To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب هایی که میخونم» ثبت شده است

۲۱دی

"تنهایی پر هیاهو"ی بهومیل هرابال را گوش میدم، کاملا تحت تاثیرم، و از این لذت می برم، نویسنده ش را عمیقا شاکرم و ستایش می کنم که در بردن من به اون فضا و اون حال و هوا، تا این حد تواناست و در نتیجه ش میتونه چشممو به روی مقصودش باز کنه.

داستان تا به حال (فصل چهارم)، شرح لحظاتی از زندگی مردیه که 35 سال از زندگیش را توی یک زیرزمین (احتمالا متعفن) مشغول پرس کردن و خمیر کردن کاغذهای باطله و کتاب های بی استفاده بوده (برای بازیافت)، و البته شرح دیدگاه این مرد نسبت به زندگیش و تصمیم هاییست که برای آینده ش داره...

۲۶آذر

+امروزم با حس توام خشم و تنهایی شروع شده.

دلم برای تلگرام و حرف زدنِ توش، تنگ شده :)


++بعضی از وبلاگ های اتفاقا با سابقه را باز می کنم، هم ظاهر وبلاگ و هم کلمات و جملات و عکس ها، حال و هوای خاصی دارن، یه حال و هوای با احساس و هنری و ادبی، و شده موقع خوندن خیلی از پُست هاشون، فکرم مشغول بشه و دلم بخواد بفهمم این پُست دقیقا چجوری نوشته شده و نویسنده ش چجور آدمیه، و چه فازی داره؟ و آیا هیچ زمان میرسه که من بتونم همچون چیزی بنویسم؟ 

ولی چیزی که برام جالبه اینه که هیچ زمان هیچ کدوم از اون جملات و کلمات و تصاویر و حس و حال ادبی تو حافظه ی بلند مدتم ثبت نمیشه. و عمر اون وبلاگ و اون حال و هوا در ذهن من، دقیقا تا زمانی دوام داره که اون وبلاگ بازه و دارم میخونمش و به محض اینکه بستمش همش دود میشه.

من احتمالا موجودی آنچنان با احساس و هنری نیستم، و احتمالا ادبیاتم هم آنچنان مشتری نداشته باشه، ولی وقتی به بی تاثیر بودن تمام اون جملات و تصاویر زیبا و حس و حال هنری فکر میکنم، یاد اون روزهای اوایل وبلاگنویسیم، سال ها پیش میفتم، که اصرار داشتم زیبایی را به سالادِ کلماتم تحمیل کنم.


+++کتاب "میم و آن دیگران"ِ محمود دولت آبادی، را دو سه روز پیش سفارش دادم، و الان تو بسته ی پُستی مقابل چشمان غافلگیر شده مه :) گفته بود 4 تا 7 روز طول میکشه تا برسه به دستم.

۰۹آبان
چند دقیقه پیش مشغول خوندن صفحاتی از "اتاقی از آنِ خود" ویرجینیا وولف بودم، از لزوم داشتنِ "گفتگو" (حالا) بعد از شام حرف زده. و فکر میکنم چقدر منم الان به یک گفتگو نیازمندم، گفتگویی که توش خودم را فراموش کنم، حساب زمان و مکان از دستم در بره، تو لاک دفاعی نباشم، وا بدم، جاری بشم در دیگری و برای لحظات کوتاهی هم که شده از این تنهایی و این سرما، در امان بمونم.
زمان های زیادی بوده که به همچین گفتگوهایی نیازمند بوده ام، ولی به ندرت این گرمایی که ازش حرف زدم را تو گفتگوهام حس کردم، همیشه منتظر موندم، منتظر اینکه اون لحظه برسه، اون لحظه ی عزیز، اون زمانی که حس میکنم جاریم، و دیگه تنها نیستم، اون زمانی که کم کم حس میکنم در عشق غوطه ورم و میتونم راحت باشم.
بعد از بیشمار موردی که با آدم هایی هم کلام شدم که سوال هاشون در مورد موقعیت الانم تمومی نداشته و گفتگو باهاشون هیچ زمان اونقدر عمیق نشده که به هسته ی وجودی من به عنوان یک انسان برسه، و عشقی را حس کنم... پس برای کسی که قراره باهاش هم کلام بشم شرط گذاشته ام، شرطم این بوده که کتابخون باشه، گسترده باشه و بالاخره موضوع مورد علاقه ی مشترکی پیدا بکنیم برای گفتگو.
و فانتزیم همیشه این بوده که این گفتگوی دلخواه بی مقدمه شروع بشه، بی سلام، بی احوالپرسی و بی اطلاع از اخبارِ جاری، و اگه هنوز آشنا نیستیم، جوری باشه که بعد از ساعت ها به خاطر بیاریم، حتی اسم همدیگه را نپرسیدیم و نمیدونیم.
ولی متاسفانه این شرط گذاشتن ها هم تفاوت چشمگیری را باعث نشده و اون گرما را تضمین نکرده...
میدونی، دوست دارم در موردش فکر کنم، که دقیقا به چی نیاز دارم؟ چی که بشه حس میکنم تنها نیستم؟ چی که بشه حس میکنم ارتباطمون عمیقه؟ چی که بشه کودک درونم اون امنیتو حس میکنه و دیگه به دفاع نیازی نداره؟