lonelyness

+دلم میخواست میشد تا ابد در حریم امن ننه بابا (بماند که آنچنان هم امن نیست چون هر آن ممکنه ننه ی گرام در اتاقو باز کنه و کل هستی تو ببره زیر سوال، و البته هر آن ممکنه مشاجره سختی رخ بده (فارغ از اینکه تو هم توش دخیل هستی یا نه) یا مهمون سرزده ای باشه، با این وجود بازم اینجا از بقیه جاها امن تره) بشینم و در سکوت کتاب بخونم و خودم را بیان کنم.

 

++این روزا کتاب "روابط از دست رفته"ی جوهن هری را هم میخونم (به پیشنهاد پادکست بی پلاس، فکر میکنم که این اپیزود و این کتاب حقیقتا گل سر سبد تمام اپیزودهاشون باشه)، الان رسیده ام به قسمتی که از روابط با آدم ها میگه و اینکه تنهایی به افسردگی و اضطراب دامن میزنه. باهاش موافقم از این جهت که در خلوت خودت دید محدودی داری نسبت به مسائل و مشکلاتت و شاید بعضا مشکلاتی ناراحتت کنن و باعث فکر زیادت بشن که وقتی برای کسی دیگه بیانش میکنی می بینی که چقدر کوچیک و احمقانه ست، وقتی با آدم ها باشی (البته به نظرم این آدم ها باید شرط هایی داشته باشن) خواه ناخواه دنیات بزرگتره، گستره ی دیدت وسیع تره و آسونگیر تری و میتونی خیلی چیزها را راحت تر به تخم بگیری، و البته اگه آدمی باشی که خوش گذروندن را و تعلق خاطر را بلد باشی، بودن در جمع های دلخواهت واقعا می ارزه. ولی وقتی به خودم فکر میکنم، به شرایط خودم، و نحوه ی مواجهه ام با آدم ها که همش شامل حس مسئولیت و از دست دادن انرژی و در نتیجه ش تلاش برای فرار کردن ازشون و پیدا کردن یه خلوت برای شارژ مجدد خودم (که باز برم و در مواجهه با ملت از دستش بدم) هست، فکر میکنم که آیا واقعا می ارزه؟ و دلم میخواد میشد جایگزینی برای این نیاز به تنها نبودن و ارتباط با آدم ها پیدا کرد و تا ابد در خلوت موند.

کتاب "فلسفه ی تنهایی" رو به خاطر میارم که قرار بود به من یه معیار برای ارزش دهی روابطم و در نتیجه تصمیم گیری برای موندن یا نموندن توشون بده که نداد، و فکر به این عصبانیم میکنه. حس میکنم کتاب "فلسفه ی تنهایی" از کتاب های مزخرفی بوده باشه که خونده ام :))

شایدم مشکل از منه که دنبال معیاری بیرون از خودم هستم، برای توجیه اینکه نمیخوام توی یه سری از روابط بمونم! چرا صرف اینکه با این آدم ها بهم خوش نمیگذره، باهاشون آروم نیستم و در کنارشون احساس امنیت نمی کنم برام کافی نیست؟ میدونی چرا؟ چون حس میکنم دلیل این احساس مسئولیت همیشگی در قبال آدم ها، دلیل اینکه احساس تعلق خاطر ندارم به راحتی و در نتیجه امنیت و پناهی حس نمیکنم، دلیل اینکه با ملت بهم خوش نمیگذره، همه شون ریشه در خودم و مشکلات روانی خودم داره و چیزی که باید درست شه اونان، و تا اون زمان مجبورم با همین آدم هایی که فعلا تو زندگیم نگهشون داشته ام، کجدار و مریز تا کنم!

ولی گذشته از اینا، فکر میکنم شرط هایی که لازمه تا بودنِ با آدم ها واقعا از تنهایی و اثرات مخربش (مثل اضطراب و افسردگی) نجاتت بده، اینه که اون آدم ها، اولا دیدگاه متفاوتی داشته باشند، دوما در دیدگاهشون حرفه ای باشند (تا بتونن به چالش بکشنت اگه لازمه)، سوما به تو و مسائلت اهمیت بدن و حرف زدن از مسائلت باهاشون اندیکاسیون داشته باشه، و در انتها به لحاظ سطح شادی (و شاید سطح هوش) خیلی پایین تر از تو نباشن، چون در غیر اینصورت، میتونن در خودت محو باشن، و بودن باهاشون، بودنِ با یک آدم دیگه نیست، بودنِ با همون قسمتِ افسرده ی خودت هست که اتفاقا افسرده ترت خواهد کرد. البته اینم یه نظریه ست، که باید درستیشو آزمود. شاید فارغ از تمام حرفای من، بودن در جمع در حالت کلی ضداسترس عمل خواهد کرد. شاید.

الهه :)

...

"جلال، لامسب برای تو هیچ هنری مصرف نداره. هیچی مهم نیست، خیلی خشک و خالص. از تمام زندگی فقط چند فقره جزئیات و واقعیات برات مهمه و بس."

"همین. چند فقره جزئیات مهمه و بس. این که الان من و تو هستیم. شراب و تاسکبابی بود، زدیم. این خوابمان گرفته، باید بخوابیم. این که عالم نسوان نیستند. و این که یوسف حالش امروز بهتر شده بود. من هیچ عظمت و افتخاری نمی خوام، جز این که همین جزئیات و واقعیات تا وقتی هستند، مرتب باشند."

 

+این دیالوگ رو هم، بازم از داستان "شراب خام" اینجا داشته باشم، چون با این جلال، خصوصا این جملات آخرش که بولدشون کردم خیلی همذات پنداری کردم :) اگرچه دوست ندارم اینجوری باشم، دوست دارم هنرمند تر باشم، اینقدر عجله نداشته باشم، و اینقدر در پی امنیت نباشم. یه خرده زنده باشم و زندگی کنم لعنتی. آزاد باشم و آزادی را حس کنم توی زندگی. اینکه این زندگی مال منه. میدونی من حتی رفاقت و خوش گذروندن در عین رفاقت هم بلد نیستم، چون بیش از اندازه به اینکه آیا خوب هستم یا نه فکر میکنم، به اینکه آیا حضورم موجهه یا نه.

الهه :)

00-08-14

آهی کشیدم و به او گفتم که یوسف جان با طبیعت و با چیزها، به صورتی که هستند، و همیشه بوده اند نمی شود مخالفت کرد. برادرانه به او گفتم که خیلی دلم میخواست که او هم همه چیز را همان طوری که هست و هر کار را همان طوری که همه می کنند، قبول کند. گفتم که اگر آدم بخواهد دلیل تمام کثافت کاری های بنی آدم را در این دنیا بفهمد، بدبخت روزگار می شود. باید آرام بود و ساخت.

پرسید: "آخه چرا داداش؟... چرا؟"

بی خوابی و گرسنگی و سرما اعصابم را خسته کرده بود. گلویم خشک بود. حالا سرم هم شدید درد می کرد، گفتم:  "یوسف من در فلسفه بافی و توضیح دادن صفرم. ولی باور کن که اگر کوچکترین زیبایی و لطفی در دنیا هست، همین مرگه. یعنی یک خوبی زندگی به همین رفتن و دوباره به وجود آمدنه. گل های پژمرده باید بیفتن و بمیرن تا دوباره بهار بیاد و درخت ها شکوفه بزنن... جان خودت، این رو جدی از ته دل میگم. طبیعت این طوریه، باید قبولش کرد. پیرمردهای مفلوک و عصایی و کچل، و پیرزن های نق نقو و سرفه ای می میرن تا دوباره بچه های تپل و مپل به دنیا بیان... طبیعت اینطوریه، باید قبولش کرد، نمی گم من با تو هم عقیده نیستم، ولی فعلا این تنها دنیا و طبیعتی هست که ما داریم و باید قبولش کنیم. بالاجبار. ما طبیعتا به دنیا نمی آییم که بمانیم، ما می آییم تا بمیریم. همه چیزهای دیگر طبیعت هم کم کم و درجه درجه است، ولی بالاخره می میرند. خیلی طبیعی و خیلی ساده س. اگر بدبختی های جوونی جونمون رو نگیره مرض و پیری می گیره. ما همه در حال ترانزیتیم. مثل سالن ترانزیت فرودگاه ها."

"تمام زندگی خودش یه چیز ساده و اتفاقیه. ما یک چیزی هستیم ولی روز به روز ازمون کم میشه هر روز صبح که از خواب بلند میشیم، یه کمی متولد می شیم، هر شب که می خوابیم یه درجه به مرگ نزدیک تر می شیم. سر بابا و ننه مونو می خوریم و بچه هامونم سر ما رو میخورن. نپرس چرا. یوسف، فکر می کنی حالا به سر اون موش که گذاشتی اونجا زیر خاک چی میاد؟ تا ابد لطیف و نازک و خونالود میمونه؟ حالا که گربه نخوردش کرم های زیر خاک میخورندش و کیف می کنند. بعد کرم ها میمیرن و سبزه قشنگ از خاک بیرون میاد. بعد بره بی گناه میاد و آن را میخوره و بره را هم آدم میگیره، میکشه، کباب میکنه و میخوره. که منم الان بدم نمی آمد."

 

+چند تا پاراگراف از داستان "شراب خام" نوشته ی اسماعیل فصیح.

این چند پاراگراف جذبم کردند نه به خاطر محتوای حرفاش در مورد طبیعت و زندگی و مرگ، به خاطر حوصله و دقتی که این داداش بزرگتر برای بهتر کردن حال داداشِ زیادی حساس و ضعیفِ کوچیکترش به خرج داده و احترامی که برای حساسیتِ شاید غیرمنطقی و غیرقابل درکش قائل بوده، در عین حالی که خودش بی خواب و گرسنه ست و حال روانی ش هم به خاطر اتفاقی که از سر گذرونده (طی داستان تا اینجاش) آنچنان خوب نیست و سرما هم داره اذیتش می کنه.

بی حوصلگی نمی کنه، عصبی نمیشه، او را باری بر دوشش نمی بینه، به خاطر ضعف و حساسیت غیرمنطقی ش تحقیرش نمی کنه، و حساسیت بیش از حدش را سرکوب نمی کنه، نمیگه تو اشتباه می کنی، میگه منم با تو هم عقیده ام. و ...

 

++این روزا یه داستان کودک و نوجوان ایرانی (به اسم "هستی" نوشته ی فرهاد حسن زاده) رو هم استارت زده ام، همینجوری دور هم باشیم، ولی بعدش خوشحال شدم از استارتش، به خاطر اینکه حس میکنم برم میگردونه به بچگی، و این خواست همیشه ی من بوده.

حین خوندن (همین داستان هستی) تا اینجاش همش حس میکردم چقدر حیف که اون دید بچه گانه به زندگی و دنیا رو از دست داده ام، زندگی و دنیا دیگه اون ماهیت ماجراجویانه و اون طراوتش رو نداره، نگاه من اونقدرها ساده نیست و خب شاد نیستم. ولی وقتی بیشتر فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من از بچگی یه چیز دیگه ای هم میخواسته ام و راستش تو همون بچگی هم اونقدرا که میخواستم نداشتمش و شاید یه دلیل بزرگ این میلم به برگشتن به بچگی هم ارضای اون نیازه.

و این نیاز خیلی بیربط به این چند پاراگرافی که از داستان اسماعیل فصیح هم کپی کرده ام نیست، نیاز من نیاز به عشق و مهربونی و حوصله ست. نیازم به اینکه با وجود اینکه بچه ام باهام حرف زده بشه، از حضورم لذت برده بشه، احساس اینکه باری هستم بر دوش ملت رو نداشته باشم، و خیلی چیزای دیگه ... :(

 

+++ بی اندازه دلم میخواست میتونستم شاد تر، شوخ تر، آسون گیر تر و مهربون تر باشم و نیستم متاسفانه، اگرچه تمام تلاشمو می کنم. ولی خب من همچون آدمی نیستم، و تغییر بسیار زمانبره.

الهه :)

متن الهام بخش امروز

<< واژه سوم که هنگام فکر کردن از شما می خواهم به یاد داشته باشید شوخ طبعی است، نرمی، صبوری و شوخ طبعی. درباره این واقعیت که ذهن شما به واقع شبیه یک میمون وحشی است شوخ طبعی داشته باشید. کن مک لوید در کتابش، "به زندگی ات بیدار شو" جمله ای عالی از هنپولا گوناراتانا، استاد مدیتیشن تراوادا نقل می کند. او می گوید "یک جایی در این فرایند با این شناخت ناگهانی و تکان دهنده روبرو می شوید که کاملا دیوانه هستید. ذهن شما همچون تیمارستانی روی چرخ در نهایت بی اراده گی و ناامیدی، با سروصدای زیاد روی یک تپه به پایین می غلتد. شما از دیروزتان دیوانه تر نیستید. همیشه همینطور بوده است و شما هرگز متوجه نبوده اید." >>

 

+از کتاب "چگونه مراقبه کنیم" از پما چودرون با ترجمه ی علی سخاوتی.

++این کتاب را مدتی هست که دارم میخونم، قصل های کوتاهی داره و قراره بوده هر روز بعد از اینکه یک فصل را خوندم مدیتیشن کنم، ولی از اون روزی که شروعش کردم که تقریبا شاید سه هفته ای میگذره، جمعا شاید 6 بار میدیتیشن کرده باشم.

با این تیکه از متن کاملا موافقم، و حس میکنم چیزی که خیلی وقته کم دارم همین حس شوخ طبعیست، برای مهربون بودن با خودم لازمه شوخ طبع هم باشم، علاوه بر نرم بودن و صبور بودن.

فکر کردم که خیلی وقته حال من خوب نیست، در حالی که اگه از بیرون نگاه کنم واقعا مشکل خاصی وجود نداره، من حالم خوب نیست چون به خودم اجازه نمیدم که حالم خوب باشه، چون خطاهای کوچیکم را فاجعه می پندارم، و به طرز عاجزانه و غمگینی (شبیه مامانم) به خودم نگاه میکنم و میگم آخه چرا حرف منو گوش نمیدی؟ و میرم که فلسفه ببافم و واقعا دلیلش را پیدا کنم :) در حالی که با شوخ طبع بودن میشه به راحتی ازش گذر کرد، و مهربون بود و مجوز حال خوب را گرفت.

 

+++ دیشب هم داشتم فکر میکردم که لازمه یه زمان هایی کاویدن و درمان روان و ذهن خودم را بس کنم و به بیرون از خودم نگاه کنم و در مورد چیزهایی بیرون از خودم بنویسم. احتمالا چیزهایی فان و زیبایی اون بیرون پیدا خواهم کرد، مثل نقاشی هایی که از ایران درودی گرانقدر دیدم، روحشون شاد و مایه تاسفه که تا زمانی که درگذشتند نه میشناختمشون و نه از آثارشون دیده بودم.

الهه :)

00-05-10

تو زندگیم چیزهای زیادی هست که ازشون شرمگینم و میدونم اینکه چیزی ازشون رو نشه، یکی از فرآیندهاییست که بک گراند و در ناخودآگاهم در جریانه و مطمئنا انرژی زیادی هم میبره (واقعا لازمه یه کاری براش بکنم، چرا اینقدر من شرمگینم از همه چیز؟) یکی از اون هاییش که کمتر ازش شرمگینم و الان محض خنده میخوام رو ش کنم، اینه که یکی بدونه از این کتاب های انگیزشی(الهام بخش) عامه پسندِ احیانا زرد میخونم، مثلا کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" هنریت آنه کلاوسر. (فکر کن اگه خود هنریت بدونه که یه نفر اینور دنیا در کمال گستاخی شرمگینه از اینکه بفهمن خواننده ی کتابش هست چه حالی بشه :) )

ولی اگه تا الانی که نصفش را خونده ام، یک چیز از این کتاب یاد گرفته باشم و در خاطرم مونده باشه و از این به بعد هم بمونه (البته از قبل هم بهش باور داشته ام و میشه گفت با خوندن این کتاب فقط موقعیت های بیشتری را کشف کردم که نوشتن میتونه به عنوان یک امکان مطرح بشه و کمک کننده باشه) اینه که بنویسم، هر چی میشه بنویسم، در هر حالی (وقتی ناراحتم، شرمگینم، احساس گناه می کنم، می ترسم، نگرانم و ...) بنویسم، فقط بنویسم و بدونم که نوشتن در هر حالی بهترین نسخه ست، بهترین رفیق و بزرگترین قدرت هر کسی ست.

الانم اومدم که همین کارو بکنم،

آخر هفته را پیش ننه بابا گذروندم و به عنوان یک فرزند در ریدن سنگ تموم گذاشتم، افتضاح بودم به معنای واقعی کلمه، اگه قدیم تر ها بود و هنوز آگاه نبودم به اینکه سرزنش کردنِ خودم قرار نیست آدم بهتری ازم بسازه مطمئنا حسابی این کارو میکردم، بماند که همین الانش هم کم و بیش اینکارو کرده ام، ولی خب الان میدونم که داشتن حس گناه و ناراحت بودنم و سرزنش کردن خودم ازم فرزند بهتری نمیسازه، و افتضاح بودنم در گذشته را هم درست نمی کنه، پس فقط میخوام بنویسم و بدونم که دوست دارم و انتخاب می کنم که حتی الامکان فرزند خوبی باشم (فارغ از اینکه وظیفه م چیه و باید چطور باشم و آیا منصفانه ست یا نه؟!)، و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا اونها ننه بابای خوبی هستند یا نه.

چون دیگه با گوشت و پوست به این نتیجه رسیده ام از اونها نمیتونم انتظاری داشته باشم، اونها طفلی تر از من هستند، هزار تا امکان برای من هست که میتونم حالم را باهاشون خوب کنم و برای اونها نیست، اونها هر کاری می کنند از سر ناآگاهیه، من نباید تلافی کنم، نباید بیشعور باشم، به عنوان یک ننه بابا که به احتمال زیاد با وجود تمام تلاششون برای خوب بودن، آسیب های روانی زیادی را در وجودم باعثش بوده اند، من می بخشمشون، و ازشون دیگه انتظاری ندارم.

و چالشم اینه که به جای واکنش دادن به حرف ها و رفتارهاشون، پاسخ بدم. و "پاسخ" خیلی وقت ها میتونه این باشه که واکنشی نشون ندم.

الهه :)

در جستجوی زمان از دست رفته

"دیر زمانی است که از آن دیوار ستبر پلکان، که بالا آمدن روشنایی شمعش را روی آن می دیدم، اثری نیست. در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی شان می پنداشتم نابود شده اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده اند و از آن ها رنج ها و شادی های تازه ای زاده می شود که در آن زمان گمان نمی کردم، همچنان که درک رنج ها و شادی های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. همچنین، زمان درازی است که دیگر پدرم نمی تواند به مادرم بگوید: "برو پیش بچه." دوباره دیدن چنین ساعت هایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد. اما کوتاه زمانی ست که دوباره، اگر خوب گوش فرا دهم، می توانم هق هق گریه ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچ گاه فرو ننشسته بود، و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هر چه بیشتر فرو می میرد می توانم دوباره آن را بشنوم، به همان گونه که آوای ناقوس های صومعه روزها چنان در پسِ صداهای شهر پنهان می ماند که می پنداریم از جنبش ایستاده اند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در می آیند."

 

"مادرم آن شب را در اتاق من ماند، و شاید برای آن که ساعت هایی را که با آنچه سزاوارش بودم آن همه تفاوت داشت هیچ اثری از پشیمانی خراب نکند، در جواب فرانسواز که وضع را غیرعادی می یافت و می دید مادرم کنار من نشسته و دستم را گرفته است، و بی سرزنشی می گذارد که گریه کنم، که پرسید: " خانم، چه شده که آقا اینطور گریه می کند؟" گفت: "خودش هم نمی داند، فرانسواز، عصبی است، زود تخت بزرگ را برای من آماده کنید و بروید بخوابید." بدین گونه، برای نخستین بار، غصه ی مرا نه یک خطای درخور تنبیه بلکه ناهنجاری نابعمدی می دانستند که دیگر به عنوان حالتی عصبی که خودم مسئولش نبودم به رسمیت شناخته می شد، آسوده بودم که این که دیگر نمی بایست ملاحظه را هم با تلخی اشک هایم بیامیزم: می توانستم بی حس گناه گریه کنم."

 

"باید شادمان می بودم، اما نبودم. به نظرم می رسید آنچه می گذشت نشانه ی نخستین سازش مادرم در برابر من، و نخستین عقب نشینی او در راه آرمانی بود که برای من در سر می پروراند، و برایش بسیار دردناک بود، چنین می نمود که با همه ی همتی که داشت، برای نخستین بار به شکست گردن می نهاد. به نظرم میرسید اگر به پیروزی ای رسیده بودم، علیه او بود، که من به همان گونه توانسته بودم بر اراده و عقل او چیره شوم که بیماری، دق یا پیری می توانستند، و آن شب آغازگر دورانی تازه بود و چون تاریخی شوم به یاد می ماند."

 

"البته، چهره ی زیبایش در آن شب هم که آن چنان مهربانانه دستهایم را گرفته بود و می کوشید از گریه بازم بدارد هنوز درخشش جوانی را داشت، اما این درست همانی بود که می خواستم نباشد، برایم خشمش کم تر غم انگیز بود تا آن مهربانی تازه که در کودکیم ندیده بودم، به نظرم می رسید آن شب، با دستی نهانی و بی حرمت، نخستین چین سالخوردگی را بر جان او خلانده و کاری کرده بودم که اولین موی سفیدش پیدا شود. این فکر گریه ام را دو چندان کرد و آنگاه بود که دیدم مادرم، که در رفتار با من هرگز دچار نرمش نمی شد، یکباره در برابر غصه ی من وا داده است و می کوشد گریه ی خودش را مهار کند."

 

+چند پاراگراف از فصل اول کتاب اول رمان عزیز و باشکوه "در جستجوی زمان از دست رفته"ی مارسل پروست گرانقدر.

++ کسی که بتونه اینطور به سادگی و زیبایی به تماشای احساسات و افکارش بنشینه، و بی قضاوت و جهت گیری و دخالت احساسات بیانشون کنه، زمان را واقعا از دست نمیده.

الهه :)

سرنوشتت را دوست بدار

"رواقیون عبارتی دارند تحت عنوان «عشق به سرنوشت». هرکدام از ما با سرمایه خاصی به دنیا می آییم. باید عاشق این سرمایه ها باشیم. سرمایه های جسمانی، ذهنی، روانی، سرمایه های ناشی از اقلیم جغرافیایی که در آن به دنیا آمده ایم و سرمایه های اقلیم فرهنگی و اجتماعی که در آن به دنیا آمده ایم. با اینها نباید قهر کنیم باید همه اینها را دوست داشت. انسانها در اینها متفاوت هستند."

~از کانال تلگرامی مصطفی ملکیان

 

"کارل یونگ گفت: ترجیح می‌دهم کامل باشم تا اینکه خوب باشم! برای اینکه انسان کاملی باشیم باید تمام جنبه‌های وجودمان را خواه خوب یا بد را در بر بگیریم. برای آنکه انسان کاملی باشیم باید خوشحال و شاد و راضی و همچنین خودخواه و خشمگین و غمگین باشیم. اگر خود را فقط مالک نیمی از  وجودمان یعنی آن نیمه‌ی خوب بدانیم و نیمه‌ی دیگر را «انکار» کنیم، کامل بودن را به اندازه‌ی کافی احساس نخواهیم کرد. آنگاه یک نوع احساس آزار دهنده را تجربه می‌کنیم که گویی همیشه خطایی در ما وجود دارد!"

~جدایی معنوی دبی فورد (از کانال تلگرامی دکتر هلاکویی)

 

"سرنوشتت را دوست بدار آموزه ی بعدی و نهایی من برای تو بود. می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با تبدیل "پس این طور بود" به "من این گونه اراده کردم" بر ناامیدی چیره شوی."

"نیچه باور داشت راه تبدیل شدن به اَبَرانسان، نه از غلبه بر دیگران و مقهور ساختن آنان، که از چیرگی بر خویش می گذرد. انسانِ به راستی نیرومند هرگز درد و رنج نمی آفریند، بلکه چون زرتشت پیامبر، چنان از نیرو و فرزانگی لبریز می شود که آن را سخاوتمندانه به دیگران پیشکش می کند. این پیشکش حاصل فراوانی شخصی است، نه ترحم، که خود نوعی تحقیر است. پس به این ترتیب، اَبَرانسان یک تصدیق کننده ی زندگی است، کسی که به سرنوشتش عشق می ورزد، کسی که به زندگی می گوید آری."

~این دو تا پاراگراف هم در حقیقت نقل قول هایی مستقیم و غیر مستقیم از نیچه هستند در کتاب "وقتی نیچه گریستِ" اروین یالوم عزیزم.

 

+هر سه قسمت بیان کننده ی این مفهوم هستند که: بله، قدرت در اینه که بتونی سرنوشتت (که در برگیرنده ی هم محیط و شرایط زندگیت (عوامل بیرونی) و هم اون کسی که خودت هستی(عوامل درونی)) را بپذیری و بهش عشق بورزی.

++این پست رو چند روز پیش ها که خوندن این تیکه ها برام الهام بخش تر بود و خودم هم کلی حرف داشتم در موردشون قرار بود پُست کنم، ولی در نیمه ی راه برق قطع شد و من بیخیال شدم و الان فقط اوردمشون اینجا که داشته باشمشون.

+++دلم میخواست میتونستم از بیرون هم (جدای از اون درکی که خودم از خودم دارم و شاید اصرار دارم به بقیه هم تحمیلش کنم) خودم را ببینم و مونیتور کنم و بشناسم و بپذیرم.

++++ دریافته ام که من نقطه ضعف ها(م) را نمی پذیرم، یعنی قبول میکنم که در فلان مورد ضعیفم ولی بی لحظه ای شک فکر میکنم باید به سمت قوی تر شدن در این زمینه حرکت کنم، ولی این روزها دارم فکر میکنم شاید یه سری چیزها را باید بذارم ضعف بمونه و همین تمایز در این ترکیب ضعف و قوت هاست که ما را از هم متمایز میکنه، و واقعا لزومی نداره همه ی ضعف ها را هم به قوت تبدیل کنیم یا در مسیر تبدیلشون حرکت کنیم.

الهه :)

Thought for today

نیل فیوری عزیز تو کتاب "عادت به اکنون"شون می فرمایند:

"در نخستین کوشش خود، کاری ناکامل و کاملا انسانی انجام دهید."

 

+به همین سادگی، به همین زیبایی

ترکیبی زیباتر، بیان کننده تر و جامع و مانع تر از ترکیب "کاری کاملا انسانی" سراغ دارید؟ من که ندارم. به نظرم به یاد داشتن همین ترکیب و تکرار کردنش با خودمون میتونه ما رو از شر کمالطلبی و اهمالکاری نجات بده.

الهه :)

00-04-20

+یک عمره که در پی ساده و صمیمی نوشتنم، و هنوز بهش نرسیده ام و اتفاقا هر چی پیش تر میرم هم کمتر مینویسم و هم صمیمیتی آنچنان که باید تو نوشته هام احساس نمی کنم، دلیلش را البته میدونم، کسی میتونه ساده و صمیمی بنویسه که در ذهنش یک والد (یا یک منتقد یا هر چیزی) دست به کمر نایستاده باشه و هی نگه الان با این جمله اینطور به نظر میرسی، خوب نیست اینطور به نظر برسی، پاکش کن و این ملاحظات را اعمال کن، و در طی زمان ملاحظاتی که باید اعمال بشن بیشتر و بیشتر شده و الان کمتر جمله ای میتونه نوشته بشه و خوب باشه. کسی که میتونه ساده و صمیمی بنویسه و خوشا به حالش که میتونه اونیست که فراسوی نیک و بد میریزه بیرون، و میتونه فراسوی نیک و بد باشه.

 

++ننه بابای گرام دو سه هفته ای هست که با هم حرف نزده اند فکر کنم، و به این ترتیب بابای گرام تنها هم صحبتش را از دست داده و این روزا بعضا برای حرف زدن به من پناه میاره، ای کاش بلد بود حرفی بزنه که اقلا دوست داشته باشم به عنوان مخاطب بهش گوش بدم، ولی از فرصتی هم که من گاها بهش میدم برای شکایت کردن از همون مادری استفاده میکنه که الان در قهرش داره از کمبود نوازش (که اگه از جانب مادر بود معمولا نوازش منفی و انتقاد و تحقیر و سرزنش بود) و کمبود فرصت برای صحبت کردن دیوانه میشه.

این روزا حضورش باریست بر دوش من، با وجود اینکه وظیفه م میدونم این کار رو، و میدونم کار خوبی هست، ولی مقاومتی در برابر انجامش در وجودم حس میکنم صد برابر قوی تر از انگیزه ای که برای انجامش. او مهربان نبوده ست، او یک پدر نبوده ست، هیچ زمان، او اهمیت نداده ست، اگرچه مطمئنا تلاشش را کرده خوب باشه، ولی پدر خوبی نمی تونسته از همون ابتدا باشه چه برسه به اینکه همسرش، کسی همچون ننه ی گرام باشه، در هر حال گاهی فکر میکنم او کاری برام نکرده، اگر چیزی از او به من رسیده همش آسیب روانی بوده، الان چرا من باید باهاش مهربون باشم و در قبالش انجام وظیفه کنم؟

 

 

+++کتاب "عادت به اکنون" را ادامه میدم، حس میکنم خوندنش نقطه ی عطفی ست در زندگیم و دلم میخواد نویسنده ش جلوم میبود و بعد از فصل یا هر صفحه ماچ بارونش میکردم، و از سعادت اندک خودم در خوندن کتابش براش میگفتم (که چقدر دیر بهش رسیده ام) و میگفتم که اگه کتابت را همون موقع که چاپ کردی خونده بودمش، شاید الان زندگیم خیلی خیلی متفاوت بود. این کتاب همه ی چیزیست که من نیاز داشته ام. کلا هر چی پیش میرم، بیشتر به این نتیجه میرسم که بهتر است باقی زندگیم را هم بذارم و همین کتاب هایی که تا به حال خونده ام را دوره کنم و زندگیشون کنم، به بیشترش نیازی ندارم، اگه یکی از همین ها را هم زندگی کنم، برای سعادت دنیا و آخرتم کافیه :)

با این وجود امروز صبح، در حالی که داشتم یه داستان از ویرجینیا وولف میخوندم و درست متوجه نمی شدم مقصود چیست، موقع خوندن داستان های این بشر معمولا این حس رو دارم و جالبه که با وجود این حس همچنان لذت میبرم و همچنان انگار دارم سفر میکنم، دارم تو ذهن ویرجینیا سفر می کنم و از چشمای او به زندگی و دنیا نگاه می کنم، خلاصه که حین خوندن یه داستان از ایشون یه حرفی ش را به خاطر اوردم که اگه اشتباه نکنم تو کتاب "پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند" آلن دوباتن بود که ویرجینیا بعد از خوندنِ رمانِ باشکوه مارسل پروست، حس میکرده دیگه نمیتونه بنویسه و نوشته هاش ارزش نخواهند داشت. و با به خاطر اوردن این یکباره تصمیم گرفتم اون داستان را نیمه کاره بذارم و برم و شروع کنم "در جستجوی زمان از دست رفته" رو، و این کارو کردم، عمیقا حس میکنم برام خوبه، چون این روزا برای زمانی که از دست داده ام بدجور با خودم گلاویزم.

 

++++ترس از اشتباه و انجام ندادن کاری به خاطر این ترس، ابلهانه ست و در نگاه تئوری هیچ حرفی در این نیست. ولی بازم میشه گفت سال های ساله، که این ترس باعث شده من وارد خیلی تجربه ها نشم و خیلی کارها را نکنم. و خب این روزا هر بار که چیزی شبیه این مفهوم به گوشم میخوره، یک بار خودم را سرزنش می کنم، ولی امروز داشتم فکر میکردم، ترسی که من دارم از اشتباه نیست، من به خودم اجازه ی اشتباه میدم، ولی اشتباه درست و حسابی، نه اشتباه احمقانه. فقط بعد از اشتباه درست و حسابی خودم را سرزنش نخواهم کرد، ولی دارم فکر میکنم اصلا اشتباه درست و حسابی ای داریم؟ هر اشتباهی زمانی که از بیرون و بعد از گذشت زمان بهش نگاه کنی، احمقانه جلوه خواهد کرد، اینطور نیست؟

 

+++++راستی "فلسفه ی تنهایی" را بالاخره تموم کردم و یک روز بعد از تموم شدنش در مکالمه با دوستی، به خاطر اوردم که مقصودم از شروع کردن و خوندنش از ابتدا چی بوده؟ چیزی که من میخواستم این بود که تنهایی برام تشریح و تعریف بشه، از سطوح تنهایی گفته بشه، و اینکه چه سطوحی قابل پر شدن هستند و با کیا پر می شوند و انتظاراتمون از یک همراه برای پر شدن تنهایی چی میتونه باشه، و چه سطوحی را باید بیخیال پر کردنش بشیم و بپذیریم که در اون سطوح همیشه تنها خواهیم موند.

ولی خوندن فلسفه ی تنهایی هیچ کدوم از این سوالا را بهم جواب نداد، مجموعه ای بود از نظریات نویسنده ها و فیلسوف های مختلف در مورد تنهایی و انزوا، و خب این نظریات اینقدر بعضا با هم متناقض بودند که به این نتیجه میرسوندنت که چه اهمیتی داره نظر کی چیه و کی چی را خوب میدونه، مهم اینه که نظر خودم چیه، و تنهاییم را میپذیرم یا نه، و میخوام که به هر نجوی شده تنها نمونم. و شاید تنها نکته ی پررنگ و باثباتی که از این کتاب در خاطرم میمونه این باشه که اینکه تو تنها هستی یا نه، بستگی به معیارها و انتظاراتت از یک شریک و همراه داره، اگه همش تنهایی، لابد معیارهات زیادی کمالگرایانه و سطح بالا و غیرواقع بینانه اند و دستیابی بهشون امکان پذیر نیست.

الهه :)

00-03-28

امروز تنها بودم از صبح، و آه که روزها چقدر طولانین این روزها، اگرچه دوستشون دارم و بهم آرامش میدن از این جهت که حس میکنم برای هر کاری وقت دارم، و خب امروز خیلی کارها هم کردم، از چند تا کتاب هر کدوم چند صفحه خوندم یا چند دقیقه گوش دادم، فرانسه تمرین کردم، ورزش کردم (یوگا)، آشپزی کردم، خرید، برنامه ریزی برای فردا و هفته ی پیش رو، دو تا ویدئوی کوتاه از نیل گیمن دیدم (در مورد داستان نویسی)، فقط به این خاطر که این بشر را دوست دارم، سریال دیدم و ...

ولی تنها بودم، تنهای تنهای تنها.

نه رفتم با صابخونه اینا حرف بزنم، (هنوز تو ذهن خودم باهاشون کنار نیومده ام و واسه همین حرف زدن ازشون و منشن کردنشون اینجا، الان برام مقدارکی دردناک بود)

علاوه بر این، به هیچ کدوم از رفقا پیام ندادم یا زنگ نزدم، به اعضای خونواده هم همینطور (این نکته رو هم متذکر شم که تعداد اعضای خونواده ی من ماشالا زیادن، و این جمله ی تنها میتونست تبدیل به اقلا 20 تا جمله بشه، یعنی من با حذف اعضای خونواده برای زنگ زدن و ارتباط گرفتن 20 تا گزینه را از خودم گرفته ام)

چرا؟ 

چون حس میکنم بیفایده ست، اگرچه قبلا تجربه بهم ثابت کرده که بیفایده نیست، تاثیرگذاره واقعا، و اینو اگرچه نمیخوام قبول کنم و نمیخوام از معیارهای خودم کوتاه بیام، ولی میدونم که اگه باهاشون حرف میزدم هر چند کوتاه و سطحی مطمئنا تاثیر خودشو میذاشت و اینقدر احساس تنهایی نمی کردم.

معیار من چیه؟ اینکه کسی باشه که دوست داشتنمو بلد باشه و فقط حرف زدن با همچین کسی ست که میتونه کاملا راضی م کنه.

حالا سوالی که هست اینه که با این انتخاب اوکی بودم امروز؟ حالم خوب بود؟ آیا احساس تنهایی عذاب دهنده بود برام؟

خب این تنهایی از یه جهت مطمئنا عذابم میده، اگرچه واقعا این چیزی که میگم اهمیتش کمترینه ولی خب چیزیه که هست و آزاردهنده ست مثل وزوز یه پشه، و اون اینه که صابخونه اینا در موردم چه فکری میکنن؟ آیا سوالم توی ذهنشون؟ با خودشون میگن افسرده ای، ضداجتماعی ای چیزی هست؟ آیا اذیتن از اینکه من اینجوریم؟ آیا نگرانم هستن و نمیتونن به روم بیارن؟ آیا معذبن از اینکه من اینجوریم؟ نمیدونم چیزی که اذیتم میکنه تمام این سوال هاست یا دونستن این نکنته که ارتباط من با این جماعت اونجور که باید جرئتمندانه و خالی از ابهام نیست؟ آره شاید همین ابهام آزارم میده.

ولی حالا گذشته از اینها آیا اگر من جایی بودم که صابخونه ای به این صورت نقشی نداشت و مطمئن بودم که کسی اهمیت نمیده به تنها موندن یا نموندن من، اونموقع هم برام آزاردهنده میبود تنهایی؟ حقیقتش اینه که مثل همیشه بحث من، بحث لذت بردنِ خودم نیست، بحث این نیست که من چی میخوام، که حالا چون ارتباط میخوام و نیست پس تنهایی آزاردهنده ست برام، نه من فقط یجورایی انگار خودم را موظف کرده ام که زندگیم سالم باشه، و مبادا کاری کنم که برام ضرر داشته باشه و فکر میکنم تنها موندن زیادی شاید ضرر داره واسه همین میتونه یه مقدار هم از این بابت آزارم بده.

و با این حساب چاره احتمالا اینه که اولا من در این مورد هم بیخیال انجام وظیفه بشم، بیخیال اثبات چیزی به کسی، حتی به خودم بشم، بعدش مطمئنا احساس نیاز به ارتباط خواهد بود و تلاش در جهتش.

 

+یکی از اون کتاب هایی که امروز چندین صفحه ازش خوندم، فلسفه ی تنهایی بود، هر چی پیش تر میرم با این کتاب، بیشتر گم میکنم دلیلی که به خاطرش دارم این کتاب را میخونم، و الان کاملا برام مبهمه، من چی میخوام از این کتاب و از جون خودم؟ میخوام که این کتاب بهم چی بگه؟ میخوام که سبک زندگیم را توجیه کنه؟ و بگه ایراد نداره تنها موندن؟ نمیدونم، شاید. ولی امروز هر زمان که تنهایی فشار میورد (معلوم نیست چجور فشاری دقیقا) چند صفحه از این کتاب را میخوندم، دنبال کمک بودم احتمالا، دنبال اینکه این لقمه (همون تنهایی) هضم شه.

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان