99-6-24

جمعه و حال و روز اونموقعم را همش تو ذهنم مرور می کنم (وقتی فکر میکردم اگر که چک مذکور پیدا بود، دیگه غمی نبود)، تلاش می کنم بفهمم چرا اون روز همچین فکری می کردم، چرا همه چیز اینقدر در نظرم ساده و قابل هضم بود، چرا در نظرم هیچ مشکل جدی ای وجود نداشت؟ و چرا الان اینه حالم؟ چرا پایینم؟ چرا باز یه مشت چیز احمقانه اینقدر شل و وارفته و افسرده م کرده؟

مامانم زنگ زده و پُشت تلفن گریه می کنه که چرا رفتی اونجا تنها نشستی؟ من چیکار کنم با تو؟ نمیتونم باهاش مهربون باشم، نمیتونم همون لحظه مرهم بذارم رو زخمش و دلش را قرص کنم که آره، دلیل خوب و محکمه پسندی برای اینجا موندن من وجود داره! در عوض اصول اساسی ای که اشتباه براش جا افتاده را بهش یادآوری می کنم. بهش یادآوری کنم که او خدای من نیست، و قرار نیست تا آخر عمر تحت مراقبت و سلطه ش بمونم، من خدای خودم را دارم، عقل و شعور خودم را هم دارم و میدونم اینجا بودنم برام بهتره، و تنها بودن اگه قراره دردی داشته باشه، دردش برای منه و من شکایتی ندارم پس تو هم حق نداری شکایت کنی. بهش میگم در این مورد من نمیتونم کمکت کنم، برو از هر کسی که میدونی کمک بخواه و با خودم میگم ای کاش بدونی کمک خواستن به این معنیه که از کسی بخوای بهت راه درست را نشونت بده، نه اینکه کسی را اجیر کنی که منو به راهی که میخوای وا داره.

و پسِ ذهنم فکر میکنم دور نیست اون روزی که با خودم بگم هیچ غمی نداشتم اگه مامانم هنوز بود و پیشم بود.

عصبانیم از اینکه بهم فضا داده نمیشه برای اینکه خودم تصمیم بگیرم که میخوام چیکار کنم با آینده م، خودم تصمیم بگیرم که چی میخوام، خودم بخوام و برم دنبال چیزی و به دستش بیارم. عصبانیم از این ارتباط های خراب، که حس میکنم خرابیشون بهم تحمیل شده ست و من نمیتونم یک تنه درستشون کنم چون برای درست کردن یک ارتباط، همکاری دو طرف اون ارتباط نیازه.

به این فکر میکنم که اینجوری بازم مامانمو تبدیل به موضوع زندگیم کرده ام و این اشتباهه، و صرفا دارم به خاطر لج و لجبازی زندگیمو خراب می کنم. مثل کسی که فقط مخالفت میکنه، فقط مقاومت میکنه در برابر چیزی که بهش میگن درسته، فقط نقدش میکنه بی اینکه چیز بهتری در آستین داشته باشه، دارم در مقابل راهی که نشونم داده اند مقاومت میکنم بی اینکه راه دیگری را برم و توش موفق بشم و بهشون نشون بدم که اشتباه می کرده اند.

شک میکنم به تصمیم هام تا به این لحظه، باید یکی از بالا، یکی که اشراف داره و البته آگاهی و اطلاعات، بهم بگه درست چیه، غلط چیه. خودم راهو گم کرده ام. :(( و فکر میکنم حتی این گم کردنِ راه هم از بدشانسی من بوده، از این بوده که تو خونواده ای بزرگ شدم که مدام با چیزی که بودم و خواستم مخالفت شده، و الان دیگه نمیدونم چی میخوام.

 

+جدیدا دیگه بی حسم نسبت به سر و صداهای صابخونه توی حیاط! ولی خب حرفاشون را میشنوم و نمیدونم چرا فکر می کنن نمی شنوم، و آیا عمدا میخوان که بشنوم؟

اون روز پیرزن صابخونه تلفنی داشت حرف میزد در مورد نوه ش که میخواسته بره مستقل زندگی کنه و چقدددر که در اشتباهه و نباید عمرا این کارو بکنه، تنهایی افسردگی میاره، مردم کلی حرف میزنن پشتش و از اینجور خزعبلات.

و فکر میکنم که در نظر این جماعت (و احتمالا بقیه هم) من یک افسرده ام و در عین حال یک گستاخ که احتمالا احترامی براش قائل نیستن.

نمیتونم بگم این اصلا در مودِ پایین الانم تاثیر نداره.

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان