00-03-16

+"فلسفه ی تنهایی" لارس اسوندسن را میخونم، فارغ از اینکه قراره چه تاثیری روم بذاره و اینکه آیا بعد از خوندنش تنهاییم برطرف خواهد شد یا نه؟ خوشحالم از اینکه کسی همینقدر جدی و کاربردی، تنهایی را کالبدشکافی کرده. حس میکنم با نویسنده ش در حال گفتگو هستم و او کاملا به روم بازه، بهم فضای بی نهایتی داده و سرکوبم نمی کنه به خاطر تمام ضعف و احساساتی shity ای که حس کرده ام و می کنم.

میدونی فکر میکنم خیلی وقتا صرف اینکه بتونی دردت را، علل احتمالی و نشونه هاش را تشریح شده در ذهن داشته باشی، کفایت میکنه و نیازی نیست که اون درد کاملا برطرف بشه. تو اون درد را کاملا مشاهده کرده ای، شناخته ای و باهاش آشنا هستی، و به عبارت کلی تر پذیرفته ایش. پس بودنش تهدیدی برات نیست، باهاش رفیقی.

به این فکر میکنم که نویسنده ی این کتاب هم چقدر میتونه تنها باشه. کلا آدم وقتی دغدغه ای داشته باشه که دغدغه ی کسی نیست، خیلی خیلی تنهاست، و او کسیست که میتونه به بقیه کمک کنه در حالی که بقیه نتونسته اند و نمی تونن بهش کمک کنن.

علاوه بر این، این روزها طعم تنهایی ای را چشیده ام که فکر میکنم خیلی شبیه تنهایی پدرم هست، و اگرچه تا پیش از این نمیتونستم خودم را متقاعد کنم برای ارتباط گرفتن باهاش و توجه کردن بهش، الان مطمئنم که دلم نمیخواد خودم باعث همچون رنجی برای کسی بشم. عمیقا دلم میخواد پدرم رو از تنهایی دربیارم، ای کاش که انرژی و انگیزه ش بمونه برام، برای مدت طولانی.

 

++کمبود شفقت و همدلی تو زندگیم بسیار احساس میشه، هیچ کسی نیست که در جبهه ی مقابل زندگی، طرفِ من باشه، و همه ی اینا از جایی شروع شده که خودم طرفِ خودم نیستم در حالی که میدونسته ام I am my home. خونه ی خوبی برای خودم نبوده ام و الان از همه ی خونه ها، از همه ی آدم ها فراریم.

دلم میخواد یکی مهر تایید بذاره پای سخت بودنِ روزهایی که گذرونده ام و بهم افتخار کنه بابت اینکه قدرتمند ظاهر شده ام. خیلی عجیبه و داشتن این خواسته همیشه برام کسر شأن بوده ولی الان واقعا دلم میخواد کسی برام دل بسوزونه، کسی درکم کنه. ولی با کی طرفم؟ با ننه ی گرام! و من در چشمش کیم؟ اون دختر ناتوانِ تنبل سر به هوایی که نمیتونه گلیم خودش را از آب بکشه و حتی قادر نیست نیازهای خودش را بفهمه، و تشخیص نمیده چی درسته چی غلط! و خب قضیه زمانی جالب تر میشه که همین دخترِ ناتوان مسبب تمام بدبختی و غم ننه ی گرام هست، ینی ناتوانیِ من نه ترحم برانگیز که خصم برانگیزه. با من به خاطر ناتوانیم جنگ میشه! و این تناقض منو دیوانه می کنه. او قدرتمند دانایی ست که قربانی ناتوانِ نادانی چون منه! و آیا باز هم عجیبه اینکه من مدام تصاویر کُشتنش را تو ذهنم مرور کنم؟

 

دارم فکر میکنم به اینکه فلسفه ی تنهایی، نازِ منو میکشه، کاری که نه خودم در حق خودم انجام داده ام و نه هیچ کس دیگری. حس ناخوبِ دردناکی رو که دارم به رسمیت میشناسه و بهم حق میده که داشته باشمش و در عین حال داشتن اون حسِ ناخوب را تحقیر کننده نمی بینه. از دیدِ او من با وجود تمام احساسات ناخوبی که میتونم داشته باشم، همچنان ارزشمند و قدرتمند و دانا و محترمم، و اون احساسات ناخوب فقط می تونن همدلی و مهربونیش را بربیانگیزن، از دید او اون احساسات ناخوب حتی میتونن منو تبدیل به موجود دوست داشتنی تری کنند.

خنده م میگیره به تمام توصیفاتم از موضعی که این کتاب داره، آیا واقعا تمام اینا هست؟ فکر نکنم دقیقا اینطور باشه برای همه :)) فعلا احتمالا اصرار دارم تمام ایده آل هام را به این کتاب، تحمیل کنم.

الهه :)

00-02-08

احساس می کنم قلبم سوراخه، زخمی هم هست، و هر بار نفس کشیدنم جریان هوایی را از اون سوراخ عبور میده، که باعث درد و سوزشش میشه. وظیفه ی خطیر دوست داشتن خودم باز هم بر عهده ی خودمه، فکر نکنم خوب دارم انجامش میدم. و به این فکر میکنم که آدم ها (همون عزیزانت، همون ننه بابا) برای اینکه تو را از خودت متنفر کنن، چقدر خوب باهات همکاری می کنن، ولی وقتی که به دوست داشتنت میرسه دیگه هیچ مسئولیتی قبول نمیکنن، و بعد از یه جایی به بعد تو میمونی و این موجودی که مدت ها تلاش کرده اند ازش متنفرت کنن و خب موفق هم بوده اند، ولی حالا میفهمی که اتفاقا سعادتت وابسته ست به عشقی که به این موجود نثار می کنی، و تمام مسئولیتش هم با خودته. آره کیووونت پارَه، مسئولیتت را انجام بده، و گر نه هر روز زشت تر و بدبخت تر و فلک زده تر از قبل خواهی بود.

 

+شک ندارم که اگه خودکشی هم بکنم ننه ی گرام در انتها سر قبرم ازم طلبکار خواهد بود بابت ظلمی که در حقش کرده ام، و دل برای خودش خواهد سوزوند که چقدر بدبخت بوده که همچین دختر ظالمی داشته و مطمئنا هیچ زمان نمیفهمه تا چه حد خودخواه و سنگ و تاثیر ناپذیر بوده.

الهه :)

99-12-27-2

جماعتی که هر روز صبح و خستگی ناپذیر و به دور از هر گونه یأس فلسفی، خودشون و خونه زندگیشون را ترتمیز و خوجل موجل می کنن، پسسسر، اینا بی شک اون جماعتین که شایسته ی زنده بودنن و خب البته که فقط همین ها زنده اند.

از من همیشه اینقدر سوال های نابجا شده، و اینقدر دلیل های محکمه پسند برای هر حرکت کوچیکِ کودکانه ای ازم خواسته شده که دیگه همه چیز (تک تک جزئیات خوشگل زنده بودن) رو، هر حرکتی رو بیهوده و غیرلازم می بینم.

 

+مامی میاد تو اتاق و میفرماد تو بازم نشستی اینجا پای این، و همین جمله ی ساده میتونه آمپر عصبانیت من رو به سقف بچسبونه و تبدیل به زامبیم کنه! من باز هم کار اشتباهی انجام داده ام، تمام کارهای من اشتباهند و توجیه ندارن و من حتی نمیدونم درست چیه، فقط میدونم که اشتباهم، کارهام اشتباهه، حرفام اشتباهه. همین الان تو ذهنم مامانم (کسی که مطمئنا جونم به جونش بسته ست) رو با دستای خودم خفه می کنم و بعدش میندازمش زمین و چندین بار جفت پا میپرم رو شکمش، تا شاید ذره ای انتقام تمام سوال های احمقانه ای که ازم پرسیده و زندگی ای که ذره ذره ازم مکیده را ازش پس بگیرم. خودِ مامانم موضوعیت نداره البته، فکر مسمومشه که میخوام هزاران بار به هزار روش خلاقانه بُکُشم و متلاشیش کنم.

الهه :)

99-12-27

همیشه فکر میکردم به دلیل کمبود اعتماد به نفس، خیلی متواضعانه و توسری خور عمل کرده و میکنم، و البته همیشه فکر میکردم من همونیم که در کمال فهمیدگی و باشعوری به تمام دانسته های خودم شک دارم و ترجیح میدم هیچ زمان اونقدر گستاخ نباشم که نظریاتمو فکت بدونم و بر اساسشون پیش برم، ولی جدیدا فهمیده ام که نوچ اصلا این خبرا نیست من لجبازیم که دومی نداره، و به هیچ وجه متواضع نیستم، و به همون اطلاعات ناقصم خیلی وقتا تکیه کرده و احساس همه چیز فهمی کرده ام، و حتی بقیه رو هم قانع کرده ام که ایمان بیارن بهم. هنوزم این کار رو می کنم.

دلم میخواد اون الهه ی کوشولویی که در عین ساکت و شاید خجالتی بودن، همچنان لجبازترین و در مسیری که میره ثابت قدم ترینه را بگیرم بخورم :)) چقدر عزیز دله این جیگر :)) من خودشیفته ام :) عاشق بچه هایی شبیه خودم هم هستم، بچه های باهوش، ساکت و درونگرا که هیچ کسی هیچ وقت نمیفهمه چه دنیای گسترده ای تو ذهنشون در جریانه، دنیایی که هر کسی نمیتونه بهش راه پیدا کنه.

 

+حس خوبی به سال 1400 دارم، حس خوبی متفاوت از حس های خوبی که به سال های نوی قبلی داشتم، شاید دستاورد من در سال 99، واقع بین تر شدن بوده باشه، و اینکه بالاخره بفهمم چی دقیقا نیاز دارم، چی جای کار داره. حس میکنم بعد از تمام سردرگمی هام، راهم را پیدا کرده ام. با خودم روراست ترم، و این خیلی خوبه.

امسال میدونم که قرار نیست شق القمر کنم، قرار نیست متحول و از این رو به اون رو بشم، و یک الهه ی کاملا متفاوت باشم، میدونم مسیر سختی در پیشه، و تغییر بسیاااار آهسته امکان پذیره، ولی مهم اینه که میخوام و مهم اینه که در این مسیر قرار گرفته باشم.

الهه :)

99-12-20

یادمه یک بار به یک پادکستی (بماند که چی بود) زنگ زدم، حرف زدم، و بعد از اون دیگه هیچ زمان جرئت نکردم گوشش بدم، چون شرمگین بودم از صدام، از تمام چیزی که گفته بودم و حسی که فکر میکردم انتقال داده ام، یادمه مضطرب و طفلی بودم ولی جوری حرف زده بودم که اینو بپوشونم و خب بدتر خرابش کرده بودم. عجیبه میدونی، اینکه اون فایل چیزی نیست که کسی گوشش بده، یا برای من در کل اهمیتی داشته باشه ولی هنوزم جرئت ندارم  گوشش بدم. حقیقتا نمیدونم چرا، با چی نمیخوام مواجه شم؟

و حالا این روزا جرئت ندارم آخرین نامه ای که به یک جناب خارجی (که 14 سال ازم بزرگتر بود) تو اون اپ اسلولی داده ام و الان سه روز ازش گذشته و خبری از او نشده را بخونم، شرمگینم از تمام محتوای اون نامه، و نمیدونم دلیل شرمم دقیقا چیه، نه که چیزای بدی گفته باشم، فقط ... تففف که هنوز خودم را نمیشناسم، هنوز مرددم در مورد تمام حرفایی که میزنم، هنوز نمیدونم کی صادقم، کی دارم خودِ خودم را بیان می کنم و کی فقط جوگیر شده ام، و از سر هیجان اینکه او ازم بیشتر خوشش بیاد یه سری حرفایی را میزنم. جوری که او حرف زده و جوری که من حرف زده ام زمین تا آسمون فرق داره، نمیدونم چرا نمیتونم ریلکس باشم و به سادگی خودم باشم، اون خودی که حافظه ای ازش دارم، نه این کسی که هر بار برام جدید ترین و غیرقابل پیش بینی ترینه.

میدونی، دارم فکر میکنم، مشکل اصلی این نیست که من خودم را نشناخته ام و از خودِ واقعیم (خودی که بتونم پیش بینی ش کنم) حافظه ای ندارم، مشکل اصلی اینه که من دلم نمیخواد خودم را بشناسم، دلم نمیخواد همینی که هستم را قبول کنم، اینی که هستم خیلی کم و سطح پایینه. و من دلم نمیخواد هیچیشو ببینم. مثل کسیم که میترسه توی آینه نگاه کنه. من هیچ ایده ای ندارم که از بیرون چه شکلیم، کیم. چون همش فکر میکنم او من نیست، آدم ها باید صبر کنن و منِ واقعی را در آینده ببینن.

به همین دلیله که ابراز علاقه ی آدم ها هم برام اهمیتی نداره و نمیتونم باورشون کنم، نمیتونم ازش لذت ببرم، فقط باری بر دوشم هست.

این جناب هم خیلی بهم ابراز علاقه کرده بود! و من همش فکر میکردم خب کی از این خزعبلات بیرون میاییم و میتونیم در مورد چیزای دیگه حرف بزنیم و در آخرین نامه م تا حدودی تلاش کرده بودم سمت و سوی نامه نگاریمون را عوض کنم، و از لاس زدن و ابراز علاقه هایی که حس میکردم دروغکی هستند بیاییم بیرون. و خب فعلا که دیگه جوابی نگرفته ام :)

میدونی ای کاش که فقط او ابراز علاقه کرده بود، درد اینه که در مقابل کسایی که بهم ابراز علاقه میکنن بخصوص اگه قبولشون داشته باشم، کلا دست و پامو گم میکنم، و من هم متقابلا انجام وظیفه میکنم مبادا ناراحت بشه :)

 

+میدونی یه چیز رو اعصابی که جدیدا متوجه شدم اینه که از اینکه قیافه م شبیه ننه یا بابام باشه بیزارم، و خب هست. از اینکه اون نگرانی همیشگی تو چهره ی مامانم تو چهره ی منم باشه بیزارم، و هست، از اینکه قیافه م اون سادگی و ناپختگی چهره ی پدر گرام را داشته باشه بیزارم و متاسفانه اونو داره، و چیزی که تو چهره ی هر دوشون می بینم و ازش بیزارم و اتفاقا تو چهره ی خودم هم می بینمش، بدبختیه. دلم نمیخواد بدبخت باشم! ای کاش این بدبختی را می پذیرفتم و ازش عبور می کردم.

++ ولی گذشته از اینا همچنان زنده بودنم در نظرم هیجان انگیزه، پسر ما زنده ایم. ما حرکت می کنیم، ما تصمیم میگیرم، ما غذا میخوریم، ما اختیاراتی دارم، ما آیا خودمون خودمون را ساختیم؟ قاعدتا نه. از کجا اومدیم ما؟

+++ولی حالا فارغ از تمام مشکلاتی که من دارم، چطور آدما میتونن به همین سادگی عاشق و فارغ بشن، حس نمیکنن زبون باز و دغل کارن؟ حس نمی کنن فقط جوگیر بوده اند؟ شرمگین نمیشن از خودشون؟

++++ پوووففف، باورم نمیشه 20 اسفنده.

الهه :)

I need factory reset

امروز روز پدره ( آره؟ )، و پدر ما مثل همیشه تنها غذا میخوره، مکالمه هایی کوتاه جور می کنه، میاد تو اتاق و به سختی با من هم صحبت میشه، متوجه میشم که گوش هاش نمی شنوه، کاملا یکدفعه ای اینو متوجه میشم، همچنون که لرزیدن دست هاش رو. در حالی که روزهایی که توی یک خونه هستیم کم نیست. من اصلا متوجه روند پیر شدنش نیستم، خیلی وقت ها در طی روز یک بار هم به چهره ش نگاه نکرده ام. من همش تو اتاق هستم، مثلا تنها، ولی در حقیقت در رابطه با آدم هایی هستم (و شاید در متن زندگیشون هم باشم)، که تا به حال ندیدمشون، از نزدیک باهاشون حرف نزده ام، اصلا صداشون را شاید نشنیده ام و چه بسا هیچ زمان هم نبینمشون و نشنومشون و در انتها اهمیتی هم نه برای من خواهد داشت و نه برای اون طرف. چیکار میکنم، نمیدونم؟ کسی نمیخواد یه خرده فحش بهم بده؟ شاید عذاب وجدانم کمتر شه.

بحث اینه که من دلم نمیخواد با اعضای خونواده م وقت بگذرونم، وقت گذروندن باهاشون درده برام. از یه طرف عذاب وجدان دارم و خجالت زده ام که دارم کم میذارم و در نتیجه دلم میخواد از رویارویی باهاشون فرار کنم، برم بخزم تو کنج خلوت خودم و کارای احمقانه انجام بدم و حواس خودم را پرت کنم از واقعیت زندگی و از طرف دیگه خب صادقانه باید بگم باهاشون بهم خوش نمیگذره، چون اصلا آدم های خوشحال یا باحال یا قدرتمند یا عمیق یا هر ویژگی ای که میتونه از یه آدم یه هم صحبت خوب بسازه، نیستند، و حین حرف زدن باهاشون، حین گوش دادن به شکایت هاشون، مدام فکر به اینکه یه سری چیزا و یه سری استدلال هاشون چقدر از اساس خرابه و چقدر درست شدنشون کار میبره و من اصلا تخصصش را ندارم، خسته م می کنه.

تو ذهنم مدام در تلاشم خودم را تبرئه کنم، به خودم بگم شاید اگه ننه بابا و خونواده ی من هم مثل یه سری خونواده های دیگه بودند الان من هم دختر بهتری بودم، ولی تلاش هام آب در هاون کوبیدنه، با کی لج کرده ام من؟ نتیجه ی این بازی قراره چی بشه؟ اهمیتی نداره که خونواده ی من چجورین، آیا تونسته اند چیزهایی که من میخواستم را بهم بدن یا نه، مهم اینه که من بهشون نیاز دارم، به دونستن اینکه میشناسمشون و در متن زندگیشون و براشون هستم نیاز دارم، تا فردا روزی حسرت نخورم.

شاکیم از اینکه این فضا من را برای دختر خوبی بودن تربیت نکرده، کاری را باید انجام بدم که مایه شو ندارم و در عین حال اگه انجامش ندم چیز بزرگی را از دست داده ام. ننه بابای ناآگاه میتونن هم بچگی آدم را خراب کنن و هم بزرگسالیش رو زمانی که دیگه بهشون نیاز نداره،  تا وقتی بچه هستی اونا به اندازه ی کافی حامی ت نیستند و وقتی بزرگ میشی تو دیگه دلت نمیخواد براشون باشی.

 

+اینجور وقت ها، دلم میخواد رو کنم به تمام اونهایی که در کلاسشون امثال من بچه تنبل حساب میشم چون به اندازه ی کافی شاد نیستم و حرف های مثبت نمیزنم، و بهشون بگم جدی فکر کردی من خودم دلم میخواد که ناشاد باشم؟ کی واقعا دلش میخواد که بدبخت باشه؟ چه بسا دلیل بدبختی همون بدبخت ها اینه که خوشبختی را بدجور میخوان و بهش نمیرسن .

ولی تمام اینا به خنده م میندازه :)) کلا این روزها همه چیز در نظرم طنز محضه. از آدمی که میخواسته عمیق باشه، و احیانا روان درمانگر بشه، و همیشه شاکی بوده از آدم هایی که سطحین و جدی نمیگیرن تبدیل شدم به آدمی که اصلا نمیشه حرف جدی باهاش زد :)) شدم شبیه این مرد هایی که برای هر دردی دنبال مُسَکنی به اسم "سک.س" هستند، به همون اندازه marriage material نیستم :))

 

++ دارم آهنگ Dancing with your ghost از Sasha Sloan را گوش میدم، و دوسش دارم، نه که واقعا آهنگ خفنی باشه، دوسش دارم چون بهم یادآوری میکنه یه آدم عزیزی من رو دوست داشته و اینو برام فرستاده.

الهه :)

استیصال

یه وقتی هست به توانایی هات ایمان ندارن، و نتیجه ش میشه اینکه تو کارهاتو شاید با استرس و چه بسا با کمک بقیه ولی هر طور که شده انجام میدی و مطمئنا برای تمام چیزهایی که شاد یا موفقت میکنن حریصی، ولی یه وقت دیگه هست به لحاظ توانایی اتفاقا خیلی بیشتر از اونی که هستی میدوننت و ازت انتظار دارن، ولی یه شک اساسی دارن و اون شک به غریزه ته، به اینکه برای بقا تلاش خواهی کرد و خوب ها را برای خودت خواهی خواست و حتی الامکان انجامشون خواهی داد، اگه این شک در وجود خودت هم نهادینه بشه اونموقع همیشه سردرگم خواهی بود، اگه من نمیدونم و نمی فهمم چه کاری درسته و برام خوبه که انجام بدم، پس کی میدونه؟

اون شک اولی شاید باعث شه از یه سری از کارها بترسی و انجامشون ندی، ولی شک دومی باعث میشه اصلا نتونی تصمیم بگیری.

در سناریوی اول، اگرچه زیاد بهت گفته اند که نمیتونی، ولی اجازه داری دردِ دل کنی، و میتونی انتظار داشته باشی آدم هایی باشن که هُلِت بدن و کمکت کنن تا کارهایی که میخواستی انجام بشه، ولی در سناریوی دوم، زیاد بهت گفته میشه که تو نمیخوای، تو نخواستی و گر نه می شد، تو نمیخوای به دلایلی که مشخص نیست، شاید دشمن هستی با خودت یا  داری با خودت دشمنی میکنی که چیزی را به کسی ثابت کنی! (احمقانه تر از اینم هست؟) و در این مورد دیگه دردِ دل کردن یا کمک خواستن بی معنی میشه، کسی اعتماد نداره که تو خودت راه درست را انتخاب کنی، و به خودت کمک کنی، که حالا او هم در این راه باهات همراه بشه.

 

من اونی هستم که تو شرایط سناریوی دومه، و خب عجیب نیست که گریه کردن برام سخت باشه، که خیلی وقتا حس کنم قفلم، سنگم، من نمیتونم دوست بودنِ خودم با خودم را به دیگران نشون بدم، از نظر مامی گرام ما، من در حدی نیستم که در حق کسی ظلم کنم، من همیشه مظنونم به ظلم در حقِ خودم، و این انتهای ضعف، تراژدی و البته کُمِدیه.

الهه :)

99-10-15-2

سریال This is us را شروع کرده بودم به دیدن، و امروز قسمت 13 فصل اول را دیدم، علاقه م بهش از قسمت اول تا الان از 100 تا نزدیکای صفر سقوط کرده. یه پیامی به طرز حال بهم زنی توش تکرار میشه که ببینید ما چقدر مسئولانه عشق میورزیم توی خونواده، و درک می کنیم همدیگه را و به این ترتیب زندگی زیبا میشه! اوکی، شات آپ، فهمیدیم دیگه، ماشالا به شما. ناراحت بودناشون خیلی وقتا قابل باور و قابل درک نیست برام، یجورایی زیادی هم تلاش میکنن تا باورپذیر بشه ولی نمیشه، همچنین بعضا این حس را بهم میده که دغدغه هاشون خیلی سوپرهیومن گونه ست، بابا اینقدر خوب نباشین دیگه، فاک یو آل. البته نمیشه منکر شد که همچنان کرمم برای دونستن سرگذشت شخصیت های داستان میلوله، ولی تففف که اینقدر روندش کند هست.

احتمالا یه دلیل دیگه ی اینکه خوشم نیومده از این سریال هم این باشه که مصادف شده با روزهایی که پیش ننه بابا هستم، و رسما سه تایی از هم متنفریم، و هیچ کسی قصدی برای عشق ورزی مسئولانه و درک کردن دیگری نداره، وقتی فکر میکنم که ننه بابای مهربونی نبوده اند هیچ زمان، حضورشون هیچ زمان آرامش بخش یا حامی نبوده، فقط موجب استرس بوده اند، هیچ زمان من حس نکرده ام که حضورم به تنهایی خواسته ست، همیشه فکر کردم شاید برای کارایی که انجام میدم مورد عشق باشم که اونم خیلی معدود اتفاق افتاده، همیشه کارام از نظرشون اشتباه بوده، کلِ بودنم اشتباه بوده، و الان به سنی رسیده اند که دیگه نباید ازشون انتظار داشته باشم، و اونها الان عشق لازمند، و جدی انتظار عشق هم دارند؟ کیسه ی عشق من پر نیست که بتونم ازش ببخشم.

الهه :)

99-9-5

مقاومت درونی ای دارم در برابر اون کارهایی که حین انجامشون یه عوضیِ حق به جانبِ عقلِ کل تو ذهنم دست به کمر ایستاده و از بالا به پایین بهم نگاه می کنه و میگه آفرین دختر خوب، آفرین داری خوب پیش میری، ادامه بده، تو میتونی، ادامه بده، اگرچه سخت.

دلم میخواد هالک وار، بلند شم، گردنشو با یه دستم بچسبم و در حالی که دست دیگه م به دیوار تکیه داره، کله ش را هزار بار بکوبم به دیوار و تریپ چندلر بهش بگم، شات آپ، شات آپ، شات آآآآآآپ! 

من نمیخوام برای خوشِ هیچ عوضی ای غلطی بکنم، نمیخوام انجام وظیفه بکنم، نمیخوام انگیزه م بیرونی باشه، نمیخوام خودآگاه باشم موقع انجامِ کاری، دلم میخواد "خود"ی نباشه.

 

+در جهت یاد گرفتنِ تریپِ راه رفتنِ مایکل جکسون، (فکر کنم) پام داره به یوتیوب باز میشه :)) نه نمیشه گفت کل یوتیوب برام غریبه بوده، ولی خیلی عجیبه که تا به حال کنسرت زیاد نمی دیدم و سرچ نکرده بودم، حالا از دیروز رفتم تو نخ کنسرت، و دارم مایکل جکسون را در می یابم! پسسسر، عجب آدمِ باحالی بوده این بشر. چطور من تا به حال ویدئویی ازش سرچ نکرده بودم، چرا؟ چرا از کنارش بی تفاوت گذشته بودم! آااه. :)) حقیقتا قلبم درد میگیره از اینهمه پروفشنالیتی و جذابیت و کلاس بالای کار، و آاااخ که من هیچ سهمی از هیچ کدوم نبرده ام. این ابنا بشر آیا خودشون هم میدونسته اند که زیادی باشکوهن، غرور خفه شون نمی کرده؟

و همزمان با مایکل جکسون چند تا ویدئو هم از بیلی آیلیش دیدم! در پی کشف اون کیفیتی که قبلا هم ازش حرف زده بودم و باعث شده بود یه تیکه از یه ویدئوش را هزار بار ببینم، و سرنخ دیگری که کشف کردم اینه که این جماعت احتمالا اونموقع که میان بالای سِن، لحظه ای به این فکر نمی کنن که جلوی اینهمه جمعیت ایستادن و باید یه کاری بکنن که این جمعیت خوششون بیاد، فقط و فقط کاری را می کنن که خودشون خوششون میاد.

الهه :)

tired of pretending

حس میکنم در طی زندگیم همیشه ناخواسته مجبور به دفاع از خودم شدم، خودی که بهش باور نداشته ام. نمیدونم شاید هم ناخواسته نبوده و نتیجه ی زود خوندن یه سری کتاب ها بوده. ولی این روزها خسته ام، خسته از دفاع کردن، خسته از اثبات باوری که عمیقا ندارمش، خسته از اثبات قدرتی که ندارمش. و خب خیلی مسخره و عجیبه که هنوز هم نمیتونم پیش کسایی که منو وارد این بازی کرده اند، به تمام اینها اقرار کنم و از بازی انصراف بدم. بهم اجازه نمیدن.

ضعیف نگهت میدارن، اعتماد به نفست، باور به خودت را ازت میگیرن، و بعد ازت میخوان این ضعف را سانسور کنی، ورژن ضعیفت پذیرفته شده نیست، تو در برابرشون موظفی که ضعیف نباشی.

 

بی اندازه دلم میخواد از این چرخه ی باطل بیام بیرون. میدونم طرز فکر خودم و غرور مزخرفم در رابطه با یه سری چیزا هم مطمئنا به موندن توی این بازی دامن میزنه.

 

با وجود اینکه ننه ی گرام اصرار داره من بی رگم، و مشکلی ندارم با اینکه ضعف هام دیده بشن، ولی آه که اینطور نیست و ای کاش که بود، ای کاش قبل از تمام هارت و پورت ها و گنده گوزی هام و وانمود کردن به اینکه به کمک کسی نیاز ندارم و خودم میدونم دارم چیکار میکنم، یک موجود نیازمند آویزون بودم و یه همچین فازی را در طی زندگیم طی میکردم، فکر میکنم در اون صورت عبور از ضعف امکان پذیر بود، ولی اینجوری من همیشه یک موجود ضعیف در پوسته ای از قدرت میمونم.

 

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان