00-08-14

آهی کشیدم و به او گفتم که یوسف جان با طبیعت و با چیزها، به صورتی که هستند، و همیشه بوده اند نمی شود مخالفت کرد. برادرانه به او گفتم که خیلی دلم میخواست که او هم همه چیز را همان طوری که هست و هر کار را همان طوری که همه می کنند، قبول کند. گفتم که اگر آدم بخواهد دلیل تمام کثافت کاری های بنی آدم را در این دنیا بفهمد، بدبخت روزگار می شود. باید آرام بود و ساخت.

پرسید: "آخه چرا داداش؟... چرا؟"

بی خوابی و گرسنگی و سرما اعصابم را خسته کرده بود. گلویم خشک بود. حالا سرم هم شدید درد می کرد، گفتم:  "یوسف من در فلسفه بافی و توضیح دادن صفرم. ولی باور کن که اگر کوچکترین زیبایی و لطفی در دنیا هست، همین مرگه. یعنی یک خوبی زندگی به همین رفتن و دوباره به وجود آمدنه. گل های پژمرده باید بیفتن و بمیرن تا دوباره بهار بیاد و درخت ها شکوفه بزنن... جان خودت، این رو جدی از ته دل میگم. طبیعت این طوریه، باید قبولش کرد. پیرمردهای مفلوک و عصایی و کچل، و پیرزن های نق نقو و سرفه ای می میرن تا دوباره بچه های تپل و مپل به دنیا بیان... طبیعت اینطوریه، باید قبولش کرد، نمی گم من با تو هم عقیده نیستم، ولی فعلا این تنها دنیا و طبیعتی هست که ما داریم و باید قبولش کنیم. بالاجبار. ما طبیعتا به دنیا نمی آییم که بمانیم، ما می آییم تا بمیریم. همه چیزهای دیگر طبیعت هم کم کم و درجه درجه است، ولی بالاخره می میرند. خیلی طبیعی و خیلی ساده س. اگر بدبختی های جوونی جونمون رو نگیره مرض و پیری می گیره. ما همه در حال ترانزیتیم. مثل سالن ترانزیت فرودگاه ها."

"تمام زندگی خودش یه چیز ساده و اتفاقیه. ما یک چیزی هستیم ولی روز به روز ازمون کم میشه هر روز صبح که از خواب بلند میشیم، یه کمی متولد می شیم، هر شب که می خوابیم یه درجه به مرگ نزدیک تر می شیم. سر بابا و ننه مونو می خوریم و بچه هامونم سر ما رو میخورن. نپرس چرا. یوسف، فکر می کنی حالا به سر اون موش که گذاشتی اونجا زیر خاک چی میاد؟ تا ابد لطیف و نازک و خونالود میمونه؟ حالا که گربه نخوردش کرم های زیر خاک میخورندش و کیف می کنند. بعد کرم ها میمیرن و سبزه قشنگ از خاک بیرون میاد. بعد بره بی گناه میاد و آن را میخوره و بره را هم آدم میگیره، میکشه، کباب میکنه و میخوره. که منم الان بدم نمی آمد."

 

+چند تا پاراگراف از داستان "شراب خام" نوشته ی اسماعیل فصیح.

این چند پاراگراف جذبم کردند نه به خاطر محتوای حرفاش در مورد طبیعت و زندگی و مرگ، به خاطر حوصله و دقتی که این داداش بزرگتر برای بهتر کردن حال داداشِ زیادی حساس و ضعیفِ کوچیکترش به خرج داده و احترامی که برای حساسیتِ شاید غیرمنطقی و غیرقابل درکش قائل بوده، در عین حالی که خودش بی خواب و گرسنه ست و حال روانی ش هم به خاطر اتفاقی که از سر گذرونده (طی داستان تا اینجاش) آنچنان خوب نیست و سرما هم داره اذیتش می کنه.

بی حوصلگی نمی کنه، عصبی نمیشه، او را باری بر دوشش نمی بینه، به خاطر ضعف و حساسیت غیرمنطقی ش تحقیرش نمی کنه، و حساسیت بیش از حدش را سرکوب نمی کنه، نمیگه تو اشتباه می کنی، میگه منم با تو هم عقیده ام. و ...

 

++این روزا یه داستان کودک و نوجوان ایرانی (به اسم "هستی" نوشته ی فرهاد حسن زاده) رو هم استارت زده ام، همینجوری دور هم باشیم، ولی بعدش خوشحال شدم از استارتش، به خاطر اینکه حس میکنم برم میگردونه به بچگی، و این خواست همیشه ی من بوده.

حین خوندن (همین داستان هستی) تا اینجاش همش حس میکردم چقدر حیف که اون دید بچه گانه به زندگی و دنیا رو از دست داده ام، زندگی و دنیا دیگه اون ماهیت ماجراجویانه و اون طراوتش رو نداره، نگاه من اونقدرها ساده نیست و خب شاد نیستم. ولی وقتی بیشتر فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که من از بچگی یه چیز دیگه ای هم میخواسته ام و راستش تو همون بچگی هم اونقدرا که میخواستم نداشتمش و شاید یه دلیل بزرگ این میلم به برگشتن به بچگی هم ارضای اون نیازه.

و این نیاز خیلی بیربط به این چند پاراگرافی که از داستان اسماعیل فصیح هم کپی کرده ام نیست، نیاز من نیاز به عشق و مهربونی و حوصله ست. نیازم به اینکه با وجود اینکه بچه ام باهام حرف زده بشه، از حضورم لذت برده بشه، احساس اینکه باری هستم بر دوش ملت رو نداشته باشم، و خیلی چیزای دیگه ... :(

 

+++ بی اندازه دلم میخواست میتونستم شاد تر، شوخ تر، آسون گیر تر و مهربون تر باشم و نیستم متاسفانه، اگرچه تمام تلاشمو می کنم. ولی خب من همچون آدمی نیستم، و تغییر بسیار زمانبره.

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان