99-6-31

+با وجود اینکه فکر میکنم خودم هم اگه جای طرفم باشم ممکنه ناراحت شم، ولی اصلا دلم نمیخواد احتیاط کنم و به همون اندازه ای که خوش دارم و موقعیتش هست طعنه نزنم و تیکه نندازم و اذیت نکنم و نخندم :)

احتمالا در حالی که داشته تلاش میکرده قوی و آروم بمونه و باهام بخنده، گفت شبیه چندلری :) الهی! :)) میدونم خیلی عوضیم نینی.

 

++قرار بوده ست 30 شهریور چک را پاس کنه، و بهم گفته با وجود اینکه پول تو حساب هست و مشکلی نیست، ولی اگه امکانش هست یکم چک را نقد کنید. و من بعد از اینکه اولش خواستم یه کوچولو مخالفت کنم ولی بعدش گفتم ارزششو نداره و بهش گفتم ایرادی نداره. و الان باز پیام داده که فردا ساعت 11 چک را نقد کنید! آه پسر، این آخرین چک هست و به خودم میگم دو سه ساعت هم برای من فرقی نمی کنه. و چیزی نمیگم و فقط قبول می کنم.

با خودم فکر میکنم شاید اگه کس دیگه ای جای من بود بهش ثابت میکرد که فهمیده که پول تو حسابت نبوده و خر خودتی. ولی واقعا لازمه؟ چرا آخه از همون اول صادق نیستی احمق.

 

+++ بهش میگم دلم میخواد نظرت راجع بهم مثبت بمونه و همون لحظه تمام عشق و حس خوبی که بهم داده و تمام ترسی که از، از دست دادن این عشق تو وجودم لونه کرده، با هم پر میکشن و میرن. :)

ولی حقیقت ماجرا اینه که نظر مثبتش برام اهمیتی نداره، فقط از ارتباط های شکننده ی مزخرف خسته ام و دلم میخواد راس راسی برای یک ارتباط تلاش کنم و زمانی ازش دست بکشم که واقعا زمانِ دست کشیدنه، نه به خاطر لجبازی و بچگی.

دلم میخواد یکی باشه که آگاه باشه، اهمیت بده و نقد های سازنده بهم بده، بهم بگه از بیرون چه شکلیم. واقعا دلم میخواد، ولی آدما با دیدنِ اولین حرکتی که به مذاقشون خوش نیومده، دُمشون را میذارن رو کولشون و میرن، احمق ها!

الهه :)

Miss your face

دلم واسه بوی تنت تنگ شده

چشماتو ببند

هر جای آسمون هستی

به من فکر کن، به من بخند

 

بمون توی رویای من

یاد به فراموشی نده

من به شوق تو میخوابم

دنیامو خاموشی نده

 

من ناگزیر از بودنم

در شهر مردم واره ها

بر خاک تو زانو زدم

در خیل کاغذ پاره ها

 

آرامِ جانم طعمه شد

بر خوان عاشق خواره ها

آخر جنونم می کند

آواره از آواره ها

 

دلم برای صورتت تنگ شده

بوی نم میاد 

...

 

+دارم این آهنگ هادی پاکزاد را گوش میدم

++ دلم زندگی در بین آدم هایی میخواد که ساده ترین و بدیهی ترین چیزها براشون غیرقابل هضم و عیب نباشه، پذیرششون بالا باشه و عبور کرده باشن از یه سری چیزا و رشد کرده باشن.

و دلم یه آدمِ باکلاس با یه فکرِ به روز میخواد برای ارتباط گرفتن، ارتباطی صمیمانه و تمام عیار.

الهه :)

99-6-24

جمعه و حال و روز اونموقعم را همش تو ذهنم مرور می کنم (وقتی فکر میکردم اگر که چک مذکور پیدا بود، دیگه غمی نبود)، تلاش می کنم بفهمم چرا اون روز همچین فکری می کردم، چرا همه چیز اینقدر در نظرم ساده و قابل هضم بود، چرا در نظرم هیچ مشکل جدی ای وجود نداشت؟ و چرا الان اینه حالم؟ چرا پایینم؟ چرا باز یه مشت چیز احمقانه اینقدر شل و وارفته و افسرده م کرده؟

مامانم زنگ زده و پُشت تلفن گریه می کنه که چرا رفتی اونجا تنها نشستی؟ من چیکار کنم با تو؟ نمیتونم باهاش مهربون باشم، نمیتونم همون لحظه مرهم بذارم رو زخمش و دلش را قرص کنم که آره، دلیل خوب و محکمه پسندی برای اینجا موندن من وجود داره! در عوض اصول اساسی ای که اشتباه براش جا افتاده را بهش یادآوری می کنم. بهش یادآوری کنم که او خدای من نیست، و قرار نیست تا آخر عمر تحت مراقبت و سلطه ش بمونم، من خدای خودم را دارم، عقل و شعور خودم را هم دارم و میدونم اینجا بودنم برام بهتره، و تنها بودن اگه قراره دردی داشته باشه، دردش برای منه و من شکایتی ندارم پس تو هم حق نداری شکایت کنی. بهش میگم در این مورد من نمیتونم کمکت کنم، برو از هر کسی که میدونی کمک بخواه و با خودم میگم ای کاش بدونی کمک خواستن به این معنیه که از کسی بخوای بهت راه درست را نشونت بده، نه اینکه کسی را اجیر کنی که منو به راهی که میخوای وا داره.

و پسِ ذهنم فکر میکنم دور نیست اون روزی که با خودم بگم هیچ غمی نداشتم اگه مامانم هنوز بود و پیشم بود.

عصبانیم از اینکه بهم فضا داده نمیشه برای اینکه خودم تصمیم بگیرم که میخوام چیکار کنم با آینده م، خودم تصمیم بگیرم که چی میخوام، خودم بخوام و برم دنبال چیزی و به دستش بیارم. عصبانیم از این ارتباط های خراب، که حس میکنم خرابیشون بهم تحمیل شده ست و من نمیتونم یک تنه درستشون کنم چون برای درست کردن یک ارتباط، همکاری دو طرف اون ارتباط نیازه.

به این فکر میکنم که اینجوری بازم مامانمو تبدیل به موضوع زندگیم کرده ام و این اشتباهه، و صرفا دارم به خاطر لج و لجبازی زندگیمو خراب می کنم. مثل کسی که فقط مخالفت میکنه، فقط مقاومت میکنه در برابر چیزی که بهش میگن درسته، فقط نقدش میکنه بی اینکه چیز بهتری در آستین داشته باشه، دارم در مقابل راهی که نشونم داده اند مقاومت میکنم بی اینکه راه دیگری را برم و توش موفق بشم و بهشون نشون بدم که اشتباه می کرده اند.

شک میکنم به تصمیم هام تا به این لحظه، باید یکی از بالا، یکی که اشراف داره و البته آگاهی و اطلاعات، بهم بگه درست چیه، غلط چیه. خودم راهو گم کرده ام. :(( و فکر میکنم حتی این گم کردنِ راه هم از بدشانسی من بوده، از این بوده که تو خونواده ای بزرگ شدم که مدام با چیزی که بودم و خواستم مخالفت شده، و الان دیگه نمیدونم چی میخوام.

 

+جدیدا دیگه بی حسم نسبت به سر و صداهای صابخونه توی حیاط! ولی خب حرفاشون را میشنوم و نمیدونم چرا فکر می کنن نمی شنوم، و آیا عمدا میخوان که بشنوم؟

اون روز پیرزن صابخونه تلفنی داشت حرف میزد در مورد نوه ش که میخواسته بره مستقل زندگی کنه و چقدددر که در اشتباهه و نباید عمرا این کارو بکنه، تنهایی افسردگی میاره، مردم کلی حرف میزنن پشتش و از اینجور خزعبلات.

و فکر میکنم که در نظر این جماعت (و احتمالا بقیه هم) من یک افسرده ام و در عین حال یک گستاخ که احتمالا احترامی براش قائل نیستن.

نمیتونم بگم این اصلا در مودِ پایین الانم تاثیر نداره.

الهه :)

99-6-22-2

جوووون به این واقعیت دلخواه که میتونم برگردم سرِ دغدغه ها و گیر دادن های فان خودم :) آره حالا با خیال راحت میتونم فکر کنم و گیر بدم به اینکه، آآآه، من چرا اینقدر سخت باور می کنم (در حقیقت هیچ زمان باور نمی کنم) که کسی دوستم داره! کسی بلد نیست بهم اثبات کنه که دوستم داره، کسی شاید اصلا وقعی نمیده به این قضیه، همه ازم میخوان که راحت باشم، وا بدم، اعتماد کنم، در حالی که هیچ تلاشی برای جلب اعتماد من انجام نداده اند، ناراحت میشن از سخت گرفتن های من، ولی واقعا من دارم سخت می گیرم؟

هفته ی پیش (تا قبل از پنج شنبه ی جهنمی)، هفته ی باحالی بود، تنها موندنِ زیاد، رقیقم کرده بود و مشتاق و مایل به ارتباط، همه این رو حس می کردن و اصرار داشتن ارتباط بگیرن، و داشتم به خودم غره می شدم که آه پسر، تبدیل به آهنربای توجه شده ام، هاهاااا، بالاخره تونستم اون ترکیب دلخواه را در وجودم ایجاد کنم. تا اینکه باز رفتم خونه و تبدیل به گاز نجیب همیشگی شدم و برگشتم.

ولی حرف زدن های رو در رو (با دو تا جناب، و اعترافشون به این قضیه که منو میخوااان! بدجور! [شکلک دندون رو هم فشار داده ی تلگرام]، اگرچه من غرق این سوال بودم که آخه چرا احمقا، چتون شده، خیلی خوش اخلاقم باهاتون؟ یا خیلی خوشکلم در حالت کلی؟)، و همینطور اینکه جدیدا بیشتر وویس میدم تو چت ها، و حتی دیوونه بازی درمیارم تو وویس ها و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا خوش صدا هستم یا نه، باعث شده بود این آخر هفته، اگرچه حالم بد، ولی روم باز تر باشه و حس کنم راحت ترم در ارتباط گرفتن با اعضای خونواده نیز.

 

+تا به حال تو اینستا فعالیتی نداشتم، و البته هنوزم ندارم، ولی یه مدتیست که دیگه به شو آف کردن حسِ بدی ندارم و حس میکنم نیازه که تو اینستا باشم و هر چی که دارم را بکنم تو چش و چال همه! :)) کلا دیگه از invisible بودن خسته ام، دلم میخواد با قدرت تمام visible بشم، هست بشم، مورد توجه باشم، شناخته بشم، و شخصیتِ شناخته شده ی ثابتی داشته باشم، و اون شخصیت را خودم هم بشناسم، یه مدت فکر به اینکه من واقعا هیچ دستاوردی نداشته ام و هیچ تغییری در ظاهر زندگیم رخ نداده، که بخوام به اون بهونه پست بذارم و اون رو نشونِ کسی بدم، یا متاسفانه خیلی خودم را زیبا نمی بینم که مثل بعضی دوستانم هر بار از خودم عکس بذارم، آزارم میداد، ولی در طی هفته ی گذشته کلی سوژه برای پُست گذاشتن تو اینستا و نشون دادن محتویات مغز روشنم :)) به همه، پیدا کرده ام و بسی خرکیفم از این.

فکرشو بکن، واقعا باورم شده بود که از همه عقب ترم، و بهتره در کنج عزلت خودم بمونم تا زمانی که پیشرفتی حاصل شد، ولی در طی این چند روز به این نتیجه رسیدم، نه بابا، هنوزم کلی چیزا هست که توش اولم، هنوزم میتونم به طرز شفاف و صریح و مضحکی از تمام انگیزه هایی که ابنا بشر سعی در پنهون کردنش دارن حرف بزنم، و فاک فینگر نشونشون بدم که هنوزم چندین سطح جلوترم ازشون و بهشون اشراف دارم.

 

++دارم فکر می کنم به اینکه من اگه بخوام از خونواده م قهر کنم یه مدت، احتمالا دیگه هیچ زمان راه برگشتی برام باز نخواهد بود، هیچ زمان همه چیز مثل قبل نمیشه، احتمالا قطع امید می کنن از اینکه دوستشون بدارم، و من هیچ زمان نخواهم تونست نشون بدم که اشتباه میکنن و من دوستشون دارم، چون به اون معنا دلبسته ی هم نیستیم، احساسات شدیدی به هم نشون نمیدیم، به هم این احساس را نمیدیم که حضور نداشتنمون تو زندگی هم دنیامون را کن فیکون میکنه، انگار همه جوره داریم این پیام را به هم میدیم که خب نبودی هم نبودی، who cares؟

شایدم فعلا حسم اینه به این خاطر که همین دیروز باهاشون بودم.

الهه :)

99-6-22

دو روز جهنمی (پنج شنبه و جمعه) را پشت سر گذاشتم، روزهایی که توشون هر چی مشکل تا الان داشتم در نظرم بسیااار کم اهمیت و مسخره و شوخی بود. چِکی (مال خواهرم) که مبلغش هم قابل بود را ظاهرا گم کرده بودم. حالم افتضاااح بود واقعا، و کلی نذر و نیاز کردم برای پیدا شدنش، به یکی گفتم کلیپ هاشو براش درست می کنم تا برام دعا کنه، به یکی دیگه گفتم سوال هاشو (هر چقدر هم مسخره) جواب میدم، و همچنین یه مبلغی را هم برای خیریه گذاشتم کنار، و همش داشتم فکر میکردم در صورتیکه به سلامت از این تجربه ی وحشتناک بگذرم و چِک مذکور پیدا شه، با همه مهربون تر میشم، مثلا در اولین قدم به خواهرم زنگ میزنم و سعی میکنم از دلش دربیارم چیزی را که باعث رنجوندنش شده بود را، قدرِ زندگی را بیشتر میدونم، و برای چیزهای مزخرف ناراحت نمیشم و سعی میکنم خوشحال باشم همونقدر خوشحال که اگه خبرِ پیدا شدنِ اون چک بهم میرسید، و با خودم گفتم دیگه از این به بعد اجازه نمیدم هیچ چیزی تمرکزمو از زندگی خودم و چیزایی که تو زندگی خودم باید حواسم بهشون باشه، پرت کنه، و البته بک گراند داشتم خودم را تف و لعنت میکردم که باز چه اشتباه احمقانه ای بود که من مرتکب شدم، آخه این؟ این باید چیزی باشه که من نگرانش باشم؟ نگرانی باید برای چیزایی باشه که تحت کنترل من نبوده اند و من را به جلو می برده اند، نه این اشتباه احمقانه.

از خونواده غیر از داداشم به احدی نگفتم که چه غلطی کرده ام، اونم چون یه سری اطلاعات ازش نیاز داشتم، ولی مامانم خودش فهمیده بود که چشمای من بی اندازه مضطربه و رنگم بی اندازه پریده و گیر داده بود که چی شده؟ و باهام در مسابقه ی 20 سوالی (در حقیقت 40 سوالی) بود، منو حقیقتا کشت، و بهش گفتم فردا که به خیر گذشت در اولین فرصت بهت زنگ میزنم و میگم که چی شده.

چک امروز پیدا شد، تو بانک مونده بود! :| همچنان احمقانه بودنِ اشتباهم سر جاش هست. تمام راهی که از بانک به خونه برگشتم، خدا را با صدای بلند شکر کردم.

به هیچ احدی نگفتم که چک توی بانک پیدا شده، گفتم تو سوئیت مونده بود، دلم نمیخواست برچسب حواس پرت بخورم، خیلی وقته دیگه دلم نمیخواد اشتباه ها و قصورهام را حتی به خونواده هم بگم، باید پشتِ خودم را نگه دارم چون کسی این کارو برام نمی کنه، هیچ کسی را محرم نمی بینم، مامانم دیشب همش بهم میگفت ما را دشمن حساب میکنی، خب به ما بگو چی شده، و امروز که زنگ زدم و بهش گفتم که فکر میکردم چک را گم کردم و نکرده بودم، اولین چیزی که بهم گفت اینه که چرا حواستو جمع نمی کنی؟! و من بهش گفتم برای همین بهت نمیگم و خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم.

هنوز شکرگزارم، ولی انگار انرژی روحیم تخلیه شده ست، انگار گنجایش ندارم اونقدری که فکر میکردم خوشحال بشم، و خب دلم مقدارکی گرفته ست به خاطر اینکه در تجربه ی همچین چیزهایی هم باید ساکت باشم و هیچ به روم نیارم چون هیچ کسی قرار نیست از دردم بکاهه.

امروز با داداشم نصف مسیر را اومدم، قرار گذاشته بودیم فلان ساعت من آماده سر راه باشم تا بیاد دنبالم و چند دقیقه دیر شد و بعدش که رفتم بهم تیکه انداخت که تو که چک گم کردی نباید خوابت برده باشه که، و من در طی تمام مسیر دیگه یک کلمه هم حرف نزدم، فکرشو بکن، من باید بهشون ثابت کنم که برای فلان اتفاق وحشتناکی که تو زندگی خودم افتاده و تنها مسئولش اول و آخر خودم خواهم بود و مطمئنا ازشون کمکی نخواهم خواست، همچنون که تا به حال نخواسته ام، بسیااار حالم خرابه، اگرچه میدونم در اون صورت هم هیچ چیزی برای دلداری بهم نخواهند گفت.

به خواهرم هم هنوز زنگ نزدم چیزی را از دلش دربیارم :) اونم یکی از دلایلیست که دلم از خونواده گرفته ست، او ازم دلگیره چرا که برای اولین بار سعی کرده ام بگم منم هستم، و برای زندگی خودم، خودم تصمیم می گیرم نه دیگری، من دلم نمیخواد محو بشم، دلم نمیخواد در خونواده م فنا بشم، دلم میخواد شخصیت خاص خودم را داشته باشم، نظرات و عقاید خودم را داشته باشم، تصمیم هامو خودم بگیرم، و از حقوق اولیه م نگذرم حتی اگه عزیزانم را ناراحت کنم، من فردیتم را، و اون آزادی و استقلال را میخوام، و چرا این باید عزیزانم را دلخور کنه؟ چرا عزیزانم این حق را به خودشون میدن و ازم میخوان از خودم بگذرم؟

 

+ولی واقعا حال دیروزم را باید در خاطر نگه دارم، و این را که فقط پیدا شدنِ اون چِک (که احتمالا از دور همچین مشکل وحشتناکی هم نیست و راه حل براش هست) را چقدر نیاز داشتم، مثل نیازم به تنفس و فکر میکردم که اگه پیدا شه دیگه من برای چیزای احمقانه (مثل پیدا شدنِ دوباره ی سر و کله ی موش) خودم را ناراحت نخواهم کرد.

یادمه یه بار تو کلیپ صوتی می گفت مشکلات تو اون چیزایی نیستن که فکر میکنی هستن، مشکلات تو همون اتفاق های ساده ای هستن که پیش بینی نشده تو روزهات رخ میدن.

میدونی یه سری چیزا، همیشه مود ما رو پایین نگه میداره، یه سری خواسته های کلی که فکر میکنیم باید بهشون رسیده بودیم و نرسیدیم، ولی فقط همچین اتفاقی میتونه متنبهت کنه که واقعا لازم نبوده براشون ناراحت باشی. همون روزهایی که هیچ اتفاق بدی توشون نمیفته، بهترینِ روزهان.

الهه :)

99-6-17

نیچه ی عزیز فرموده ست که: "هر که از خویش فرمان نبرد، بر او فرمان می رانند." و من این جمله را عمریست در ذهن دارم تا به رگ غیرتم بربخوره مبادا اجازه بدم بر من فرمان برانند و در نتیجه از خویش فرمان ببرم، ولیک هنوز از خویش فرمان نمی برم. البته با این اوضاع نمیدونم از کس دیگه هم فرمان ببرم یا نبرم، شاید اگه لوله ی تفنگ رو شقیقه م باشه، آره، ولی مطمئنا با زجر و زحمت فراوانی همراه خواهد بود. کودک درون از این لاابالی تر هم کسی نمی تونه داشته باشه.

(میدونم قرار بود با خودم و کودک درون عزیزم مهربون تر باشم و هر چیزی را بهش نسبت ندم، ولی افسار زبونم هم دست کودک لاابالی درونمه:)) )

 

+جمعه ی گذشته اولین جمعه ای بود که موندم اینجا، تو سوئیت خودم، بعد از چندین ماهی که از اجاره ش می گذره. و البته در همین جمعه ی میمون و مبارک، سومین قرار توی سه دهه ای که از عمرم داره میگذره را رقم زدم. :)

بعد از قرار مذکور، داشتم به مرحله ی فناء فی الطرف میرسیدم، چرا که در حین قرار، تمام بدجنسی ها و تیکه انداختن ها و بداخلاقی ها و فاصله گرفتن هام را تحمل کرده بود و همچنان با محبت تمام نازم را خریده بود، که خودا رو شکر ایشون خودشون گرخیدن و کشیدن کنار و خطر از بیخ گوشم رد شد :)) چرا که در هر موردی که حساب کنی پله ها ازم پایین تر بود، ولی منِ مجنون، فکر میکردم سرچشمه ی عشق و خِرَد و سادگی را کشف کرده ام :))

آخ که چقدر من طفلیم و محتاج محبت و نوازش. یالا یکی بیاد قربونم بره :) چون کشف کردم از این عبارتِ وزین (قربونت برم) بسیاااار لذت می برم :)) البته در صورتی که با لحنی گفته بشه که من مفاهیم "دارم میمیرم برات" و "بددد بهت نیاز دارم" را ازش دریابم. یالا قربونم برید :))

الهه :)

99-6-11

مکالمه ای با خواهرم داشتم اگرچه از قبل فکر شده بود و چیزی از دستم درنرفت، و هنوزم از گفتن چیزی پشیمون نیستم و حس میکنم گفتن اون حرفا اولین قدم من در مسیر ابراز وجود و جرئتمند شدن بود.

ولی حس میکنم در چشم خواهرم یک موجود گستاخ قدرناشناس بودم که پیش خودش فکر کرده یا رب مباد که همچین آدمی قدرتی یا چیزی برای عرضه داشته باشه و گر نه همه را خواهد نمود.

اگرچه عمیقا میدونم همچین آدمی نیستم، و صرفا خواستار این بودم که یکی از حقوق اولیه م یعنی پرایوسی بهم بخشیده شه.

ولی بازم یادآوری اون مکالمه ناراحت و شرمگینم میکنه، و همش دلم میخواد از تجربه ی این حس مزخرف فرار کنم یجورایی. واسه همین با وجود گشنگی زیاااد (در حالی که ناهار نخوردم) دو ساعته دارم با دو سه تا غریبه گپ میزنم، اگه اونور آب بودم احتمالا الان مست و پاتیل بودم.

الهه :)

Thought for the day

"Before you diagnose yourself with depression or low self-esteem,

first make sure that you are not,

in fact,

just surrounded by assholes."

~Notorious d.e.b.

 

"Social anxiety results from being around people

who are resolutely opposed to who you are."

~Stefan Molyneux

 

"The worst part of having a mental illness is

people expect you to behave as if you don't."

~Arthur Fleck AKA JOKER

 

+ این سه تا جمله برای من در حکم یک کلکسیون بودند، که در طی سال ها خونده بودم و شنیده بودمشون (این آخری را تو جوکر) و تو ذهنم به هم مربوط شده بودند ولی نمیدونستم که هر کدوم را کجا خوندم و جمله ی دقیقش چی بوده، و در طی هفته های گذشته، با تلاش های فراوون جمله ی دقیق هر سه تا را پیدا کردم که کنار هم داشته باشمشون. و پیدا شدن و کنار هم قرار گرفتنشون(بالاخره) یکی از دلخوشی های این مدتم بوده :)

 

++ متن آهنگ فاخری که الان بهش گوش جان سپرده ام اینه:

بشیم از چشم رقیبون پنهون/ سوار قایق بشیم میون شط کارون

سبزه و بانمکی، دل من تو رو میخواد / دلبر و خوشکلکی، بیا که تو رو میخوام

yeyyyyy

الهه :)

99-6-10-2

+اون روز بیرون بودیم و خواهرم داشت برام حرف میزد که یه لحظه یه سیناپسِ جذاب تو مغزم زده شد و این مفهوم را که (دنیای بیرون آدم را هم دنیای درونش میسازه)، برام بسیااار بولد و ملموس کرد و عمیقا به درستی این نکته که عظمت و زیبایی باید در نگاه من باشه نه در چیزی که بهش نگاه می کنم، و خوشبختان واقعی اون موجودات زیبابین هستند نه کسایی که با زیبایی ها احاطه شده اند، پی بردم. قبلا هم میدونستم درسته ولی اون لحظه انگار خودم کشفش کردم. و از اون روز ضرورت خوشبین و مثبت اندیش و شکرگزار بودن را بیشتر حس می کنم و حالا امروز به این نتیجه رسیدم که اینکه خودت را با کسی مقایسه کنی یا به کمبودهای شخصیت و زندگیت نگاه کنی، مهم ترین مانع برای زیبابین بودنه، و دلم نمیخواد دیگه هیچ زمان خودم را با کسی مقایسه کنم یا چیزی را زودتر از زمانی که مقرره در زندگی من باشه بخوام. زندگی من در حال حاضر همینیه که هست، و در عین حال در حال تغییره، ممکنه در آینده چیزهایی که امروز میخوام را به دست بیارم و چیزهایی که الان دارم را از دست بدم، پس بهتره تا دیر نشده تمام حواس و توجهم را متمرکز نعمت هایی بکنم که امروز تو زندگیم هستند، لازمه که امروز به بودنشون آگاه و ازشون سرمست باشم، تا فرداروزی که زمین چرخید و چیزهایی تغییر کرد و چیزهایی از دست رفت، حسرتی برام نمونه.

 

++یه مدت مدیدی خودم را از رقابت جلبِ توجه کنار کشیده بودم، یه دلیلش هم شاید این بود که جلبِ توجه در ذهنم برچسب خوبی نداشت، و میشه گفت الان سال هاست بازی را واگذار کرده ام، حالا جدیدا باز عشقم کشیده بیام تو بازی :) با این تفاوت که دیگه الان اون فشار روانی را برام نداره و واقعا در چشمم یک بازی ست و البته اون برچسب ناخوب را هم دیگه نداره و از نظرم تمام آدم هایی که تو این بازی دست بالا را دارن، و از راه های خوب توجه جلب می نومایند، قابل ستایش اند، دمشون گرم حقیقتا. من که فکر نکنم هیچ زمان به گردِ پاشون برسم.

ولی نیازه که آدمیزاد در وهله ی اول بتونه خودش را بازاریابی کنه و بفروشه. نیازه که بتونی از خودت تعریف کنی و خودت را عرضه کنی تا حضورت قدر دونسته بشه و به حساب بیایی. نیازه که بتونی به بقیه انگیزه بدی برای اینکه تو را با هر عنوانی تو زندگیشون بخوان.

آخ که دلم شو آف میخواد، مثل تمام کسایی که تو اینستاگرام مشغول این کار هستند :)، دلم میخواد خودم و تمام خوبیا و دارایی ها و مهارت هامو بکنم تو چش و چال همه.

چه بسا درآوردن چش و چال ملت انگیزه ای شد برای پیش تر و پیش تر رفتن :))

آخ که گفتن تمام اینا برام چقدر خنده داره. :))

آره منم هنوز زنده ام bitches، برین کنار که تشریفمو اوردم، تشریفی بسیااار خاص و خفنگ :)) به قول این دخترا!

الهه :)

99-6-10

مامی به حالت انزجار و عصبانیت جملاتی را با خودش و در حقیقت خطاب به من میفرماد که: "اصلا فکر نمی کنه که الان گشنه شه!"

هوم، آره نیاز من به غذا خوردن و حسِ گشنگیم هم قراره در نتیجه ی فکر کردن و با اراده م اتفاق بیفته، من قرار است که حسِ گشنگی را به خودم تحمیل کنم، چون منطق مامانِ دیکتاتورم حکم میکنه بعد از فلان تعداد ساعت من باید گشنه م شده باشه.

مامان من بهترین مربی برای تبدیل کردن آدمیزاد به یک روباته. روباتی بدون نیاز، بدون احساسات، بدون میل و اشتیاق. همه ی اینها در گنجینه ی لغات مامان من تعریف ناشده و احمقانه ست، و من بعضی وقتا مثل امروز از مامانم بیزار ترینم، و اگرچه میدونم اوشون قرار نیست موضوع زندگی من باشه و مسئول زندگی و طرز تفکر من کسی جز خودم نیست، ولی دلم میخواد اون مغز و فکر سمی ش را متلاشی کنم.

اینکه تحت تربیت همچین موجود خاکستری دیجیتالی ای بوده ام، و اینکه هنوز بعضا در فضایی که اوشون هست و از هوای سمی اطرافش تنفس می کنم، از خشم دیوانه م می کنه.

چرا هنوز اینجام، چرا گورمو گم نمی کنم برای همیشه؟ چون عاشورا تاسوعا بوده و صابخونه نذری داشته و خونه شون شلوغ بوده و پرایوسی ای نداشته ام خیر سرم، و علاوه بر اون، کمرم درد میکنه، چندین روزه.

 

+آه پسر، امروز روز خوبی نیست، احاطه بودن و عجین بودنم با بیشعور جماعت، امروز بیشتر از هر روز دیگه ای رخ نموده، و رفته رو مخم. چندین فقره قتل لازمه تا آروم بگیرم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان