To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم هایی که می بینم» ثبت شده است

بعد از اون شبی (فکر کنم آخرِ شب سه شنبه ی قبلی) که بی اختیار و کنترل ناشدنی گریه کردم که بود و نبودم هیچ زمان برای احدی فرقی نداشته، به طرزی سحرآمیز روزهام از عشق و توجه پر شده اند! اونقدر که از شدت ذوقمرگی حس می کنم یه چیزی تو گلوم گیره، و پُرم، خیلی پُر و لازمه خالی شم، احساسِ دِین می کنم در برابر تمام اونایی که در طی این چند روز دوستم داشتن و حضورم را خواستن، و باعث شدن حس کنم اونقدرا هم مزخرف نیستم و میشه از ارتباط باهام لذت برد، دلم میخواد برای خوشحال کردنشون هر کاری و چه بسا هر شیرین کاری ای که ازم برمیاد انجام بدم :))

ولی همچنان روزهایی غیرمفید و پر از یللی تللی رو پشت سر میذارم و هر اندازه ذوق مرگ، عذاب وجدان این غیر مفید بودن بک گراند بهم دهن کجی می کنه. میریم که از همین لحظات مفید بودن را آغاز بنوماییم.

 

 

+پریشب 7 قسمت انتهایی بوجک هورسمن را پشت سر هم دیدم، و تغییرات مثبت احوال بوجک به اندازه ای خوشحالم کرد، انگار کن که بوجک یکی از عزیزترین هام بوده، واقعا اگر که همچین انتهایی نمیداشت، اگر که زبونم لال بوجک می مرد، من تا همیشه خشمگین میموندم و تا همیشه دلم میخواست خرخره ی باقی شخصیت های بیرحم سریال (بیرحم در حق بوجک) را سخت بفشارم و قبلش در حالی که دارم زار میزنم و چپ و راست سیلی میزنم تو گوششون ازشون بپرسم حالا خوشحالین عوضیا؟ ولی بعدش که حال بوجک بهتر شد، سعی کردم درکشون کنم.

۲۸ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۵۰
الهه :)

اون روز حین مکالمه با رفیق گرام، متوجه شدم که این فکر در وجودم ریشه داره که آدم اگه بچه نداشته باشه از یه جایی به بعد زندگیش خالی و بیهوده ست، و برای اون روز باید یه مهره ای ساخته باشی که به جای تو زندگی کنه، مفید باشه، و به کل باشه، بودنش و بعد بودن بچه هاش یعنی اینکه تو برای همیشه زنده ای! :) و هر چی عمیق تر شدم فهمیدم این فکر خیلیم ناآشنا نیست و اصلا فکر نیست، غریزه ست، غریزه ی بقا نسل. و خب نمیدونم چرا تعجب کردم و خندیدم که این غریزه در من هم اینقدر قویه! 

 

+راستی دیشب یکی از رفقا را دعوت کردم خونه م و بهش عشق دادم و بعد عمری آشپزی کردم و گوش شیطون کر، خوب هم از آب دراومد.

بعد با هم فیلم هم دیدیم، چشمتون روز بد نبینه، فیلم Mother دارِن آرنوفسکی را دیدیم، فکر میکردیم صرف اینکه اسم فیلم مادر هست نتیجه میده با فیلم مِلویی طرف هستیم، ولیک تمام چیپس و ماست موسیر کوفتمون شد.

۲۱ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۵۸
الهه :)

دیشب با خودم گفتم حالا که همه ی وسایلم را بردم خونه ی خودم و غلطی برام نمونده که بکنم، بذار یه فیلم ببینم و طی یه حرکت روشنفکرانه خواستم یکی دیگه از انیمه های میازاکی را ببینم با عنوان "نائوشکا از دره ی باد". در کمال خویشتن داری و تواضع و بزرگواری نصف بیشترشو دیدم، ولی بیشتر از اون دیگه نکشیدم که ادامه بدم. دقیقا چی میگه این جناب میازاکی عزیز و گرانقدر؟ من که کلا منظورشو نمی فهمم. اگه تا به حال هم چندین تا از انیمه هاش را دیدم صرفا به این خاطر که با خودم فکر کردم اینا pure creativity هستند و واسم خوبه دیدنشون، ولیک واقعا لذت نبرده ام.

۱۷ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۱۳
الهه :)

دارم Interstellar می بینم، فعلا نیم ساعتش را دیدم، میدونم که فیلم بسیار معروف و محبوبیست، و احتمالا این محبوبیت به خاطر جنبه ی علمی تخیلیش هست، اگه درست بگم. گریه ی منم از همون دقایق اولش شروع شد. من آدمی نیستم که الکی گریه کنم! :) نمیتونم حقیقتا، تو بگو یه بار به خاطر یکی از مشکلاتم تونسته باشم درست و حسابی گریه کنم و خالی شم، نوچ، اصلا غم در درون من جایی نداره، نه که بگی خیلی شاد و بی دردم، نه، ولی همون خصیصه ی بدهکاریِ تو وجودم، اجازه نمیده به خاطر مشکلات شخصی گریه کنم، فقط زمانی گریه می کنم که یه چیزی بسیار الهام بخش بوده باشه برام و خب شاید بگین بابا دقایق ابتدایی این فیلم که هنوز چیزی از الهام بخشی اصلیشو رو نکرده و خب درست می گین، اصلا شاید من تا انتهای این فیلم را ببینم و متوجه جنبه ی هنری یا علمی تخیلی ای که باعث شده محبوب باشه نشم، پس بالاخره مرگم چیه؟ بهتون میگم، ارتباطات بین آدما توی این فیلم! این، چیزیه که اشکمو دراورده. :)

 

سه ساعت بعد: تموم شد، و میتونم بگم با هیچ فیلمی تا به حال اینقدر گریه نکرده بودم :)) ولی یه چیزی که هست اینه که، با وجود اینکه حتی نمیدونم داستان این فیلم به شکل کتاب هم موجود هست یا نه چه برسه به اینکه خونده باشمش و الان بخوام مقایسه ش کنم با فیلم، ولی میدونم این داستان چیزی نبود که بخواد تو سه ساعت جمع بشه و بی اندازه سطحی نباشه.

۲۷ دی ۹۸ ، ۱۶:۳۲
الهه :)

دیشب انیمه ی "اسمِ تو" را دیدم. یک انیمه ی (از نظر من) علمی تخیلی، رومنس بود. و در طی مدتی که نگاهش می کردم، کیفور بودم و لذت می بردم و خوش می گذروندم، انگار تمام اون چیزی بود که من از یک فیلم میتونم انتظار داشته باشم، نمیتونم مدعی باشم که از این به بعد هم بارها نگاهش خواهم کرد و نمیخوام صرفا با این جمله که ارزش یک بار دیدن را داره، بی انصاف ترین باشم، فقط میخوام بگم این اولین باری بود که موقع فیلم دیدن داشتم خوش میگذروندم، و این خوش گذروندن از اون جنسی نیست که مثلا با دیدن فرندز یا باب اسفنجی تجربه ش می کنم، این خوش گذروندن برای من تا به حال فقط خاص این فیلم بوده و بس. این فیلم برام رفت تو دسته ی موندگار ها، دسته ای که از خاطرم نخواهند رفت، و دلیل اینکه میگم بارها نگاهش نخواهم کرد به همین خاطره، چون که کاملا تو ذهنم حک شده ست و لزومی به تماشای دوباره ش نیست.

 

+بعضی آدم ها را دوست دارم، مثلا کانالشون را یا وبلاگشون را میخونم و از اعماق وجودم پرتوهای عشقی به سمتشون میتابه، بعد گاها با خودم میگم، برم نزدیک؟ بهشون پیام بدم؟ بگم که دوستشون دارم؟ باهاشون ارتباط بگیرم؟ ولی به این نتیجه میرسم که نوچ، بذار همونجوری که هستن برام بمونن، بذار همچنان عاشقشون باشم. اونا منو نمیشناسن، در چشم اونا من یکی از n تا مخاطبشونم، و شبیه بقیه، و ممکنه وقتی با این طرز فکر به ارتباطم پاسخ میدن برنجوننم، و از اون به بعد نتونم اونقدری که باید دوستشون بدارم. بذار دور بمونم.

 

++امروز برای دیدار با این همخونه، که به نتیجه ای هم نرسید، هم زمانم را گذاشتم، و هم از بورس و سفارش گذاشتن غافل شدم یعنی ضرر مالی ای در حد اقلا شاید 5، ده میلیونی متقبل شدم، و الان با خودم فکر میکنم ارزشش را داشت؟ و نمیتونم صراحتا به این نتیجه برسم که ارزشش را نداشت و از این به بعد باید در موارد مشابه، جور دیگری برخورد کنم.

 

+++ راستی چند شب پیش هم یه انیمه ی دیگه دیدم به اسم "همین دیروز"، به انیمه ها کلا علاقمندم به جهت حس رهایی و سبکی ای که بهم میدن، ولی "همین دیروز" چیزی نیست که پیشنهادش بدم، من آنچنان باهاش حال نکردم حقیقتا.

۲۳ دی ۹۸ ، ۲۰:۵۲
الهه :)

قسمت سوم آنه شرلی را دیدم، تصمیم دارم همه شو ببینم، با وجود اینکه کتابشو خونده ام (سه جلدش را)، یه کرمی در وجودم هست، برای اینکه خوب یادش بگیرم و به خاطرش بسپارم و بعد برم سراغ سریال یا کتاب های جدید، دوست دارم بهش اشراف داشته باشم، تو مشت بگیرم کل داستانش رو، دلم نمیخواد یه تصاویر نصفه نیمه ای ازش تو خاطر داشته باشم.

فارغ از ماجرای این قسمتش، آنه و شخصیتش، این بار هم مثل همیشه برام الهام بخش بود و پیام دلخواهی داشت، پیامش برای من اینه که غم زده و خشمگین بودن، یکی از مصداق های سقوط کردنه، از مصداق های تن دادن به کارهای آسونِ بی ارزش، تن دادن به ضعف. اگرچه از نظرم پذیرش تمامی احساس ها (فارغ از برچسبی که دارن) و نترسیدن و فرار نکردن ازشون، کار باارزش و قدرتمندانه ایست، ولی زمانی که غرق شدن توشون نمودی از انفعال پیدا کنه، زمانی که نقش محوری خودت در انتخاب افکار و احساساتی که میتونی تجربه کنی را فراموش کنی، و فیگور یک قربانی را به خودت بگیری، یعنی داری سقوط می کنی، یعنی از رُشد بازموندی و در نتیجه ش داری منبع باارزش زمان و زندگی را هدر میدی. غم را، خشم را، تنفر را، همه میتونن تجربه کنن، ولی چیزی که تو را رُشد میده و قدرتمندت میکنه، شاد و عاشق بودنه، حتی اگه دلیلی براش وجود نداره و عکس العمل طبیعی هر کسی در شرایط مشابه، غم، خشم و تنفره.

۰۶ دی ۹۸ ، ۱۶:۲۸
الهه :)

یه قسمتی تو فیلمِ(انیمیشن) داستان اسباب بازی 4، هست، اون جایی که گبی گبی (که یه عروسکه) یه دختر بچه را تو شهربازی می بینه که یه گوشه وایساده و داره گریه می کنه (مامان باباشو گم کرده) و تصمیم می گیره که عروسکش باشه،  پس میره جایی میشینه که در دید بچه باشه و نقشه ش می گیره، بچه می بیندش و بغلش میکنه، و حالا همون بچه ای که تا لحظاتی پیش میترسید بره جلو و از کسی کمک بخواد، به گبی گبی (عروسک جدیدش) میگه: "کمکت می کنم" و این احساس مسئولیت بهش جرئت میده که بره جلو و از پلیس کمک بخواد.

این قسمت را من اگه هزار بار هم ببینم، بار هزار و یکم بازم گریه م میگیره. برام الهام بخشه و این پیام را داره که اگه میخوایی کمتر بترسی، اگه میخوایی بزرگ بشی، از خودت بیرون بیا، ببخش، کمک کن و مسئولیت بهتر کردن زندگی آدم هایی غیر از خودت را هم بر عهده بگیر.

۲۶ مهر ۹۸ ، ۲۰:۳۸
الهه :)