99-1-30

به این نتیجه رسیده بودم که فارغ از تمام احساس ها و شرایط درونی و بیرونی، اگه واقعا بخوام کاری را به انجام برسونم، باید هر روز خودم را هل بدم و در مقابل تمام بازدارنده ها بی حس و کر باشم.

در یه سطح پایین تر، باید هر روز واقعا بیدار شم، نه اینکه فقط از تخت بیام بیرون، نه، فکر میکنم هر روز باید توی آینه نگاه کنم و به یاد بیارم کی هستم، اگرچه خاطره ای که به یاد میارم شاید حقیقت نباشه، شاید یک هویت ساختگی باشه، و شاید من اصلا نمیدونم که کیم، ولی خب بالاخره یک نقطه ی شروعی باید باشه، شاید همون هویت ساختگی و فرضی هم کافی باشه، باید اون را به خاطر بیارم و ببینم چه تغییراتی کردم، ببینم تغییراتم در همون جهتی بود که میخواستم؟ اصلا کجا میخواستم برم؟ و الان کجام؟ و قدمِ امروز چیه؟

شکی نیست که با تمام این اوصاف، باز هم خوابم و دارم خوابگردی میکنم، آگاهی مطمئنا خیلی عمیق تر از این حرفاست. ولی بیدار بودن در این سطح هم خالی از لطف نیست، در ابتدایی ترین مرحله نباید اجازه بدم در چیزی که زندگیِ من نیست غرق شم. نباید اجازه ی فرار را به خودم بدم.

الهه :) ۰ نظر

99-1-29

نوشتن توی این وبلاگ انگار دیگه خیلی برام سخت و دور از دسترس شده، برای نوشتن یا باید عزمم را جزم کنم و اراده را راسخ، یا اینکه از شدت یک هیجان در وجودم دیوونه شده باشم که دیگه منتقد درونم خفه باشه و هی ایراد نگیره تا یه نفس بنویسم و انتشار را بزنم و تا یه مدت به چیزی که نوشتم و اینکه آیا لازم بود منتشر شه و بهتر نبود در خلوت خودم بمونه فکر نکنم. آره میدونم. این سخت گیریا واقعا احمقانه ست. ولی از اونجایی که اینجا تنها امکان برای نوشتنم نیست، نمیتونم خودمو درست و حسابی متقاعد کنم که همینجا (و نه هیچ جای دیگه) بنویسم. شاید بهتر باشه بقیه ی امکان ها را از خودم بگیرم تا مجبور شم همینجا بنویسم، ولی طفل درونم گناه داره، نمیتونم اینکارو باهاش بکنم. یه روزی آره به این نتیجه رسیده بودم که نوشتن پابلیک باید باشه چون یه نتیجه ی خوب داره و اون اینه که چون حرفاتو برای کسِ دیگری داری میزنی، مجبوری از خودت و دنیای خودت بیرون بیای و تمام پیش فرض ها را هم بریزی رو دایره و از دید یک ناظر نگاهشون کنی و بعضا متوجه شی که احمقانه و اشتباه و خنده دار هستند شاید.

اووووکی، شات آپ الی، برو سر اصل مطلب، چیزی که لازمه ازش حرف بزنی.

آره بذار بگم، امروز سپر ماشین را کوبوندم به در پارکینگ (سپر خراشیده شد)، چند روز پیش هم آینه ی ماشین را کندم بازم در مسیر رفتن توی پارکینگ، و اینها در حالی هستن که خیر سرم دو سه ماهه مثلا یاد گرفتم رانندگی بکنم! غمینم از این بابت، نه به خاطر خراب شدن ماشین یا تجربه ی شکست احیانا، به این خاطر که این شکست ها مزخرفن، ناشی از یک حواس پرتی احمقانه، اشتباهی که به راحتی میشد مرتکبش نشد.

دیشب با برادر زاده ی هفت ساله م بی حوصله برخورد کردم، و به خاطرش عذاب وجدان دارم.

دلم میخواست میتونستم با همه، همیشه مهربون باشم، ولی همیشه از همه دست کشیده ام، خسته ام و عصبیم و تو ذهنم دارم لت و پارشون می کنم.

ولی این روزها تلاش می کنم آگاه تر باشم در طی روز، تلاش می کنم بیدار باشم، غرق نشم، هر لحظه به خودم یادآوری کنم کجا میخواستم برم و الان کجای راهم و به این خاطر به خودم مفتخرم.

میتونم مدعی باشم که کافکا در ساحل یه تاثیر مثبت روم داشت و اون اینه که مصمم تر شدم از این به بعد آهنگ های ارزنده را با تمرکز گوش کنم (وقت براشون خالی کنم) و تلاش کنم بفهمم آهنگسازش دقیقا در پی نواختن کدوم احساسش بوده و میخواسته که چی من از این آهنگ دریابم. و البته رفتم سه نوازی آرشیدوک (کنسرتو پیانو شماره 5) بتهوون را دانلود کردم و قرار است که تلاشِ ذکر شده را با این آهنگ شروع کنم، این آهنگ هم توی همین کافکا در ساحل، غیرمستقیم بهم معرفی شد.

الهه :) ۰ نظر

98-1-22

با یکی از رفقا، نشده یک بار صحبت کنیم و همینجوری دور هم باشیم بحث نکشه به اینجا که ایرانی ها جماعت ظلم پذیری هستند، و این شامل کسایی هم میشه که سکوت می کنن، این جماعت با سکوتشون ظالم را حمایت می کنن، و کلی شعار در این مورد میده که هر ملتی باید مسئولیت بپذیره و کلی از این چرت و پرت ها.. دقیقا یه سری شعارهای کلی را پشت سر هم تکرار می کنه، و من هر بار نمیتونم فکری کنم جز اینکه اینا را داره به من میگه! راستش برای من اصلا اهمیتی نداره که چی در موردم فکر می کنه و حتی اهمیتی نداره که خودش را در این جایگاه می بینه که من رو به راه راست هدایت کنه مثلا، بی اینکه ازش خواسته باشم، ضمن اینکه این بشر خودش الان آمریکاست و تا به حال هیچ غلطی در برابر این ظالم جماعت نکرده که من بخوام الگو قرارش بدم، تنها حرکتش تکرار کردن یک مشت شعارهای کلی احمقانه برای منه، من فقط میخوام حتی اگه همچین فکری در مورد من داره یک بار رک و پوست کنده بهم بگه، یک بار مشخص کنه دقیقا انگیزه ش از گفتن این شعار ها چیه تا فقط یک بار با هم به نتیجه برسیم یا به کل ازم ناامید شه، یا اینکه من رو هم در جبهه ی خودش ببینه و در هر حال دست برداره از تکرار 100 باره ی این شعارها.

هر بار من تلاش می کنم به نحوی بکشم از زیر زبونش که جان من، بگو منظورت چیه؟ بگو دنبال چی هستی، تا ببینم میتونم کمکت کنم یا نه؟ و به هیچ وجه من الوجوه، نمیتونم کاری کنم که قبول کنه یک منظوری داره که حالا بخواد به زبونش هم بیاره. من گزینه های روی میز (منظور هایی که میتونه داشته باشه) را بهش نشون میدم و همه را رد میکنه و میگه نه من همچین منظوری ندارم و باز همون حرفا را تکرار می کنه. حقیقتا قابلیت اینو دارم که اگه آمریکا نبود دستم به خونش آلوده میشد.

آره هر بار ما دعوامون میشه (در حالی که من واقعا نمیخوام، من صرفا فقط میخوام ته و توی قضیه را دربیارم و او جبهه میگیره و بچه بازی درمیاره)، این بار هم همینطور. در انتها بهم گفت که این سری حرف ها هم میرن تو دسته ای که نمیتونه ازشون باهام حرف بزنه. پوووففف، این ناراحتم کرد، چون اینکه بدونم کسی باهام راحته و میتونه حرفاشو بهم بزنه، برام از آپشن های رفاقته، و دلم نمیخواد اون رفیقی باشم که رفیقم نمیتونه باهام حرف بزنه (حتی اگه حرفاش یه مشت شعار برخورنده ی مزخرف کلی که ظاهرا هیچ مقصودی هم پشتشون نیست، باشه)، خودِ من قید اینو زدم که با یه سری ها حرف بزنم و دیگه نمیتونم بهشون برچسب رفیق بدم و اوضاع خیط را ببین که این بشر با این اخلاق عنش رفیق ترینِ رفیق هامه، و دلخوش بودم به اینکه با این میتونم حرف بزنم. ولی مجبور شدم تصمیم بگیرم و بهش بگم که من هم مثل خودش خواهم بود و دیگه در مورد خیلی چیزا باهاش حرف نخواهم زد.

مکالمه ی انتهاییمون دیشب اتفاق افتاد و الان نمیدونم چه حسی دارم، از یه طرف کل این جریانات برام کمدی محضه، چون به لطف رفیقم ما اصلا متوجه نشدیم بحثمون سرِ چیه، چون ایشون صرفا داشت یه سری کلیات را تکرار میکرد، و قبول دارِ هیچ گونه منظوری از تکرارشون نبود، حتی ما نفهمیدیم که بالاخره اختلاف عقیده ای داریم یا نه؟ و اگه داریم چطور میشه حلش کرد؟ میدونی با کسایی که قبل از فهمیدنِ مشکل حتی، باهات قهر میکنن به هیچ وجه نمیشه که ارتباط عمیقی داشت و چقدر من حسرت میخورم از این بابت که نمیتونم به اون عمقی که دلم میخواد برسم، اصلا چه ایرادی داره من موضع خودم را حفظ کنم و ایشون هم موضع خودش را و حتی سر این اختلاف مواضع همدیگه را بزنیم ولی هنوز همدیگه را دوست بداریم و هنوز بدونیم که ارتباط عمیقی در جریانه، ارتباطی که میتونه منجر به شناخت بهتر و بهتر خودمون بشه. ولی خب اوشون اصلا موضع خودش را نمیدونه یا اگه هم میدونه شجاعت گفتنش را نداره.

از طرف دیگه احساس خفگی میکنم، فکرِ به اینکه دیگه از این به بعد با این بشر هم نمیتونم حرف بزنم، خیلی خیلی عصبانیم میکنه، دلم میخواد برم همه ی اونایی که باهاشون روزی آشنا بوده ام را هم آش و لاش کنم، عصبانیم از اینکه اینقدر سریع باید ناامید شم از آدما، فقط به این دلیل که اونها زودی ناامید میشن، زود قهر میکنن و قید همه چیز را میزنن! الان که دارم میگمش حس میکنم این اتفاقا بیشتر شبیه خودمه، منم اونی که زود قید همه چیزو میزنه و شاید در حقیقت از خودم عصبانیم، از اینکه اجازه ی تلاش بیشتر برای اینکه ارتباطاتم کار بده را به خودم نمیدم. نمیدونم، آخه یعنی به این بشر هنوز امیدی هست؟ وقتی داره بهم میگه که منو محرم خیلی از حرفاش نمیدونه، آیا من همچنان باید حرفامو پیشش بزنم؟ و وانمود کنم که هیچی نشده؟

الهه :) ۰ نظر

99-1-15

چی میگه این کافکا در ساحل؟ و چرا تموم نمیشه لعنتی؟

 

بعد نوشت: آره هنوزم نظرم راجع بهش عوض نشده، از این داستان اصلا خوشم نیومد، البته اینکه کتابش صوتیه هم شاید در این بی علاقه بودن من بی تاثیر نیست، حس می کنم معطلم کرده، برای فهمیدن انتهای ماجرایی که اصلا ارزشی نداره و چیزی به من اضافه نمی کنه، اینکه همه چیز اینهمه مبهمه، اینهمه معلوم نیست چه اتفاقی میخواد بیفته، حتی تو یه مکالمه ی عادیشون هم نمیشه حدس زد طرف مقابل چی خواهد گفت، انگار خودِ هاروکی موراکامی هم طرحی تو ذهنش نبوده، صرفا همینجوری خیالبافی کرده و اوردتش رو کاغذ! ریده ای مرد، ریده ای!

الهه :) ۰ نظر

99-1-7

به لحاظ روانی چکه میکنم وقتی در دایره ی ارتباطاتم کسایی هستن که در رابطه باهاشون مدام باید به خودم یادآوری کنم که رو این بشر نمیشه حساب کرد الی، تو اصلا فرض کن که نیست، بذار فقط وقتی پیام داد بهش جواب بده، در غیر این صورت باهاش حرف نزن، چون ناامیدت میکنه، عصبیت میکنه، و هزار بار از خودم بپرسم خب اصلا چرا باشه؟ چرا تمومش نکنم همین الان؟ چرا من براش باشم و او برام نباشه؟ و جواب درست و حسابی ای نداشته باشم که به خودم بدم، در حقیقت هر بار جوابی میدم و هر از چند مدت جوابم اینه که آره درسته، وقتی نمیتونم روش حساب کنم باید تمومش کنم.

چند دقیقه پیش هم این جوابو به خودم دادم، و کلا واتساپو حذف کردم که برای یه مدت در تعطیلات باشم به جهت ارتباطات دوستانه!!! و الان دارم یه نفس راحت می کشم، و حس میکنم دیگه چکه کردنی هم در کار نیست. و این خوبه.

حالا هم من میدونم که کسی نیست که بخوام روش حسابی باز کنم و وقتی ناامید شدم عصبی بشم، و هم بقیه میدونن که نمیتونن روم حسابی باز کنن، و این، این حسو بهم میده که در حال انتقام گرفتنم، و انتقام بسی انرژی بخشه.

واقعا لازمه یه تجدید نظر رو این عده ی معدود رفیقان داشته باشم، باید دنبال رفقای دلخواه تر و شبیه خودم تر بگردم. این رفقای فعلی هم برن با امثال خودشون خوش باشن، برن گم شن.

 

+ آهنگ «روشن کن» میثم ابراهیمی برام رو تکراره، آهنگ دلخواهیست.

الهه :) ۰ نظر

99-1-1

الزامی حس میکنم برای اینکه یک جمع بندی از سال 98 داشته باشم و از اهدافم برای سال 99 بنویسم.

البته قبل از تمام اینا سال نو را تبریک میگم، و امیدوارم برای همه مون سالی لبریز از سلامتی و عشق و ثروت باشه. در این لحظه عاشقم، عاشق همه ی آدما، میتونم همه رو ببخشم و ببوسم و براشون خوشبختی را از اعماق وجودم بخوام، و این احتمالا به خاطر خلوتیست که صدقه سر ویروس اسمشو نبر، این مدت نصیبم شده. البته در کمال تعجب منی که فکر میکردم خلوتم را برای همیشه میپرستم، این روزا دلتنگ بودم به معنای واقعی کلمه، دلتنگ برادرزاده و خواهرزاده ها، حقیقتا دلم براشون یه ذره شده بود و امروز از ذوق دیدنشون، بال دراوردم و سراسر ذوق و اشتیاق بودم.

سال 98 با وجود تمام اتفاقات دردآورش (در بعد اجتماعی)، در بعد شخصی برای من سال بسیار خوبی بود، سالی که مستقل شدم (به لحاظ محیط زندگی البته، و گرنه که از خیلی وقت پیش به لحاظ فکری مستقل بودم)، از نظر اقتصادی رشد کردم و این رشد اقتصادی البته که تاثیرات بسیار مثبتی رو احوالم هم داشت، سالی بود که عزیزانم سالم در کنارم بودند و از حضورشون محظوظ بودم و واقعا خدا را شاکرم از این بابت و این سلامت را برای سال 99 هم بی اندازه خواستارم، تو سال 98 کتاب خوندم، اگرچه از نظر کمیت و کیفیت بسیار متفاوت از چیزی بود که برای خودم برنامه ریخته بودم و انتظارشو داشتم، بسیار فکر کردم، نوشتم، از خودم پرسیدم و برای بهتر شدن تلاش کردم.

تصمیم گرفتم که تو سال 99، تمرکزم اول رو ارتباطاتم و چیزی که واقعا از ارتباطات می خوام، باشه، در طی چند هفته ی اخیر به خاطر یه سری اتفاقات، حس کردم اونقدر که باید در زندگیم حاضر نیستم، و نقش اصلی زندگیم انگار نیستم، و این نبودنم بخصوص در زمینه ی ارتباطات خودش را نشون داده، نمیدونم کیا را میخوام که تو زندگیم باشن، و انتظاراتم ازشون چیه، در ضمن دلم میخواد تو جمع هایی که هستم، نقشی مثل نقش جیم تو سریال the office داشته باشم، کسی که حضورش خوشحال کننده ست چرا که هر کسی را به نوبه ی خودش نوازش میکنه، همچنین دوست دارم دختر بهتری برای ننه بابام باشم، و خوشحالشون کنم، باهاشون بیشتر حرف بزنم، و حتی بیشتر بحث کنم (نه مشاجره)، بعد از ارتباطات تمرکزم روی زیبایی و تناسب اندامم خواهد بود (به پوستم برسم، ورزش کنم، و به وزن ایده آلم هم برسم)، و بعد از این ها، دوست دارم بالاخره یه برنامه ی روزانه ی ثابت برای خودم بسازم، و یه سری عادت های دلخواه را توی زندگیم پرورش بدم و جا بندازم.

همین :)

همچنان سالی پر از سلامتی، پول و عشق برای همه مون از خدا میخوام.

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان