۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سلف اکسپرشن» ثبت شده است

کِسُم ما را نخواست :))

  • الهه
  • دوشنبه ۵ فروردين ۹۸
  • ۱۵:۱۶
  • ۰ نظر

این روزا باز از اون روزاییست که نیازمندم به اینکه کسی به اون اندازه که دلم میخواد دوستم داشته باشه، و متاسفانه عشق احدی به گَردِ پای عشقی که من دلم میخواد نمیرسه. و من همینطور با خشم به ارتباط هام خاتمه میدم در حالی که در درون به پای طرفم افتادم و دارم بهش التماس میکنم که لطفا اینجوری دل منو به دست بیار، لطفا محجوب و محتاط و مودب باش، لطفا شیفته ی حضور من باش و بذار که این شیفتگی تو را جسور و قدرتمند و سیریش بکنه تا به سادگی از دستم ندی، لطفا مشتاق شنیدن حرفای دلم باش و بهم گوش بده و سوالهامو با دقت جواب بده جوری که مطمئن بشم شنیده شدم، لطفا به حرف زدن باهام علاقمند باش و بهم نشون بده که علاقمندی، لطفا بهم این حسو بده که در حال استفاده از من نیستی، لطفا نگرانم باش و حال خوبمو بخواه، ولی در عین حال اینی که هستم و حالی که دارم را بپذیر و سرکوبم نکن، لطفا منو انحصارا برای خودت بخواه ولی زندونیم نکن، لطفا زوربا باش، لطفا کاری کن تسلیمت بشم، من نیاز دارم تسلیمت باشم :))

 

+من دیوانه ام، میدونم.

++البته از یه طرف هم با خودم فکر میکنم، خب تا به حال لحظات محدودی بوده که اندازه ی عشق طرفم به حدِ نصاب رسیده ولی فقط باعث شده من بی قرار باشم، بی قرارترین... و چه فایده؟

 

+++ این آهنگ، بخصوص جاهاییش که خانومه میخونه، را بسیار دوست میدارم.

 

 

98-1-5

  • الهه
  • دوشنبه ۵ فروردين ۹۸
  • ۱۴:۵۱
  • ۰ نظر

+مفتخره به اینکه در اوج از رابطه ش خداحافظی کرده و از نظر من ایده ای از این احمقانه تر نمیتونه موجود باشه. افتخار اصلی اینه که بدونی رابطه ت هیچ زمان فرودی نخواهد داشت، و گر نه که وقتی فرود در کاره، حالا تو چه زودتر دست به کار بشی و در اوج خداحافظی بکنی و چه دیرتر و در قعر، تفاوتی نمی کنه. و حتی از نظر من بهتره که آدمیزاد در اوج خداحافظی نکنه، چون بعدش زیادتر به خودش دروغ خواهد گفت و زیادتر دلتنگ خواهد شد و زیادتر خودش را محق خواهد دونست که برای عشقِ از کف رفته، یه غم روشنفکرانه طوری بک گراند روزهاش باشه، و ایگوش را تغذیه بکنه.


++ می فرماد که آخه تو چی از زندگی میدونی؟ 

و من فکر میکنم چرا فکر کردی صِرفِ پول بابات تو را به درک بهتری از زندگی رسونده؟

من البته سوم شخص و صرفا ناظر این مکالمه بودم و توش دخالتی نداشتم، برای همین فکرامو پیش خودم نگه داشتم.


+++ طرف در حالی که مثلا داره درد و دل میکنه و دعوی غم داره، در حقیقت داره پُز میده

این اگه معنای واقعی کلمه ی چُس ناله نباشه، چی میتونه معنیش باشه؟

مثلا هی میاد و در لفافه میگه، آخ وای، پولِ من از پارو بالا میره و این چقدر دردسر داره، آآآخ که چقدر تعداد آدمایی که دارن خودشونو برای من جر میدن، زیاده و من چقدر عذاب وجدان دارم از این بابت. آخ چقدر منو در لذت غرق میکنن و من اینو نمیخوام (در حالی که در حقیقت کرم خودش لولیده و خودش خودشو جلو انداخته)

آخ کاش خفه شی و هیچ وقت حرف نزنی دیگه. :))


++++ هیچ چیزی بیشتر از این نمیره رو اعصاب من که برام مشخص باشه، اونی که داره خون گریه میکنه و حس میکنه از عالم و آدم طلب داشته و قربانی واقع شده، در حقیقت خودش اینو میخواسته و تمام رفتارها و حرکاتش شاهدی بر این مدعایند.

و البته که فکر میکنم این سناریو برای تمام قربانی ها و شاکی ها و ضجه زن ها، صدق می کنه.

لبخندِ دلخواه

  • الهه
  • دوشنبه ۵ فروردين ۹۸
  • ۱۲:۴۹
  • ۰ نظر
توفیق تماشای مسابقه ی "عصر جدیدِ" تلوزیون را هر از چندی ناخواسته به دست میارم، از تقریبا همه ی رفتارها و حرکات تماشاچی ها، و اقلا نصف شرکت کننده ها و سه تای داورها بخصوص خانوم نونهالی، شرمنده میشم هر بار. کاملا حس میکنم که این رفتار و حرکت، اصیل نیست، بلکه یه رونوشته از نظیرِ اونور آبیش.
تنها چیزی که باعث میشه به تماشاش ادامه بدم، دیدن لبخند های امین حیایی ست. حس میکنم کاملا اصیل و پروفشنال اند، لبخند های کسی هستند که اولا تو کارش حرفه ایه و امضای خودشو داره و ثانیا به خاطر تمام سختی هایی که حالا در مسیر حرفه ای شدن یا به دلایل دیگه کشیده، قدرتمنده. البته بعید نیست که این حسِ من حقیقت نداشته باشه، ولی بهرحال این چیزیه که حس می کنم.
لبخندش شبیه لبخند یکی از مشاورین روانشناسی ایست که چند سال قبل، یک بار پیشش رفتم. و البته شبیه لبخندِ گتسبی بزرگه، که راویِ داستانِ اسکات فیتزجرالد اینطور توصیفش می کنه:

"لبخندی از سر همدردی، نه! کمی بیشتر از همدردی به من زد. لبخندش از آن دست لبخندهای ناب بود که موجی از آسایش خاطر پایدار در آن هویدا بود که ممکن است چهار، پنج بار بیشتر در طول زندگی ات از آن دست لبخند ها نبینی، لبخندی که این طور بود یا حداقل این طور به نظر می رسید که همه ی جهان و مافیها فقط لحظه ای بیش نیست، آن وقت با تعصبی شدید برای جلب رضایت و تایید تو، فقط روی تو تمرکز می کرد آن خنده تو را به همان اندازه ای که میخواستی درک می کرد، به تو اعتقاد داشت به همان میزان که می خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی، و به تو اطمینان می داد که تاثیری که در او نهاده ای، دقیقا همان است که در اوج درخشش خود انتظار داری که در دیگران بگذاری."


+دوست دارم خودم هم یه روزی از این لبخند ها پر باشم، اونقدر که بتونم اطرافیانم را سیراب کنم، هر بار ایمان بیارند به این حقیقت که به اندازه ی کافی خوب و دوست داشتنی و باشکوهند، همچنان که من بهشون ایمان دارم.

++هوممم، لبخند های زوربا هم حتما این شکلی بوده، لبخندهای هر آدم قدرتمندِ عزیزِ بزرگی مطمئنا این شکلیه.

98-1-1

  • الهه
  • پنجشنبه ۱ فروردين ۹۸
  • ۱۷:۳۰
  • ۰ نظر
پُست قبلی را دوباره خوندم و بهش فکر که میکنم، میفهمم اینکه من میگم تصمیم گرفتم که امسالم سالِ فلان باشه اشتباهه، از این جهت اشتباهه که این تصمیم خودآگاه نبوده و الان هم گرفته نشده، الان، فقط داره به زبون میاد و نوشته میشه. و گر نه که این تصمیم و این نیاز به تغییر مدت هاست در ناخودآگاه من جا خوش کرده و مقدماتش محیا شده، و از الان به بعد هم خودش اتوماتیک پیش خواهد رفت و لزومی به دخالت اراده ی من، یا تحمیل چیزی به خودم نخواهد بود.
این چیزیه که این روزها متوجهش هستم، که تغییر (بیشتر منظورم تغییرات درونیه) زمانی رخ میده که تو در ناخودآگاه میخواییش، نه وقتی که خودآگاه تصمیمشو میگیری. گرفتنِ تصمیم های خودآگاه زمانی مثمر ثمر هستند که اون تغییر از خیلی وقت پیش آغاز شده باشه.
به نظرم این میتونه توجیه خیلی از نرسیدن ها باشه، ما به ظاهر چیزی را در زندگی دیگران می بینیم و میخواییم، ولی حقیقتش اینه که عمیقا و در ناخودآگاه براش آماده نیستیم و نمیخواییمش. با این حساب نکته ی این بحث شاید اینه که بهتره در هر لحظه فارغ از اینکه دنیای بیرون چه شکلیه و در کدوم مرحله ست و با چه سرعتی داره پیش میره و در نتیجه ما باید کجا باشیم، فقط به این فکر کنیم که در این لحظه گام بعدیِ من چیه؟ و برای دریافت چه چیزی و بودن در چه شرایط و داشتن چه روحیه ای، آماده ام.

97-12-28-2

  • الهه
  • سه شنبه ۲۸ اسفند ۹۷
  • ۲۰:۳۲
  • ۰ نظر
سال 98 خیلی یهویی و بی مقدمه اومد، اینطور نیست؟ من طبق معمولِ همیشه سورپرایز شدم، البته در حقیقت از اوایل اسفند سورپرایز شده ام، و این بهم کمک کرده در زمان باقی مونده، کمی تا اندکی خودمو آماده ی فاجعه ی پیش رو، یعنی سالِ نو، کنم :) مبادا لحظه ی تحویل سال، سکته را بزنم. just kidding
از این که بگذریم، از اونجایی که برنامه ریزی ها کرده ام برای سال 98، حس خوبی بهش دارم و فکر میکنم از اون سال هایی خواهد بود که من به دوران درخشش پیشینم برمی گردم و همون موجود موفقی میشم که برای برادرزاده، خواهرزاده ها نقش الگو را داره. اگرچه از دِدلاین کلی از برنامه هایی که باید به اتمام میرسیدن و هدف هایی که محقق می شدن، تا مصداق یک موجود موفق باشم، گذشته. :)) آخ که چقدر تمام این حرفا خنده دارن، و فقط کسی میتونه خنده دار بودنشون را درک کنه که در متن زندگی من بوده باشه :دی
یه چیزی که در مورد سال جدید هیجانزده م میکنه اینه که نامه ای که اوایل، شایدم اواسط 97 تو این وبسایت برای خودم نوشتم و فرستادم، به دستم میرسه، چیزایی که نوشتم برگرفته از احساس همون لحظه و همون روزم بود و یادم نیست که دقیقا چی نوشته ام، ضمن اینکه در طی این ماه ها کلی عوض شده ام و میشه گفت خودِ چندین ماه پیشم را درست و حسابی به خاطر نمیارم، و اینا هیجان انگیزش میکنه، اینکه بفهمم همونی شده ام که دلم میخواسته، یا شاید بهتر از اون، هوم، خیلی دلخواهه. و به خاطر این حس دلخواه یه نامه ی دیگه هم دو سه روز پیش برای خودم فرستادم و دوست دارم از این به بعد هر از چند ماهی این کارو بکنم، و توصیه ش می کنم :)
همچنین از سال پیش تصمیم گرفته ام علاوه بر اهدافی که برای سالم مشخص میکنم، یه تِم (یا یک اسم) هم برای هر سالم مشخص کنم، تِم را اگه بخوام تعریف کنم باید بگم همون هدفه، منتها انتهایی نداره و رسیدنِ بهش معنی نمیده، قراره بک گراندِ ذهنت باشه و تلاش کنی در تمام ابعادِ زندگیت، لحاظش کنی و قدم های کوچیکی به سمتش برداری، میشه گفت یه چیز تو مایه ی همون ارزش های زندگیست، منتها تو آگاهانه انتخاب میکنی که امسال به فلان ارزش، اهمیت بیشتری بدی. در هر صورت تمِ پارسالم، تمِ نظم،برنامه ریزی و مدیریت بود که تقریبا این اواخر بیشتر تونستم نمودش را تو زندگیم ببینم، و خوشحالم از این بابت. امسالم هم در ادامه ی پارسال دوست دارم، سال آماده بودن و به استقبالِ زندگی رفتن (به استقبال تمامِ برنامه و اتفاق ها) باشه، و آنچنان با برنامه ریزی و از قبل فکر شده، پیش برم که دیگه هیچ تاریخ و مناسبت و اتفاقی سورپرایزم نکنه، همچنین تعلل را بذارم کنار و کارهایی که باید انجام بدم را انبار نکنم و در سریع ترین زمان ممکن، برم سراغشون.



+اینو امروز 1 فروردین تکمیلش کردم ولی خب همونطور که از تاریخش پیداست، 28 اسفند قرار بوده پُست بشه.

97-12-28

  • الهه
  • سه شنبه ۲۸ اسفند ۹۷
  • ۲۰:۰۳
  • ۰ نظر

خودمو شبیه یه بچه ی نازنازی می بینم که هر از چندی قهر می کنه میذاره میره و بعدش چون جایی نداره بره، باز دوباره به قول مامی، سرشو میذاره جای کیونش :)) و برمیگرده.

خب من برگشتم (به همین سرعت) چون چند دقیقه پیش داشتم آرشیو نوشته های قبلیمو (که در قالب pdf برای خودم ذخیره کردم) میخوندم، و فهمیدم اگه یه همچین وبلاگی (که بهم این حسو بده که ممکنه کسای دیگه ای هم بخوننم) را نداشته باشم، هیچ زمان سعی نخواهم کرد خوب بنویسم، و گرفتن این امکان از خودم به معنی گرفتن فضای شکوفا شدن از خودمه، ضمن اینکه، یادم نرفته که اینجا را برای عبور کردن از چیزی که هستم ساخته ام و این برام ارزشمند بوده و هست.

ولی مشکلی که باهاش مواجه بودم و باعث شده بود دلم بگیره از خودم و البته بیشتر از دیگران، همچنان سر جاش هست و حل نشده. 

خب من همیشه سعی کرده ام که وبلاگم علاوه بر اینکه به خودم برای عبور کردن کمک میکنه و فضاییست برای شکوفا شدنم، مطالبش حتی الامکان الهام بخش یا مفید باشن برای کسی که وقتشو گذاشته و میخونه. و این تلاش من، این انتظار را برام آفریده که دلم بخواد گاها از طرف مخاطبم هم دلگرم بشم ولی تا به حال به اندازه ی کافی دلم گرم نشده. 

تو کتاب این سو و آنسوی متنِ عباس معروفی، یه جایی حرفی با این مضمون گفته که هنرمند، حق داره دیده بشه، حق داره که مورد توجه باشه، و من فکر میکنم بلاگرها (همین ماها که نمیدونم برچسب بلاگر بهمون میچسبه یا نه) هم زمانی که تلاش می کنن الهام بخش باشن و خوب بنویسن، حق دارن خونده بشن، و حق دارن که این به اطلاعشون برسه، تا بفهمن که تلاششون هرز نرفته. البته میدونم نه کسی از من خواسته مفیت باشم، نه من میتونم از مفیت بودنم مطمئن باشم و نه حتی اگه یقیناَ مفیت بودم، یقه ی کسی را بچسبم که حالا که بهت کمک کردم چرا دلمو گرم نمی کنی؟ 

تا به حال هم غرورم اجازه نداده بود به تمام این اعتراف کنم و اصرار داشتم بخشنده و بزرگوار بمونم و انتظاراتو صفر نگه دارم، ولی این بار گفتم دیگه من که بچگی کردم، اجازه بده بچگی را به حد اعلاش برسونم و بگم بهتون که خیلی بدید که دوستم ندارید :) ضمن اینکه فکر کردم بهتره حسی که دارم و اندازه ای که بچه هستم را علی الحساب بپذیرم، و در نتیجه ش بتونم ازش عبور کنم :)


+غرور لعنتی، همیشه موجب سرکوب احساس های آدمیزاد میشه.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.