To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سلف اکسپرشن» ثبت شده است

من باز برای پنج شنبه (از ظهر) و جمعه به کانون پرمهر خونواده برگشتم و از نیم ساعت بعد برگشتن از سگ پشیمون ترم، وقتی از اینجا دورم، انگار توهم میزنم، که کنار اومدن با مامی گرام آسونه و من میتونم مرهمی بر دردش باشم، تسلیش بدم، میتونم رابطه مون را بسازم، و فضای خونه دلخواهه، و وقتی میام اینجا میبینم هنوز یک ساعت نگذشته خودِ قبلنام را درک میکنم، و میفهمم که هیچی عوض نشده و نمیشه، و دلتنگی، فوقش برای نیم ساعت بتونه فضای خونه و رابطه ی با مامی را دلخواه تر کنه، بعد از اون نیم ساعت همه چیز مثل وقتی خواهد بود که منم همینجا بودم.

از مامانم، از استیصالی که در رابطه باهاش تجربه می کنم، بیزارم. ازم میخواد (مکرر و خستگی ناپذیر) که تصویر نادلخواهی که ازم تو ذهنش داره و به هیچ وجه بر حقیقت من منطبق نیست را براش درست کنم و در عین حال بهم میفهمونه که قادر نیستم. نه ناامید میشه ازم که دیگه نخواد و دست از سرم برداره، و نه بهم اعتماد میکنه که بتونم کاری براش انجام بدم، حتی گفتن اینکه من به اون تصویر اهمیت نمیدم و نمیخوام بهت کمک کنم، نمیخوام کاری برای دلخواه کردنش انجام بدم هم مشکلی را حل نمی کنه، و همچنین تهدید اینکه دیگه اینجا برنمیگردم یا ارتباطمو باهات قطع میکنم انگار نه انگار. هزار بار تکرار میکنم و حتی در عمل هم بهش ثابت میکنم که هیچی ازش نمیخوام، مطلقا هیچی، و در نتیجه اوشونم باید روشو کم کنه، ولی انگار سنگه، هیچی بهش اثر نمیکنه، هیچی بهش نمی فهمونه که داره یه جاهایی را اشتباه میره. 

عصبانیم واقعا از اینکه میدونم هر اتفاقی هم که تو زندگیم بیفته، هر چقدر هم که قاصله بگیرم، باز که برگردم بازم همین آش است و همین کاسه.

 

+در این لحظه و البته بیشتر لحظه های زندگیم، سر زدن هر حرکت ناخوبِ حتی خیلی خیلی کوچیک از کسی، منو از او متنفر میکنه، و بود و نبودش را بی تفاوت.

۰۲ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۲۲
الهه :)

دیشب بازم با معشوق قدیمی کات کردم، دلیلشو هنوز نمیتونم برای خودم هم توضیح بدم، هیچ زمان تکلیفم باهاش مشخص نشد، من آره دوستش داشتم ولی از احساس اوشون هیچ زمان خبردار نشدم، بعضا حس کردم دوستم داره و بعضا حس کردم نه. هر بار که برگشت و اینطور وانمود کرد که دفعه ی پیش من بودم که هر چی از دهنم دراومده گفته بودم و رفته بودم، و او نبوده که کات کرده، حس کردم که دوستم داره، و وقتی اومد و یعنی بود ولی در حقیقت نبود، حس کردم براش هیچی نیستم، حالا آیا دوست داشتنِ من کافی نبود؟ حتما باید او هم احساس متقابلی میداشت و مطمئنم میکرد ازش؟ آیا اصلا اینکه انتظار حس متقابل داشته باشم نتیجه نمیده که دوست داشتنم واقعی نبوده؟ نمیدونم. دیشب من باز بد شدم، نشد که هیچ زمان در ارتباط با این بشر این وسط مسطا باشم، یا دلم براش پر زده، یا دلم خواسته با خاک یکسانش کنم، و دیشب هم اینکارو کردم، و امروز کلی به خاطرش گریه کردم، و دعا کردم که اقلا او مطمئن باشه که تمام حرفایی که در موردش بهش زدم را باور ندارم و همچنان در نظرم با احساس ترین و صادق ترین و دلخواه ترینه، و همچنان تنها کسیست که دوستش داشته ام و دوست داشتنشو باور کرده ام حتی بی ابرازش (شایدم فقط توهم زدم). کاش بدونه که دیشب فقط بچه و احمق بودم، و فکر میکردم زدن اون حرف ها مرهمی بر دردم خواهد بود.

وقتی که همچین رفتارهایی از خودم می بینم فکر میکنم شبیه همون هایی هستم که زیر پیج ها یا تو کانال های ملت، فحاشی می کنن، یه بیشعور تمام عیار. (احتمالا اونها هم زمانی فحاشی میکنن که طرف مطابق انتظاراتشون رفتار نمی کنه) با این اوصاف چطور میتونم از کسی انتظار داشته باشم که دوستم داشته باشه.

به تمام اونایی که یه رابطه ی موفق دارن، حسادت می کنم، به تمام اونایی که همدلی و شفقت عناصر جدایی ناپذیر زندگیشون بوده، اونایی که یکی بوده که از حضورشون محظوظ بوده باشه (کاملا خودخواهانه، نه از روی احساس مسئولیت یا وظیفه)

حس میکنم هنوزم خیلی بچه ام، و گر نه در این سن، کی هنوز درگیر قهر و آشتی و بازیای بچگونه ی تو ارتباط هاست که من هستم؟ البته منم در حالت کلی نیستم، در تمام ارتباط هام (جز همین یکی) عقل و منطق سروری کرده.

۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۵:۲۲
الهه :)

قرار بود که این بار بر سکان قدرتم تکیه بزنم و تلاش های او را تماشا کنم و در انتها بهش بفهمونم که نوچ، کافی نبود، نتونستی مجذوبم کنی، دفعه ی بعد بیشتر تلاش کن، و در دل قهقهه سر بدم از اینکه بالاخره تونستم مقدارکی از بیشعوری هاشو جبران کنم و آب خنکی بریزم بر جگر سوخته :)) تو ذهنم بارها مرور کرده بودم که او یک بیشعور به معنای واقعی کلمه در تعریف خاویر کرمنته، و باید بدونه نمیتونه هر کاری بکنه و بذاره بره و مطمئن باشه وقتی برگشت هیچی عوض نشده و من همون الهه ی طفلیم که میتونه با اشارتی، با نوازشی دلش را ببره. ولی حدس بزن نتیجه ی تمام این تلاش ها و خویشتن داری ها چی بود، هیچ، لحظاتی پیش بهش sms دادم و گفتم که دلم خیلی براش تنگه، در حالی که دیشب با هم حرف زده بودیم و البته مکالمه مون بسیار به یک کتک کاری جانانه شبیه بود.

کم کم دارم باور میکنم که جور متفاوتی این بشر را دوست دارم، و نمیتونم بگم که تمام اینا را فقط دارم به خودم تحمیل می کنم، نمیدونم، شاید به این خاطره که هنوز برام رو نیست، هنوز نشناختمش، هنوز دارم تصویر خودمو تو وجودش می بینم، شاید. شاید چون یک فضای بی نهایته، یک چاه بی انتها، برای اینکه قربون صدقه هامو بریزم توش و مطمئن باشم که هیچ زمان پر نمیشه، سرریز نمیشه و در صدد جبران برنمیاد :)) شاید.

 

#معشوقِ_قدیمی

۱۶ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۲۳
الهه :)

خیلی وقته واقفم به اینکه لزوما چیزی که من فکر میکنم حقیقت ماجرا نیست و اگه اون فکر یک احساس آزارنده را نتیجه داده، جا داره که حقیقت را کشف کنم و به احساسم نشون بدم تا خودش متوجه شه موندنش اندیکاسیون داره یا نه. بعد از اونجایی که زیاد این کار را کرده ام، بعضا برای احساس های خوب هم این کار را می کنم، مثلا فکر به اینکه کسی دوستم داره برام لذت بخشه، ولی به طرزی مازوخیستیک انگار که نتونم این لذت را ببینم، باید برم حقیقت ماجرا را کشف کنم که آیا واقعا دوستم داره یا نه!

و الان داشتم فکر می کردم چرا اینکارو بکنم، بذار تا زمانی که احساس هام دلخواهن، سرم زیر برف باشه و حقیقتی را نبینم، چه ایرادی داره، بذار در سادگی و حماقت خودم تو کله م پر از فکر های دلخواه باشه :)

 

+این بشر باز سلام و احوالپرسی کرد و من دلم رفت :)) دلایل زیادی به خودم نشون دادم که نباید از این بشر خوشم بیاد، و اصلا این بشر احساس متقابلی نداره و برای من، امن تره که احساساتم درگیر نباشه. ولی بازم تا سلام میده، یکی از الهه های تو وجودم یه پلاکارد میگیره دستش و از جلو چشمام رد میشه، روش نوشته شده: "این بشر خیلی مودب و متشخصه" :))

۰۷ بهمن ۹۸ ، ۲۱:۳۷
الهه :)

صاحب صدای پخته ای که تو پُست قبل ازش حرف زدم، به قول خودش امروز راهی یک سفر کاری خطری شد، سفری که ممکنه بازگشتی ازش نباشه، پریشب ازش گفته بود ولی نمیدونستم امروز میره، و نگفت کجا هم. ازم تشکر کرد بابت مهربونیام و حال خوبی که در ارتباط باهام داشته، ابراز خوشحالی کرد که با هم آشتی کردیم (ما یه تاریخچه ی کوتاهی با هم داشتیم چند ماه پیش و وحشی شدن من و حرفِ برخورنده م باعث شده بود به حالت قهر خداحافظی کنیم) و در انتها گفت: "خداحافظ". حالا من نمیدونم این خداحافظی به این معنیه که کلا خداحافظ، یا اینکه تا زمانی که برگرده خداحافظ، تو دل بهش گفتم شات آپ بچه، جاست دو می :)) ولیکن با خونسردی تمام براش نوشتم که به سلامتی بری و برگردی. خداحافظ.

و علی الحساب هورمون های لعنتی دمار از روزگارم دراورده اند، و دارن به این فکر باطل تو سرم جون میدن که من عاشق این بچه ام، میخوام مِلک من باشه :)) یه چیزی تو گلوم گیره و نمیدونم دلم میخواد ازش خلاص بشم یا نه. :)

 

+ "هر آشنایی تازه، اندوهی تازه ست

مگذارید که نامتان را بدانند و به نام بخوانندتان

هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی است..."

از نادر ابراهیمی عزیز

 

البته احوال من در این حد رومانتیک نیست، ولی خب دیشب موقعی که همینطور اسممو صدا میزد، این برام تداعی شد.

 

همون جملات به بیانی غیررومانتیک تر، همچنان از نادر ابراهیمی:

هر سلام تازه اندوهی تازه ست، آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد، نگذارید که نامتان را بدانند و شما را به نام بخوانند، آنها شما را به ما و ما را به تو و تو را به هیچ بدل می کنند. آنها پیام آورندگان اندوهند.

۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۰۱
الهه :)

صداش صدای پخته ایست، حرفای والدانه و فن بیانش هم به این پختگی دامن میزنه، در عین حال میدونم بچه ایست پر از انرژی و شر و شور، ده ها بار اسممو صدا میزنه تا من هم یک بار در جواب اسمشو بگم، بارها تو حرفاش بهم میگه "عزیزی" و حس میکنم پشتِ این "عزیزی" هزار تا حرف هست که فعلا روش نمیشه بهم بگه. ولی به همین سادگی انگار دلمو برده :) به خودم میخندم و با خودم میگم، خیلی کمبود محبت داری الی طفلی، و گر نه به همین سادگی دل نمیدادی. آره واقعنم کمبود دارم، هم کمبودِ مورد عشق واقع شدن و هم کمبود عشق ورزیدن. هر آن دلم میخواد فارغ از نتیجه، این بشر را ماچ بارون کنم، و اونقدر قربون صدقه ش برم بلکه خالی شم، ولی فعلا جلوی خودمو گرفتم تا ببینم اصلا ارتباطی شکل می گیره که من بخوام وحشی بازی دربیارم، اصلا آیا واقعا این بشر هم حسی مشابه من داره؟ آیا اونم بی تابِ من هست؟ شک دارم.

 

+با وجود تمام تلاش هام برای اینکه بزرگتر خوبی برای بچه ها باشم، ولی فهمیده ام که عشقم بهشون خیلی خیلی با قید و شرطه، اصلا اونقدر قید و شرط داره که عشقی باقی نمونده. خودمو سرزنش می کنم که آخه مگه تو کی هستی که تصمیم بگیری کی شایسته ی عشقه و کی نیست؟ اگه ایرادی هست از توئه، تویی که توانایی عشق ورزیدن نداری، بچه ها هیچ کدوم ایرادی ندارن.

 

++تا به حال ویژگی هایی برام در دسته ی "خوب ها" قرار داشتند که جدیدا دارم به "خوب" بودن یه سری هاشون شک می کنم. خوب بودن نه به این معنا که حالمو خوب می کرده اند، نه، خیلی از ویژگی ها را من تلاش کرده ام داشته باشم چون فکر کرده ام بقیه ترجیحشون اینه که من اون ویژگی ها را داشته باشن و اینجوری بیشتر حال می کنن باهام، ولی کم کم دارم شک میکنم که آیا واقعا اون ورژنم (دارای فلان ویژگی) دلخواهه؟ احتمالا برای خیلی ها نیست.

 مثلا این تواضعِ بیش از حدم که به نظرم نتیجه ی ته تغاری بودن تو یه خونواده ی پرجمعیته، بسیار مشکوکه. همین تواضع مسخره ست، که باعث میشه من به لحاظ ارتباطات اجتماعی خیلی ضعیف باشم. من واقعا خیلی خیلی بیشتر از اونیم که از خودم ارائه میدم.

 

+++خواسته ای که تو پُست قبل ازش حرف زدم، جور شدنِ خونه ای از آنِ خود بود (نه که صاحب خونه بشم، همون اجاره کردنش هم برام کافیه)، که فکر کنم خداروشکر بهش بسیار نزدیکم، چه بسا از هفته ی آینده برم تو خونه ی خودم. سال هاست منتظر افتادن این اتفاقم.

۰۳ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۴۹
الهه :)

شدم مثل بچگی هام، وقتایی که مثلا رفته بودیم بازار و من فکر می کردم اگه فلان چیز را برام بخرن دیگه خوشحالم و خوشحال خواهم موند، دیگه هیچی نخواهم خواست، و البته به روش خودم تلاش می کردم که به خواسته م برسم.

خب میشه اینطور فکر کرد که اونموقعا خام بودم و الان باید بزرگ شده باشم و اگه الانم مثل اونموقعا باشم باید برای خودم نگران بشم، ولی من اینطور فکر نمی کنم، اگه این خام بودنه، من پخته بودن و حتی سوختن را هم تجربه کرده ام، و الان واقعا خوشحالم که بازم مثل بچگی ها هستم، بازم میدونم که چی میخوام و چی خوشحالم میکنه.

و حتی بهتر و بیشتر از اون برای این خوشحالم که دلم میخواد دعا کنم، بیفتم به دست و پای خدای سوپرمن گونه ی تو ذهنم، و ازش بخوام منو به خواسته م برسونه. دلم برای دعا کردن واقعا تنگ شده بود، برای اینکه (فارغ از اینکه حقیقت چیه) باور داشته باشم به خدایی که میشه ازش معجزه خواست، خدایی که به منطق اهمیت نمیده، خدایی که تمام مسئولیت ها را به خودم واگذار نکرده. این خدا واقعا عشقه، و باور داشتن بهش حتی اگه بچگونه و شاید احمقانه به نظر بیاد، بهتر از باور نداشتنشه.

 

+لطفا شما هم برای الهه ی کوچولو دعا کنید تا به خواسته ش برسه. :)

۰۱ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۲۴
الهه :)

به نظر میرسه یه ویژگی ای دارم که باعث میشه ملت بی توجه به شرایط خودشون برام ناز کنن.

در حال حاضر کارد بزنی خونم درنمیاد، دلم میخواست میشد همین الان مشروح فکر کنم و بنویسم و سنگامو با خودم وا بکنم و آروم بگیرم، ولی نمیشه چون لپ تاپ عزیزم اینجا نیست، نمیدونم به کدامین دلیل تعارف خواهر گرام را لبیک گفتم و الان خونه شونم.

حالم از آدمای تنبل آویزون، آدمای متوهم، آدمای لاف زن و متملق بهم میخوره.

۳۰ دی ۹۸ ، ۲۳:۵۸
الهه :)

اون روز داشتم فکر میکردم نکنه من خیلی حقیرم و دغدغه هام هم همینطور، چرا الانی که همه دارن شکایت میکنن و عصبانین از مسئولینی که هیچ زمان کارشون را درست انجام نداده اند، من بازم سرم تو یقه ی خودمه و به مشکلاتِ (چه بسا کم اهمیت) روزانه ی خودم مشغولم، چرا دغدغه هام به اندازه ی کافی گنده نیستند.

بعد به این نتیجه رسیدم که دیگه واقعا لازم نیست در این زمینه هم به خودم گیر بدم و خودزنی کنم، آره من از هیچ کسی طلبکار نیستم، چون تا به حال یاد نگرفتم که طلبکار باشم، همیشه بدهکار بوده ام در طی زندگیم، اول از همه به خودم و بعدش هم به بقیه، البته وقتی ببینن که من خودم هم خودم را مقصر میدونم چرا که اونها از این خاصیت استفاده نکن و مسئول و مقصر (احیانا) احوال ناخوبشون را من ندونن، من که این وظیفه را دارم به خوبی انجام میدم که.

و دلم گرفت واقعا، از خودم، از اینکه پشتِ خودم نیستم و نبوده ام هیچ زمان، از اینکه یکپارچه نیستم، از اینکه یه قسمتی از وجودم همش داره اون قسمت دیگه را میزنه و تحقیرش می کنه، و این درگیری ها هیچ زمان به من اجازه نمیدن که تماما و مهاجمانه طلبکار باشم و به طلبم برسم و حقمو بگیرم، نه من همش بدهکارم، همه ی همش. و البته  از آدم های همیشه طلبکار منزجر و متنفرم، چرا من باید اینقدر اذیت شم و اونا نه؟ مگر نه اینکه من همیشه آدم بهتر و مفیدتری بودم؟ چرا من اینقدر همیشه احساس مسئولیت کنم و در اون صورت خودم را ارزشمند بدونم؟ ولی بعضیا بی اینکه هیچ غلطی تو زندگیشون برای کسی یا حتی برای خودشون انجام داده باشن، از همه طلبکارن، احساس ارزشمندی این جماعت از کجا میاد واقعا؟ دلم میخواد سر به تن هیچ کدوم از اینایی که بای دیفالت خودشون را بسیااار محق میدونن، نباشه. :) یه هیتلری در درون من هست که روزی هزاران بار یه سری از آدما را میندازه تو کوره ی آدم سوزی :)

کاش یکی الان بغلم میکرد، و آرومم میکرد.

۲۶ دی ۹۸ ، ۱۳:۳۲
الهه :)

وجودم در حال حاضر سراسر خشم و تنفره و خنده م میگیره به این قضیه. از دیشب به جریانی که تو پُست قبل تعریفش کردم کلی فکر کردم، نه که واقعا همون جریان مهم باشه، چیزی که پشتشه برای من مهمه، کلا این اتفاق و این برخورد میتونه نماینده ی یه طرز تفکر و مدل ذهنی باشه، و لازمه اگه نیاز به اصلاح داره هر چه زودتر اصلاح بشه.

بعد از حرف زدن با یکی از رفقا در این مورد و فکر کردن های فراوان به این رسیدم که منشأ اصلی خشم من اینه که حس میکنم نمیتونم و نباید در مورد چیزی که آزارم داده به کسی که باعثش شده (تا زمانی که نسبتش باهام دوستی نیست) حرفی بزنم، چون فکر میکنم منجر به قهر کردن میشه و بعد من دیگه معذبم که با این آدم یک جا باشم و میدونم موقعیت هایی که باید باهاش یک جا باشم فراوونه، کسی مثل زن کاکو را که نمیشه کلا گذاشت کنار. حالا چرا منجر به قهر میشه؟ چون اولا طرفمو انتقاد پذیر نمی بینم، و انگار سناریوی دیگه ای جز قهر و ناراحتی نمی تونم براش متصور باشم، و دوما و مهم تر اینکه چیزی که باعث آزارم شده یه کوچولو ناراحتم نکرده، بلکه کلا از طرف متنفرم کرده! :)) من نمیتونم حرفمو آروم و مهربون بگم، فقط زمانی حق مطلب ادا میشه که با انزجار و عصبانیت بهش بگم ریییییده و حالم ازش بهم میخوره. :)) و این میشه که من به جای درست کردن ارتباط هایی که واقعا باید درست بشن، فقط عقب می شینم و از طرف فرار میکنم و وقتی این باشه خاطره م از کسی، خب قاعدتا دیگه اصلا دلم نمیخواد باهاش بیشتر ارتباط بگیرم.

رفیقم بهم میگفت که ببین، یا یادش رفته و سرش شلوغ بوده که بهت خبر بده، که در اون صورت درکش کن و ازش ناراحت نشو، یا اینکه عمدا و از قصد خبر نداده که بازم گفتنِ تو چیزی را درست نمی کنه چون تو قرار نیست ملت را تربیت کنی، ولی من نمیتونم چیزی نگم و شفاف نکنم قضیه رو و در عین حال کینه ای هم به دل نگیرم. شاید چون خیلی بچه م، که مطمئنا در خیلی از زمینه ها هستم.

ای کاش مطمئن بودم و یه امنیت ذهنی از این جهت داشتم که کمترین انتقاد من موجب قهر نمیشه، کاش همه مثل من فکر می کردن و از اصلاح شدن و درست کردن ارتباط استقبال می کردن. کاش همه ش در پیِ این نبودن که بهم بفهمونن حق با اوناست، و ناراحتی من بی مورد و احمقانه ست.

۲۶ دی ۹۸ ، ۱۳:۱۵
الهه :)