To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب هایی که میخونم» ثبت شده است

امروز یک فصل هم از کتاب معامله گر منظمِ مارک داگلاس خوندم، کم کم دارم به این نتیجه میرسم (چه بسا) ماهیت هیچ علم و رشته ای به اندازه ی معامله گری، به ماهیت زندگی نزدیک نباشه. جمله به جمله ی این کتاب، درس زندگیه. خدای عزیزم، ازت متشکرم که کتاب هست، ازت متشکرم که من هم کتاب می خونم و ازت متشکرم که فعلا دارم این کتابِ خاص را میخونم.

 

+یکی از خواهرزاده هام (9 ساله ست) ناخواسته ترکیبی از خصوصیاتی را داره (از پدرش به ارث برده) که با تمام ارزش های زندگی من متناقضن، و کلا وقتی این بچه دور و بر منه، من اعصاب معصاب ندارم، نمی دونم چرا نمی تونم هضم کنم که قرار نیست همه ی آدما طبق انتظارات و پیش بینی های من رفتار کنن، اصلا قرار نیست ارزش های زندگی همه مثل مال من باشه، و اصلا این فعلا یه بچه ست، بی انصافیه که بهش برچسب بیشعور بدم (حتی تو ذهن خودم)، خلاصه که در جبران این بی اعصابی ها و بی حوصلگی هام در جوارش، سعی میکنم به پیام هاش تو تلگرام (از گوشی مامانش) جواب های خوبی بدم اقلا، و اگه نمیتونم در دنیای واقعی خاله ی خوبی باشم لااقل در دنیای مجازی تلاشمو بکنم. ناگفته نمونه که بنای این ارتباط تلگرامی را هم خودِ این بچه گذاشته، بس که نیاز داره ارتباط برقرار کنه، و انگار با من هم بیشتر دوست داره، حالا کل اینا را گفتم که به این برسم که این بچه خیلی تو تلگرام قربون صدقه ی من میره، خیلی دوستت دارم و عاشقتم میذاره تو کت ما، و من تا به حال فکر می کردم من آدم ها را زمانی دوست دارم که دوستم داشته باشند، و بعد از ابراز عشق های این بچه (که خب بازم بی انصافیه اگه بگم همش فیلم و دروغه)، فهمیدم که نوچ، صرف دارا بودنِ یه سری ویژگی هاست که باعث میشه من به کسی علاقمند باشم، خواه او دوستم داشته باشه خواه نداشته باشه، و بعضا وقتی دقت می کنم اون ویژگی هایی که دلم میخواد در آدم ها ببینم ویژگی هاییست که خودم دارمشون، و از کل این روده درازی ها میتونم نتیجه بگیرم اینجانب رب النوع خودشیفتگیم :))

۲۷ دی ۹۸ ، ۲۰:۰۸
الهه :)

شاید اون آگاهی که تو پُست قبل ازش حرف زدم، نتیجه ی خوندن این چند پاراگراف از کتاب "از حال بد به حال خوبِ" دیوید برنز، در وصف اهمال کارها بوده (تاثیرگذار بوده مطمئنا) :

 

اهمال کارها اغلب به خود می‌گویند: «باید آن نامه‌ها را بنویسم، باید شروع کنم.»

عبارت‌های بایددار معمولاً موثر نیستند، زیرا احساسی از گناه تولید می‌کنند و در نتیجه شرایطی فراهم می‌سازند که شما از انجام آن خودداری می‌کنید. در همان لحظه‌ای که به خود می‌گویید: «باید این کار را بکنم.» احتمالاً این اندیشه را در سر دارید «… اما حالا به انجام آن مجبور نیستم، تا فرصتی دیگر صبر می‌کنم.»

گاهی اوقات هر چه بیشتر به خود بگویید که باید کاری را انجام دهید، انجامش به همان اندازه دشوار می‌شود.

ممکن است در این زمینه با من موافق نباشید. ممکن است بگویید استفاده از «باید» هیچ اشکالی ندارد. ممکن است فکر کنید این وظیفه‌ی شماست که روی میزتان را تمیز کنید و خوب درس بخوانید. ممکن است فکر کنید این کاری است که حتماً «باید» انجام شود.

در سه مورد استفاده از باید بی‌اشکال است. یکی از آن‌ها بایدهای اخلاقی است. نباید از کسی سوء استفاده کنید زیرا خلاف اصول اخلاق است.

دومین نوع بایدهای مجاز، بایدهای قانونی است. نباید در خیابان با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در ساعت رانندگی کنید. زیرا خطرناک است و احتمالاً مشمول جریمه‌ی پلیس می‌شوید.

و بالاخره به بایدهای طبیعی می‌رسیم. به حکم قانون طبیعت این اتفاق باید بیفتد. مثلاً اگر قلم را از دست خود رها کنید تحت تأثیر قانون جاذبه «باید» سقوط کند.

اما وقتی می‌گویید «باید میزم را مرتب کنم.» آیا این یک باید اخلاقی است؟ مسلماً نیست. آیا یک باید قانونی است؟ نه نیست، مگر آن‌که قانونی وضع کنید که داشتن میز شلوغ غیرقانونی است. آیا پای قانون طبیعت در میان است؟ مسلماً نه. زیرا هیچ قانونی در طبیعت نیست که بگوید: «هر که میز نامرتب داشته باشد به حکم طبیعت باید به مرتب کردن آن اقدام کند.»

نظر به این‌که باید اخلاقی، باید قانونی، یا باید به حکم طبیعت نیست، کلمه‌ی «باید» در موضوع مورد بحث ما بی‌تناسب است.

به نظرم وقتی می‌گویید «باید میزم را مرتب کنم» منظورتان این است که «اگر میزم را مرتب کنم به سود من است.»

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۱:۱۲
الهه :)

"به اعتفاد من جسم انسان شامل مغز و دستگاه اعصاب، ماشینی مرکب از انواع مکانیزم های کوچکتر است که هر کدام در راستای هدفی فعالیت می کند. اما معتقد به ماشین بودن انسان نیستم. به اعتقاد من جوهر آدمی آن چیزیست که این ماشین را به حرکت در می آورد. در ماشین منزل می کند.،  آن را به سوی هدفی حرکت می دهد و زمانش را در دست دارد. انسان خودِ ماشین نیست، همان طور که الکتریسیته که از سیم عبور می کند خودِ سیم نیست. به اعتقاد من جوهرِ آدمی آن چیزیست که دکتر جی بی راین آن را "ماورای جسمانی" نامیده است: زندگی، آگاهی، فراست و احساس شعوری که "من" نامیده می شود."

 

+این پاراگراف را از کتابِ شگفت انگیزِ "روانشناسی تصویر ذهنی" نوشته ی دکتر مکسول مالتز رو نویسی کردم. این کتاب، از دید من یک گنجه، از کتاب هاییست که اگه در طی تمام عمرت تنها کتابی باشه که میخونی، کفایت میکنه، واقعا عالی و تاثیرگذار و قابل تکیه و عملیه. این کتاب را نباید یک بار و دو بار و سه بار خوند، باید همیشه خوند. نمیدونم چطور میتونم بیشتر بربیانگیزمتون برای خوندن، ولی حقیقتا پیشنهادم اکیده. میتونم مدعی باشم تاثیرگذار ترین کتابیست که خونده ام و خواهم خوند.

این پاراگرافی که نوشتم چه بسا در دسته ی پاراگراف ها و مطالب اثرگذار و مفیدش قرار نگیره، ولی از همه بیشتر برام هیجان انگیز بود و باعث شد یک بار دیگه از بالا به خودم نگاه کنم، روزمرگی و فکرهای تکراری و دغدغه های کوچیک را رها کنم و به اصلم برگردم.

خیلی حیفه که ما در جریان زندگی آنچنان غرق چیزای بیهوده میشیم که یادمون میره که چقدر شگفت انگیزیم، ما ماشین نیستیم، روبات نیستیم، از خودمون اراده و اختیار داریم، روح داریم، خود به خود بی اینکه به منبع انرژی ای وصل باشیم داریم حرکت میکنیم، هدف تعیین میکنیم و تمام اینا. یه لحظه خودت را با یه روبات مقایسه کن. ما زنده ایم، از این هیجان انگیزتر هم آخه امکان داره؟

۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۳:۱۴
الهه :)

+برام قابل قبول نیست که کسی که نتونسته حالِ خودش را خوب کنه و هنوز تو گِل گیره، تاسف بخوره برای بقیه، برای اینکه به اندازه ی کافی آگاه نیستند، یا مریضند یا هر چیزی. این آدم در جایگاهی نیست که بتونه آگاهی یا سلامت را تشخیص بده، که اگه در این جایگاه بود، این آگاهی و سلامت تو وجود خودش هم یافت می شد.

 

++دیروز یه تیکه هایی از کتاب اتوبوس انرژی جان گوردون را میخوندم، در مورد اشتیاق حرف زده بود و به حرفاش فکر می کردم، و هر لحظه این نتیجه گیری برام محرز تر میشد که، اهمیتی نداره تو کی هستی و رزومه ت توی ابعاد مختلف زندگی چیه، و چه اندازه آماده ای یا چه اندازه کارت را خوب انجام میدی، تنها چیزی که مهمه اینه که آیا کاری که انجام میدی را با اشتیاق انجام میدی یا نه؟ آیا برای رسیدن به چیزی که میخوای مشتاق هستی یا نه؟ فقط همین.

قبل تر ها فکر میکردم اینکه بتونی فارغ از شرایط زندگیت، شاد باشی تا شادی را جذب کنی، یک توانایی خارق العاده ست و نمیشه از هر کسی (منجمله خودم) انتظارش را داشت، یا اصلا فکر میکردم اینکه میگن شاد باش حتی اگه زندگی دلیلی برای شاد بودن بهت نشون نداده، احمقانه و بی حساب و چه بسا بیرحمانه ست، ولی تازگیها فهمیده ام که حرف حسابی جز این وجود نداره، این حقیقته و برای حق بودنش نیازی به اقرار یا اعتراف یا تایید من نداره، من میتونم قبولش نکنم یا برچسب دیوانگی بهش بدم، ولی این حقیقت همچنان بر قوت خود پایداره. همچنین جدیدا دیگه اونقدر ها احوال این لحظه م را تنیده در شرایط زندگیم نمی بینم.

۲۲ مهر ۹۸ ، ۱۴:۴۸
الهه :)

انتهای سال 97، برای کتاب خوندن سال 98ام برنامه ریزی کردم و یه لیست از کتاب هایی که عمری بود با خودم میگفتم باید بخونمشون رو تهیه کردم و نوشتم. الان که بیشتر از نصف سال 98 گذشته فوقش 3 تا کتاب از اون لیست خونده باشم و بیشتر از ده تا از کتابایی که خوندم، چیزایی بودند که خوندنشون به هیچ وجه اورژانسی نبود و همینجوری عشقم کشیده بود بخونم. بعله، همینقدر من به برنامه ریزی هام پایبند میمونم. حالا از این بگذریم، داستان ماتیلدا از رولد دال هم یکی از این کتاباییست که عشقی خوندمش، و دیروز تمومش کردم. داستان دوست داشتنی ای بود، و میشد به چشم یک تفریح بهش نگاه کرد، و همونطور که گفتم کتابی نبود که می بایست اورژانسی خونده میشد.

در ادامه میخوام پاراگراف(های)ی که در لحظه هیجانزده م کرد و روم تاثیر گذاشت و تو حافظه م موندگار شد را بنویسم:

 

لوندر از ماتیلدا پرسید: "آخر ترانچبول چه جوری می تواند قِسر در برود؟ بالاخره که بچه ها به خانه می روند و ماجرا را برای پدر و مادرشان تعریف می کنند. مطمئنم اگه من به پدرم بگویم که مدیر مدرسه موهایم را گرفت و پرتم کرد آن ورِ حیاط مدرسه، یک الم شنگه ی حسابی به پا می کند."

ماتیلدا گفتت: "نخیر، هیچ کاری نمی کند. الان دلیلش را بهت می گویم، پدرت اصلا حرفت را باور نمی کند!"

-حتما باور می کند.

ماتیلدا گفت:" نخیر باور نمی کند. علتش هم روشن است. داستانت آنقدر مسخره است که باورکردنی نیست. و همین، راز بزرگ ترانچبول است."

لوندر پرسید: "چی؟"

ماتیلدا گفت:"همین که، باور کردنی نیست! می گویند اگر می خواهی قسر دربروی هرگز کاری را نیمه کاره ول نکن. بزن به سیم آخر! توی آن کار زشتت سنگ تمام بگذر! مطمئن شو کارت به قدری احمقانه و مزخرف است که کسی باورش نمی کند! مثلا هیچ پدر و مادری صد سال سیاه هم، داستان موهای بافته ی آماندا را باور نمی کند! پدر و مادر من هم باور نمی کنند. می گویند دارم چاخان می کنم."

لوندر گفت:"پس با این حساب، مادر آماندا گیس های دخترش را قیچی نمی کند."

ماتیلدا گفت:" نه، مادرش این کار را نمی کند، اما آماندا خودش این کار را می کند! حالا می بینی."

 

+توضیحات مقدمه م را که دوباره می خونم، متوجه میشم ایراد کار من، که باعث میشه به برنامه هام پایبند نمونم، اول اینه که صفر و یکی عمل میکنم، یا کاملا با برنامه پیش میرم یا کلا برنامه را بیخیال میشم، کافیه یک روز از برنامه م تخطی کنم تا دیگه پی اش را نگیرم. دوم هم اینکه همیشه کارای غیرضروری را اول انجام میدم. و شاید سوم هم این باشه که وقتی دارم برنامه می ریزم، با فکر و موافقت کودک درونم تصمیم نمی گیرم، برای همین در حین عمل به برنامه هم کودک درونم اصلا باهام همکاری نمی کنه. همیشه همینطور بوده، کودک درون و والد درونم هیچ زمان متحد نبوده اند.

۲۲ مهر ۹۸ ، ۱۳:۱۶
الهه :)

"نخستین ملاقات ما را به خاطر می آوری؟ در آن روز، داستانی را برای تو تعریف کردم تا گفته باشم که دنیا، دقیقا به همان گونه ای است که آن را می بینیم. همه پادشاه را دیوانه می انگاشتند، زیرا او میخواست چنان نظمی برقرار کند که پذیرای ذهن مردم نبود. ولی مواردی وجود دارد که از هر طرف بنگریم همواره یکسان و برای همگان ارزشمند هستند که عشق یکی از همان موارد است."

زدکا در نگاه ورونیکا، تفاوتی (درخششی دیگر)  مشاهده کرد، ادامه داد:

"می گفتم. اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت  خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی، به جز احساس عشق نمی توان دید.

روشن تر بگویم اگر در آن میان، آن زن دچار یک حمله ی قلبی شود و سکوت اختیار کند تنها به این سبب که نباید از آن مرد دور شود برای این است که عشق وی باز هم دامنه ی وسیعتری به خود گرفته است."

...

اگر بیش از این در این جا بمانم به مرحله ای می رسم که از بیرون رفتن منصرف می شوم. افسردگی ام درمان شد ولی، در این مکان، من به نوعی دیگر از دیوانگی رسیدم. میل دارم آن را به همراه خود به بیرون برم و زندگانی را از دید خود بنگرم.

هنگامی که به این مکان وارد شدم، افسردگی داشتم ولی اکنون دیوانه ام و مغرور از آن.

در بیرون به همان راهی می روم که دیگران می روند. به فروشگاه های زنجیره ای می روم، با دوستان سخنان بی مورد در میان می نهم،. وقت گرانبهایی را به تماشای تلویزیون تلف می کنم. ولی، می دانم که روحم آزاد است و میتوانم در تخیلات خود غوطه ور شوم، و با دنیایی متفاوت که پیش از آمدنم، حتی در تصور نمی گنجید، رابطه برقرار کنم به خود اجازه می دهم کمی دیوانگی کنم تا مردم بگویند: "او تازه از ویلت* بیرون آمده" ولی می دانم، روحم چیزی کم ندارد زیرا زندگیم به مفهومی رسیده است. می توانم غروب خورشید را تماشا کنم و باور کنم که عامل آن پروردگار است. اگر کسی آزارم دهد، پاسخی دندان شکن خواهم داد و چگونگی فکرشان را به باد تمسخر می گیرم. چه همه خواهند گفت: "او تازه از ویلت بیرون آمده است!"

در خیابان به چشمان مرد ها خیره می شوم و از تمایلات خود شرمنده نمی شوم. ولی بلافاصله، به درون یک مغازه، "وارد کننده بهترین شراب ها" می روم و باندازه وسع خود، چند بطری شراب می خرم و با شوهرم آن ها را می نوشم، چون میخواهم با او که این همه دوستش دارم، بخندم [خوش باشم] او، به خنده خواهد گفت: "تو دیوانه ای" جواب می دهم، "حتما" مدتی را در ویلت به سر آوردم. در آن جا دیوانگی مرا آزاد ساخت، اکنون شوهر عزیز! تو باید هر سال مرخصی بگیری و به من فرصت دهی تا خطرات کوه را بشناسم چه برای زنده ماندن نیاز دارم به دنبال خطر بروم. مردم خواهند گفت: " به زحمت از ویلت خارج شد و شوهر خود را هم دیوانه خواهد کرد". آن ها می دانند که راست می گویند. چه به لطف خداوندی، دیوانگی به زندگانی مشترک، تر و تازگی جوانی می بخشد و ما دیوانه می شویم همانند تمام دیوانه هایی که "عشق" را آفریده اند.

 

*ویلت اسم همون آسایشگاه روانی ست که ورونیکا و این دوستش [زدکا] که داره براش حرف میزنه، توش بستری بوده اند.

 

+چند پاراگراف از کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیردِ" پائولو کوئیلو. که اخیرا خوندمش و دوستش داشتم، ولی حس می کنم هنوز وظیفه م را در قبالش انجام نداده ام و هنوز به همه ی جملات و مفاهیمی که موقع خوندنشون با خودم گفتم به تامل بیشتر نیاز دارند و باید در مورد این جملات سنگامو با خودم وا بکنم، نپرداخته ام، و از اونجایی که کتاب های زیادی هست که باید بخونم فکر نمیکنم در آینده (اقلا آینده ی نزدیک) بتونم دوباره این کتاب را مرور کنم و بهشون بپردازم. 

این روزا هر بار چند دفعه با خودم میگم، ای کااااش راهی بود که من میتونستم کتاب ها را با سرعت زیااااد (در حد هر روز یه کتاب) بخونم. البته فکر کنم امکانش باشه اگر که بقیه ی جوانب زندگی را بیخیال شی و فقط کتاب بخونی ولی این دلخواهم نیست. چقدر دلم میخواد یه ساعت برنارد داشتم، که یک ساعت را به اندازه ی سال ها متوقف میکردم تا یه روزی برسه که همه ی کتابایی که الان دارم و نخوندم را خونده باشم.

 

++در مورد چند پاراگراف ابتدایی که در حقیقت جزء پاراگراف های دلخواهم نبود و نوشتنشون اینجا تصادفی اتفاق افتاد (بلافاصله بعد نوشتنشون فهمیدم که اینا نبودن اون چیزی که تو این صفحات مجذوبم کرده بود ولی پاکشون نکردم)، فقط میتونم بگم، من هنوز این تعریف عامیانه ی عشق (به یک نفر خاص) را نمیفهمم و دوست ندارم و در مقابل اینکه کسی بخواد تقدیسش کنه یا از ارزشمندیش بگه، مقاومم و حرصم میگیره. :)

 

+++ ولی اون پاراگراف های بعدی، همون جایی که داره از دیوانگی آزاد شده حرف میزنه، بسیار دلخواهمن، و حس میکنم می فهممشون، حس میکنم هر کسی دیوانگی ای در درونش داره که میتونه به بودنش دلخوش باشه ولی در عین حال به بقیه نشونش نده، به کسایی که نمی فهمنش.

مثل کسی که یه جواهر بسیار گرانقیمت و گران بها تو گاوصندوقش داره و بهش دلخوشه (و البته جوری نیست که کسی بتونه ازش بگیره)، بهش تکیه داره، فارغ از اینکه اون بیرون چه اتفاقی بیفته یادآوری اون جواهر همیشه لبخند به لب هاش میاره و امنیتش را تضمین می کنه. میدونی از نظر من مثلا قدرت تصور و خیالبافی میتونه در حکم اون جواهر باشه، هر چقدر هم تو را محدود و زندونی کنن و همه چیزت را ازت بگیرن ولی خیالپردازی را نمی تونن ازت بگیرن و با وجودش تو قدرتمند و آزادی، میتونی بهش تکیه کنی و از بودنِ همیشه ش مست باشی و احساس امنیت کنی.

۲۳ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۰۷
الهه :)

"یک مجموعه کتاب نارنیا که به طبقه ی بالا بردم. روی تخت خوابم دراز کشیدم و غرق داستان شدم. دوستش داشتم، بهرحال کتاب ها از آدم ها مطمئن تر بودند."

 

"اولین روز تعطیلات بهاری بود، مدرسه ها سه هفته تعطیل بود. من زود از خواب بیدار می شدم و از فکر اینکه میتوانم آن روزهای بلند را هر طور که خواستم پر کنم هیجان زده بودم. میتوانستم کتاب بخوانم. بگردم"

 

"آدم بزرگ ها راه ها را دنبال می کنند، بچه ها آن ها را کشف می کنند. آدم بزرگ ها دوست دارند صدها و هزاران بار همان راه همیشگی را بروند؛ شاید هرگز به ذهنشان نمی رسد از راه خارج شوند و به زیر بته های گل صدتومانی بخزند و فضای بین حصار ها را کشف کنند. من بچه بودم، که یعنی ده ها راه مختلف برای خروج از ملکمان و رفتن به جاده بلد بودم، راه هایی که به مسیر ماشینرو منتهی نمی شد."

 

"بزرگ که می شدم خیلی چیزها از توی کتاب ها یاد می گرفتم. بیشتر اطلاعاتی که در مورد رفتار آدم ها داشتم در کتاب ها خوانده بودم، و اینکه چطور رفتار کنم. کتاب معلم و مشاور من بود. در کتاب ها پسرها از درخت بالا می رفتند، پس من هم از درخت بالا رفتم، بعضی وقت ها از درخت هایی بسیار بلند، و همیشه از افتادن می ترسیدم."

 

"با خوشحالی به هر دوی ما لبخند زد. به عنوان یک بزرگسال واقعا زیبا بود. اما وقتی هفت ساله باشی زیبایی فقط امری انتزاعی است. نه یک ضرورت. نمی دانم اگر همین حالا چنین لبخندی به من می زد چه می کردم، شاید اگر ذهن، قلب یا هویتم را طلب می کرد آن را به او می دادم، مثل کاری که پدرم کرد."

 

" -نمیدونم. چرا فکر می کنی اون از چیزی می ترسه؟ اون آدم بزرگه، نیست؟ آدم بزرگا و هیولاها از چیزی نمی ترسن.

لتی گفت: اوه هیولاها هم میترسن. برای همین هیولان، و در مورد آدم بزرگا باید بگم...

ساکت شد، دماغ کک مکی اش را خاراند بعد ادامه داد: می خوام چیز مهمی را بهت بگم. آدم بزرگا در درون اصلا شبیه آدم بزرگا نیستن. در ظاهر بزرگ و خودبین هستن و همیشه می دونن دارن چیکار می کنن. در درون همونی هستن که همیشه بوده ن. مثل وقتی که همسن تو بودن. واقعیت اینه که اصلا آدم بزرگی وجود نداره. حتی یه نفر تو این دنیای بزرگ."

 

"حالا زده بود زیر گریه و من احساس ناراحتی می کردم. وقتی آدم بزرگ ها گریه می کردند نمی دانستم چه باید بکنم. چیزی بود که قبلا فقط دو بار در زندگی دیده بودم: وقتی خاله ام در بیمارستان مرده بود گریه ی پدربزرگ و مادربزرگم را دیده بودم و گریه ی مادرم را. می دانستم که آدم بزرگ ها نباید هق هق گریه کنند. مادری نداشتند تا به آن ها دلداری بدهد."

 

+چند تا پاراگراف دلخواه از داستان "اقیانوس انتهای جاده"ی نیل گیمن عزیزم.

پیدا کردنِ همچین کتابی که توش تیکه هایی از سبک زندگی و زاویه دید یه بچه رو داره، برام مثل پیدا کردن رگه های طلا توی سنگ معدنه. حقیقتا مقصد من در زندگی، دوباره کودک بودن و دوباره مثل کودک زندگی کردنه، و همچین کتاب هایی واقعا از نظرم ارزشمندند، چون بهم دوباره کودک بودن رو یاد میدن.

۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۲۵
الهه :)