99-5-13

حس میکنم امروز نیروی گرانش روم چندین برابر بوده و دارم توی زمین مکیده میشم، همینجور پخش زمینم و فقط دارم کتاب میخونم، برباد رفته رو. تموم بشو هم نیست به این زودیا. به محدودیتی که برای خودم گذاشته بودم که از 8 شب به بعد حق رفتن به پیامرسان ها و شبکه های اجتماعی را داشته باشم، پایبندم ولی میشه به جرئت گفت که غیر از کتاب خوندن غلط خاصی نمی کنم، فکرشو بکن، این روزها توی این سن! این روزها باید روزهایی باشند که فعالانه میگذرند، نه مثل بازنشسته ها یا شاید بچه ها. آره کتاب خوندن های این مدلی مال بچگی هاست، نه الان. و من خب عقبم از زندگی، شایدم برهه های مختلف زندگیم به هم ریخته ست.

 

از اینکه پدرِ گرام موجود قدرتمندی نبوده تو زندگیش و یه سری آدم وقیح همیشه تونسته اند بهش زور بگن، بدم میاد.

 

اینکه یه احمق که هیچی حسابش نمیکنم، به خاطر تواضع من فکر کرده میتونه به زندگی و کارهای من جهت بده، در عین خنده دار بودن مشمئزم میکنه. طرف فقط به این خاطر که مهاجرت کرده احساس میکنه در این موضع قرار گرفته که فرهنگ را یادِ همچون منی بده. مدعی بودن در عین نفهمی، واقعا بلای بدی ست. واقعا دلم میخواد این حقیقت را که هیچی، مطلقا هیچی حسابش نمی کنم را یک بار اقلا بهش یادآوری کنم و بنشونمش سر جاش.

تواضع واقعا در برابر هر کسی جایز نیست، اینو باید یادم باشه و حتی الامکان تواضع را بیخیال شم.

 

از بربادرفته چیزهای خیلی خیلی خوبی یاد می گیرم، چیزایی که احتمالا هیچ کس بهشون توجه نمیکنه و اصلا به اون منظور داستان نمی خونه. و حقیقتا قربون خودم برم که اینقدر می فهمم و باهوش و جیگرم :)) با وجود تنبلی خودم رو بی نهایت دوست دارم و هیچیِ خودم و زندگیم را با هیچ احدی عوض نمی کنم.

اینا شاید در ظاهر خنده دار باشن ولی حقیقت محضن، و من تا به حالش هم اشتباه کرده ام که به اندازه ی کافی قربون صدقه ی خودم نرفته ام و از خودم تعریف نکرده ام، باید جبرانش کنم.

دیگه از این به بعد هیچ چیزی باعث نمیشه به خودم شک کنم، خودمو سرزنش کنم یا شکسته نفسی کنم، هیچ چیزی.

الهه :) ۰ نظر

99-4-23-2

یکی از رفقا با کسی تو اینستاگرام آشنا شده بود و فکر کرده بود این بشر خیلی شبیه منه و بهم گفت میخوایی کانکتتون کنم، منم گفتم بکن و کل قضیه برام مسخره بود و طبق تجربیات مزخرفم میدونستم که قرار نیست چیز جدی ای باشه، با وجود اینکه رفیقم خیلی نگران بود که مبادا منو در معرض آسیب قرار داده باشه! هاهاهااا، فکرشو بکن. کی میتونه به من آسیبی بزنه، کسی که من بهش اجازه بدم بیاد داخل، و کی این اجازه را میگیره؟ کسی که یا اندازه ی هانیبال لکتر باهوش باشه که بتونه صرفا با کلامش منو هیپنوتیزم کنه، تا من مستانه و بیخود برم در رو باز کنم یا کسی که به اجازه ی من ننشسته و اونقدر قدرتمند و جسور هست که بزنه درو بشکنه بیاد تو.

اگرچه من به خیلی از غیرباهوش ها و غیرقدرتمندها هم تا به حال فرصت داده ام که بیان تو، ولی فکر میکنی چی شده؟ نمونده اند، چون میدونستن جاشون نیست. اینقدر مغرورانه و عوضی طور حرف نمی زدم اگه حتی از رفتن یکیشون، یک بار گریه کرده بودم. ولی خب نکرده ام، از رفتنشون ناراحت نشده ام، اگرچه کل این قضیه دراماتیک و ناراحت کننده ست.

خلاصه، الان دو سه بار باهاش حرف زده ام، تا دیشب راس راسی فکر میکردم چه ماجراجویی ای با این بشر در پیش دارم، و عجب موجود جذابیه، و فکر کن که منو هم بالاخره به تلاش واخواهد داشت برای اینکه به کف بیارمش. و دیشب باز مایوس شدم، نوچ، ایشون هم به کف اوردنی نیست، چون اصلا بزرگ نشده، میتونم وظیفه ی مراقبت ازش را به عهده بگیرم و دعا کنم و انتظار داشته باشم به خاطر مراقبت هایی که ازش میکنم کنارم بمونه، ولی نه بچه ها بالاخره بزرگ میشن و میرن. :)

کل این قضیه تا قبل از خوندن داستان های اروین یالوم برام ناراحت کننده بود، اینکه مبادا در انتهای عمر، در بین انبوه فرزندان و نوه ها با قلبی باکره بمیرم، ولی الان فکر میکنم شاید از شریک عاطفی هم نباید انتظار اینو داشت که کدگشاییت کنه. مگر اینکه شریک عاطفیت یه عوضی مثل هانیبال لکتر یا یک جگر مثل اروین یالوم باشه :))

الهه :) ۰ نظر

99-4-23

برگشته ام به سوئیت کوچولوی بوگندوی خودم، که البته الان دیگه بوگندو نیست، ولی پر از سوسکه، جوری که من شب ها همش توهم اینو دارم که الان سوسک داره رو هیکلم راه میره، ولی بازم هزاران مرتبه ترجیح داره به خونه ی پدری، خونه ای که اگرچه مساحتش پونزده تا بیست برابر اینجاست ولی دیوارهاشو چسبیده به قفسه ی سینه م حس میکنم، و نمیتونم درست و حسابی توش نفس بکشم، کسی البته برای حس من مقصر نیست، این حس من نتیجه ی قرار گرفتن هزاران اشتباه کنار هم هست. که بولدترینشون ازدواج دو نفریست که به هیچ وجه من الوجوه برای همدیگه ساخته نشده اند و همدیگه را دوست نداشته اند. (ننه بابای گرام را میگم)، نه بابای گرام اون مردی بوده که ننه م خوشش میومده و نه الان بچه هاش بچه های دلخواهی براش هستن، ما همدیگه رو بلد نیستیم، و انگار نمی تونیم و نمیخواییم خودمون را به همدیگه یاد بدیم.

حالا بگذریم از جنبه های دراماتیک ماجرا، من حالم خوبه، خودا رو شکر، خیلی خوبم، عالیم، از حس این آزادی، از اینکه ذهنم میتونه اینجا نفس بکشه و به هر جایی که دلش خواست بره و جوابی به کسی بدهکار نباشه. و البته از اینکه میتونم اینجا لختی جلوی آینه برقصم، و کلا هر غلطی را لختی انجام بدم :)) جاست کیدینگ

دلم میخواست اینجا ابراز وجود کنم، برای همین نوشتم و شاید بازم بنویسم چون سوژه هایی هست برای خالی نبودن عریضه، ولی میدونم در انتها چون نیاز درست و حسابیِ حیاتی، پشتِ این نوشتن نبوده، نوشته هام جوری خواهند بود که انگار دارم تکلیف انجام میدم.

خیلی وقت ها هست که واقعا تشنه ی نوشتنم و اونموقع اصلا زمانِ فکر کردن به اینکه آیا سوژه ای هست و خوبه برای نوشتن، ندارم، اونموقع فقط باید بنویسم و خودمو بیرون بریزم. نوشته های اونموقع هام را بیشتر دوست دارم، جوری از نوشتن و نوشته حرف میزنم انگار که دارم اکت یک نویسنده را انجام میدم، نوچ، در حقیقت من به جای فعل نوشتن، باید حرف زدن را جایگزین کنم، چون از حرف زدن کسی انتظار خاصی نداره ولی نوشتن خیلی متفاوته. خلاصه که من آگاهم به اینکه لفظ "نوشته" برای حرف های من به کار نمیره، ولی خب چون دارم تایپ میکنم از فعل نوشتن و نوشته استفاده می کنم، که امیدوارم بر من ببخشایید.

 

+همش فکر میکنم به دلایلی (که خودم خبر دارم ازشون)، باید شرمنده و عذاب وجدانی باشم، و سرمو بندازم زیر و حرف نزنم و حتی اظهار نکنم که حالم خوبه، آخه مگه آدم میتونه اینقدر بد و بیرحم باشه، به سادگی دل بشکنه و بعدش هم اصلا ناراحت و پشیمون نباشه، البته آدمیزاد در حالت کلی کلمه ش میتونه، ولی آخه من؟ من با این چهره ی معصوم و رفتارِ معمولا مظلومانه؟ مرا چه شده؟

 

++اروین یالوم تو حرفاش و داستان هاش اصرار داره به درمانگر جماعت یاد بده که تو روندِ درمان، هم برای بیمار و هم برای درمانگر اینجا و اکنون خیلی مهم و حاوی اطلاعات بسیار باارزشیست که اصلا نباید ازشون غافل شد.

و من با خوندن حرفاش و فهمیدنشون، تازه دارم میفهمم اکهارت تله تو کتاب نیروی حال ش که سال ها پیش خوندمش چی میگفته. وقتی میگه اینجا و اکنون تنها چیزیست که ارزش داره و حاوی تمام اطلاعات گذشته و آینده ست. وقتی میگه اطلاعات موجود در حافظه ی آدمیزاد اطلاعات مرده ای هستند، نمیشه خلاقیت و زنده بودنی را درونشون حس کرد، ولی چیزی که این لحظه، اینجا داره اتفاق میفته، احساسی که الان داری، فکری که الان تو ذهنت هست، هیچ وقت شبیه به هیچ لحظه ی دیگه نخواهد بود و این یعنی خلاقیت، این یعنی زنده بودن.

اینکه میگه لحظه، ابدیته، تازه داره برام قابل درک میشه. برای فهمیدنش این مقایسه را انجام بده، مقایسه کن کسی را که تو وبلاگش صرفا اطلاعاتی که از قبل داره را به اشتراک میذاره، با کسی که تو وبلاگش از این لحظه ش می نویسه، اون کسی که از این لحظه ش می نویسه، هیچ زمان حرفاش شبیه به هم و تکراری نخواهند بود و میتونه تا آخر عمرش اطلاعات تازه تو وبلاگش بذاره، ولی اونی که اطلاعات مرده ش را به اشتراک میذاره بالاخره روزی میرسه که همه ی حرفاشو زده و تموم شده و مجبوره تکرار کنه.

الهه :) ۱ نظر

99-4-21

عذابی بود زنگ زدن و تسلیت گفتن به صابخونه بابت فوت داداششون. ولی خب بالاخره انجامش دادم، در مختصرترین و خنده دار ترین حالت ممکن، نمیدونم آدم ها واقعا به اینکه این تکالیف در قبالشون انجام بشه نیاز دارند؟

البته گاهی فکر میکنم من اگه با انجام این تکالیف مشکل دارم خب نباید انجامش بدم، ولی انجام میدم چون نمیتونم خودم بمونم و همونی که هستم را بپذیرم و مطمئن و بااعتماد به نفس باشم، جوری که انگار کاری که من دارم انجام میدم درست ترینه، تشخیصی که من میدم درست ترینه. نوچ، به کاری که انجام میدم به رفتاری که دارم مشکوکم چون اجتماعی بودن نقطه قوت من نیست! همیشه باید نگاه کنم ببینم چی ازم خواسته میشه تا همونو انجام بدم (بعضا هم پیش میاد که کسی اصراری نداره تکلیف منو مشخص کنه و منم شاید در خوندن حالات و احساسات آدما خیلی توانمند نیستم که بفهمم چی ازم میخوان، و خب در رابطه با اینجور آدما من هم انگار همیشه سرگردون خواهم موند)، ولی بالاخره بعد از در اجتماع بودنی که تمام انرژی منو کشیده خواه انجام وظیفه کرده باشم خواه سرگردون بوده باشم، باید خودمو تماما بکشم ببرم و تو خلوت خودم پهن کنم و نفس بکشم.

دارم فکر میکنم دقیقا چه اصراری دارم که در قبال همه انجام وظیفه کنم؟ به چی نیاز دارم در مقابل؟ به اینکه دوستم بدارند؟ تنها نمونم؟ خیالم از جانب موضعی که در قبال هم داریم راحت بشه؟ یا دوستیم و همدیگه را دوست داریم یا به کل راهمون از هم جداست و کاملا رسمیت بینمون در جریانه (در حد یه سلام وقتی همو دیدیم) یا هم کلا چشمِ دیدن همو نداریم؟ (که البته مورد سوم در رابطه با من پیش نمیاد چون هر چیزی که باعث بشه کسی منو رقیب و مقابل خودش بدونه، در وجود من نیست، چون اصراری برای بیان تمام و کمال خودم ندارم و همیشه پرچم سفیدم بالاست). آره من یا با کسی دوستم یا با کسی کاملا رسمیم، حد وسط برام معنی نداره و هر چی میکشم از همین تفکر مزخرفه، من نمیتونم بین این دو تا باشم. البته رابطه ی خصمانه را هم نمی تونم بپذیرم، در حقیقت نیاز دارم مطمئن بشم نه از اینکه دوستم دارند، از اینکه ازم بدشون نمیاد و حضورم موجهه. نیاز دارم مطمئن باشم در مورد فکری که در موردم میکنن، نمیخوام علامت سوالی برای اونها و بعدش برای من باقی بمونه.

دلم میخواد از این بند مزخرف آزاد بشم، ولی این از همون بند هاییست که هیچ حکومتی نمیتونه منو ازش آزاد کنه جز خودم.

ولی بعضی از بند های دیگه هم هستن که گاهی فکر میکنم صرفِ کندن از خونواده شاید بتونه آزادم کنه، و گاهی که مامانم خیلی اذیتم میکنه، دلم میخواد واقعا هیچ زمان دیگه به خونه ی پدری برنگردم، ولی میدونی وقتی بیشتر بهش فکر میکنم، قهر و فرار کردن هم باعث آزاد شدن از هیچ بندی نخواهد شد. آه پسسر، می بینی آزاد بودن وقتی اون آزادی را قرار نیست کسی جز خودت بهت بده چقدر سخته؟ :((

الهه :) ۰ نظر

99-4-17

+من باز چند شب پیش تو یه جشنی، قر دادم، و الان هر بار یادم میفته با خودم بلند تکرار میکنم "آه پسر، چقدر خیط، چقدررر خیییط" و یه دونه میزنم تو پیشونیم و مثل چندلر تلاش می کنم وانمود کنم اون اصلا اتفاق نیفتاده. :)) این مسخره ست، نمیدونم مشکل از کجاست و چطور درست خواهد شد، آخه لعنتی یا نرقص یا شرمگین نشو، نمیشه که این دورِ باطل! ولی یه چیزی را متوجه شدم که هر بار مغرورانه میرقصم و خیلی تلاش میکنم حرکات پروفشنال بزنم بعدش با شدت بیشتری شرمگین میشم :)) و این، نمیدونی چقدر خنده داره :))

 

++نکته ی مثبت این روزهام اینه که روون کتاب می خونم، هی به صفحه ش و اینکه چقدر دیگه مونده دقت نمی کنم، کلا حس میکنم از اونموقعی که تصمیم گرفتم کاری را برای اثبات چیزی به خودم انجام ندم و صرفا برای حال خوب انجامش بدم، نقشِ اراده کمرنگ شد و لذت بیشتر. 

کتاب بعدی را از اروین یالوم می خونم، مامان و معنی زندگی. لذت میبرم از داستان هاش، از هوشمندی این مرد، از تلاشش برای برقراری کانکشن، تلاشش برای همدل بودن و موندن و نگه داشتنِ ارتباط. و هر چی پیش تر میرم نیازم به یک روانکاو تو زندگیم را بیشتر حس می کنم، اون دیدی که من از بیرونِ خودم میخوام کسی جز یک روانکاو نمی تونه بهم بده، کسی جز اونی که اشراف داره بهم راهنمایی های درست را بهم نخواهد داد.

خودِ اروین یالوم را میخوام در واقع، دلم میخواد خودمو تماما تسلیمش کنم و برای یک بار هم که شده اون کانکشن لعنتی را تو زندگیم حس کنم.

 

+++ چیزی که این روزها بیشتر از همه دلم میخواد تو شخصیتم ببینمش اینه که موضعم با همه مشخص و شفاف باشه بخصوص با خونواده م. من اونقدر که با اعضای خونواده م (جز ننه ی گرام) رودربایسی دارم با هیچ احدی نداشته ام، چون فقط از از دست دادن ارتباط با این جماعت یا سرسنگین شدن رابطه م باهاشون میترسم و احتمالش را بالا میدونم. از این مرموز بودن و دم نیوردنم هیچ خوشم نمیاد، هیچ کسی نمیدونه در درون (دل و ذهنِ) من چی میگذره، تنها چیزی که میشه تشخیص داد اینه که دارم تمام تلاشمو می کنم وظایفمو در قبالشون انجام بدم تا شرشون را از سرم کم کنن :)

دلم میخواست یکی از اعضای خونواده پا پیش میذاشت و بهم این اطمینان را میداد که ارتباطی خراب نمیشه، و من میتونم تماما خودم را بیان کنم و خالی شم. میتونم بگم که دلم نمیخواد با هیچ کدوم از خواهرزاده هام مدت زیادی تنها بمونم چه برسه به اینکه بخوام با یکیشون همخونه بشم. آره متاسفانه یه همچین حرفی هست، آقو جان من هدفم از استقلال کلا دور بودن از اعضای اینجا بوده، نه اینکه کم کم ملت را هم ببرم پیش خودم.
اینکه من همه ی تلاشمو می کنم که با همه رفتار مهربونانه ی خوبی داشته باشم، به هیچ وجه به این معنی نیست که از همه خوشم میاد، نه واقعا اینطور نیست و آیا فهم این اینقدر سخته، من تلاش می کنم خوب باشم، و برای این تلاشم نیاز به محرک بیرونی ندارم آنچنان، مهربون بودن را وظیفه ی خودم میدونم، حتما قرار نیست از کسی خوشم بیاد تا باهاش خوب باشم، نه من با همه خوبم، ولی به ندرت از کسی خوشم میاد و دلم میخواد باهاش هم مسیر باشم. من نمیخوام با خواهرزاده م هم خونه بشم، به کی بگم؟ البته نمیدونم چقدر بد باشه این قضیه، ولی کودک درونم همه ش پاشو میکوبه رو زمین و میگه من میخوام تنها باشم، و این تنها انگیزه م برای مستقل شدن بوده.

 

++++نرگس هم کم کم داره خودشو رو میکنه و منو از خودش ناامید، آه که مرا برای ناامید شدن آفریده اند، اینکه (با فیگور تکیه زده بر سکان قدرت) با خودم بگم نوچ با این بشر هم نمیشه حرف زد (حق دارم البته، با سنِ کمش فقط در حال نصیحته و پراکندن wisdom!! پوووففف! به کجا چنین شتابان آخه بچه؟ پیاده شو با هم بریم. فکر کردی کی هستی؟) و کلا دیگه حسابی باز نکنم روش، و هیچی از خودم براش افشا نکنم و اینجوری البته در حال تنبیهم، در حال انتقام، و خب لذتبخشه، اگرچه این معنی دراماتیک را داره که من تنهاااام.

الهه :) ۱ نظر

99-4-3-2

میفرماد که: "نگار دردت نبینُم، نگار و مه جبینُم، نگار جون دلوم، محرم بشی دستت بگیرُم"

آخ که چقدر دلم میخواست با همین حُجب این حرف ها بهم گفته میشد تا گوینده ش را ماچ بارون میکردم، دلم غنج میره هر بار خودمو جای نگار میذارم :)) و همچین جمله ای در عین تمام سادگی و بی غل و غش بودنش، هم از نظرم عشقِ مجسمه و هم بسیااار اروتیک :)

این هم یک مثال ساپورتیوه برای حرفی که تو پُست قبل زدم، یه حرکت ساده ی لمسِ دست کسی، میتونه تمام خواسته ی کسی باشه چون این بشر حساسه، چون این لمس ریشه ای طویل توی ذهنش داره، و فقط یه لمس نیست.

الان منم با این توضیحاتم و پیدا کردن علت و معلول، و طبیعی کردنش گند زدم به حسی که میشد گرفت :))

 

احتمالا همه شنیدن آهنگشو، ولی محض احتیاط خواستین از این آدرس دانلود کنین.

الهه :) ۰ نظر

99-3-31

داستان کوتاه های کتاب "مخلوقاتِ یک روز" اروین یالوم را ادامه میدم و بعد از هر داستان، اروین یالوم برام عزیزتر، دوست داشتنی تر و دلخواه تر میشه و دلم میخواد بیشتر و بیشتر ازش بخونم و شک م برای اینکه الگوم این بشر، و رویام درمانگر و نویسنده شدن (نویسنده ای دقیقا شبیه ایشون) باشه، کمرنگ تر میشه. آره فکر میکنم اقلا در زمینه ی روانکاوی مستعد هم هستم، و کشف این روابط علت و معلولی انگیزه ها و رفتارهای آدم ها بسیار برام لذت بخش است و خواهد بود.

داستان هاش البته خیلی هم به اینکه خودم را بشناسم کمک می کنه.

و یه چیزی که خیلی برام جالب بود، اهمیتیست که به رویاهایی که آدم تو خواب می بینه، میده.

 

+پستی که در مورد شادی نوشتم، در نظرم خزعبل محض بیشتر نیست.

نمیدونم واقعا تعریف شادی چیه و فکر نمی کنم واقعا آدم ناشادی باشم، اگه به حال خودم گذاشته بشم، درد فقط اینه که من از ارتباط با آدم ها، اکثریتشون، خوشحال نمیشم و قاعدتا نمیتونم حس خوشحالی نداشته را منعکس کنم، چون آدم ها همیشه در چشمم تهدید بودند، مسئولیتِ اضافه، مسئولیتی که معمولا بهم تحمیل میشه و خودم نمیخوامش.

الهه :) ۰ نظر

99-3-7-2

+فکر میکنم آره، باید قبول کنم که "فکر کردنِ" خالی نه میتونه تو را رشد یا عبور بده و نه میتونه تو را به خودت بشناسونه، اساسا "انجام دادن یه کاری" و "فکر کردنِ در موردش" دو تا امر کاملا جدا و کاملا بی ربط هستن، و پیش رفتن در هیچ کدومشون نمیتونه پیشرفتی توی اون یکی حساب بشه. و این بیهوده بودنِ سال های متمادی از زندگی من رو نتیجه میده، سال هایی که فکر کرده ام در حال خودشناسی ام، البته میتونم مدعی باشم که داشتم یه کاری را انجام میدادم و اون کار "فکر کردن" بوده، فکر کردن با هدفِ فکر کردن، نه با هدفِ خودشناسی.

البته میدونی، انجام دادن هم نمیتونه آنچنان باارزش باشه زمانی که موقع انجام دادن، حاضر و آگاه نیستی، و در کل اول و آخر نتیجه ای که میشه گرفت اینه که مهم نیست داری چه غلطی می کنی، مهم اینه که حاضر باشی در اینجا و این لحظه.

 

++چند روزه از آغازگر نبودنم شاکیم. این آغازگر نبودن روایتگر یک ترس جدیه، ترسی که باید بهش فائق بیام با گوش ندادن بهش.

شنبه به حالت قهر از خونه بیرون اومدم، حرف های ناخوبی به مامانم زده بودم (نه بی ادبانه وا، هدفم این بود که از اون زاویه دید محدودش خارج بشه و جور دیگری به قضیه نگاه کنه که البته فکر نکنم خیلی موثر بوده باشم ولی بهرحال حرف هام محبت آمیز نبودند)، باهاش خداحافظی نکردم و وقتی اومدم اینجا و از اون فضا فاصله گرفتم، تمام اون عصبانیت و ناراحتی تبدیل به دلسوزی برای مامانم شد، و بهش حق دادم وقتی تو اون فضا زندونیست، نتونه اخلاقی از اون بهتر داشته باشه. الهه ی ایده آل و باشهامت توی ذهنم از اون روز هزار بار بهش زنگ زده و گفته که متاسفم به خاطر حرفا و رفتارم، درک می کنم تو را و نگرانی هات را، و بی اندازه دوستت دارم، میدونم که خیلی وقت ها اشتباه می کنم، ولی قول میدم تلاش کنم که بهتر شم، قول میدم و امیدوارم تو هم بهم وقت بدی و ایمان داشته باشی و صبور باشی. ولی الهه ی ترسوی الان، حتی یک بار هم شماره ی خونه را تو گوشی تایپ نکرده.

الهه :) ۰ نظر

99-3-2

دل ندادن را به خوبی یاد گرفته ام (بعد از خوندن یکی دو تا پُست از یه وبلاگ این موضوع برام مرور شد، حقیقتا حرف دلِ منو زده بود)، سخت بوده البته به اینجا رسیدن ولی خب الان اینجام همچنون که نویسنده ی اون وبلاگ بود، دل ندادن هم به این معنیست که مگر شق القمر منو وادار کنه که تو ذهنم به کسی نقشی در زندگیم بدم، البته چرا اگه خیلی اصرار کنن، نقش هایی خواهند گرفت، ولی نقششون هیچ زمان کلیدی یا حیاتی نخواهد بود، نقششون چیزی مشابه پیِ نخود سیاه فرستادن خواهد بود.

و این اگرچه ظاهر بیرحمانه ای داره ولی از نظرم به معنی رشده، و مرحله ایست که کم و بیش همه باید بهش برسن، ولی با این اوصاف باز هم بهم حس انتقام گرفتن میده و آه که این حس در این مورد خاص چه اندازه لذت بخشه. :)

الهه :) ۰ نظر

99-2-20-3

نشد یک بار من از این رفیقم در موردی راهنمایی بخوام و بهم نگه که "اصلا اینقدر ارزش داره که اینقدر بهش فکر می کنی؟" و این در حالی ست که من یک سناریوی کاملا واقعی و دقیق را براش مطرح کردم و فقط بهش گفتم تو اگه با این سناریو مواجه بودی، در جواب فلانی چیکاری میکردی و چی می گفتی؟ دقیقا همین، آخه جانِ من، من نمیتونم به این سناریو واکنشی ندم، کسی منتظر جوابِ منه، یعنی چی که بهش فکر نکن؟ برای پیدا کردن راه حلِ یک مسئله اگه فکر نکنم، چیکار کنم؟ بشینم دعا کنم، مراقبه کنم، چیکار کنم؟ و بعد جوابی که من باید بدم خودش داده خواهد شد؟ یه چالش و مصداق ملموس تو زندگی اگه با فکر کردن به جواب نمیرسه با چی میرسه؟

و اصلا، یکی به من بگه چی دقیقا ارزش فکر کردن داره؟ زندگی معمول آدمیزاد ارزش فکر کردن نداره؟ باید در مورد چیزای ماورایی فکر کرد یا اصلا نباید فکر کرد؟ پس مغزمون واسه چیه؟ زندگی روزمره کلا ارزش نداره، هوم؟ کسی نمیخواد توی زندگی روزمره ش پروفشنال بشه؟ چرا اونوفت؟ چرا پروفشنال شدن توی یک علم یا یک حرفه ارزشمنده و پروفشنال شدن تو مسائل و ارتباطات روزمره ارزشمند نیست؟ زندگی مگه از همین روزها و روزمرگی ها تشکیل نشده؟ دستاورد هر کسی توی زندگیش هر چقدر هم که بزرگ باشه بازم درصد زیادی از عمر اون آدم به زندگی معمول روزمره گذشته، مگه اینطور نیست؟

 

+ در همین راستا دیشب هم یک بحثی با همون دختر دوست خواهرم داشتیم، مشابه حرفاش را از خیلیا شنیدم، نمی تونم ردشون کنم و میدونم که میتونم مصداقشون را پیدا کنم، ولی احساس می کنم ایراد هایی هم داره، که دیشب در مکالمه باهاش نتونستم کشفشون کنم و سعی کردم بحث را کش ندم و صرقا تایید کنم چون حس می کنم اینجور طرز فکر ها همین تایید ها را می طلبن، چون احساس می کنن به انتها رسیدن دیگه، هر اونچه که باید میدونستن را فهمیدن، و مایل نیستن بیشتر فکر کنن یا بحث کنن، حالا اینجا جملاتش را مینویسم و نقدهایی که از نظرم بهشون وارده را بعدش:

جملات اوشون:

-آخه سکون به گند میکشه زندگی و روح و روان آدمو.

-ول کن فلسفه و حقیقت را

-چرا باید اینچنین با مشکلات آمیخته بشی، تو نیومدی که آبستن این مشکلات بشی

-زندگی عجیب و ناخواسته رو نباید با سردرگمی طی کرد و توی سوالات موندن و پوسیدن، بعضی مسائل فقط باتلاقی ان که نمیشه توشون دست و پا زد.

-اصل کاری رو بدون اینکه بفهمی از دست میدی، اصل کاری حاله، باید با کیف و حظ بگذرونیش.

 

حرفای من:

تعریف حرکت چیه؟ جز اینه که آدم باید از زندگیش یاد بگیره و بره جلو؟ و در پی اصلاح طرز تفکرش باشه و بدونه که طرز تفکرش هیچ زمان مطلقا بی نقص و پرفکت نیست؟

من حقیقتا نمیفهمم درگیر شدن با مشکلات زندگی روزمره و تلاش برای حل کردنشون چه ایرادی داره؟ چرا همه فکر میکنن نباید بهشون بها داد، نباید فکر را درگیرشون کرد؟ چی با اهمیت تره؟ و ملاک تعیین بااهمیت ها چیه؟

زندگی را دقیقا باید چجوری طی کرد؟

حس میکنم چیزی که تو ذهن این جماعت هست اینه که زندگی را باید به خوشگذرونی (از جنسی که عاملی از بیرون موجب خوشحالیت باشه) و البته دنبال کردن یک هدف خاص خارج از زندگی روزمره گذروند، که البته نمیتونم تاثیر مثبتش در حال آدمیزاد را کتمان کنم، ولی چیزی که از نظر من مهم تر و اساسی تره، خودشناسی و خودسازیست که لزومی به یک عامل بیرونی برای شاد شدنت نباشه.

البته در یک حالت من از نظرم کوتاه خواهم اومد و اون در صورتیست که بهم ثابت بشه که تلاش برای ساختن موقعیت های خوشگذرونی و رسیدن به هدف، خیلی سریع تر و موثرتر از مواجهه با مشکلات معمول زندگی و شخصیت، میتونه منو به خودشناسی و خودسازی برسونه. چون در اینکه سرچشمه ی شادی خودشناسی ست هیچ شکی ندارم.

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان