99-4-30

رفتم پیش یک به اصطلاح تراپیست. ایشون تشخیص دادن که من مقدار متوسطی افسرده و مقدار زیادی درونگرا هستم! بر چه اساسی؟ بر این اساس که تعداد دوستان و روابطم محدوده و تفریحم کم (طبق تعریف ایشون از تفریح). و تست شخصیت شناسی NEO را هم دادم که کنار بقیه ی اطلاعات بررسیش کنن. به خاطر فهمیدن جواب این تست و به خاطر اینکه یه فرصت دیگه به این حرکتم داده باشم و زود تصمیم نگرفته باشم، جلسه ی دیگری هم خواهم رفت. ولیکن چی فکر میکردم و انتظار داشتم و چی شد!

البته یه خوبی داره و اون اینه که زوایای دیگری از خودم و زندگی خودم را باز از زبون خودم خواهم شنید و خودم متوجه میشم مشکل چیه و راه حلِش چیه.

ولی من مطلقا نرفته بودم اونجا که برچسبی بگیرم و برگردم، اونم بر اساس یه سری اطلاعات محدودِ مسخره و یه سری پیش فرض ها، من اگه روابطم محدوده به خاطر اینه که انتخابم این بوده، و اینکه از نظر کسایی تفریحم اندکه به این خاطره که جنس تفریحم متفاوته، هر چیزی برام تفریح و خوشحالی حساب نمیشه. و فکر کن که الان میخواد رو این دو جنبه کار کنه تا منو به چیزایی علاقمند کنه که نیستم، تا شبیه نرم جامعه بشم. احمقانه تر از اینم هست؟

من در جستجوی این بودم که فضایی برام مهیا شه، که تو اون فضا خودم به سمت راه حل مشکلاتی که خودم میدونم دارم حرکت کنم، نه اینکه سریعا یه برچسب بگیرم و سرکوب شم.

جدی این جماعت هم ادعای روان درمانگری دارند؟ احساس میکنن دارن حرکتی شبیه اروین یالوم انجام میدن؟ چه خیال خامی. من که اصلا توی این رشته تحصیل نکرده ام، اطلاعاتم خیلی بیشتره و با همین اطلاعات میتونم روان درمانگری خیلی خیلی بهتر از این جماعت بشم.

اول و آخر باید دستم به زانوی خودم باشه.

الهه :) ۰ نظر

99-4-23-3

قدرت را معمولا در این دیده ام که مثلا وقتی غمگینم، بگردم و علتش را پیدا کنم و قول این را به خودم بدم که در آینده ای نه چندان دور اون علت را برطرف خواهم کرد، این البته خیلی وقتا حالمو خوب کرده و بهم این حس را داده که همه چیز تحت کنترلمه، و خب کلا وقتی با یک مسئله ی قابل تعریف و قابل حل مواجهی، بهترین پوزیشنی که میتونی در مقابلش بگیری همینه، ولی خیلی وقت ها دلیل عمده یا مسئله ی قابل حلی برای احساسات ما وجود نداره، خود من دقت کردم بعضی روزا یه سری چیزای خیلی خیلی کوچیکِ از بیرون بی اهمیت میتونن حالمو بگیرن، و یه چیز خیلی کوچیک میتونه خوشحالم کنه، و با این حساب فهمیدم که کلا احساسات، خیلی قابل تکیه نیستن و نمی تونن مبنای تصمیمات ما باشن، و خیلی مواقع قدرت در این نیست که بخوای دلیل غم را از اساس کشف کنی و برطرفش کنی، صرفا باید اجازه بدی احساس غم بیاد و بگذره. بی اینکه اصرار کنی دلیل یا راه حلی براش پیدا کنی.

 

+کاملا تصادفی Captain Fantastic 2016 را باز کردم و باز هم تصادفی و بی هیچ پیش زمینه ای برای چند دقیقه ادامه ش دادم و همون چند دقیقه کافی بود تا طرفدار پر و پا قرصش بشم. عالی بود، عااالی، بسیااار حال خوب کن، بسیاااار الهام بخش، و بسیااار دلم خواست عضوی از این خونواده بودم.

الهه :) ۰ نظر

99-4-23-2

یکی از رفقا با کسی تو اینستاگرام آشنا شده بود و فکر کرده بود این بشر خیلی شبیه منه و بهم گفت میخوایی کانکتتون کنم، منم گفتم بکن و کل قضیه برام مسخره بود و طبق تجربیات مزخرفم میدونستم که قرار نیست چیز جدی ای باشه، با وجود اینکه رفیقم خیلی نگران بود که مبادا منو در معرض آسیب قرار داده باشه! هاهاهااا، فکرشو بکن. کی میتونه به من آسیبی بزنه، کسی که من بهش اجازه بدم بیاد داخل، و کی این اجازه را میگیره؟ کسی که یا اندازه ی هانیبال لکتر باهوش باشه که بتونه صرفا با کلامش منو هیپنوتیزم کنه، تا من مستانه و بیخود برم در رو باز کنم یا کسی که به اجازه ی من ننشسته و اونقدر قدرتمند و جسور هست که بزنه درو بشکنه بیاد تو.

اگرچه من به خیلی از غیرباهوش ها و غیرقدرتمندها هم تا به حال فرصت داده ام که بیان تو، ولی فکر میکنی چی شده؟ نمونده اند، چون میدونستن جاشون نیست. اینقدر مغرورانه و عوضی طور حرف نمی زدم اگه حتی از رفتن یکیشون، یک بار گریه کرده بودم. ولی خب نکرده ام، از رفتنشون ناراحت نشده ام، اگرچه کل این قضیه دراماتیک و ناراحت کننده ست.

خلاصه، الان دو سه بار باهاش حرف زده ام، تا دیشب راس راسی فکر میکردم چه ماجراجویی ای با این بشر در پیش دارم، و عجب موجود جذابیه، و فکر کن که منو هم بالاخره به تلاش واخواهد داشت برای اینکه به کف بیارمش. و دیشب باز مایوس شدم، نوچ، ایشون هم به کف اوردنی نیست، چون اصلا بزرگ نشده، میتونم وظیفه ی مراقبت ازش را به عهده بگیرم و دعا کنم و انتظار داشته باشم به خاطر مراقبت هایی که ازش میکنم کنارم بمونه، ولی نه بچه ها بالاخره بزرگ میشن و میرن. :)

کل این قضیه تا قبل از خوندن داستان های اروین یالوم برام ناراحت کننده بود، اینکه مبادا در انتهای عمر، در بین انبوه فرزندان و نوه ها با قلبی باکره بمیرم، ولی الان فکر میکنم شاید از شریک عاطفی هم نباید انتظار اینو داشت که کدگشاییت کنه. مگر اینکه شریک عاطفیت یه عوضی مثل هانیبال لکتر یا یک جگر مثل اروین یالوم باشه :))

الهه :) ۰ نظر

99-4-23

برگشته ام به سوئیت کوچولوی بوگندوی خودم، که البته الان دیگه بوگندو نیست، ولی پر از سوسکه، جوری که من شب ها همش توهم اینو دارم که الان سوسک داره رو هیکلم راه میره، ولی بازم هزاران مرتبه ترجیح داره به خونه ی پدری، خونه ای که اگرچه مساحتش پونزده تا بیست برابر اینجاست ولی دیوارهاشو چسبیده به قفسه ی سینه م حس میکنم، و نمیتونم درست و حسابی توش نفس بکشم، کسی البته برای حس من مقصر نیست، این حس من نتیجه ی قرار گرفتن هزاران اشتباه کنار هم هست. که بولدترینشون ازدواج دو نفریست که به هیچ وجه من الوجوه برای همدیگه ساخته نشده اند و همدیگه را دوست نداشته اند. (ننه بابای گرام را میگم)، نه بابای گرام اون مردی بوده که ننه م خوشش میومده و نه الان بچه هاش بچه های دلخواهی براش هستن، ما همدیگه رو بلد نیستیم، و انگار نمی تونیم و نمیخواییم خودمون را به همدیگه یاد بدیم.

حالا بگذریم از جنبه های دراماتیک ماجرا، من حالم خوبه، خودا رو شکر، خیلی خوبم، عالیم، از حس این آزادی، از اینکه ذهنم میتونه اینجا نفس بکشه و به هر جایی که دلش خواست بره و جوابی به کسی بدهکار نباشه. و البته از اینکه میتونم اینجا لختی جلوی آینه برقصم، و کلا هر غلطی را لختی انجام بدم :)) جاست کیدینگ

دلم میخواست اینجا ابراز وجود کنم، برای همین نوشتم و شاید بازم بنویسم چون سوژه هایی هست برای خالی نبودن عریضه، ولی میدونم در انتها چون نیاز درست و حسابیِ حیاتی، پشتِ این نوشتن نبوده، نوشته هام جوری خواهند بود که انگار دارم تکلیف انجام میدم.

خیلی وقت ها هست که واقعا تشنه ی نوشتنم و اونموقع اصلا زمانِ فکر کردن به اینکه آیا سوژه ای هست و خوبه برای نوشتن، ندارم، اونموقع فقط باید بنویسم و خودمو بیرون بریزم. نوشته های اونموقع هام را بیشتر دوست دارم، جوری از نوشتن و نوشته حرف میزنم انگار که دارم اکت یک نویسنده را انجام میدم، نوچ، در حقیقت من به جای فعل نوشتن، باید حرف زدن را جایگزین کنم، چون از حرف زدن کسی انتظار خاصی نداره ولی نوشتن خیلی متفاوته. خلاصه که من آگاهم به اینکه لفظ "نوشته" برای حرف های من به کار نمیره، ولی خب چون دارم تایپ میکنم از فعل نوشتن و نوشته استفاده می کنم، که امیدوارم بر من ببخشایید.

 

+همش فکر میکنم به دلایلی (که خودم خبر دارم ازشون)، باید شرمنده و عذاب وجدانی باشم، و سرمو بندازم زیر و حرف نزنم و حتی اظهار نکنم که حالم خوبه، آخه مگه آدم میتونه اینقدر بد و بیرحم باشه، به سادگی دل بشکنه و بعدش هم اصلا ناراحت و پشیمون نباشه، البته آدمیزاد در حالت کلی کلمه ش میتونه، ولی آخه من؟ من با این چهره ی معصوم و رفتارِ معمولا مظلومانه؟ مرا چه شده؟

 

++اروین یالوم تو حرفاش و داستان هاش اصرار داره به درمانگر جماعت یاد بده که تو روندِ درمان، هم برای بیمار و هم برای درمانگر اینجا و اکنون خیلی مهم و حاوی اطلاعات بسیار باارزشیست که اصلا نباید ازشون غافل شد.

و من با خوندن حرفاش و فهمیدنشون، تازه دارم میفهمم اکهارت تله تو کتاب نیروی حال ش که سال ها پیش خوندمش چی میگفته. وقتی میگه اینجا و اکنون تنها چیزیست که ارزش داره و حاوی تمام اطلاعات گذشته و آینده ست. وقتی میگه اطلاعات موجود در حافظه ی آدمیزاد اطلاعات مرده ای هستند، نمیشه خلاقیت و زنده بودنی را درونشون حس کرد، ولی چیزی که این لحظه، اینجا داره اتفاق میفته، احساسی که الان داری، فکری که الان تو ذهنت هست، هیچ وقت شبیه به هیچ لحظه ی دیگه نخواهد بود و این یعنی خلاقیت، این یعنی زنده بودن.

اینکه میگه لحظه، ابدیته، تازه داره برام قابل درک میشه. برای فهمیدنش این مقایسه را انجام بده، مقایسه کن کسی را که تو وبلاگش صرفا اطلاعاتی که از قبل داره را به اشتراک میذاره، با کسی که تو وبلاگش از این لحظه ش می نویسه، اون کسی که از این لحظه ش می نویسه، هیچ زمان حرفاش شبیه به هم و تکراری نخواهند بود و میتونه تا آخر عمرش اطلاعات تازه تو وبلاگش بذاره، ولی اونی که اطلاعات مرده ش را به اشتراک میذاره بالاخره روزی میرسه که همه ی حرفاشو زده و تموم شده و مجبوره تکرار کنه.

الهه :) ۱ نظر

99-4-21-2

بالاخره بعد از تمام تلاش های مایوسانه م برای گرفتن حال خوب یا کمکِ درست و حسابی از رفقا برای حل مشکلات (احیانا روانشناختیم)، دارم به این نتیجه میرسم که کلا اشتباه میزدم! و واقعا قرار نیست اینو از رفقا بخوام، موردِ استفاده ی رفیق جماعت، چرت و پرت گفتن و خوش گذروندنه و دیگر هیچ. باید کار را به کاردون بسپرم و یه تراپیستِ خصوصی داشته باشم. :) شماره یکیشون را از یک سایتی پیدا کردم و بهشون پیام دادم، فرمودن تماس بگیرم، و تماس که میگیرم یا جواب نمیدن یا در دسترس نیستن، تو این اوضاع چطور میتونی اینقدر مشتری پرون باشی رفیق؟

الهه :) ۰ نظر

99-4-21

عذابی بود زنگ زدن و تسلیت گفتن به صابخونه بابت فوت داداششون. ولی خب بالاخره انجامش دادم، در مختصرترین و خنده دار ترین حالت ممکن، نمیدونم آدم ها واقعا به اینکه این تکالیف در قبالشون انجام بشه نیاز دارند؟

البته گاهی فکر میکنم من اگه با انجام این تکالیف مشکل دارم خب نباید انجامش بدم، ولی انجام میدم چون نمیتونم خودم بمونم و همونی که هستم را بپذیرم و مطمئن و بااعتماد به نفس باشم، جوری که انگار کاری که من دارم انجام میدم درست ترینه، تشخیصی که من میدم درست ترینه. نوچ، به کاری که انجام میدم به رفتاری که دارم مشکوکم چون اجتماعی بودن نقطه قوت من نیست! همیشه باید نگاه کنم ببینم چی ازم خواسته میشه تا همونو انجام بدم (بعضا هم پیش میاد که کسی اصراری نداره تکلیف منو مشخص کنه و منم شاید در خوندن حالات و احساسات آدما خیلی توانمند نیستم که بفهمم چی ازم میخوان، و خب در رابطه با اینجور آدما من هم انگار همیشه سرگردون خواهم موند)، ولی بالاخره بعد از در اجتماع بودنی که تمام انرژی منو کشیده خواه انجام وظیفه کرده باشم خواه سرگردون بوده باشم، باید خودمو تماما بکشم ببرم و تو خلوت خودم پهن کنم و نفس بکشم.

دارم فکر میکنم دقیقا چه اصراری دارم که در قبال همه انجام وظیفه کنم؟ به چی نیاز دارم در مقابل؟ به اینکه دوستم بدارند؟ تنها نمونم؟ خیالم از جانب موضعی که در قبال هم داریم راحت بشه؟ یا دوستیم و همدیگه را دوست داریم یا به کل راهمون از هم جداست و کاملا رسمیت بینمون در جریانه (در حد یه سلام وقتی همو دیدیم) یا هم کلا چشمِ دیدن همو نداریم؟ (که البته مورد سوم در رابطه با من پیش نمیاد چون هر چیزی که باعث بشه کسی منو رقیب و مقابل خودش بدونه، در وجود من نیست، چون اصراری برای بیان تمام و کمال خودم ندارم و همیشه پرچم سفیدم بالاست). آره من یا با کسی دوستم یا با کسی کاملا رسمیم، حد وسط برام معنی نداره و هر چی میکشم از همین تفکر مزخرفه، من نمیتونم بین این دو تا باشم. البته رابطه ی خصمانه را هم نمی تونم بپذیرم، در حقیقت نیاز دارم مطمئن بشم نه از اینکه دوستم دارند، از اینکه ازم بدشون نمیاد و حضورم موجهه. نیاز دارم مطمئن باشم در مورد فکری که در موردم میکنن، نمیخوام علامت سوالی برای اونها و بعدش برای من باقی بمونه.

دلم میخواد از این بند مزخرف آزاد بشم، ولی این از همون بند هاییست که هیچ حکومتی نمیتونه منو ازش آزاد کنه جز خودم.

ولی بعضی از بند های دیگه هم هستن که گاهی فکر میکنم صرفِ کندن از خونواده شاید بتونه آزادم کنه، و گاهی که مامانم خیلی اذیتم میکنه، دلم میخواد واقعا هیچ زمان دیگه به خونه ی پدری برنگردم، ولی میدونی وقتی بیشتر بهش فکر میکنم، قهر و فرار کردن هم باعث آزاد شدن از هیچ بندی نخواهد شد. آه پسسر، می بینی آزاد بودن وقتی اون آزادی را قرار نیست کسی جز خودت بهت بده چقدر سخته؟ :((

الهه :) ۰ نظر

as long as i have myself

 

"تا وقتی خودم را دارم ..."

+آره حقیقت اینه که برای هر کسی حمایت خودش، در صلح بودن با خودش، مهربون و رفیق بودن با خودش، پذیرشِ خودش، از کافی هم کافی تره.

کسایی که خودشون را دارن، و با خودشون یکپارچه اند، حتما از قدرتمندترین ها هستند.

الهه :) ۰ نظر

Thought for today

 

+برای کسایی که انگلیششون خوب نیست، ترجمه ی این نقل قول این هست که "تا وقتی چیزی را کامل نفهمیدی برای اینکه نظری در موردش ارائه بدی (شکل بدی) عجله نکن."

واقعا هم که عجله لزومی نداره، نظریات ما، اگر پخته باشند، در طی زمان شکل گرفته اند، بی اینکه اراده ی ما نقشی در شکل دادنشون داشته باشه.

ولی خب خیلیا را میشناسم که صرفا به خاطر مطرح کردن خودشون، به خاطر دفاع از خودشون، از هویتی که اصرار دارن به خودشون نسبت بدن، عمریست به نظریات خامی چسبیده اند.

الهه :) ۰ نظر

99-4-17

+من باز چند شب پیش تو یه جشنی، قر دادم، و الان هر بار یادم میفته با خودم بلند تکرار میکنم "آه پسر، چقدر خیط، چقدررر خیییط" و یه دونه میزنم تو پیشونیم و مثل چندلر تلاش می کنم وانمود کنم اون اصلا اتفاق نیفتاده. :)) این مسخره ست، نمیدونم مشکل از کجاست و چطور درست خواهد شد، آخه لعنتی یا نرقص یا شرمگین نشو، نمیشه که این دورِ باطل! ولی یه چیزی را متوجه شدم که هر بار مغرورانه میرقصم و خیلی تلاش میکنم حرکات پروفشنال بزنم بعدش با شدت بیشتری شرمگین میشم :)) و این، نمیدونی چقدر خنده داره :))

 

++نکته ی مثبت این روزهام اینه که روون کتاب می خونم، هی به صفحه ش و اینکه چقدر دیگه مونده دقت نمی کنم، کلا حس میکنم از اونموقعی که تصمیم گرفتم کاری را برای اثبات چیزی به خودم انجام ندم و صرفا برای حال خوب انجامش بدم، نقشِ اراده کمرنگ شد و لذت بیشتر. 

کتاب بعدی را از اروین یالوم می خونم، مامان و معنی زندگی. لذت میبرم از داستان هاش، از هوشمندی این مرد، از تلاشش برای برقراری کانکشن، تلاشش برای همدل بودن و موندن و نگه داشتنِ ارتباط. و هر چی پیش تر میرم نیازم به یک روانکاو تو زندگیم را بیشتر حس می کنم، اون دیدی که من از بیرونِ خودم میخوام کسی جز یک روانکاو نمی تونه بهم بده، کسی جز اونی که اشراف داره بهم راهنمایی های درست را بهم نخواهد داد.

خودِ اروین یالوم را میخوام در واقع، دلم میخواد خودمو تماما تسلیمش کنم و برای یک بار هم که شده اون کانکشن لعنتی را تو زندگیم حس کنم.

 

+++ چیزی که این روزها بیشتر از همه دلم میخواد تو شخصیتم ببینمش اینه که موضعم با همه مشخص و شفاف باشه بخصوص با خونواده م. من اونقدر که با اعضای خونواده م (جز ننه ی گرام) رودربایسی دارم با هیچ احدی نداشته ام، چون فقط از از دست دادن ارتباط با این جماعت یا سرسنگین شدن رابطه م باهاشون میترسم و احتمالش را بالا میدونم. از این مرموز بودن و دم نیوردنم هیچ خوشم نمیاد، هیچ کسی نمیدونه در درون (دل و ذهنِ) من چی میگذره، تنها چیزی که میشه تشخیص داد اینه که دارم تمام تلاشمو می کنم وظایفمو در قبالشون انجام بدم تا شرشون را از سرم کم کنن :)

دلم میخواست یکی از اعضای خونواده پا پیش میذاشت و بهم این اطمینان را میداد که ارتباطی خراب نمیشه، و من میتونم تماما خودم را بیان کنم و خالی شم. میتونم بگم که دلم نمیخواد با هیچ کدوم از خواهرزاده هام مدت زیادی تنها بمونم چه برسه به اینکه بخوام با یکیشون همخونه بشم. آره متاسفانه یه همچین حرفی هست، آقو جان من هدفم از استقلال کلا دور بودن از اعضای اینجا بوده، نه اینکه کم کم ملت را هم ببرم پیش خودم.
اینکه من همه ی تلاشمو می کنم که با همه رفتار مهربونانه ی خوبی داشته باشم، به هیچ وجه به این معنی نیست که از همه خوشم میاد، نه واقعا اینطور نیست و آیا فهم این اینقدر سخته، من تلاش می کنم خوب باشم، و برای این تلاشم نیاز به محرک بیرونی ندارم آنچنان، مهربون بودن را وظیفه ی خودم میدونم، حتما قرار نیست از کسی خوشم بیاد تا باهاش خوب باشم، نه من با همه خوبم، ولی به ندرت از کسی خوشم میاد و دلم میخواد باهاش هم مسیر باشم. من نمیخوام با خواهرزاده م هم خونه بشم، به کی بگم؟ البته نمیدونم چقدر بد باشه این قضیه، ولی کودک درونم همه ش پاشو میکوبه رو زمین و میگه من میخوام تنها باشم، و این تنها انگیزه م برای مستقل شدن بوده.

 

++++نرگس هم کم کم داره خودشو رو میکنه و منو از خودش ناامید، آه که مرا برای ناامید شدن آفریده اند، اینکه (با فیگور تکیه زده بر سکان قدرت) با خودم بگم نوچ با این بشر هم نمیشه حرف زد (حق دارم البته، با سنِ کمش فقط در حال نصیحته و پراکندن wisdom!! پوووففف! به کجا چنین شتابان آخه بچه؟ پیاده شو با هم بریم. فکر کردی کی هستی؟) و کلا دیگه حسابی باز نکنم روش، و هیچی از خودم براش افشا نکنم و اینجوری البته در حال تنبیهم، در حال انتقام، و خب لذتبخشه، اگرچه این معنی دراماتیک را داره که من تنهاااام.

الهه :) ۱ نظر

99-4-9

در طی این مدت فهمیدم که با وجود اینکه در ظاهر این حق رو به خودم نداده ام که هیچ انتظاری از کسی داشته باشم یا به خاطر برآورده نشدنش گله کنم، و صرفا قرار گذاشتم از ارتباط هایی که معیارهامو برآورده نمی کنن بیام بیرون، ولی در حقیقت بسیااار از آدما انتظار دارم، کاری که در حقیقت دارم می کنم اینه که با وجود تمام توقعات و خواسته هایی که ازشون دارم، چیزی بهشون نمیگم، و صراحتیا چیزی ازشون نمی خوام، در عوض تند و تند روابطم را تموم می کنم، و این ظاهرا منطقیه، رابطه با فلانی یکی از معیارهای (حتی کوچیک) من برای ارتباط را نداره و من حق دارم ازش بیام بیرون، ولی معمولا بعدش میفهمم که واقعا اون ارتباط برام تموم شده نبوده و دلم میخواسته طرفم بی اینکه ازش بخوام و براش توضیح بدم، بفهمه مرگم چیه، درکم کنه و به اصطلاح قفل دلم رو باز کنه. و اینجوری کلا فقط خودم را محروم کرده ام از اینکه واقعا در رابطه ی با کسی درگیر (involve) باشم و مزه ی ارتباط داشتن را به معنای واقعی کلمه بچشم. (ارتباطی که میگم فقط ارتباط عاطفی منظورم نیست)

و تازه دارم میفهمم، معنی انتظار نداشتن واقعا یعنی چی. به زبون اوردن انتظارات و طلب کردنشون به هیچ وجه معنی انتظار داشتن را نمیده، چرا البته تو انتظار داری، ولی نمیخوای که ملت را برای برآوردن انتظاراتت تحت فشار بذاری، تو بهرحال تلاش خودت را خواهی کرد که ارتباط مطابق میلت باشه، به ارتباطاتت این فرصت را میدی که بدونن چی میخوای، حالا اینکه اونها بخوان انتظاراتتو برآورده کنن یا نه، در اون مورد تو دیگه کاره ای نیستی، و قرار نیست غر بزنی، گله کنی، رو اعصاب باشی یا هر چیزی، و اینجوری با گوشت و پوست و دل و ذهن (یکپارچه) در رابطه درگیر هستی و اگه یه روز این ارتباط تموم بشه واقعا تموم شده ست، و این فقط تصمیم یه قسمت از وجودت نیست، تصمیم تمااام وجودته.

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان