98-6-13-2

رمان ها میتونن تو را به لحاظ ذهنی و احساسی برای اون هدف خاص خودشون، اون ضربه ای که میخوان بزنن، آماده کنن، کاری که فیلم ها نمیتونن به هیچ وجه.

میدونی، فکر میکنم نویسنده های رمان های شناخته شده و معروف، آدم هایی هستن که واقعا در لحظه زندگی میکنن و هر لحظه را عمیقا می چشن، برای همینه که می تونن رُمان بنویسن. گاهی واقعا فکر میکنم اون ها از بقیه ی آدم ها برترن.

امثال کسی مثل من، از اونجایی که زیاد به مفید یا مهم یا هدفمند بودن فکر کرده اند، از درک ارزش تمام اون لحظاتِ به اصطلاح بی اهمیت عاجزن. ولی نویسنده ها، و به کل هنرمند ها، به خوبی میدونن که هیچ لحظه ای/کاری/شخصیتی/رسالتی از لحظه/کار/شخصیت/رسالت دیگه، مهم تر نیست.

 

 

+بعضی از این کانال نویس ها(وبلاگ نویس ها)، اوناییشون که به اندازه ی کافی دوست داشتنی یا تلاشگر یا شاید خوش شانس بوده اند که تعداد مخاطب هاشون از تعداد انگشتان دست تجاوز بکنه، گاهی چالشی برای خودشون تعریف میکنن با نام صندلی داغ و از مخاطبین میخوان که هر چی سوال دارن ازشون بپرسن و اونها جواب بدن.

من که مخاطب ندارم ولی دوست دارم همچین حرکتی را خودم احیانا انجام بدم از این به بعد، هم طراح سوال خودم باشم و هم جواب دهنده ی بهش، چون بعضا می بینم که برای بعضی از سوال های پرسیده شده جواب های خوبی دارم که دوست دارم بگم.

98-6-13

+ گاهی فکر میکنم یکی از مصداق های بارز این تیکه از شعر فروغ فرخزاد گرانقدر هستم که میگه: " این جهان پر از صدای حرکت پای مردمانیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند"

آره میدونی کم پیش میاد با کسی حرف بزنم و پس ذهنم مدام بهش نگم، تو یه احمق بی اتیکتِ تمام عیاری پس خفه شو. یا اینکه خفه شو و چسناله را بس کن، حماقت رو کنار بذار و با واقعیت روبرو شو.

به قول چندلر: "I'm a horrible horrible horrible person"

یه مدت مدید تمام این جملات را همون پسِ ذهن و برای خودم نگه میداشتم، یا مثلا تو وبلاگ مینوشتم، و میدونستم که در حقیقت دارم غیبت میکنم، بعد فکر کردم غیبت کردن کار آدمای ضعیف دو روست و من نمیخوام شبیهشون باشم، و جدیدا تلاش کرده ام همون چیزی که پسِ ذهنم هست را یه جوری برای مخاطبم تشریحش کنم، ولی فکر می کنم حتی از اونی که بودم هم وحشی تر و وحشتناک تر شده ام.

گاهی میترسم از اینکه نتونم احدی را توی این دنیا دوست بدارم (دوست داشتن در معنای کلی کلمه ش نه جوری که مختص شریک عاطفیست (از این یه قلم که مطمئنا عاجز خواهم بود) )

 

++ دلم میخواست اینجا شخصیت مثبتی داشته باشم و از خوبیا بگم، ولی انگار امکانش نیست.

 

+++ برام شرح میده و در حقیقت داره برای خودش شرح میده که: ببین شرایط بیرونی حاکی از اینه که تو یک موجود خوشبخت هستی.

ولی حتی صدها بار هم که اینو میگه باور نمیکنه که خوشبخته. شاید اصلا اون چیزی که از دید بقیه خوشبختی بوده را نمیخواسته و به زور بهش رسیده، شاید اصلا شرایط بیرونی قادر نیستن ضامن خوشبختی کسی باشن.

 

++++ گاهی فکر میکنم پوچِ پوچم، هیچی نیستم، چون توی هیچی حرفه ای نیستم. توی هیچی آخرِ خط نیستم.

و گاهی فکر میکنم شاید اصلا لازم نیست کسی باشم و اصلا اونایی که در تلاشن کسی باشن ترحم برانگیزن، شاید همین که بتونم خوب و مهربون باشم کافیه.

امید دارم بعد از این وحشتناک و وحشی بودن ها بتونم خوب باشم. :)

 

+++++ گاهی به مرگ فکر میکنم، و میترسم از اینکه قبل از زندگی کردن بمیرم، کلی برنامه ها دارم برای اینکه بهم ثابت بشه به اندازه ی کافی زندگی کرده ام، ولی این زندگی کردن را همش به یک آینده ی دور موکول می کنم.

 

++++++ گاهی فکر به اینکه مبادا من اصلا برای رسیدن به هدف های رنگارنگی که تو ذهنم هست، ساخته نشده باشم، واقعا ناراحتم میکنه. من اصلا اصراری ندارم در هیچ زمینه ای شناخته شده باشم، برام همین کافیه که توی اون زمینه از خودم راضی باشم و سلف اکسپرشن و امضای خودمو توی اون موضوع پیدا کرده باشم.

98-6-6

از دیدن موفقیت آدم ها و خوندن شرح حالشون لذت میبرم. خوندن کسایی که در هر شرایطی بلدن رنگی بمونن، مثبت بمونن و نیمه ی پر لیوان را ببینن و به همون بپردازن و همون را نشون بدن، واقعا خوشحالم میکنه و برام الهام بخشه. و دوست دارم شبیهشون باشم و عمیقا میدونم این رنگی بودنشون به این معنی نیست که همه چیز به کامشون هست، نه، مطمئنا غم هایی پشتِ پرده هست و این آدمای رنگی ترجیح دادن این غم ها همون پُشت پرده بمونن، و در عین دونستن و پذیرفتن اون غم ها به شادی ها بپردازن.

این علاقه ی من به اینجور آدما، در حالیست که خود من کسی بوده ام که مدت ها به نقاط ضعف شخصیت و زندگیم پرداخته و تحلیلشون کرده و در خودم فرو رفته بودم، و البته از این ناراضی نیستم به هیچ وجه، و حس میکنم اون فرو رفتن ها کاملا لازم بوده برای اینکه من الان اینجا باشم و دلم بخواد از این به بعد دیگه از خوبیا بگم. ولی راستش هنوزم اون ته مها یه سوالی برام باقی مونده، 

آخه من همیشه فکر کرده ام که یه مقدار بدبین بودن، منتقد بودن، ناراضی بودن شاید و دراوردن نقطه ضعف ها و پرداختن بهشون، باعث رشدِ آدمیزاد میشه. و هنوزم گاهی فکر میکنم مبادا اونقدر خوشبین بشم و اونقدر به نیمه ی پر لیوان خیره بشم که یادم بره نیمه ی خالی ای هم وجود داره و باید پُرش کرد؟ واقعا اینطوره آیا؟ باید پُر کرد و این پُر کردن موجب رشده، یا این فقط یه فکر احمقانه ست؟ نمیدونم.

یه مدت مدیدی اون روزهایی که در خودم فرو رفته بودم و با انتقادهام از خودم اوقات خودمو تلخ می کردم، یه صدایی درونم مدام بهم میگفت، مهم نیست از چی ناراضی هستی، روتو برگردون و برو به سمت چیزی که دلت میخواد و الان که این تبدیل به منش و روشم شده، میترسم که مبادا خوبی ای در روش قبلیم باشه و ازش غافل بمونم. :)

ولی اقلا در این لحظه میتونم مدعی باشم که کاملا باور دارم به اینکه به غم نباید زیاد مجال داد، نه اینکه ازش فرار کرد، نه لازمه که عمیقا حسش کنی، ولی اجازه ندی غم افسار زندگی و تصمیماتت را در درست بگیره. فکر کردن به اینکه چی اشتباه و کم بوده و هست، واقعا باعث نمیشه  که اون چیز در آینده درست یا فراوون بشه. شاید اگه برای رُشد هم لازم باشه که نقاط ضعف و ایراد ها را ببینی، این دیدنِ نقاط ضعف باید یک درصد (و حتی کمتر) از زمانت را بگیره، بقیه ی زمانت باید صرفِ رفتن به سمت چیزی بشه که میخوای.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان