00-05-10

تو زندگیم چیزهای زیادی هست که ازشون شرمگینم و میدونم اینکه چیزی ازشون رو نشه، یکی از فرآیندهاییست که بک گراند و در ناخودآگاهم در جریانه و مطمئنا انرژی زیادی هم میبره (واقعا لازمه یه کاری براش بکنم، چرا اینقدر من شرمگینم از همه چیز؟) یکی از اون هاییش که کمتر ازش شرمگینم و الان محض خنده میخوام رو ش کنم، اینه که یکی بدونه از این کتاب های انگیزشی(الهام بخش) عامه پسندِ احیانا زرد میخونم، مثلا کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" هنریت آنه کلاوسر. (فکر کن اگه خود هنریت بدونه که یه نفر اینور دنیا در کمال گستاخی شرمگینه از اینکه بفهمن خواننده ی کتابش هست چه حالی بشه :) )

ولی اگه تا الانی که نصفش را خونده ام، یک چیز از این کتاب یاد گرفته باشم و در خاطرم مونده باشه و از این به بعد هم بمونه (البته از قبل هم بهش باور داشته ام و میشه گفت با خوندن این کتاب فقط موقعیت های بیشتری را کشف کردم که نوشتن میتونه به عنوان یک امکان مطرح بشه و کمک کننده باشه) اینه که بنویسم، هر چی میشه بنویسم، در هر حالی (وقتی ناراحتم، شرمگینم، احساس گناه می کنم، می ترسم، نگرانم و ...) بنویسم، فقط بنویسم و بدونم که نوشتن در هر حالی بهترین نسخه ست، بهترین رفیق و بزرگترین قدرت هر کسی ست.

الانم اومدم که همین کارو بکنم،

آخر هفته را پیش ننه بابا گذروندم و به عنوان یک فرزند در ریدن سنگ تموم گذاشتم، افتضاح بودم به معنای واقعی کلمه، اگه قدیم تر ها بود و هنوز آگاه نبودم به اینکه سرزنش کردنِ خودم قرار نیست آدم بهتری ازم بسازه مطمئنا حسابی این کارو میکردم، بماند که همین الانش هم کم و بیش اینکارو کرده ام، ولی خب الان میدونم که داشتن حس گناه و ناراحت بودنم و سرزنش کردن خودم ازم فرزند بهتری نمیسازه، و افتضاح بودنم در گذشته را هم درست نمی کنه، پس فقط میخوام بنویسم و بدونم که دوست دارم و انتخاب می کنم که حتی الامکان فرزند خوبی باشم (فارغ از اینکه وظیفه م چیه و باید چطور باشم و آیا منصفانه ست یا نه؟!)، و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا اونها ننه بابای خوبی هستند یا نه.

چون دیگه با گوشت و پوست به این نتیجه رسیده ام از اونها نمیتونم انتظاری داشته باشم، اونها طفلی تر از من هستند، هزار تا امکان برای من هست که میتونم حالم را باهاشون خوب کنم و برای اونها نیست، اونها هر کاری می کنند از سر ناآگاهیه، من نباید تلافی کنم، نباید بیشعور باشم، به عنوان یک ننه بابا که به احتمال زیاد با وجود تمام تلاششون برای خوب بودن، آسیب های روانی زیادی را در وجودم باعثش بوده اند، من می بخشمشون، و ازشون دیگه انتظاری ندارم.

و چالشم اینه که به جای واکنش دادن به حرف ها و رفتارهاشون، پاسخ بدم. و "پاسخ" خیلی وقت ها میتونه این باشه که واکنشی نشون ندم.

الهه :)

در جستجوی زمان از دست رفته

"دیر زمانی است که از آن دیوار ستبر پلکان، که بالا آمدن روشنایی شمعش را روی آن می دیدم، اثری نیست. در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی شان می پنداشتم نابود شده اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده اند و از آن ها رنج ها و شادی های تازه ای زاده می شود که در آن زمان گمان نمی کردم، همچنان که درک رنج ها و شادی های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. همچنین، زمان درازی است که دیگر پدرم نمی تواند به مادرم بگوید: "برو پیش بچه." دوباره دیدن چنین ساعت هایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد. اما کوتاه زمانی ست که دوباره، اگر خوب گوش فرا دهم، می توانم هق هق گریه ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچ گاه فرو ننشسته بود، و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هر چه بیشتر فرو می میرد می توانم دوباره آن را بشنوم، به همان گونه که آوای ناقوس های صومعه روزها چنان در پسِ صداهای شهر پنهان می ماند که می پنداریم از جنبش ایستاده اند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در می آیند."

 

"مادرم آن شب را در اتاق من ماند، و شاید برای آن که ساعت هایی را که با آنچه سزاوارش بودم آن همه تفاوت داشت هیچ اثری از پشیمانی خراب نکند، در جواب فرانسواز که وضع را غیرعادی می یافت و می دید مادرم کنار من نشسته و دستم را گرفته است، و بی سرزنشی می گذارد که گریه کنم، که پرسید: " خانم، چه شده که آقا اینطور گریه می کند؟" گفت: "خودش هم نمی داند، فرانسواز، عصبی است، زود تخت بزرگ را برای من آماده کنید و بروید بخوابید." بدین گونه، برای نخستین بار، غصه ی مرا نه یک خطای درخور تنبیه بلکه ناهنجاری نابعمدی می دانستند که دیگر به عنوان حالتی عصبی که خودم مسئولش نبودم به رسمیت شناخته می شد، آسوده بودم که این که دیگر نمی بایست ملاحظه را هم با تلخی اشک هایم بیامیزم: می توانستم بی حس گناه گریه کنم."

 

"باید شادمان می بودم، اما نبودم. به نظرم می رسید آنچه می گذشت نشانه ی نخستین سازش مادرم در برابر من، و نخستین عقب نشینی او در راه آرمانی بود که برای من در سر می پروراند، و برایش بسیار دردناک بود، چنین می نمود که با همه ی همتی که داشت، برای نخستین بار به شکست گردن می نهاد. به نظرم میرسید اگر به پیروزی ای رسیده بودم، علیه او بود، که من به همان گونه توانسته بودم بر اراده و عقل او چیره شوم که بیماری، دق یا پیری می توانستند، و آن شب آغازگر دورانی تازه بود و چون تاریخی شوم به یاد می ماند."

 

"البته، چهره ی زیبایش در آن شب هم که آن چنان مهربانانه دستهایم را گرفته بود و می کوشید از گریه بازم بدارد هنوز درخشش جوانی را داشت، اما این درست همانی بود که می خواستم نباشد، برایم خشمش کم تر غم انگیز بود تا آن مهربانی تازه که در کودکیم ندیده بودم، به نظرم می رسید آن شب، با دستی نهانی و بی حرمت، نخستین چین سالخوردگی را بر جان او خلانده و کاری کرده بودم که اولین موی سفیدش پیدا شود. این فکر گریه ام را دو چندان کرد و آنگاه بود که دیدم مادرم، که در رفتار با من هرگز دچار نرمش نمی شد، یکباره در برابر غصه ی من وا داده است و می کوشد گریه ی خودش را مهار کند."

 

+چند پاراگراف از فصل اول کتاب اول رمان عزیز و باشکوه "در جستجوی زمان از دست رفته"ی مارسل پروست گرانقدر.

++ کسی که بتونه اینطور به سادگی و زیبایی به تماشای احساسات و افکارش بنشینه، و بی قضاوت و جهت گیری و دخالت احساسات بیانشون کنه، زمان را واقعا از دست نمیده.

الهه :)

سرنوشتت را دوست بدار

"رواقیون عبارتی دارند تحت عنوان «عشق به سرنوشت». هرکدام از ما با سرمایه خاصی به دنیا می آییم. باید عاشق این سرمایه ها باشیم. سرمایه های جسمانی، ذهنی، روانی، سرمایه های ناشی از اقلیم جغرافیایی که در آن به دنیا آمده ایم و سرمایه های اقلیم فرهنگی و اجتماعی که در آن به دنیا آمده ایم. با اینها نباید قهر کنیم باید همه اینها را دوست داشت. انسانها در اینها متفاوت هستند."

~از کانال تلگرامی مصطفی ملکیان

 

"کارل یونگ گفت: ترجیح می‌دهم کامل باشم تا اینکه خوب باشم! برای اینکه انسان کاملی باشیم باید تمام جنبه‌های وجودمان را خواه خوب یا بد را در بر بگیریم. برای آنکه انسان کاملی باشیم باید خوشحال و شاد و راضی و همچنین خودخواه و خشمگین و غمگین باشیم. اگر خود را فقط مالک نیمی از  وجودمان یعنی آن نیمه‌ی خوب بدانیم و نیمه‌ی دیگر را «انکار» کنیم، کامل بودن را به اندازه‌ی کافی احساس نخواهیم کرد. آنگاه یک نوع احساس آزار دهنده را تجربه می‌کنیم که گویی همیشه خطایی در ما وجود دارد!"

~جدایی معنوی دبی فورد (از کانال تلگرامی دکتر هلاکویی)

 

"سرنوشتت را دوست بدار آموزه ی بعدی و نهایی من برای تو بود. می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با تبدیل "پس این طور بود" به "من این گونه اراده کردم" بر ناامیدی چیره شوی."

"نیچه باور داشت راه تبدیل شدن به اَبَرانسان، نه از غلبه بر دیگران و مقهور ساختن آنان، که از چیرگی بر خویش می گذرد. انسانِ به راستی نیرومند هرگز درد و رنج نمی آفریند، بلکه چون زرتشت پیامبر، چنان از نیرو و فرزانگی لبریز می شود که آن را سخاوتمندانه به دیگران پیشکش می کند. این پیشکش حاصل فراوانی شخصی است، نه ترحم، که خود نوعی تحقیر است. پس به این ترتیب، اَبَرانسان یک تصدیق کننده ی زندگی است، کسی که به سرنوشتش عشق می ورزد، کسی که به زندگی می گوید آری."

~این دو تا پاراگراف هم در حقیقت نقل قول هایی مستقیم و غیر مستقیم از نیچه هستند در کتاب "وقتی نیچه گریستِ" اروین یالوم عزیزم.

 

+هر سه قسمت بیان کننده ی این مفهوم هستند که: بله، قدرت در اینه که بتونی سرنوشتت (که در برگیرنده ی هم محیط و شرایط زندگیت (عوامل بیرونی) و هم اون کسی که خودت هستی(عوامل درونی)) را بپذیری و بهش عشق بورزی.

++این پست رو چند روز پیش ها که خوندن این تیکه ها برام الهام بخش تر بود و خودم هم کلی حرف داشتم در موردشون قرار بود پُست کنم، ولی در نیمه ی راه برق قطع شد و من بیخیال شدم و الان فقط اوردمشون اینجا که داشته باشمشون.

+++دلم میخواست میتونستم از بیرون هم (جدای از اون درکی که خودم از خودم دارم و شاید اصرار دارم به بقیه هم تحمیلش کنم) خودم را ببینم و مونیتور کنم و بشناسم و بپذیرم.

++++ دریافته ام که من نقطه ضعف ها(م) را نمی پذیرم، یعنی قبول میکنم که در فلان مورد ضعیفم ولی بی لحظه ای شک فکر میکنم باید به سمت قوی تر شدن در این زمینه حرکت کنم، ولی این روزها دارم فکر میکنم شاید یه سری چیزها را باید بذارم ضعف بمونه و همین تمایز در این ترکیب ضعف و قوت هاست که ما را از هم متمایز میکنه، و واقعا لزومی نداره همه ی ضعف ها را هم به قوت تبدیل کنیم یا در مسیر تبدیلشون حرکت کنیم.

الهه :)

Thought for today

نیل فیوری عزیز تو کتاب "عادت به اکنون"شون می فرمایند:

"در نخستین کوشش خود، کاری ناکامل و کاملا انسانی انجام دهید."

 

+به همین سادگی، به همین زیبایی

ترکیبی زیباتر، بیان کننده تر و جامع و مانع تر از ترکیب "کاری کاملا انسانی" سراغ دارید؟ من که ندارم. به نظرم به یاد داشتن همین ترکیب و تکرار کردنش با خودمون میتونه ما رو از شر کمالطلبی و اهمالکاری نجات بده.

الهه :)

00-04-20

+یک عمره که در پی ساده و صمیمی نوشتنم، و هنوز بهش نرسیده ام و اتفاقا هر چی پیش تر میرم هم کمتر مینویسم و هم صمیمیتی آنچنان که باید تو نوشته هام احساس نمی کنم، دلیلش را البته میدونم، کسی میتونه ساده و صمیمی بنویسه که در ذهنش یک والد (یا یک منتقد یا هر چیزی) دست به کمر نایستاده باشه و هی نگه الان با این جمله اینطور به نظر میرسی، خوب نیست اینطور به نظر برسی، پاکش کن و این ملاحظات را اعمال کن، و در طی زمان ملاحظاتی که باید اعمال بشن بیشتر و بیشتر شده و الان کمتر جمله ای میتونه نوشته بشه و خوب باشه. کسی که میتونه ساده و صمیمی بنویسه و خوشا به حالش که میتونه اونیست که فراسوی نیک و بد میریزه بیرون، و میتونه فراسوی نیک و بد باشه.

 

++ننه بابای گرام دو سه هفته ای هست که با هم حرف نزده اند فکر کنم، و به این ترتیب بابای گرام تنها هم صحبتش را از دست داده و این روزا بعضا برای حرف زدن به من پناه میاره، ای کاش بلد بود حرفی بزنه که اقلا دوست داشته باشم به عنوان مخاطب بهش گوش بدم، ولی از فرصتی هم که من گاها بهش میدم برای شکایت کردن از همون مادری استفاده میکنه که الان در قهرش داره از کمبود نوازش (که اگه از جانب مادر بود معمولا نوازش منفی و انتقاد و تحقیر و سرزنش بود) و کمبود فرصت برای صحبت کردن دیوانه میشه.

این روزا حضورش باریست بر دوش من، با وجود اینکه وظیفه م میدونم این کار رو، و میدونم کار خوبی هست، ولی مقاومتی در برابر انجامش در وجودم حس میکنم صد برابر قوی تر از انگیزه ای که برای انجامش. او مهربان نبوده ست، او یک پدر نبوده ست، هیچ زمان، او اهمیت نداده ست، اگرچه مطمئنا تلاشش را کرده خوب باشه، ولی پدر خوبی نمی تونسته از همون ابتدا باشه چه برسه به اینکه همسرش، کسی همچون ننه ی گرام باشه، در هر حال گاهی فکر میکنم او کاری برام نکرده، اگر چیزی از او به من رسیده همش آسیب روانی بوده، الان چرا من باید باهاش مهربون باشم و در قبالش انجام وظیفه کنم؟

 

 

+++کتاب "عادت به اکنون" را ادامه میدم، حس میکنم خوندنش نقطه ی عطفی ست در زندگیم و دلم میخواد نویسنده ش جلوم میبود و بعد از فصل یا هر صفحه ماچ بارونش میکردم، و از سعادت اندک خودم در خوندن کتابش براش میگفتم (که چقدر دیر بهش رسیده ام) و میگفتم که اگه کتابت را همون موقع که چاپ کردی خونده بودمش، شاید الان زندگیم خیلی خیلی متفاوت بود. این کتاب همه ی چیزیست که من نیاز داشته ام. کلا هر چی پیش میرم، بیشتر به این نتیجه میرسم که بهتر است باقی زندگیم را هم بذارم و همین کتاب هایی که تا به حال خونده ام را دوره کنم و زندگیشون کنم، به بیشترش نیازی ندارم، اگه یکی از همین ها را هم زندگی کنم، برای سعادت دنیا و آخرتم کافیه :)

با این وجود امروز صبح، در حالی که داشتم یه داستان از ویرجینیا وولف میخوندم و درست متوجه نمی شدم مقصود چیست، موقع خوندن داستان های این بشر معمولا این حس رو دارم و جالبه که با وجود این حس همچنان لذت میبرم و همچنان انگار دارم سفر میکنم، دارم تو ذهن ویرجینیا سفر می کنم و از چشمای او به زندگی و دنیا نگاه می کنم، خلاصه که حین خوندن یه داستان از ایشون یه حرفی ش را به خاطر اوردم که اگه اشتباه نکنم تو کتاب "پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند" آلن دوباتن بود که ویرجینیا بعد از خوندنِ رمانِ باشکوه مارسل پروست، حس میکرده دیگه نمیتونه بنویسه و نوشته هاش ارزش نخواهند داشت. و با به خاطر اوردن این یکباره تصمیم گرفتم اون داستان را نیمه کاره بذارم و برم و شروع کنم "در جستجوی زمان از دست رفته" رو، و این کارو کردم، عمیقا حس میکنم برام خوبه، چون این روزا برای زمانی که از دست داده ام بدجور با خودم گلاویزم.

 

++++ترس از اشتباه و انجام ندادن کاری به خاطر این ترس، ابلهانه ست و در نگاه تئوری هیچ حرفی در این نیست. ولی بازم میشه گفت سال های ساله، که این ترس باعث شده من وارد خیلی تجربه ها نشم و خیلی کارها را نکنم. و خب این روزا هر بار که چیزی شبیه این مفهوم به گوشم میخوره، یک بار خودم را سرزنش می کنم، ولی امروز داشتم فکر میکردم، ترسی که من دارم از اشتباه نیست، من به خودم اجازه ی اشتباه میدم، ولی اشتباه درست و حسابی، نه اشتباه احمقانه. فقط بعد از اشتباه درست و حسابی خودم را سرزنش نخواهم کرد، ولی دارم فکر میکنم اصلا اشتباه درست و حسابی ای داریم؟ هر اشتباهی زمانی که از بیرون و بعد از گذشت زمان بهش نگاه کنی، احمقانه جلوه خواهد کرد، اینطور نیست؟

 

+++++راستی "فلسفه ی تنهایی" را بالاخره تموم کردم و یک روز بعد از تموم شدنش در مکالمه با دوستی، به خاطر اوردم که مقصودم از شروع کردن و خوندنش از ابتدا چی بوده؟ چیزی که من میخواستم این بود که تنهایی برام تشریح و تعریف بشه، از سطوح تنهایی گفته بشه، و اینکه چه سطوحی قابل پر شدن هستند و با کیا پر می شوند و انتظاراتمون از یک همراه برای پر شدن تنهایی چی میتونه باشه، و چه سطوحی را باید بیخیال پر کردنش بشیم و بپذیریم که در اون سطوح همیشه تنها خواهیم موند.

ولی خوندن فلسفه ی تنهایی هیچ کدوم از این سوالا را بهم جواب نداد، مجموعه ای بود از نظریات نویسنده ها و فیلسوف های مختلف در مورد تنهایی و انزوا، و خب این نظریات اینقدر بعضا با هم متناقض بودند که به این نتیجه میرسوندنت که چه اهمیتی داره نظر کی چیه و کی چی را خوب میدونه، مهم اینه که نظر خودم چیه، و تنهاییم را میپذیرم یا نه، و میخوام که به هر نجوی شده تنها نمونم. و شاید تنها نکته ی پررنگ و باثباتی که از این کتاب در خاطرم میمونه این باشه که اینکه تو تنها هستی یا نه، بستگی به معیارها و انتظاراتت از یک شریک و همراه داره، اگه همش تنهایی، لابد معیارهات زیادی کمالگرایانه و سطح بالا و غیرواقع بینانه اند و دستیابی بهشون امکان پذیر نیست.

الهه :)

00-03-28

امروز تنها بودم از صبح، و آه که روزها چقدر طولانین این روزها، اگرچه دوستشون دارم و بهم آرامش میدن از این جهت که حس میکنم برای هر کاری وقت دارم، و خب امروز خیلی کارها هم کردم، از چند تا کتاب هر کدوم چند صفحه خوندم یا چند دقیقه گوش دادم، فرانسه تمرین کردم، ورزش کردم (یوگا)، آشپزی کردم، خرید، برنامه ریزی برای فردا و هفته ی پیش رو، دو تا ویدئوی کوتاه از نیل گیمن دیدم (در مورد داستان نویسی)، فقط به این خاطر که این بشر را دوست دارم، سریال دیدم و ...

ولی تنها بودم، تنهای تنهای تنها.

نه رفتم با صابخونه اینا حرف بزنم، (هنوز تو ذهن خودم باهاشون کنار نیومده ام و واسه همین حرف زدن ازشون و منشن کردنشون اینجا، الان برام مقدارکی دردناک بود)

علاوه بر این، به هیچ کدوم از رفقا پیام ندادم یا زنگ نزدم، به اعضای خونواده هم همینطور (این نکته رو هم متذکر شم که تعداد اعضای خونواده ی من ماشالا زیادن، و این جمله ی تنها میتونست تبدیل به اقلا 20 تا جمله بشه، یعنی من با حذف اعضای خونواده برای زنگ زدن و ارتباط گرفتن 20 تا گزینه را از خودم گرفته ام)

چرا؟ 

چون حس میکنم بیفایده ست، اگرچه قبلا تجربه بهم ثابت کرده که بیفایده نیست، تاثیرگذاره واقعا، و اینو اگرچه نمیخوام قبول کنم و نمیخوام از معیارهای خودم کوتاه بیام، ولی میدونم که اگه باهاشون حرف میزدم هر چند کوتاه و سطحی مطمئنا تاثیر خودشو میذاشت و اینقدر احساس تنهایی نمی کردم.

معیار من چیه؟ اینکه کسی باشه که دوست داشتنمو بلد باشه و فقط حرف زدن با همچین کسی ست که میتونه کاملا راضی م کنه.

حالا سوالی که هست اینه که با این انتخاب اوکی بودم امروز؟ حالم خوب بود؟ آیا احساس تنهایی عذاب دهنده بود برام؟

خب این تنهایی از یه جهت مطمئنا عذابم میده، اگرچه واقعا این چیزی که میگم اهمیتش کمترینه ولی خب چیزیه که هست و آزاردهنده ست مثل وزوز یه پشه، و اون اینه که صابخونه اینا در موردم چه فکری میکنن؟ آیا سوالم توی ذهنشون؟ با خودشون میگن افسرده ای، ضداجتماعی ای چیزی هست؟ آیا اذیتن از اینکه من اینجوریم؟ آیا نگرانم هستن و نمیتونن به روم بیارن؟ آیا معذبن از اینکه من اینجوریم؟ نمیدونم چیزی که اذیتم میکنه تمام این سوال هاست یا دونستن این نکنته که ارتباط من با این جماعت اونجور که باید جرئتمندانه و خالی از ابهام نیست؟ آره شاید همین ابهام آزارم میده.

ولی حالا گذشته از اینها آیا اگر من جایی بودم که صابخونه ای به این صورت نقشی نداشت و مطمئن بودم که کسی اهمیت نمیده به تنها موندن یا نموندن من، اونموقع هم برام آزاردهنده میبود تنهایی؟ حقیقتش اینه که مثل همیشه بحث من، بحث لذت بردنِ خودم نیست، بحث این نیست که من چی میخوام، که حالا چون ارتباط میخوام و نیست پس تنهایی آزاردهنده ست برام، نه من فقط یجورایی انگار خودم را موظف کرده ام که زندگیم سالم باشه، و مبادا کاری کنم که برام ضرر داشته باشه و فکر میکنم تنها موندن زیادی شاید ضرر داره واسه همین میتونه یه مقدار هم از این بابت آزارم بده.

و با این حساب چاره احتمالا اینه که اولا من در این مورد هم بیخیال انجام وظیفه بشم، بیخیال اثبات چیزی به کسی، حتی به خودم بشم، بعدش مطمئنا احساس نیاز به ارتباط خواهد بود و تلاش در جهتش.

 

+یکی از اون کتاب هایی که امروز چندین صفحه ازش خوندم، فلسفه ی تنهایی بود، هر چی پیش تر میرم با این کتاب، بیشتر گم میکنم دلیلی که به خاطرش دارم این کتاب را میخونم، و الان کاملا برام مبهمه، من چی میخوام از این کتاب و از جون خودم؟ میخوام که این کتاب بهم چی بگه؟ میخوام که سبک زندگیم را توجیه کنه؟ و بگه ایراد نداره تنها موندن؟ نمیدونم، شاید. ولی امروز هر زمان که تنهایی فشار میورد (معلوم نیست چجور فشاری دقیقا) چند صفحه از این کتاب را میخوندم، دنبال کمک بودم احتمالا، دنبال اینکه این لقمه (همون تنهایی) هضم شه.

الهه :)

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

حقیقتا همینطوره، بوی بهبود میاد، با وجود تمام کمبودهایی که تو زندگیم هست، ولی این روزها (فرض کن یک هفته ست) که تحولی در وجود من در حال رخداد بوده، کاش میتونستم بگم دقیقا چه کاری و چه دلیلی این تحول را باعث شده، ولی هیچ توضیجی براش ندارم، فقط عمیقا و واقعا میتونم حس کنم که سه گانه ی شومِ ترس، تردید و تعویق جول و پلاسشون را جمع کرده و رفته اند، و به جاش شهامت، ایمان و اشتیاق مونده.

انگار کن که یک دفعه تبدیل شده ام به تمام شعارهایی که خونده و خودم داده ام، شده ام تجلی تمام چیزهای خوبی که خونده بودم و حق بودنشون را باور داشتم، عمیقا لمسشون کرده ام و باهاشون یکی شده ام.

این چند روز همش داشتم به این فکر میکردم که، میدونی؟ وقتش که برسه اتفاق میفته، هر چیزی. باید صبورانه و مشتاق منتظر موند و البته تمام لحظات انتظار را هم دریافت و زندگی کرد.

 

+چند روز پیش فهمیدم که کتابِ Now habit جناب نیل فیورِی که برای اهمال کارهاست، بالاخره به فارسی ترجمه شده. این کتاب را من از سال ها پیش میشناختمش و پی دی اف انگلیشش را گیر اورده بودم و میخواسته ام که بخونمش و هیچ زمان فراموش نکرده بودم که این کتاب خوبه و من نیاز دارم که بخونمش! طبیعیه که بی فوت وقت رفتم و خریدمش و شروعش کردم.

همچنان که پیش میرم، میدونم که دیگه به این کتاب نیاز ندارم، محتویات این کتاب را از قبل میدونم :) ولی همچنان میخونمش، خوندنش برام شبیه مرور خاطرات و تاملات و کشفیاتم هست. دوستش دارم.

الهه :)

00-03-16

+"فلسفه ی تنهایی" لارس اسوندسن را میخونم، فارغ از اینکه قراره چه تاثیری روم بذاره و اینکه آیا بعد از خوندنش تنهاییم برطرف خواهد شد یا نه؟ خوشحالم از اینکه کسی همینقدر جدی و کاربردی، تنهایی را کالبدشکافی کرده. حس میکنم با نویسنده ش در حال گفتگو هستم و او کاملا به روم بازه، بهم فضای بی نهایتی داده و سرکوبم نمی کنه به خاطر تمام ضعف و احساساتی shity ای که حس کرده ام و می کنم.

میدونی فکر میکنم خیلی وقتا صرف اینکه بتونی دردت را، علل احتمالی و نشونه هاش را تشریح شده در ذهن داشته باشی، کفایت میکنه و نیازی نیست که اون درد کاملا برطرف بشه. تو اون درد را کاملا مشاهده کرده ای، شناخته ای و باهاش آشنا هستی، و به عبارت کلی تر پذیرفته ایش. پس بودنش تهدیدی برات نیست، باهاش رفیقی.

به این فکر میکنم که نویسنده ی این کتاب هم چقدر میتونه تنها باشه. کلا آدم وقتی دغدغه ای داشته باشه که دغدغه ی کسی نیست، خیلی خیلی تنهاست، و او کسیست که میتونه به بقیه کمک کنه در حالی که بقیه نتونسته اند و نمی تونن بهش کمک کنن.

علاوه بر این، این روزها طعم تنهایی ای را چشیده ام که فکر میکنم خیلی شبیه تنهایی پدرم هست، و اگرچه تا پیش از این نمیتونستم خودم را متقاعد کنم برای ارتباط گرفتن باهاش و توجه کردن بهش، الان مطمئنم که دلم نمیخواد خودم باعث همچون رنجی برای کسی بشم. عمیقا دلم میخواد پدرم رو از تنهایی دربیارم، ای کاش که انرژی و انگیزه ش بمونه برام، برای مدت طولانی.

 

++کمبود شفقت و همدلی تو زندگیم بسیار احساس میشه، هیچ کسی نیست که در جبهه ی مقابل زندگی، طرفِ من باشه، و همه ی اینا از جایی شروع شده که خودم طرفِ خودم نیستم در حالی که میدونسته ام I am my home. خونه ی خوبی برای خودم نبوده ام و الان از همه ی خونه ها، از همه ی آدم ها فراریم.

دلم میخواد یکی مهر تایید بذاره پای سخت بودنِ روزهایی که گذرونده ام و بهم افتخار کنه بابت اینکه قدرتمند ظاهر شده ام. خیلی عجیبه و داشتن این خواسته همیشه برام کسر شأن بوده ولی الان واقعا دلم میخواد کسی برام دل بسوزونه، کسی درکم کنه. ولی با کی طرفم؟ با ننه ی گرام! و من در چشمش کیم؟ اون دختر ناتوانِ تنبل سر به هوایی که نمیتونه گلیم خودش را از آب بکشه و حتی قادر نیست نیازهای خودش را بفهمه، و تشخیص نمیده چی درسته چی غلط! و خب قضیه زمانی جالب تر میشه که همین دخترِ ناتوان مسبب تمام بدبختی و غم ننه ی گرام هست، ینی ناتوانیِ من نه ترحم برانگیز که خصم برانگیزه. با من به خاطر ناتوانیم جنگ میشه! و این تناقض منو دیوانه می کنه. او قدرتمند دانایی ست که قربانی ناتوانِ نادانی چون منه! و آیا باز هم عجیبه اینکه من مدام تصاویر کُشتنش را تو ذهنم مرور کنم؟

 

دارم فکر میکنم به اینکه فلسفه ی تنهایی، نازِ منو میکشه، کاری که نه خودم در حق خودم انجام داده ام و نه هیچ کس دیگری. حس ناخوبِ دردناکی رو که دارم به رسمیت میشناسه و بهم حق میده که داشته باشمش و در عین حال داشتن اون حسِ ناخوب را تحقیر کننده نمی بینه. از دیدِ او من با وجود تمام احساسات ناخوبی که میتونم داشته باشم، همچنان ارزشمند و قدرتمند و دانا و محترمم، و اون احساسات ناخوب فقط می تونن همدلی و مهربونیش را بربیانگیزن، از دید او اون احساسات ناخوب حتی میتونن منو تبدیل به موجود دوست داشتنی تری کنند.

خنده م میگیره به تمام توصیفاتم از موضعی که این کتاب داره، آیا واقعا تمام اینا هست؟ فکر نکنم دقیقا اینطور باشه برای همه :)) فعلا احتمالا اصرار دارم تمام ایده آل هام را به این کتاب، تحمیل کنم.

الهه :)

99-5-13

حس میکنم امروز نیروی گرانش روم چندین برابر بوده و دارم توی زمین مکیده میشم، همینجور پخش زمینم و فقط دارم کتاب میخونم، برباد رفته رو. تموم بشو هم نیست به این زودیا. به محدودیتی که برای خودم گذاشته بودم که از 8 شب به بعد حق رفتن به پیامرسان ها و شبکه های اجتماعی را داشته باشم، پایبندم ولی میشه به جرئت گفت که غیر از کتاب خوندن غلط خاصی نمی کنم، فکرشو بکن، این روزها توی این سن! این روزها باید روزهایی باشند که فعالانه میگذرند، نه مثل بازنشسته ها یا شاید بچه ها. آره کتاب خوندن های این مدلی مال بچگی هاست، نه الان. و من خب عقبم از زندگی، شایدم برهه های مختلف زندگیم به هم ریخته ست.

 

از اینکه پدرِ گرام موجود قدرتمندی نبوده تو زندگیش و یه سری آدم وقیح همیشه تونسته اند بهش زور بگن، بدم میاد.

 

اینکه یه احمق که هیچی حسابش نمیکنم، به خاطر تواضع من فکر کرده میتونه به زندگی و کارهای من جهت بده، در عین خنده دار بودن مشمئزم میکنه. طرف فقط به این خاطر که مهاجرت کرده احساس میکنه در این موضع قرار گرفته که فرهنگ را یادِ همچون منی بده. مدعی بودن در عین نفهمی، واقعا بلای بدی ست. واقعا دلم میخواد این حقیقت را که هیچی، مطلقا هیچی حسابش نمی کنم را یک بار اقلا بهش یادآوری کنم و بنشونمش سر جاش.

تواضع واقعا در برابر هر کسی جایز نیست، اینو باید یادم باشه و حتی الامکان تواضع را بیخیال شم.

 

از بربادرفته چیزهای خیلی خیلی خوبی یاد می گیرم، چیزایی که احتمالا هیچ کس بهشون توجه نمیکنه و اصلا به اون منظور داستان نمی خونه. و حقیقتا قربون خودم برم که اینقدر می فهمم و باهوش و جیگرم :)) با وجود تنبلی خودم رو بی نهایت دوست دارم و هیچیِ خودم و زندگیم را با هیچ احدی عوض نمی کنم.

اینا شاید در ظاهر خنده دار باشن ولی حقیقت محضن، و من تا به حالش هم اشتباه کرده ام که به اندازه ی کافی قربون صدقه ی خودم نرفته ام و از خودم تعریف نکرده ام، باید جبرانش کنم.

دیگه از این به بعد هیچ چیزی باعث نمیشه به خودم شک کنم، خودمو سرزنش کنم یا شکسته نفسی کنم، هیچ چیزی.

الهه :)

99-4-3-4

"بعضی وقتا فکر می کنم شرینک ها (همون روان درمانگر ها) زیادی به ارتباط ها اهمیت می دن. چیزای دیگه ای هم توی دنیا هست. من دوست ندارم با آدمای دیگه ملاقات کنم. من به خوبی اونا را مدیریت می کنم. بعضی از مردم تنهایی را ترجیح میدن."

"حق با توئه. فرض من اینه که ارتباط ها در مرکز همه چیز قرار دارن. به نظر من، ما در درون ارتباط ها قرار گرفتیم و با وجود ارتباط خصوصی خوب، بهتر عمل می کنیم. مثل ارتباط خوب، طولانی و عاشقانه ای که با همسرت داشتی."

 

 

+یه دیالوگ دیگه از کتاب مخلوقات یک روز، از اوناییش که بد رو مخم رفتند. باعث میشه فکر کنم نبود یه رابطه ی خوب تو زندگیم، الان، منو از خیلی چیزا عقب نگه داشته.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان