97-9-23

دیروز سومین جلسه ی آموزش عملی رانندگی بود، و اولین جلسه ای بود که رانندگی توی شهر را تجربه می کردم. تجربه ای بود هیجان انگیز و به یاد موندنی، اگرچه میدونم برای خیلیا الان بدیهی و احمقانه ست و اصلا تجربه به حساب نمیاد. ولی من مثل همون بچه ای بودم که راه رفتن را بلد نیست و تازه داره یاد میگیره و در نتیجه راه رفتن در چشمش نه یک وسیله برای رسیدن به هدفش، بلکه خودِ هدفه. (الان فکر میکنم خیلیا فکر کنن من چقدر طفلی و ترحم برانگیز و عقبم:) ولی ایراد نداره). در طی رانندگی با وجود اینکه میدونستم فوقش 30 درصد کنترل ماشین بر عهده ی منه و 70 درصد دیگه را مربیم با کلاچ و ترمز زاپاس بر عهده داره. ولی کاملا متمرکز بودم و بعد از تمام اَکت ها و حرف هایی که بدون هیچ گونه پالایش و فکر قبلی بیرون ریخته می شدند، فهمیدم دارم زندگی در لحظه را به معنای واقعی کلمه تجربه می کنم :)) و حس اونایی را که کارایی میکنن که از نظر ما دیوونگی محض و گذاشتن جونشون در طبق اخلاص هست، را درک میکردم، و بعد از اینکه پیاده شدم اگرچه تمام عضلاتم از شدت انقباض به شدت خسته شده بودن ولی به لحاظ روحی، شارژ شارژ بودم.

علاوه بر تمام اینا، بعد از اینکه سال های پیاپی در دنیایی زندگی کرده بودم که هر اشتباه کوچیکم به شدت دیده میشد و به خاطرش به شدت سرزنش میشدم، و حق اشتباه کردن را تقریبا از خودم گرفته بودم، الان بودن در کنار مربی ای که برام این حق را قائل بود، تجربه ی زندگی کردن در دنیای دلخواه تر و از عشق لبریزتری بود.

دلم میخواست برای خودِ زندگی کردن هم یک مربی داشتم، که منو قدم به قدم جلو میبرد، و در هر مرحله به اقتضای اون مرحله بهم اجازه ی اشتباه کردن میداد، و از همون اول ازم نمیخواست که همه چیزو بدونم و بلد باشم و هیچ اشتباهی ازم سرنزنه، جوری که الان خودم از خودم انتظار دارم، و قبل تر ها ننه بابام ازم انتظار داشته اند.


+دیروز همچنین، برای nامین بار فیلم دلخواهم، Black Swan را دیدم، این بار با خواهرم البته، (و حضور خواهرم باعث شد بفهمم که فیلمش زیادی صحنه و بدآموزی داشته :\ خب خواهر گرام یه خرده سنتی تر از ما فکر میکنن )، و برای nامین بار، و این بار بهتر از دفعات قبل فیلم را و تمام دیالوگ ها را فهمیدم، و توی فیلم غرق شدم و با شخصیت پرفکشنیست نقش اولش، همذات پنداری کردم، و چقدر لذت بردم از اینکه دونستن انتهای فیلم، هیچ تاثیری بر هیجاناتی که در طی فیلم تجربه می کنم نداره، و حتی لازم نیست فیلم را کامل یا پیوسته ببینم، هر صحنه ش به تنهایی هم میتونه احساساتمو به اندازه ی کافی جریحه دار کنه.

و چیزی که ناخودآگاه بهش دقت کردم این بود که، گریه ها تو همچین فیلمی، بی صداست، برخلاف سریالا و فیلمای آبکی ایرونی، که تنها ابزارشون برای دراوردن اشک ما، عر زدنه! و جالبه که به این دقت نمیشه که قرار نیست من برای بدبختی غیرقابل درکِ شخصیت سطحی فیلم زار بزنم، بلکه قراره بتونم باهاش یکی بشم و احساساتش را تجربه کنم. احساساتی که قرار نیست حتما از یه بدبختی سطحی احمقانه سرچشمه گرفته باشه، بلکه از پیچیدگی شخصیت ها و درام بودن زندگیشون سرچشمه گرفته.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

...

یکی از دوستانم همیشه از شرایط بیرونی (شرایط ایران) گله مند بود و اصرار داشت که قربانی این شرایطه، در مقابل، من همیشه با خودم درگیر بودم و از خودم طلبکار که دنیای بیرون انعکاس دنیای درونته، دنیای درونیتو بساز تا بیرون هم بهشت بشه. برای ایشون همیشه باید یکی میبود که در مشکلات به کمکش بیاد و بهش حس خوبی بده، و من همیشه اونی بودم که به خاطر مشکلاتم باید به دیگران (خونواده ی عزیزم) دلداری می  دادم که عیب نداره، درستش میکنم، شما خودتون را ناراحت نکنید، ایشون معمولا از همه ی عالم طلبکار بود که چرا هواشو ندارن و تنها خواسته ی من همیشه این بود که به خودم واگذار شم، همیشه از رفتن حرف میزد و من همیشه با خودم میگفتم چیزی که باید درست بشه، سبک زندگی و طرز تفکر منه! ایشون الان چند ماهیست آمریکاست و من همچنان مشغول کلنجار رفتنم با ننه بابا. به نظر میرسه باید به یه سری چیزا شک کنم :)



+انیمه ی "صدای خاموش" را دیدم، با وجود اینکه در top هام دسته بندی نمیشد و آنچنان هم موقع دیدن، باهاش ارتباط برقرار نکردم، ولی انگار بهونه ای که برای گریه کردن لازم داشتم را بهم داد و الان هیچ جوره نمیتونم جلوشو بگیرم.  :))

البته از یه لحاظ از یه جایی به بعد احساس نزدیکی می کردم با شخصیت اول داستان: در چشمش، رو صورت تمام آدم ها، یه ضربدر پت و پهن گنده بود، و چیزی از صورتشون مشخص نبود و این به این معنی بود که نمیتونست به چهره ی آدم ها نگاه کنه، یا اونها را نمی دید. منم خیلی وقته نمی بینم، نه صورت آدما را، و نه هیچ چیز دیگه را، نگاه میکنم، ولی نمی بینم، چون در سیر و سفر در درونم هستم، ذهنم کاملا مشغولم داشته، کاملا مشغول خودمم، مشغول درست کردن خودم، مشغول برطرف کردن عیب و ایرادام. دلم میخواد بیام بیرون.


*ولی حقیقتا احمقانه تر از این درد هیچ زمان نتونستم پیدا کنم، که من موقع مشکلاتم باید بقیه را دلداری بدم! باید مطمئنشون کنم از اینکه غریزه م کار میکنه، باید مطمئنشون کنم که من هم ایگویی دارم و از اونجایی که هنوز فناء فی الله نشدم از این ایگو مراقبت خواهم کرد.

و اینقدر این جریان فجیع و خیطه، که گاهی حس میکنم کم مونده مامانم بهم، بگه: "الهه نفس نکشیدی، هیچ حواست هست نفس نکشیدی؟ اخه تو چرا اینقدر منو اذیت میکنی؟ چرا نمی فهمی باید نفس بکشی، یالا نفس بکش!"

الهه ۰ نظر ۰ لایک

از خود به کجا شوم گریزان

از آدم ها اونهاییشون که ازم بزرگترند، توی ذهنم موجوداتی میسازم: بی نیاز، خالی از احساس، با نگاهی از بالا به پایین، سرکوب گر، تحقیر کننده و به طرز تحقیر کننده ای مهربون... و برای در امان موندن از شر این موجودات و آسیبی که با تحقیرهاشون می بینم، سعی میکنم تمام نیازها و احساساتم نسبت بهشون را در وجودم سرکوب کنم، و حتی الامکان ازشون فاصله بگیرم و در صورت نزدیک شدن فقط میخوام به هر طریقی شده حتی با کشتنشون، بهشون ثابت کنم که ازشون بی نیازم و حق ندارن تحقیرم کنند.

و اونهاییشون که از خودم کوچیکترند، در نظرم موجوداتی هستند بسیار نیازمند توجه و ترحم و غیر قابل تکیه، موجوداتی که من باید براشون نقش خدا را بازی کنم ولی در توانم نیست و برای همین از اونها هم عصبانیم و سعی میکنم از اونها هم حتی الامکان فاصله بگیرم.

عصبانیم، ولی جز تفکرات خودم چیزی و کسی مسئول و مسبب این عصبانیت نیست.

دلم میخواد تغییر بدم این تفکرم را جوری که عشق بشینه به جای این خشم. باید به چجوریش فکر کنم...



+دیشب بعد از خوندن یک جمله تو تلگرام که از کتاب "هنر، امر متعالی مبتذل (درباره بزرگراه گمشده دیوید لینچ)" اثر اسلاووی ژیژک، بود، فیلم بزرگراه گمشده را دانلود کردم و دیدم. در طی تمام مدتی که فیلمو نگاه میکردم، دلم میخواست رو سینه ی دیوید لینچ نشسته بودم و چپ و راست میزدم تو صورتش و هر بار می دیدم که کف و خون از دهنش میپاشه بیرون :)) و دلم میخواست در همون حین مدام میگفت: غلط کردم، غلط کردم، غلط کردم که این فیلمو ساختم :) شاید مرهمی میبود بر قلب خسته ی از ابهام بیزارم :))

امروز نقدش را خوندم، و تونستم کمی تا اندکی کظم غیظ پیشه کنم.

راستی جمله ای که ازش گفتم این بود:

"آری، به زنان اعتماد کن، باورشان کن، اما هیچ‌وقت حد اعلای وسوسه‌ات را آشکار مکن. اگر تسلیم وسوسه‌ات شدی و تا ته‌اش رفتی، خود را خواهی دید که در «بزرگراه گمشده» ای، می‌دوی، بی‌آنکـه امکان بازگشتی برایت باشد."

الهه ۰ نظر ۰ لایک

دیالوگ دلخواه بچه رئیس

چند وقتی هست که خواهرزاده هام، عاشق "بچه رئیس" شده اند و روزی یک بار می بیننش، و گاهی هم توفیق اجباری نصیب من میشه که یه قسمت هاییش را دوباره و چند باره ببینم (قبلا یک بار کاملشو دیدم)، ولی یه تیکه را حواسم هست که هر بار ببینم و قابلیت اینو داشته که تا به حال هر بار منو در حد اشک ریختن منقلب کنه. و اون قسمت جاییشه که در انتهای فیلم بچه رئیس داره نامه ی تیم را میخونه، اسکریپتشو امروز سرچ کردم و اینجا میذارم که داشته باشمش:


Dear Boss Baby...

I don't usually write very much...

but now I know

that memos are very important things.

Even though I never went

to business school...

I did learn to share in kindergarten.

And if there isn't enough love

for the two of us...

then I wanna give you all of mine.

I would like to offer you a job.

It will be hard work...

and there will be no pay.

But the good news is that

you can never be fired.

And I promise you this.

Every morning when you wake up,

I will be there.

Every night at dinner, I will be there.

Every birthday party,

every Christmas morning...

I will be there.

Year after year after year.

We will grow old together.

And you and I will always...

...be brothers.

Always.


جاییش که میگه: "حتی اگه عشق و توجه به اندازه ی کافی برای هر دومون نباشه، من میخوام که همه ی سهم خودم را هم به تو بدم..."، هر بار منو به گریه میندازه :))

الهه ۰ نظر ۰ لایک

فیلم before sunset

دومین فیلم از سه گانه ای که اولی توی پست قبلی معرفی شده بود، را دقایقی پیش دیدم. خیلی بیشتر از قبلی دوستش داشتم، و به نظرم با وجود رومانتیک بودنش، پر از ایده و حرفای خوب بود، حرفایی که شنیدنش و پی بردن به اینکه کسای دیگه ای هم شبیه تو فکر میکنن، روحت را شاد میکنه و شادتر میشی زمانی که به این فکر میکنی اینها همونهایی هستن که تو ذهنت از تو خیلی بالاترن و با تو خیلی فاصله دارن، ولی می بینی نه واقعا اینطور نیست و بهشون نزدیکی.

یه جاییش با هم در مورد بزرگ تر شدن (بالا رفتن سن) حرف میزنن، دوست دارم منم نظرمو در این مورد بگم، هومممم، منم بزرگ شدن را دوست دارم، وقتی می بینم رفتارها، ایده ها و آدم هایی که قبلا میتونستن آزارم بدن، دیگه نمی تونن، دوست دارم اینو که بفهمم پوست کلفت تر شدم، دوست دارم که بفهمم از خیلی چیزا عبور کردم و به خیلی چیزا اشراف دارم، دوست دارم این را که بالاخره در یه سری موارد نظرِ مستقلِ خودم را دارم و به خودم مطمئنم، و این اطمینان سطحی نیست و از تعصب و حماقت سرچشمه نمی گیره، بلکه از تجربه و مطالعه نشئت میگیره، هوممم، آره من بزرگ شدن را، قدرتمندتر شدن را دوست دارم، خیلی دوست دارم :)


الهه ۰ نظر ۰ لایک

before sunrise

در پیِ دیدن یک کلیپ عاشقانه و شاید خنده دار که اونموقع نمیدونستم یکی از سکانس های فیلمه و دوستم بهم گفت، و بعد تایید و پیشنهاد همون دوستم، فیلم before sunrise را دیدم. دونستن اینکه یه فیلم عاشقانه ست، باعث میشه خیالم راحت بشه از اینکه دیدن فیلم شامل ساعاتِ سخت پر از ایده و یادگیری و منفجر شدن مغزم با دیالوگ های الهام بخش نیست، و در نتیجه میتونم زودتر و راحت تر و بدون مقدمه و آمادگی شروعش کنم و ببنمش و تموم بشه :) البته احتمالا یکی دیگه از دلایلی که فیلمای عاشقانه و رومانتیک را یه خرده آبکی می بینم به خاطر اینکه از نقد فیلم و بررسی فیلم به عنوان یک اثر هنری چیزی سر درنمیارم، و به طرز شاید مبتذلی فقط اصرار دارم از فیلم ها درسِ زندگی بگیرم و خب فیلم های عاشقانه، تا به حال که آنچنان در تدریس زندگی بهم موفق عمل نکرده اند.

در مورد فیلم، میتونم بگم یه فیلم ملو ی خوب بود :) البته شاید بهتره نظرات کُلی مو نگه دارم برای بعد از اینکه سه گانه ش را کامل دیدم. به قول رفیقم هنوز هیچی ازش ندیدم که :)

چیزی که در مورد فیلم دوست داشتم و توجهمو جلب کرد، این بود که حرفای دختره و پسره طبق معمول تمام فیلم هایی که تا به حال دیدم، آنچنان پروفشنال و پرفکت و برگرفته از کلی مطالعه و تجربه نبود، و این با وجود اینکه در ابتدا به نظرم لوس بود، ولی همه چیزو قابل باورتر میکرد، باور میکردی که بچه های کم سن و سالی هستند و با وجود اینکه موقع حرف زدن و گفتن از ایده ها و نظراتشون سعی میکنن با اعتماد به نفس باشن، یا شایدم واقعا زیاد اعتماد به نفس دارن و این از حماقتشون سرچشمه گرفته، ولی ایده ها و نظرات محکم و شاید مهمی ندارن، صرفا دارن حرف میزنن، چرت و پرت میگن... و خب میدونی حسِ اینکه دوست داشتنِ کسی میتونه به همین راحتی اتفاق بیفته، بدون اینکه طرفت واقعا یک شخصیت خاصِ اعجوبه باشه. دلخواهه، بخصوص برای آدمای کمالطلب، آدمایی که هیچ جوره خودشون را لایق دوست داشتن نمی بینن، یا آدمایی که حس میکنن عشق واقعا یه چیز ماوراییست و برای آدمای ماورایی اتفاق میفته.



+برای انتخاب کلمه ی کلیدی برای این پست بین "فیلم" خالی، "معرفی یا پیشنهاد فیلم" و "فیلم هایی که می بینم" مرددم.  فکر کنم همون "فیلم هایی که می بینم" کلمه ی کلیدی مناسب تری باشه، هوم؟


بعدا نوشت: خب طبق این نقد (نمیدونم اسمش نقده یا هر چیز دیگه)، به نظر میرسه چیزی که من بهش توجه کردم، ویژگی شاخص این فیلم بوده و تصادفی اتفاق نیفتاده و صرفا برداشت من نبوده :)

الهه ۰ نظر ۰ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.