To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاملات» ثبت شده است

۱۹دی

امروز کسی باهام شوخی کرد، یه مقدار خیلی اندک در حد نیم ثانیه طول کشید تا بفهمم شوخی بوده، ولی فهمیدم و در اون لحظه حس رهایی داشتم، حس کسی که بعد از یه روز سخت و پرفشار کاری بالاخره به خونه ش رسیده، و با خودم فکر کردم آره بابا، زندگی یه شوخی بزرگ بیشتر نیست و هیچ چیزی ارزش پرداختن هزینه ای به بزرگی جدی بودن را نداره، حس کردم دنیا و آدما با وجود شوخ طبعی چه چهره ی مهربونی دارند، و با خودم گفتم این شوخی طبعی عجب هدیه ی قابلیه و چه بد که ازش غافلیم و تقویتش نمی کنیم در حالی که دنیا تشنه ی این شوخی و خندیدنه، و بالاخره به خودم اجازه دادم هر چه بی قید تر و طولانی تر بخندم.

حقا که خندیدن بیشتر از هر عبادتی به نفسِ عبادت نزدیکه.

از این به بعد خندیدن یکی از ارزش های زندگیم، و شوخ طبعی مهم ترین مهارتیست که باید پرورشش بدم.


+به معانی و برچسب هایی فکر میکنم که به پدیده ها و اتفاق ها و رفتارها نسبت میدیم. به اینکه این برچسب ها و معنی ها، ما را از خودِ حقیقت دور می کنن. از یه طرف هر برچسبی در دنیای هر کسی تعریف منحصر به فردی داره، که نتیجه میده صحبت کردن و بحث کردن بر اساس برچسب ها کاملا بیهوده ست و راه به جایی نخواهد برد. از طرف دیگه، خیلی وقت ها خودِ پدیده ها و اتفاق ها و رفتارها چیزی نیستن که ما را آزار میدن یا میترسونن یا عصبانی می کنن، بلکه معنی ای که بهشون نسبت میدیم، آزار دهنده، ترسناک یا مایه ی عصبانیته.

هیچ پدیده یا اتفاق یا رفتاری، به خودی خود برچسب نداره، معنی هم نداره، خوب یا بد هم نیست، فقط هست.

اون روز سخنرانی تدِ کن رابینسون در مورد خلاقیت را گوش میدادم، یه جاییش میگفت، اون قدیم ترها بیماری یا برچسبی با عنوان ADHD وجود نداشته... یه لحظه فکر کن به اون روزها، مثلا پدر مادر بچه ای (که امروزه بهش برچسب ADHD اختصاص میگیره)، بچه شون را بیمار نمی دیدن، فقط حس می کردن با بقیه ی بچه ها متفاوته... حقیقت غیر از اینه؟

۱۷دی

من موجود خودآزاری محسوب میشم، یکی از نشونه های واضحش هم این هست که هر روز به وبلاگی که مطالبش منزجرم میکنن برمی گردم و نگاهی میندازم و گاهی آنچنان عصبانی میشم که لینک نظر را باز می کنم خشمم را تخلیه می کنم ولی معمولا ثبت نشده می بندمش، چون مقصود من این نیست که کس دیگه ای را متنبه کنم و اصلا بعید میدونم تخلیه ی خشم من نتیجه ی مثبتی در پی داشته باشه. در هر حال عامل اصلی اینکه من به این موجود خودآزار تبدیل شده ام جمله ای از گوستاو یونگ بزرگ هست، با این مضمون که:

"آنچه که در مورد دیگران ما را برانگیخته و تحریک می کند، می تواند به ما در شناختن بهتر خودمان کمک کند."

و من حتی از این جمله هم فراتر رفته ام و با خودم فکر میکنم تا زمانی که همچنان مطالب اون وبلاگ منو منزجر می کنن، یه ایرادی در وجود من هست و باید تصحیحش کنم، همچنین از اونجایی که "نیمه ی تاریک وجود"ِ دبی فورد را خونده ام، گاهی فکر میکنم اون چیزی که منو منزجر میکنه در حقیقت نیمه ی تاریک وجودمه و من باید تلاش کنم بپذیرمش. ولی این روزا به این طرز فکرم مشکوکم. چون از طرف دیگه با خودم فکر می کنم اگه من مدام با آدم ها و موضوعاتی سر و کله بزنم که آزارم میدن، قاعدتا هر روز بیشتر و بیشتر از این چیزهای آزار دهنده جذب می کنم، و این واقعا چیزی نیست که من میخوام. چیزی که من میخوام خودشناسی و پذیرش نیمه ی تاریک وجودمه، و نمیدونم برای این خودشناسی همین که کشف کنم دقیقا کدوم ویژگی و رفتار طرف آزارم میده کافیه، یا اینکه باید دلیلش را در وجود خودم هم جستجو کرده و پیداش کنم و در جهت حلش بربیام؟ هنوز مطمئن نیستم.


+خب اجازه بدین، در مورد چیزی که تو وبلاگ مذکور، منزجرم میکنه، هم بنویسم. اینکه خواسته های کسی بدون در نظر گرفتن شایستگی های خودش باشه، یعنی بیشتر از شایستگی هاش بخواد، برام آزار دهنده ست، و فکر کن که این بشر در عین بیشتر خواستن تلاشی هم تو کارش نیست (البته از نظر من! شاید پیش خودش فکر میکنه تلاشهاشو کرده). اینکه کسی نخواد به راه چاره ی مشکلاتش فکر کنه و فقط غر بزنه و از بقیه شاکی باشه، اینکه مقصر تمام مشکلاتش را بقیه بدونه، اینکه هر راهی بهش معرفی کنی یه نقصی توش پیدا کنه، اینکه نه امیدی به درست شدن مشکلش داشته باشه و نه درست نشدنش را بتونه بپذیره و غر زدن را بس کنه، و اینکه اونقدر احمق و کندذهن باشه که نتونه هیچ کدوم از این ایرادهای بدیهی را در طرز تفکرش پیدا کنه و برطرفشون کنه، آزارم میده.

حقیقتا دلم میخواد نویسنده ی این وبلاگ را هدف مسلسل قرار بدم و اینقدر بهش شلیک کنم که ازش یه پودر بیشتر باقی نمونه. :)


++ (پی نوشت بیربط): شده تا به حال به کسی که به هیچ وجه لایق نمی دونیش و مقصودت فقط نوع دوستیست، لطفی بکنی، و بعد طرف پیش خودش فکرای مسخره بکنه و لطفت را ترسناک و محدود کننده ارزیابی بکنه و ازش فرار کنه؟ من تا به حال در اینجور مواقع افتاده ام تو تله، و به طرز کوک شده ای این فراری را دنبال کردم! خنده دار تر از این هم سراغ داری؟ آره این سوژه های خنده دار، بیشترین موجبات فحاشی من به خودم هستند.

باشد که زیاد تو تله نیفتیم، و کلا هم زیاد به حسِ نوع دوستیمون اجازه ی بروز ندیم :)، به نظر گنجایشش هنوز نیست، شاید هم من بلد نیستم.

۱۴دی
به طرز فروتنانه ای باور دارم، چیزی که مهمه، حل شدن مشکلاته، شاد کردن دل آدم هاست، حالا چه اهمیتی داره اونی که این کارو انجام میده دقیقا من باشم؟ چه اهمیتی داره اونی که اسمش پشت این کار هست، دقیقا من باشم؟ من میتونم نیروی پشت صحنه و کمکی اون آدمی باشم که باور دارم میتونه بهتر از من این کارو انجام بده.
ونسان ون گوک اسمیست که در خاطر ها مونده، ولی کمتر کسی میدونه که اگه ونسان برادر عاشقی به اسم تئو نداشت، هیچ زمان اسمی ازش در خاطری نمی موند، و هیچ زمان نمیتونست آثار جاودانه ای بیافرینه تا الهام بخش اینهمه آدم تو دنیا باشه. سهمِ تئو در جاودانه شدن اسم و آثار ونسان، کمتر از خودش نیست، آیا اینکه اینو فقط اون عده ی معدودی که زندگینامه ی ونسان را خونده اند، میدونن، چیزی از ارزش وجودی تئو کم میکنه؟ مطمئنا نه!


+گاهی هم مثل الان به طرز متکبرانه ای، حس میکنم چیزای خوبی برای گفتن و شنیده شدن دارم و حیف که وبلاگم هیچ مخاطب پیگیری نداره. شیطونه میگه، دست به کار تبلیغ شم :) و البته اصرار داره قبل از اون نحوه ی نگارشم را تصحیح کنم و جور ساده تر و مخاطب پسند تری بنویسم! آه پسر، چه پروسه ی طاقت فرسایی... خب لعنتیا، بیایین منو بخونین و بفهمین، واسه خودتون میگم بخودا، واسه من که فایده ای نداره :)))

++ ولی خوبی تعداد اندک فالوئرا اینه که من نمیباس نگران روشن کردن مدام چراغشون باشم. امروزم که دیگه شورشو دراوردم :))
۱۴دی

میشه در عین اینکه به اندازه ی کافی متواضع هستی که بفهمی نه الان و نه هیچ زمان دیگه ای تا وقتی که بمیری، کامل و بی نقص و پرفکت نخواهی بود و انتهایی برای بهتر شدن وجود نداره و هر روز باید تغییر کنی و بهتر شی، به اندازه ی کافی هم گستاخ و واداده باشی که چیزی که الان هستی را همینجور که هست بپذیری و بروزش بدی، هر چقدر هم که حس میکنی عقب و کم و بیسوادی

ولی اکثرا برعکسِ اینو عمل میکنن، به این صورت که:

در عین اینکه در کمال ابتذال و گستاخی، خودشون را بی نقص و کامل ارزیابی می کنن، و به تغییر و بهتر شدن تن نمیدن یا شاید ممکن نمیدوننش، به طرز بدبختانه و ترحم برانگیزی هم از پذیرش و نشون دادن چیزی که هستن میترسن.


حالا این کلا یک بحثه، تصمیمی هم که من این روزا گرفته ام، یه بحث دیگه ست،

میدونی، من بسیار ارزش قائلم برای اینکه کاملا خودم باشم، خودِ خودِ خودم، بدون هیچ گونه دروغی، و بدم میاد صرفا محض شو آف و جلب توجه به کسی دروغ بگم و خودم را چیزی جلوه بدم که نیستم. ولی جدیدا تصمیم گرفتم دروغ هم زیاد بگم، دروغ های بی اثر! به کسایی که دماغشون را از زندگی آدم بیرون نمیکشن، و همش تو را برای پرسیدن سوال های احمقانه ای که هیچ زمانی تغییری تو زندگیشون بوجود نمیاره، معطل می کنن، از نظرم، به این جماعت باید دروغ گفت، حتی اگه دروغگو کم حافظه باشه و دروغت رو بشه و جریان خنده دار! ایراد نداره، حسابی بخند، ولی همچنان بهشون دروغ بگو تا بفهمن دنبال چیز بیهوده ای میگردن و باید برن پی زندگی خودشون.

اولین گامم در جهت این تصمیمِ مقدس را چند روز پیش موقعی که تو خیابون با دختر دایی گرام و سوال های احمقانه ش روبرو شدم برداشتم، از زندگیم پرسید، بدون اینکه براش اهمیتی داشته باشه، صرفا میخواست با خودش مقایسه کنه تا ببینه هر کدوم کجای کاریم و ..ون کدوم یکیمون باید بیشتر بسوزه، بهش گفتم که "آره خداروشکر، این کاری که پیدا کردم، درآمدش خیلی خوبه، محیطش و همکاراش همه عالین، و من خیلی راضیم، و خداروشکر به زودی قراره خونه ی خودمو بخرم، منتظرم خونه ای که دوست دارم پیدا بشه! آره خدارو صدهزار مرتبه شکر همه چیز خوب پیش میره"

اینا را که شنید،بحثمون مطابق میل من کوتاه شد، و به سرعت خداحافظی کردیم، تا دختردایی گرام بره محاسباتش را بکنه ببینه، ..ونش چقدر قراره بسوزه :))


*آره البته، فرق هست بین دروغ هایی که برای جلب توجه گفته میشن، تا دروغ هایی که برای دفع توجه گفته میشن. دسته ی اول از کیسه ی عزت نفس تو خرج میکنن، و نشون دهنده ی اینن که تو خودت را نپذیرفتی ولی نیاز داری که بقیه بپذیرنت، مثل تمام زندگی های خوشگلِ دروغی که تو اینستاگرام خودنمایی میکنن؛ ولی دسته ی دوم، نشون دهنده ی طنازی تو هستند، و میتونن تجربه ی طاقت فرسای گفتن حقیقت به کسی که وقعی بهش نمیده را برات تبدیل به سرگرمی کنن.

۱۴دی

بعضی وقتا صرفِ فکر کردن به اینکه طرفم قصد تخریب یا تحقیرمو داشته، عصبانیم میکنه و در مواقع عصبانیت مقاومت در برابر وسوسه ی مقابله به مثل، کاریست بس دشوار. ولی میدونی جدیدا کشف کردم بهتره آروم بمونم و به جای اینکه اجازه بدم صرفِ در ذهن داشتنِ مقصود طرف، به خشمم منجر شه، از خودم بپرسم آیا به مقصودش رسید؟ آیا من تخریب شدم؟ و اکتشاف دیگه م این بوده که برای کسی که به نقاط قوت و ضعف خودش آگاهه و حاضره به ضعف خودش اعتراف کنه و برای بهتر شدن در تلاش باشه، هیچ تخریب یا تحقیری وجود نداره. وقتی خودِ من قادرم و زیاد شکسته نفسی میکنم، دیگه چه ابایی هست از اینکه نفسمو، کس دیگه ای بشکنه؟

و دیشب با خودم فکر میکردم، اگه تو داستان های شاهنامه، موقع رجزخونی هاشون قبل از مبارزه، یکی عمدا شکسته نفسی میکرد و ضعفی که از طرف مقابل داشت بهش نسبت داده میشد را میپذیرفت، سرنوشت اون مبارزه چطور می بود؟ :)

۱۰دی

اقلا دو هفته ای میشه که آخرین قسمت پادکست بی پلاس، که شامل یک خلاصه ی کوتاه از کتاب "جاده ای به شخصیت"ِ دیوید بروکس (The Road to Character) هست را گوش داده ام، و جمله ی آخرش بدجور تو ذهنم مونده و همچنان داره روش پردازش انجام میشه، اینکه: "قدم اول در جاده ی شخصیت، کنار گذاشتن غروره".

تعریف مشخص و کاملی از غرور ندارم ولی فکر میکنم، طرز فکری که باعث میشه تو خودت را به خاطر پروفشنالیتی، تیزهوشی، زیبایی یا موفق بودن یا داشتن هر ویژگی مثبت دیگه، منتی بر سرِ نوعِ بشر بدونی، طرز فکر یک آدم مغروره. طرز فکری که (در کمال تاسف) تا چند وقت اخیر طرز فکر خودم هم بوده.

این طرز فکر اگرچه در ظاهر جذاب و شاید قدرتمندانه به نظر برسه، ولی حقیقتش اینه که ازت یه موجودِ تشنه ی پسندیده شدن یا شاید پرستیده شدن، میسازه، موجودی در بندِ تعریف و تمجید؛ و با این حساب در حقیقت تو نیستی که حضورت، به جهت ویژگی های مثبتت، منت داره، بلکه کسایی دارن منت میذارن که ازت تعریف میکنن، چون تو بدون اون تعریف و تمجید ها هیچی نیستی.

پس برای همه ی ما بهتر است که خودمون را (هر چی که هستیم) تسلیمِ رسالت بزرگ بشریت، یعنی عشق ورزی (در تعریفِ اریک فروم ـیش)، بکنیم. اوه یسس! جمله را داشتین؟ :)) ولی بی شوخی، من که فکر میکنم فقط در صورتی میتونیم "شخصیت" باشیم که راه مختص خودمون را کشف کنیم برای بهتر و بهتر کردن حال تعداد بیشتر و بیشتری از آدما. همین.

 

+حدس بزنید آهنگِ بک گراند این پُست چی بوده؟

عمرا بتونید حدس بزنید. 

بعله، این پُست را من در حالی نوشتم که داشتم آهنگِ گوش نواز "دختر ایرونی" از مهران عبدشاه را گوش میدادم.

همونی که میفرماد:

نازه نازه وای یار ما نازه/ نازه نازه دلدار ما نازه

ای یار، یارِ ناز، یارُم دختر ایرونی :)))

 

 

حقیقتا حیفم اومد نذارمش و با هم گوش ندیم و شاید با هم قِر ندیم :))

 

۰۸دی

چیزی که میخوام بگم را از صبح به n طریق مختلف نوشته ام و تو ذهنم نشخوارش کرده ام منتها هنوز نمیتونم مدعی باشم که قادرم به نحو اثرگذار و قابل درکی، بیانش کنم. هفته ای که گذشت از اول تا به انتهاش، اغلب اوقات، حس خشم در وجودم، در پیک خودش بود (به دلایل مختلف). و در طی دیروز و امروز حس میکنم با یه تکنیک ساده و شاید بدیهی، به خنثی کننده ی این خشم، تجهیز شده ام.

دیروز کاملا جدی، در حالی که از این خشمِ ممتد خسته بودم، از خودم پرسیدم، گیریم کسی، ارتباط با تو را به اندازه ای که مد نظرته، ارزشمند ندونست، گیریم کسی به اندازه ای که دلخواهته، به تو احترام نذاشت، آیا این ثابت میکنه که تو شایسته ی احترام نیستی یا رابطه باهات ارزشمند نیست؟ آیا این حقیقت توئه؟ خودت چی فکر میکنی؟ فارغ از نظری که بقیه دارن، خودت را محترم و ارزشمند میدونی؟

بعد از اینکه جواب این سوال ها را دادم، آروم بودم. بالاخره به عشق و نوازشی که داشتم براش له له میزدم رسیده بودم. منبعش در وجود خودم بود. این من بودم که نسبت به کودک درونم کم لطف بودم و در اشتباه بودم که این لطف را از بقیه تمنا میکردم.

از دیروز (که تایید خودمو دارم) با همه مهربون ترم و به طرز شگفت انگیزی شاهد بازگشت این عشق به سمت خودم هستم.

نمیدونم چرا به این اصل بدیهی دقت نمی کنیم (نمی کنم) که هیچ کسی ما را بهتر از خودمون نمیشناسه، و تنها کسی که به تاییدش نیازمندیم، خودمونیم، و بهتره هر چه زودتر این لطف را در حق خودمون بکنیم.

و نکته ی دیگه ای که بهتره بهش توجه بشه اینه که، قبول کنیم ما (تا زنده ایم) بهترین نخواهیم بود، چون هیچ انتهایی برای بهتر شدن، نیست، ولی لازمه که در هر مقطع، از اینکه کجای راهیم آگاه باشیم. و مستقل از بازخوردهایی که از بیرون دریافت میکنیم، خودمون هم بتونیم خودمون را توصیف کنیم، و رضایتمون از پیشرفت را به کودک درونمون اعلام بداریم و این اندازه تشنه و طفلی و ترحم برانگیز نگهش نداریم. :)


+از دیروز تصمیم گرفته ام از این به بعد برخوردی که باهام میشه را شخصی نکنم، و حس نکنم طرفم با برخوردش قصد اینو داره که منو از حسی که بهم داره آگاه کنه، این برخورد صرفا مقتضای شخصیت و شرایط زندگیشه. 

یه جمله ی خوبی سال ها پیش خونده بودم، جمله ی دقیقش را خاطرم نیست و نمیدونم هم از کی بود، ولی مضمونش این بود که از آدما به دل نگیر و ناراحت نشو، اونها بدبختند چون خودشون و عشق خودشون را باور ندارن.

و فکر میکنم واقعا هیچ کسی، شادمان و آگاهانه، بدجنسی و بدرفتاری و بیشعوری را انتخاب نمیکنه.


++فردا امتحان رانندگی دارم، کمی تا اندکی براش مضطربم :) هر چقدر هم که به خودم دلداری میدم که فوقش هم قبول نمیشی و اتفاقی نمیفته باز هم این اضطراب کم نمیشه :)


+++ عمیقا غبطه میخورم به احوال آدم هایی که به قول مامانم، سوزن یه کاره نیستن (مثل من) و همه ی جنبه های زندگیشون را با هم پیش می برن. همچنان حس میکنم از دست دادن این خلوت و مشغول زندگی روزمره شدن، منو از خودم میگیره و به یک مرده ی متحرک تبدیلم میکنه.

۰۷دی

فکر به اینکه زندگی هر جوری هم که بگذره انتهاش مرگه، و این انتها مطمئنا خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنیم میرسه، همچنان اذیت کننده ست.

چرا همین حالا نمیرم؟

نمیرم چون قراره رشد کنم؟ چون قراره دید بهتری به زندگی کسب کنم؟

وقتی مغز من، و اندازه ای که رشد کردم و دیدی که به زندگی دارم، همش میره زیر خاک، بازم دلیلی میمونه برای اینکه همین الان بهش انتها ندم؟


+میدونم این حرفا همش مُفته، چون همچنان خودکشی تو گزینه هام نیست، و مطمئنا تشنه ی مُردن نیستم و گر نه می مردم.

۰۷دی

جدیدا حس میکنم گنجایش روانی وجودم به اندازه ی یک لیوان آبه که با یه قطره جوهر تماما رنگی میشه. من هم با کمترین بی احترامی و کوچکترین رفتاری که معنیش، بی ارزش پنداشتن رابطه باهام باشه، خشمگین ترین و غمگین ترین میشم. البته در طی زمان نحوه ی برخوردم در مقابل، عوض شده: قبل ترها سکوت میکردم، بعدها یه مدت مقابله به مثل میکردم و در تخریب متقابل (به نحوی پروفشنال تر) می کوشیدم، و جدیدا یاد گرفته ام که با وجود خشم، کنترل را به دست بالغ درونم بسپارم و معمولا بعد از گفتگویی که به لایه های احساسی کشیده نشده و نمیشه، ارتباط را قطع می کنم. با این وجود در طی این دوران اون حس خشم و دلیل به وجود اومدنش، یکسان بوده و بر قوت خودش باقی مونده، و این روزها دیگه دغدغه م نحوه ی برخورد یا کنترل خشمم نیست، دغدغه ی اصلیم و چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه همین خشمگین شدن زیاده از حد و زودهنگامه.

دیشب با دوستم در این مورد حرف زدم، گفتگوی خوبی بود، فارغ از نظرات کارشناسی دوستم، تلاش من برای توضیح اینکه چرا خشمگین و ناراحت میشم، تسکینی بود در نوع خود. 

تا به حال هر بار که برخورد ناشایستی باهام شده، رفتارمو گذاشتم زیر ذره بین تا ببینم کجا شل و ول برخورد کردم که طرفم به خودش اجازه ی همچین برخوردی را داد، و مدام خودمو سرزنش میکنم که چرا اجازه دادم این اتفاق بیفته، چرا اجازه دادم بهم ظلم بشه، زور گفته بشه. چرا اجازه دادم پریشونم کنن. با مرور این سوالا، فهمیدم، چیزی که در حقیقت باعث خشم من میشه، بیشتر از اینکه اون رفتار باشه، این سوال هاست، این سوال هاست که منو به تلافی (حالا به هر طریقی که شده)، و تلاش برای نشون دادن قدرتم، وا می دارن، و امان از روزی که اون طرف بهم اجازه ی این خودنمایی را نده یا به این خودنمایی اهمیتی نده، اونموقع من بدبخت ترین و ترحم برانگیز ترینم.

از تمام این صحبت ها، این نتیجه را گرفتم (با کمک دوستم) که دردِ من در حقیقت، اینه که، تمام مسئولیت برخوردی که باهام میشه را خودم بر عهده می گیرم، و دقت نمیکنم که در هر ارتباط و هر برخوردی اقلا دو نفر موثرند. من نمیتونم با یک برخورد یا حتی هزاران برخورد، یه آدم را عوض کنم یا ادب کنم و اصلا وظیفه م این نیست. رفتاری که با من میشه، لزوما و تماما، چیزی را در مورد من نمیگه و به من ربطی نداره، و لزومی به حساسیت روش نیست.


+دلم میخواد جرئتشو داشتم، میرفتم مامانمو بغل می کردم، و بهش می گفتم که: "تو عزیزترینمی توی این دنیا، تنها کسی هستی که میتونم مطمئن باشم، با وجود عوضی بودنم، دوستم داره و حواسش بهم هست و براش مهمم. من نمیخوام با هم بحث یا دعوایی داشته باشیم. نمیخوام هیچ زمان ناراحتت کنم. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که به عنوان یه موجود مستقل و بالغ به رسمیتم بشناسی. حیف که حرف همو نمی فهمیم." ولی جرئتشو ندارم، حتما هنوز بزرگ نشدم به قول خودش، لعنت به من.

۰۵دی
رفتم تو یه چت روم، و با چند نفر در این مورد که به چه امیدی زنده اند و چی ارزشش را داره، حرف زدم.
فارغ از جواب هایی که دادند، به این نتیجه رسیدم سوالم به کل مسخره ست. کی گفته برای زنده بودن باید امیدی داشت؟
:))
زیاد فکر میکنم، میدونم 
و یه کوچولوی رقت انگیزم :))