردن از شما می خواهم به یاد داشته باشید شوخ طبعی است، نرمی، صبوری و شوخ طبعی. درباره این واقعیت که ذهن شما به واقع شبیه یک میمون وحشی است شوخ طبعی داشته باشید. کن مک لوید در کتابش، "به زندگی ات بیدار شو" جمله ای عالی از هنپولا گوناراتانا، استاد مدیتیشن تراوادا نقل می کند. او می گوید "یک جایی در این فرایند با این شناخت ناگهانی و تکان دهنده روبرو می شوید که کاملا دیوانه هستید. ذهن شما همچون تیمارستانی روی چرخ در نهایت بی اراده گی و ناامیدی، با سروصدای زیاد روی یک تپه به پایین می غلتد. شما از دیروزتان دیوانه تر نیستید. همیشه همینطور بوده است و شما هرگز متوجه نبوده اید." >>

 

+از کتاب "چگونه مراقبه کنیم" از پما چودرون با ترجمه ی علی سخاوتی.

++این کتاب را مدتی هست که دارم میخونم، قصل های کوتاهی داره و قراره بوده هر روز بعد از اینکه یک فصل را خوندم مدیتیشن کنم، ولی از اون روزی که شروعش کردم که تقریبا شاید سه هفته ای میگذره، جمعا شاید 6 بار میدیتیشن کرده باشم.

با این تیکه از متن کاملا موافقم، و حس میکنم چیزی که خیلی وقته کم دارم همین حس شوخ طبعیست، برای مهربون بودن با خودم لازمه شوخ طبع هم باشم، علاوه بر نرم بودن و صبور بودن.

فکر کردم که خیلی وقته حال من خوب نیست، در حالی که اگه از بیرون نگاه کنم واقعا مشکل خاصی وجود نداره، من حالم خوب نیست چون به خودم اجازه نمیدم که حالم خوب باشه، چون خطاهای کوچیکم را فاجعه می پندارم، و به طرز عاجزانه و غمگینی (شبیه مامانم) به خودم نگاه میکنم و میگم آخه چرا حرف منو گوش نمیدی؟ و میرم که فلسفه ببافم و واقعا دلیلش را پیدا کنم :) در حالی که با شوخ طبع بودن میشه به راحتی ازش گذر کرد، و مهربون بود و مجوز حال خوب را گرفت.

 

+++ دیشب هم داشتم فکر میکردم که لازمه یه زمان هایی کاویدن و درمان روان و ذهن خودم را بس کنم و به بیرون از خودم نگاه کنم و در مورد چیزهایی بیرون از خودم بنویسم. احتمالا چیزهایی فان و زیبایی اون بیرون پیدا خواهم کرد، مثل نقاشی هایی که از ایران درودی گرانقدر دیدم، روحشون شاد و مایه تاسفه که تا زمانی که درگذشتند نه میشناختمشون و نه از آثارشون دیده بودم.

الهه :)

...

نمیدونم کدوم حرفو باید بزنم، کدوم حرفو باید بتونم بزنم تا خالی شم، شاید اصلا بحث حرف زدن هم نیست، بحث داشتنِ یه طرز تفکر خاصه که در من نیست.

نیل فیوری تو اون جمله ی (از نظر من) موندگارش گفته بود که در قدم اول کاری کاملا انسانی انجام دهید! کاش میتونستم. حس میکنم هیچ کدوم از کارا و حرفام انسانی نیست، روبات واره. بس که از اشتباه ترسیده ام، بس که از ضعف ترسیده ام، بس که اندوه را حق خودم ندیده ام. اندوه و درد را که حذف کرده ام، شادی و لذتی هم نمونده ست.

ای کاش یه کتاب بود، منو برمیگردوند به کودکی، خسته ام از این کتاب های self help که البته خوندنشون را بس نمی کنم، در حالی که واقعا بَسَمه، البته گاهی فکر میکنم در کودکی هم همه چیزو مِن باب انجام وظیفه انجام میداده ام همیشه، و حتی اون روزها هم به خودم اجازه ی گریه ی آنچنان نمیدادم، ولی بازم انسان تر از الانم بوده ام.

یه سری حس ها را گم کرده ام، اندوه را، دلتنگی را، عشق را، پناه داشتن را، نیاز را...

تنها حسی که خیلی وقته تو وجودم بولد هست، اضطراب و خشمه.

خیلی وقته به خودم تحمیل کرده ام که قدرتمند تر از اونی هستم که نقش قربانی را تو زندگیم ایفا کنم، قدرتمند تر از اونیم که شکایت کنم، ولی فکر کنم باید قبول کنم در پسِ این قدرت تحمیلی، من قربانیم، و بی اندازه شاکی و خشمگین. :)

 

الهه :)

00-08-05

یه خاصیتی هست، نمیدونم اسمش self awareness هست یا چیز دیگری، در من زیاده، و فکر کنم همینه که باعث میشه معمولا سپر به دست با جهان مواجه شم، و شاید همینه که باعث میشه ساده و صمیمی نباشم، دلم میخواد بشه یه مدت کنارش بذارم، و ساده بنویسم و تلاش کنم اینو ملکه ی ذهنم کنم که جهان اهمیتی نمیده که من اینجا چی واسه خودم بلغور میکنم، جهان اهمیتی نمیده که من چه تلاشی میکنم برای اینکه احمق به نظر نرسم، به شصتش هم نیست که من آیا واقعا احمقم یا نه! :))

غمینم، مهربونی و شفقت موردِ نیازم بهم نرسیده، احساس میکنم هیچ آدم مهربونی هیچ زمان در زندگیم نبوده و نیست و قرار هم نیست که باشه، بودنِ آدم ها همیشه برام مسئولیت بوده، مسئولیت های اضافه. دو سه روزی هست که سعی میکنم با گوشیم آنلاین نشم، تا پیام هایی که تو واتساپ هستند دو تیکه نشن، و ازم انتظار جواب دادن نره، حوصله ندارم، حوصله ی هیچ احدی را.

گلوی من گرفته ست، ماه هاست. بک گراند هست و یه روزایی بیشتر اذیتم میکنه، در طی این مدت دلایل احتمالی زیادی براش پیدا کرده ام، و خیلی وقتا عصبانی بودم از اینکه ملت در چه زندگی هایی و در حال مقابله با چه سختی هایی هستند و گلوشون نمیگیره! و گلوی من باید بگیره؟! پووففف. ولی فکر میکنم دلیلش مشخصه، به نظر میرسه من بیشتر از تمام آدم های توی اون زندگی های سخت، تحت استرس و فشار هستم. :( تنها واکنش خونواده م به این قضیه، واکنش خواهرم بود که گفت حالا دیگه نگوش! به نظر میرسه من باید خجالت بکشم از اینکه تحت فشارم. هه، لابد به اندازه ی کافی قوی نبوده ام و اینه مایه ی شرمساری.

 

+از صبح یه تیکه از یه آهنگ احمقانه ی هیراد توی گوشمه، و نمیدونم دقیقا از کجا اومده ولی میفرماد که: نظربازی نکن، با دلم بازی نکن! پوووففف :))

الهه :)

00-08-01-2

حس میکنم در روابطم یه دوره ای را پشت سر گذاشته ام و چیزی که ازش یاد گرفته ام اینه که نسبت به تعریف ها و ابراز عشق ها خصوصا اونهاییشون که بدون شناخت هستند کاملا بی تفاوت باشم! yeyyy عجب چیزی یاد گرفتم! در حقیقت اینو از قبل هم میدونستم شاید یک مقدار به عمل کردنِ بهش نزدیک شده ام، به اینکه چطور در مواجهه با ابراز عشق و تمجید هایی که از سرِ شناخت نیستند، خودم رو و سررشته ی ارتباط را (جوری که دلم میخواد یک ارتباط خوب پیش بره را) از دست ندم. شاید الان به باج ندادن به اونهایی که چیزی را بهم میدن که خودم از خودم دریغش کردم نزدیک تر باشم، من شاید هنوزم که هنوزه نتونسته باشم خودم را اونجوری که میخوام دوست بدارم و دوست داشتنی بدونم، ولی اقلا میدونم دوست داشتن هیچ احد دیگری هم نمیتونه جای خالی اینو برام پر کنه، و دوست داشتن احدی اونی نیست که من میخواسته ام.

الهه :)

00-08-01

رفیقم فرموده ست که "باید همو ببینیم" و لابد انتظار داره من در جواب بگم "آآآره من خیلی دلم تنگ شده، حتما همو ببینیم، آه عزیزم، دلم برای دیدنت پر پر میزنه"

ولی من گفتم که "نمیدونم بشه یا نه خواهر" ولی حتی این هم برام کفایت نمی کنه و دلم میخواد بنویسم: "در حقیقت نمیخوام که بشه، چون حوصله تو ندارم، حوصله ی ابراز هیجان های زورکی و برآوردن توقعاتی که برآورده نشدنشون هی تو را ناراحت میکنه"

ارتباط ها بیشتر مواقع برام همینجوری هستند، فقط انرژیمو میگیرن، چون اکثرا چیزی که هستم را نمی پذیرن، شایدم خودم دلم نمیخواد چیزی که هستم را رو کنم، بهرحال چیزی که هستم نمی تونه رو باشه و باید چیزی باشم که فکر میکنم خوبه یا اونا ازم انتظار دارن.

و در انتها باز هم من اون رفیق "کول"ه شون نیستم، اونی که باهاش خیلی خوش میگذره، اونی که استوری اینستا یا استاتوس واتساپ میشه!

حقیقتا ریدم با این رفیقام، و ریدم با این شخصیتی که باب سوء استفاده ست. حس میکنم همیشه برای نگه داشتن ارتباط هایی جون کندم که توشون اونقدرا بهم خوش نمیگذره و حتی پذیرفته نمیشم (منصفانه نیست بگم اصلا بهم خوش نمیگذره چون میدونم حتی بعدِ رفتن و دیدن این آدم حالم بهتر از قبلش خواهد بود ولی همچنان تصورِ جوری که پیش میره انگیزه ی اینکه برم سمتش را نمیده بهم)، و نگهشون داشتم، چون نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که آره منم رفقایی دارم.

و یه الگوی تکرار شونده ی دیگه تو روابط من، رابطه با اونهاییست که همون اول ابراز علاقه می کنن یا ازم تعریف میکنن، به راحتی مایل میشم که با این جماعت ارتباط داشته باشم و حتی به سلیقه ی اونها خودم را عوض کنم، چون احتمالا به این تعریف ها و ابراز عشق ها نیاز دارم. طفلی ای هستم.

علاوه بر این حس میکنم چون خودم مهرطلب بوده ام و هستم (اگرچه تلاش کرده ام نباشم) در نتیجه ش جماعت مهرطلب را درک میکنم و میتونم رفتاری باهاشون داشته باشم که به کمترین میزان ممکن ناراحتشون کنه، و تلاش برای داشتن این رفتار باهاشون باعث میشه خودم تلف شم این وسط. از یه طرف در رابطه با یه سریا باید تلاش کنم که این مهرطلب بودن را مهار کنم، و اونها را درک کنم و ازشون ناراحت نشم و از طرف دیگه باید این جماعت مهرطلب را درک کنم و کاری نکنم که ناراحتشون کنه.

 

+جناب خارجی ای که تا چندی پیش همینطور ابراز علاقه و دلتنگی میکرد و گویا من بدجور تو ذهنش خونه کرده بودم، اینطور که خودش میگفت، هم فکر کنم رفت پی کارش برای همیشه. چرا؟ چون من نتونستم صرفِ واکنشِ درخور دادن بهش را تاب بیارم، او با حرارت حرف میزد و انتظار داشت من هم متقابلا اینکارو بکنم، ولی من میخواستم که اول بنای ارتباطی گذاشته بشه تا بعد به حرارت برسیم، علاوه بر اون فکر کنم در پیام های انتهاییم یه ذره این حس را داده بودم بهش که شاکیم ازش به خاطر نبودنش. (اینم البته از دستم دررفته و گر نه فکر کن که من از نبودن کسی شاکی بشم! نه، هر چی نباشن به نفع منه. و با این حساب خوبه که از دستم دررفته و او هم رفته پی کارش!)

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان