tired of pretending

حس میکنم در طی زندگیم همیشه ناخواسته مجبور به دفاع از خودم شدم، خودی که بهش باور نداشته ام. نمیدونم شاید هم ناخواسته نبوده و نتیجه ی زود خوندن یه سری کتاب ها بوده. ولی این روزها خسته ام، خسته از دفاع کردن، خسته از اثبات باوری که عمیقا ندارمش، خسته از اثبات قدرتی که ندارمش. و خب خیلی مسخره و عجیبه که هنوز هم نمیتونم پیش کسایی که منو وارد این بازی کرده اند، به تمام اینها اقرار کنم و از بازی انصراف بدم. بهم اجازه نمیدن.

ضعیف نگهت میدارن، اعتماد به نفست، باور به خودت را ازت میگیرن، و بعد ازت میخوان این ضعف را سانسور کنی، ورژن ضعیفت پذیرفته شده نیست، تو در برابرشون موظفی که ضعیف نباشی.

 

بی اندازه دلم میخواد از این چرخه ی باطل بیام بیرون. میدونم طرز فکر خودم و غرور مزخرفم در رابطه با یه سری چیزا هم مطمئنا به موندن توی این بازی دامن میزنه.

 

با وجود اینکه ننه ی گرام اصرار داره من بی رگم، و مشکلی ندارم با اینکه ضعف هام دیده بشن، ولی آه که اینطور نیست و ای کاش که بود، ای کاش قبل از تمام هارت و پورت ها و گنده گوزی هام و وانمود کردن به اینکه به کمک کسی نیاز ندارم و خودم میدونم دارم چیکار میکنم، یک موجود نیازمند آویزون بودم و یه همچین فازی را در طی زندگیم طی میکردم، فکر میکنم در اون صورت عبور از ضعف امکان پذیر بود، ولی اینجوری من همیشه یک موجود ضعیف در پوسته ای از قدرت میمونم.

 

الهه :)

99-7-24

پیامی با محتوای اینکه زحماتتو می بینم و قدرشون را میدونم و ازت متشکرم به خاطرشون، را دیشب برای زن کاکوی گرام فرستادم، و از صبح دارم خودم را میخورم که چه غلطی بود کردم؟ و راستش به طرز حماقت باری (یا بهتره بگم فلاکت باری) شرمگینم به خاطرش! چطور ممکنه آخه؟ که من به خاطر تشکر کردنِ از کسی شرمگین بشم؟

و با خودم فکر میکنم، خب ببین، برای ساده ترین و خوب ترین پیام و حرفی که زدی خودت را سرزنش می کنی، بعد انتظار داری پر حرف تر باشی و بیشتر خودت را بیان کنی؟ خب معلومه که در ناخودآگاه از ترس سرزنشِ بعدش، ساکت تر از اینی که هستی خواهی شد.

حالا اینکه دقیقا چرا شرمگینم، مسئله ایست که باید بررسی شه و جوابش پیدا شه، شاید یه ریشه از ریشه های حسِ شرم توی وجودم قطع بشه، میدونی از غیرمنتظره بودن و مزخرف بودنِ حرکتم در چشم کاکوی گرام شرمگینم، از اینکه فکر کنه دارم پشتِ سرش، خودم را واسه زنش، شیرین می کنم! از اینکه با مخالف بودن موضعم با باقی اعضای خونواده، باعث شده باشم غرور خونوادگیمون بره زیر سوال مثلا، ولی خدا میدونه که قصدِ انتهاییم بهتر شدنِ رابطه ی بین کاکو و زن کاکوی گرامه.

کاش از این آدم هایی بودم که کار خودشون را بهترین میدونن و در هر صورتی ازش دفاع می کنن و هیچ زمان بهش شک نمی کنن، ای کاش من اصلا متوجه ایرادی نمیشدم تا زمانی که کسی بهم نگفته بود، ولی مشکل اینجاست که من اصلا منتظر نمیمونم کسی ازم ایرادی بگیره و حتی خیلی وقت ها اصلا ایرادی گرفته نمیشه، ولی من خودم را به بدترین وجوه ممکن نقد و سرزنش کرده ام، و در سر به زیر ترین و خجل ترین حالت ممکنم و تقصیر را قبل از اینکه کسی مقصر بپنداردم، به گردن گرفته ام.

الهه :)

Miss your face

دلم واسه بوی تنت تنگ شده

چشماتو ببند

هر جای آسمون هستی

به من فکر کن، به من بخند

 

بمون توی رویای من

یاد به فراموشی نده

من به شوق تو میخوابم

دنیامو خاموشی نده

 

من ناگزیر از بودنم

در شهر مردم واره ها

بر خاک تو زانو زدم

در خیل کاغذ پاره ها

 

آرامِ جانم طعمه شد

بر خوان عاشق خواره ها

آخر جنونم می کند

آواره از آواره ها

 

دلم برای صورتت تنگ شده

بوی نم میاد 

...

 

+دارم این آهنگ هادی پاکزاد را گوش میدم

++ دلم زندگی در بین آدم هایی میخواد که ساده ترین و بدیهی ترین چیزها براشون غیرقابل هضم و عیب نباشه، پذیرششون بالا باشه و عبور کرده باشن از یه سری چیزا و رشد کرده باشن.

و دلم یه آدمِ باکلاس با یه فکرِ به روز میخواد برای ارتباط گرفتن، ارتباطی صمیمانه و تمام عیار.

الهه :)

99-6-22-2

جوووون به این واقعیت دلخواه که میتونم برگردم سرِ دغدغه ها و گیر دادن های فان خودم :) آره حالا با خیال راحت میتونم فکر کنم و گیر بدم به اینکه، آآآه، من چرا اینقدر سخت باور می کنم (در حقیقت هیچ زمان باور نمی کنم) که کسی دوستم داره! کسی بلد نیست بهم اثبات کنه که دوستم داره، کسی شاید اصلا وقعی نمیده به این قضیه، همه ازم میخوان که راحت باشم، وا بدم، اعتماد کنم، در حالی که هیچ تلاشی برای جلب اعتماد من انجام نداده اند، ناراحت میشن از سخت گرفتن های من، ولی واقعا من دارم سخت می گیرم؟

هفته ی پیش (تا قبل از پنج شنبه ی جهنمی)، هفته ی باحالی بود، تنها موندنِ زیاد، رقیقم کرده بود و مشتاق و مایل به ارتباط، همه این رو حس می کردن و اصرار داشتن ارتباط بگیرن، و داشتم به خودم غره می شدم که آه پسر، تبدیل به آهنربای توجه شده ام، هاهاااا، بالاخره تونستم اون ترکیب دلخواه را در وجودم ایجاد کنم. تا اینکه باز رفتم خونه و تبدیل به گاز نجیب همیشگی شدم و برگشتم.

ولی حرف زدن های رو در رو (با دو تا جناب، و اعترافشون به این قضیه که منو میخوااان! بدجور! [شکلک دندون رو هم فشار داده ی تلگرام]، اگرچه من غرق این سوال بودم که آخه چرا احمقا، چتون شده، خیلی خوش اخلاقم باهاتون؟ یا خیلی خوشکلم در حالت کلی؟)، و همینطور اینکه جدیدا بیشتر وویس میدم تو چت ها، و حتی دیوونه بازی درمیارم تو وویس ها و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا خوش صدا هستم یا نه، باعث شده بود این آخر هفته، اگرچه حالم بد، ولی روم باز تر باشه و حس کنم راحت ترم در ارتباط گرفتن با اعضای خونواده نیز.

 

+تا به حال تو اینستا فعالیتی نداشتم، و البته هنوزم ندارم، ولی یه مدتیست که دیگه به شو آف کردن حسِ بدی ندارم و حس میکنم نیازه که تو اینستا باشم و هر چی که دارم را بکنم تو چش و چال همه! :)) کلا دیگه از invisible بودن خسته ام، دلم میخواد با قدرت تمام visible بشم، هست بشم، مورد توجه باشم، شناخته بشم، و شخصیتِ شناخته شده ی ثابتی داشته باشم، و اون شخصیت را خودم هم بشناسم، یه مدت فکر به اینکه من واقعا هیچ دستاوردی نداشته ام و هیچ تغییری در ظاهر زندگیم رخ نداده، که بخوام به اون بهونه پست بذارم و اون رو نشونِ کسی بدم، یا متاسفانه خیلی خودم را زیبا نمی بینم که مثل بعضی دوستانم هر بار از خودم عکس بذارم، آزارم میداد، ولی در طی هفته ی گذشته کلی سوژه برای پُست گذاشتن تو اینستا و نشون دادن محتویات مغز روشنم :)) به همه، پیدا کرده ام و بسی خرکیفم از این.

فکرشو بکن، واقعا باورم شده بود که از همه عقب ترم، و بهتره در کنج عزلت خودم بمونم تا زمانی که پیشرفتی حاصل شد، ولی در طی این چند روز به این نتیجه رسیدم، نه بابا، هنوزم کلی چیزا هست که توش اولم، هنوزم میتونم به طرز شفاف و صریح و مضحکی از تمام انگیزه هایی که ابنا بشر سعی در پنهون کردنش دارن حرف بزنم، و فاک فینگر نشونشون بدم که هنوزم چندین سطح جلوترم ازشون و بهشون اشراف دارم.

 

++دارم فکر می کنم به اینکه من اگه بخوام از خونواده م قهر کنم یه مدت، احتمالا دیگه هیچ زمان راه برگشتی برام باز نخواهد بود، هیچ زمان همه چیز مثل قبل نمیشه، احتمالا قطع امید می کنن از اینکه دوستشون بدارم، و من هیچ زمان نخواهم تونست نشون بدم که اشتباه میکنن و من دوستشون دارم، چون به اون معنا دلبسته ی هم نیستیم، احساسات شدیدی به هم نشون نمیدیم، به هم این احساس را نمیدیم که حضور نداشتنمون تو زندگی هم دنیامون را کن فیکون میکنه، انگار همه جوره داریم این پیام را به هم میدیم که خب نبودی هم نبودی، who cares؟

شایدم فعلا حسم اینه به این خاطر که همین دیروز باهاشون بودم.

الهه :)

99-6-17

نیچه ی عزیز فرموده ست که: "هر که از خویش فرمان نبرد، بر او فرمان می رانند." و من این جمله را عمریست در ذهن دارم تا به رگ غیرتم بربخوره مبادا اجازه بدم بر من فرمان برانند و در نتیجه از خویش فرمان ببرم، ولیک هنوز از خویش فرمان نمی برم. البته با این اوضاع نمیدونم از کس دیگه هم فرمان ببرم یا نبرم، شاید اگه لوله ی تفنگ رو شقیقه م باشه، آره، ولی مطمئنا با زجر و زحمت فراوانی همراه خواهد بود. کودک درون از این لاابالی تر هم کسی نمی تونه داشته باشه.

(میدونم قرار بود با خودم و کودک درون عزیزم مهربون تر باشم و هر چیزی را بهش نسبت ندم، ولی افسار زبونم هم دست کودک لاابالی درونمه:)) )

 

+جمعه ی گذشته اولین جمعه ای بود که موندم اینجا، تو سوئیت خودم، بعد از چندین ماهی که از اجاره ش می گذره. و البته در همین جمعه ی میمون و مبارک، سومین قرار توی سه دهه ای که از عمرم داره میگذره را رقم زدم. :)

بعد از قرار مذکور، داشتم به مرحله ی فناء فی الطرف میرسیدم، چرا که در حین قرار، تمام بدجنسی ها و تیکه انداختن ها و بداخلاقی ها و فاصله گرفتن هام را تحمل کرده بود و همچنان با محبت تمام نازم را خریده بود، که خودا رو شکر ایشون خودشون گرخیدن و کشیدن کنار و خطر از بیخ گوشم رد شد :)) چرا که در هر موردی که حساب کنی پله ها ازم پایین تر بود، ولی منِ مجنون، فکر میکردم سرچشمه ی عشق و خِرَد و سادگی را کشف کرده ام :))

آخ که چقدر من طفلیم و محتاج محبت و نوازش. یالا یکی بیاد قربونم بره :) چون کشف کردم از این عبارتِ وزین (قربونت برم) بسیاااار لذت می برم :)) البته در صورتی که با لحنی گفته بشه که من مفاهیم "دارم میمیرم برات" و "بددد بهت نیاز دارم" را ازش دریابم. یالا قربونم برید :))

الهه :)

99-6-10-2

+اون روز بیرون بودیم و خواهرم داشت برام حرف میزد که یه لحظه یه سیناپسِ جذاب تو مغزم زده شد و این مفهوم را که (دنیای بیرون آدم را هم دنیای درونش میسازه)، برام بسیااار بولد و ملموس کرد و عمیقا به درستی این نکته که عظمت و زیبایی باید در نگاه من باشه نه در چیزی که بهش نگاه می کنم، و خوشبختان واقعی اون موجودات زیبابین هستند نه کسایی که با زیبایی ها احاطه شده اند، پی بردم. قبلا هم میدونستم درسته ولی اون لحظه انگار خودم کشفش کردم. و از اون روز ضرورت خوشبین و مثبت اندیش و شکرگزار بودن را بیشتر حس می کنم و حالا امروز به این نتیجه رسیدم که اینکه خودت را با کسی مقایسه کنی یا به کمبودهای شخصیت و زندگیت نگاه کنی، مهم ترین مانع برای زیبابین بودنه، و دلم نمیخواد دیگه هیچ زمان خودم را با کسی مقایسه کنم یا چیزی را زودتر از زمانی که مقرره در زندگی من باشه بخوام. زندگی من در حال حاضر همینیه که هست، و در عین حال در حال تغییره، ممکنه در آینده چیزهایی که امروز میخوام را به دست بیارم و چیزهایی که الان دارم را از دست بدم، پس بهتره تا دیر نشده تمام حواس و توجهم را متمرکز نعمت هایی بکنم که امروز تو زندگیم هستند، لازمه که امروز به بودنشون آگاه و ازشون سرمست باشم، تا فرداروزی که زمین چرخید و چیزهایی تغییر کرد و چیزهایی از دست رفت، حسرتی برام نمونه.

 

++یه مدت مدیدی خودم را از رقابت جلبِ توجه کنار کشیده بودم، یه دلیلش هم شاید این بود که جلبِ توجه در ذهنم برچسب خوبی نداشت، و میشه گفت الان سال هاست بازی را واگذار کرده ام، حالا جدیدا باز عشقم کشیده بیام تو بازی :) با این تفاوت که دیگه الان اون فشار روانی را برام نداره و واقعا در چشمم یک بازی ست و البته اون برچسب ناخوب را هم دیگه نداره و از نظرم تمام آدم هایی که تو این بازی دست بالا را دارن، و از راه های خوب توجه جلب می نومایند، قابل ستایش اند، دمشون گرم حقیقتا. من که فکر نکنم هیچ زمان به گردِ پاشون برسم.

ولی نیازه که آدمیزاد در وهله ی اول بتونه خودش را بازاریابی کنه و بفروشه. نیازه که بتونی از خودت تعریف کنی و خودت را عرضه کنی تا حضورت قدر دونسته بشه و به حساب بیایی. نیازه که بتونی به بقیه انگیزه بدی برای اینکه تو را با هر عنوانی تو زندگیشون بخوان.

آخ که دلم شو آف میخواد، مثل تمام کسایی که تو اینستاگرام مشغول این کار هستند :)، دلم میخواد خودم و تمام خوبیا و دارایی ها و مهارت هامو بکنم تو چش و چال همه.

چه بسا درآوردن چش و چال ملت انگیزه ای شد برای پیش تر و پیش تر رفتن :))

آخ که گفتن تمام اینا برام چقدر خنده داره. :))

آره منم هنوز زنده ام bitches، برین کنار که تشریفمو اوردم، تشریفی بسیااار خاص و خفنگ :)) به قول این دخترا!

الهه :)

99-6-9

زندگی کلی قشنگی داره و کلی نعمت هر روز تو زندگیم جاریه و میدونم که اگه گِلم به اندازه ی کافی مشت و لگد خورده بود و تربیت شده بود، الان متوجه حجم خوشبختیم می بودم و دهنمو می بستم و به اون نقاط سیاه کوچولو گیر نمی دادم، ولی چه کنم که گِلم هنوز نیاز به مشت و لگد داره.

خواهرم میفرماد که فردا اگه میرم ملی (یعنی دخترشون) را هم بردارم با خودم ببرم چون خواهرم دیگه نمیتونه تحمل کنه که ملی بیکار و بیعار هی تو خونه باشه، و من واقعا متاسفم که با وجود تمام تلاش هام برای اینکه آدم ها بخصوص عزیزانم را ناراحت نکنم و بسیار قدردانشون (عزیزانم) باشم، نمیتونم در جواب این جمله روی خوشی به خواهرم نشون بدم، متاسفم که نمیتونم خوشحال شم از این بابت، نمیتونم مشتاق حضور ملی باشم، و بی نهایت تر متاسفم که اینو خودشون هم میدونن، آه من خیلی بدم :( حتی با وجود اینکه میدونم اومدن ملی نمی تونه اونقدرها هم که فکر می کردم بد باشه، و مطمئنا خوبیای زیادی داره (چون ملی و مری(خواهرزاده ی دیگه م) هفته ی پیش چند روز اومده بودن پیشم و خب خوب بود)، ولی بازم تنها فکری که تو سرم جولان میده اینه که وقتی من میخواستم برم و مستقل باشم خیر سرم، هیچ کدومشون هیچگونه حمایتی ازم نکردن و من رو با مقاومت های بی حد و اعصاب خورد کنِ ننه ی گرام که هنوز هم ادامه داره تنها گذاشتن، و هیچ کمکی بهم نشد، هیچ راهنمایی ای، هیچ تلاشی برای حرف زدن، هیچی هیچی، و الان به سادگی دارن مسئولیت بچه هاشون را بی اینکه ازم بپرسن که میخوام این کار را براشون انجام بدم یا نه، میسپرن بهم.

هنوزم که هنوزه ترجیحشون برای من، اینه که منم تلاشمو کرده بودم و یه جایی کارمند شده بودم و احیانا شوهر کرده بودم و داشتم بچه هامو زفت میکردم و مثل خودشون داشتم سر کوچیکتر از خودم ها را با نصیحت های صد من یه غاز میخوردم، و کلی انتظار ازشون داشتم بی اینکه حمایتشون بکنم. هنوزم که هنوزه اعتقاد دارن که من اشتباه کردم و چرا راهی را که ننه ی گرام بی سواد و تجربه جلوی پام گذاشته بود را نرفتم، هنوزم فکر میکنن سعادت من در رفتن همچون راهی بود و نمیفهمن اگه منم اون راه را رفته بودم الان کی بود که مسئولیت ها را بندازن رو دوشش.

یه همچین گستاخی بی حدی را از عزیزان خودم، حقیقتا نمی تونم هضم کنم، فکر میکردم اونها هم مثل خودم هستند و نمیتونن پررو باشند و توقع های بی جا داشته باشند ولی مثل اینکه اشتباه کرده بودم.

خسته و کوفته و بیان نشده ام. مثلا مقصود از نوشتن این حرف ها این بود که بیان بشم ولی نشدم.

چیزی که بیشتر از همه عصبانیم می کنه اینه که مامان احمقم، که هنوزم که هنوزه استقلال منو به رسمیت نشناخته و هر بار که من میخوام برم خونه ی خودم باید فلسفه ی رفتنم را براش توضیح بدم، الان با اومدن ملی پیش من هیچ مشکلی نداره، و حتی او را مسئولیت پذیرتر و بافکر تر از من میدونه، او آماده ی جدا زندگی کردن از خونواده هست و من نه! و اونقدر احمقه که نمی فهمه اوشون دارن میان پیش من، همین منِ بی مسئولیت بستر را برای جدا زندگی کردنِ اوشونِ با مسئولیت فراهم کرده ام.

الهه :)

مثلِ اینکه من اجتماعی بشو نیستم!

اتفاقی که افتاد (یا بهتره بگم اون چیزی که من دریافتم و خاطرم موند) این بود، که نیمه ی روز بود و داشتیم با هم چت می کردیم، و این راستش آنچنان خوشایند من نبود، چون وقتی شروع کرد حرف زدن دیگه ول کن نیست، و انگار که نه خودش کار و زندگی دیگری داره و نه من، ولی چیزی نگفتم، و همچنان بهش اجازه دادم خودش را بیان کنه و البته در انتها که دیدم واقعا تموم شدنی نیست و اصلا چیزی هم نیست که منم توش دخالتی داشته باشم، بیشتر مونولوگ هست، گفتم تو بنویس و من بعدش میام میخونم، و این "بعدش" شد شبِ اون روز (از این جهت اینو میگم چون این فاصله برای من تا قبل از آشنایی و چت های طولااانی فرسایشی با این بشر، واقعا زیاااد بود، ولی این بار حتی شب هم دلم نمیخواست برگردم، حقیقتا بعد از آشنایی با این بشر از رفتن به پیامرسان ها، بخصوص واتساپ که با اون دو تا تیک مسخره ش لو میده که آدم آنلاینه، فراریم.)، و بالاخره انتهای حرف هاش را هم خوندم و جواب دادم، و به سرعت سین کرد و فرمود: "چه بی ذوق" و همین کلام کافی بود تا مخِ من سوت بکشه و از گوشام دود بزنه بیرون. آخه این بشر چرا سیر بشو نیست، دیگه چی از جون من میخواد، همین که ساعت ها به حرف هاش گوش میدم کافی نیست، باید هیجان اضافه هم از جایی قرض بگیرم و نشون بدم مبادا حسِ بدی داشته باشه، مبادا فکر کنه حرفاش به اندازه ی کافی برای من جذاب نیست، خب نیست، چون میدونم آی کیوش، سطح مطالعه ش و اطلاعاتش از من خیلی پایین تره، و خب خیلی چیزایی که از نظرش جذابن، و باعث میشن فکر کنه خیلی خاصه، برای من خیلی تکراری اند، و اساسا حالم به هم میخوره وقتی یکی ابتدایی ترین چیزها را فهمیده و به زبون میاره و فکر میکنه با همین ها یعنی که خیلی جلوئه و خیلی خاص! آه، شات آپ. بعدشم چه معنی داره آدم اینقدر از خودش تعریف کنه، که چی؟ نمیفهمم. میدونی، اینکه حس خوبی به خودت داشته باشی خیلی خوبه، ولی اینکه اصرار کنی توی هر جمع و بحثی نقل و نبات اون بحث تو باشی، واقعا به طرز احمقانه ای خودپسندانه و خودخواهانه ست.

و بهش گفتم که هر چیزی که از نظر تو جذابه قرار نیست از نظر من هم جذاب باشه و احتمالا یه چیزای دیگه ای هم گفتم که خب از نظر خودم خیلی مهم نبوده و جزئیاتش دقیقا در خاطرم نمونده، ولی بعد فهمیدم اون چیزی که او در کمال خودپسندی دریافت این بوده که نه اون حرفاش ردخور نداره که جذاب بوده باشند، فقط من از چیزای دیگه ناراحت بوده ام و نه بهش گفته ام که ازش کمک بخوام، و نه اونقدر روراست بوده ام که ازش بخوام چون حالم خوب نیست خیلی حرف نزنه.

و کلا فکر کرد من آدم چند رویی هستم، روراست نیستم، ناراحتی ها را ذره ذره جمع میکنم بی اینکه چیزی بگم و بعد یه دفعه موقع عصبانیت می ترکم. فکر کرد من انتظار دارم خودش بفهمه چمه.

نمیدونم این تا چه حد در موردم صادقه، آره من خیلی وقتا حس واقعیمو نمیگم، چون نمیخوام احساسات کسی آسیب ببینه، نمیخوام نامهربون باشم، ولی این انتخاب خودمه، سرِ کسی به خاطرش منت نذاشته ام، و واقعا اینکه به کسی فضا بدم حرفاشو بزنه به خودی خود ناراحتم نمیکنه، یا اصلا مشکلی ندارم با اینکه وقتی از جای دیگه دلم پره، با کسی در مورد چیز دیگه ای حرف بزنم، تنها مشکل من زیاده خواهی آدم هاست، اینکه تمام تلاش های من براشون کافی نباشه، و ازم هیجان و انرژی بیشتری بخوان، و خودم را همونطور که هستم نپذیرن. هیجان و اشتیاق و انرژی بیشتر، این چیزیه که همیشه مامانم ازم خواسته، به خاطر نداشتنشون، یا به خاطر درونگرا بودنم بهم کلی حس بد داده و باعث اضطراب اجتماعیم شده، اینکه کسی دوباره ازم اینا را بخواد و به خاطر نداشتنشون بهم حس ناکافی بودن بوده، این تنها چیزیه که موجب ناراحتی و عصبانیت من میشه.

آره، البته برای خودم هم بهتره که اینقدر احساساتم را سرکوب نکنم و هر جا لازم بود بگم فلانی در دهنتو گل بگیر، من نمیخوام گوش بدم، من اهمیتی نمیدم به چیزی که داری میگی، ولی اینکه نگم به هیچ وجه بدی ای در حق بقیه نبوده و نیست، من هیچ جا به خاطر سرکوب کردن چیزی که واقعا خواسته م بوده، از کسی متوقع نبوده ام و به خاطرش سرِ کسی منتی نذاشته ام و قرار نیست به خاطرش بهم شکایت کنن، و بگن چرا نمیگی من دهنمو ببندم، خب احمق جان، نمیخوام ناراحتت کنم، نمیخوام بهت بگم حرفات تماما مفت و مزخرفن.

ولی اوشون از شکایتش کوتاه نیومد، اصلا نخواست گوش بده که من دارم چی میگم، و خب البته که به هیچ وجه من الوجوه نخواست سهم مسئولیت خودش در بحثی که داشتیم را بر عهده بگیره، و حتی صراحتا بهم چیزی گفت با این مضمون که هیچ کدوم از دوستاش اینجوری (اینقدر بد مثلا) نیستن، و اینم گفت که من یکی از اونایی بودم که باهاش زیاد حرف میزده و خب این اشتباه بوده و نباید با من زیاد حرف میزده و بالاخره اون بحث تموم شد و بعد از اون هم با هم حرف زدیم، ولی معلومه که سردیم هر دو.

تا به حال (قبل از این بحثمون هم) از باحال بودنِ دوستانش برام گفته، از این گفته که فلانی مثلا سطح انرژیش دقیقا مثل خودمه و این خیلی خوبه، و نمیدونم اون یکی خیلی رفیقه و مثلش تو دنیا نیست، و بعضا فکر میکنم اینا را داره به من میگه تا منم یاد بگیرم و مثل اون ها باشم، هیجانزده و باحال. و انگار پیش خودش فکر میکنه من باید هر جوری شده این بشر را حفظ کنم، حتی خودم را عوض کنم، و من نمی فهمم چرا، چون من راستش غیر از این الزام که فکر می کنم باید تلاش کنم اجتماعی تر باشم و روابط بیشتری داشته باشم و این برام بهتره حتی اگه بهتر بودنش را حس نکنم، و این ترس که مبادا منزوی منزوی بمونم برای همیشه، بهش کلا نیازی ندارم، و خیلی وقتا حتی رابطه م باهاش از سرِ دلسوزی بوده.

حالا صبح بهم پیام داده، و من هنوز مثلا سین نکرده ام، وقتی بهش فکر میکنم انگار یه چاقو فرو می کنن تو قلبم و مضطرب میشم، دلم نمیخواد دیگه باهاش حرف بزنم، و با وجود اینکه به طرز مسخره ای دلم میسوزه براش و میدونم که بهم احتیاج داره، به اینکه ارتباطش باهام مثل قبلنا بشه، نمیخوام پیش دست باشم برای برگردوندن گرما به ارتباطمون، و حتی بهتره بگم، برای برگردوندن ارتباطمون، من همون شب تلاشمو کردم، همون شب مسئولیتمو پذیرفتم، سهم قصورم را پذیرفتم، اوست که معلوم نیست چه فکری با خودش می کنه، و چی باعث شده اینقددددررر خودپسند باشه که فکر کنه صرفِ حضورِ وراجِ وقت گیرش، چیزیست که همه میخوان و باید برای به دست اوردنش تلاش کنن.

 

+تمام این روده درازی ها را کردم به امید اینکه یه چیزی در وجودم حل شه، و قلبم از این قفل بودن دربیاد، ولی این اتفاق نیفتاد فعلا. شاید فقط زمانی میفته که بهش پیام بدم و بگم که چقدر از رفتارش منزجر بوده ام و چه فکری با خودش کرده که اینقدر خود گُه پنداره.

الهه :) ۱ نظر

99-5-26

+امروز با صابخونه رفتم طبقه ی بالاشون تو انباری تا کولری که برای واحد من هست را خودم بیارمش پایین، چون به قول خودشون، خودشون پیر شدند و بی عرضه و هیچ غلطی ازشون برنمیاد. بعد یه تیکه پیرزن صابخونه میگه دیدی هیچ کی هم نیومد برامون این کارا را انجام بده و من فکر میکنم منظورش به بچه هاشه و میگم خب به من میگفتین اگه کمکی نیاز داشتین و بعد متوجه میشم منظور اوشون یه کارگری کلفتی چیزی بوده و اگرچه منظورم را بعدش براش تشریح میکنم ولیکن بازم هنوز حالم از خودم به هم میخوره که چرا همچون حرفی می زنم و خودم را میارم پایین، چرا اصلا وقتی دلم ازشون صاف نیست و آنچنان هم خوشم نمیاد ازشون اینقدر تلاش می کنم خوب جلوه کنم. شبیه آدم های چاپلوس مزخرف، اونایی که به قول فروغ همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دارت را می بافند. واقعا برام عجیبه دیدن همچین رفتارهایی از خودم، همچین اتفاق هایی که میفته تازه می فهمم اصلا خودم را نمی شناسم و واقعا امکانش نیست که آدم در خلوت خودش، دور از بقیه بتونه خودش را بشناسه و در صدد اصلاح خودش باشه، میتونی در خلوت یک روشنفکرِ قدرتمندِ تمام عیار باشی و بعدش پای عمل که میرسه یه متملق بدبخت.

 

++هر بار درِ حموم و دستشویی را با ترس و لرز و آروم آروم باز می کنم و تو همون تاریکی نگاه می کنم ببینم پی پی موش نباشه، اگرچه یه چیز گنده ی سنگین گذاشتم در راه آب، ولیکن هنوز می ترسم. آره، هفته ی پیش بعد از اینکه بعد از دو هفته که خونه ی پدری مونده بودم (چون مامانم حالش خوب نبود)، وقتی اومدم متوجه اون پی پی ها شدم و هر چی بیشتر گذشت بیشتر متوجه عمق فاجعه شدم و از الان به بعد حتی اگه هیچ وقت دیگه سر و کله ی هیچ موشی اینجا ها پیدا نشه بازم اون ترس همراه من میمونه. باورم نمیشه با همچین مسئله ی کثیفی درگیر باشم و ازش حرف بزنم.

تازه از دستاوردهایی که از هفته ی پیش داشتم کشتن دو تا مارمولک هم بوده، و اینجور که پیش میره بالاخره تو همین سوئیت با اژدها هم درگیر خواهم شد. اولین مارمولک را، با دمپایی کشتم، ضربه ی اولم فقط باعث شد فرار کنه، ولی برای ضربه ی دوم اونقدر عصبانی بودم و اونقدر نمی دونستم چی داره به سرم میاد و اینا یعنی چی، که دستم قدرت شگفت آوری پیدا کرد و با یک حرکت ناک اوتش کردم، بعدش هم هیچ عذاب وجدانی نبود و بیشتر دلم میخواست بشینم به حال خودم زار بزنم که چه طفلی هستم و چه عذاب هایی را که متحمل نمیشم، ولی دومی را دیروز با اسپری حشره (و مارمولک) کشی که خریده بودم کشتم، البته فکر میکنم این اتفاق افتاده باشه چون بعد از اینکه من مثل یه جلادِ وحشی با تمام سرعت دنبالش افتاده بودم و همینجور سم را روش اسپری میکردم و یه دوش کامل اسپری گرفت، رفت و پشت یه سری موزاییک (زیر پایه ی روشویی) تو همون حموم قایم شد و فکر کنم همونجا در غربت خودش در حالی که در سم غرق شده بود آروم آروم چشماشو بست و جان به جان آفرین تسلیم کرد، و این بار بعد از مرور اون ماجرا، و به خاطر اوردن ظاهر باهوش و خواستنی و اون چشماش، از خودم خجالت کشیدم که با این هیکلم پیروزمندانه یه موجود کوچولوی بانمک باهوش را با اونقدر با سم شستشو داده ام تا بمیره. 

نمیخوام دیگه بیشتر از این خون بریزم! ای کاش تموم این کوشولو ها بدونن که اینجا حریم منه و نمیتونم باهاشون زندگی مسالمت آمیزی داشته باشم، پس مزاحمم نشن و منو با این احساس گناه تنها نذارن.

 

+++رابطه م با نرگس شکرآبه و از پریشب بعد از دعوامون (به اصطلاح) با هم حرف نزده ایم، با وجود اینکه در طی کل این مدت همش یه صدایی تو وجودم بهم میگه نمیتونی اجازه بدی یه دعوای ساده همه چیو خراب و اون رابطه ی رنگی رنگی را یدفعه ای خاکستری کنه جوری که بود و نبودش تفاوتی نداشته باشه، روابطت نباید اینقدر صفر و یکی باشند، که یا با تمام وجود بهشون اهمیت میدی و بعد یدفعه خاموش خاموش میشه.

دلیل اولیه ی ناراحتی اینجور که من فهمیدم این بوده که چرا موقعی که به موضوعی علاقمند نبودم اجازه دادم که نرگس کلی حرف در موردش بزنه، در حالی که واقعا به خاطر این باید ازم تقدیر بشه نه اینکه ازم ناراحت بشن. آره من از خودگذشتگی کردم که در حالی که علاقمند نبودم به موضوعی بازم پذیرای حرفای طرف بوده ام، این کجاش بده؟ نمیدونم واقعا. ولی وقتی فکر میکنم به اینکه من نمیتونم در حالی که دارم در حق خودم بد میکنم که احساساتمو بروز نمیدم، با بقیه خوب باشم. آرههه، من خوب انجام وظیفه می کنم، ولی کسی از من انجام وظیفه نمیخواد، از من میخوان که دوستشون داشته باشم و راستش خیلی وقتا برای من جز بار اضافه چیزی نیستند.

ولی اینکه الان دست و دلم نمیره به اینکه بخوام بهش پیامی بدم و من آغازگر باشم، به این خاطره که از نظرم نابالغانه خواهد بود رفتارش، همچنون که رفتارش را دیده ام، اون واقعا شاکی و طلبکاره و به هیچ وجه نمیخواد خودشو بذاره جای من، و حتی اگرم من قبول کنم که من اشتباه کرده ام نمیخواد بگه که چی درست میکنه، فقط داره میگه من اشتباه کرده ام.

اشتباه کردم که کردم، دلم میخواد اصلا، و بیزارم از اینکه مورد شکایت باشم یا پذیرفته نشم همونجوری که هستم.

بعدشم من اونی نبودم که بعد از اینکه حرفاشو زده یه موقع دیگه بهش بگم که ریده بودی با حرفات، دلیل اینکه این مسئله رو شد به این خاطر بود که در جواب واکنشم به حرفاش گفت چه بی ذوق! و من از این بیزارم واقعا که کسی ازم بخواد هیجانزده تر از اونی بشم که هستم، هر چیزی منو هیجانزده نمی کنه و من نمیخوام چیزی را فِیک کنم، اقلا دیگه نمیخوام، میخوام کمِش کنم، میخوام همونی باشم واقعا که هستم، نه یه عروسک، که بهش بگن بخنده، اون بخنده و بهش بگن گریه کن و در نتیجه گریه کنه.

نرگس نمیخواد سهمی از تقصیر را بپذیره و اینجوری نمیشه با کسی کنار اومد و مشکلی را حل کرد، من اصلا چاره را نمی دونم، چون همون موقع هم تلاش کردم که بگم اوکی میفهممت و سعی میکنم از این به بعد رو تر باشم برات، ولی اون بازم شکایت کرد، حالم بهم میخوره از اینکه کسی فکر کنه من ناز می کشم، ناز بکشم برای چی؟ که بازم برم انجام وظیفه کنم، نه من اونیم که باید نازم کشیده بشه، چون منم که مسئولانه، فارغ از حقیقت احساساتم، عشق می ورزم.

 

++++ دلم میخواست بی هوا بودم، هیچ حواسم به خودم نبود که دارم با رفتارهام یا حرفام چی را به نمایش میذارم، صرفا همونی بودم که بودم. و میدونی فکر میکنم بعضیا همینجوری هستن، خصوصا آدمایی که خیلی باهوش نیستن، کاملا خودشونن و اصلا نیازی به فکر کردن به معنی ای که ممکنه رفتارها یا حرکاتشون داشته باشه نمی بینن.

الهه :)

99-5-17-2

محدود کردن استفاده م از گوشی حقیقتا قدم رو به جلوی خوبی بود، یه جورایی پیش نیاز هر قدم مثبت دیگه ای بود، این روزا حواسم به اپلیکیشن quality time که بهم نشون میده مصرف روزانه و هفتگیم از گوشی چقدر بوده هست، و وقتی می بینم حتی این هفته ای هم که استفاده م را محدود کردم بازم 22 ساعت یعنی یک شبانه روز کامل، یعنی یک هفتم هفته م و در نتیجه یک هفتم یک سال، را برای گوشی گذاشته ام که نمی تونم اونقدرا هم مفید ارزیابی ش کنم، بدم میاد از گوشی و از اینکه ببینم بیشتر از این داره وقتمو تلف می کنه، و دلم میخواد همون محدودیت را هم محدود تر کنم و به روزی نیم ساعت تقلیلش بدم، خصوصا که دیگه از ارتباطات مجازی نوشتنی هم خوشم نمیاد و فکر نمیکنم دیگه بیشتر از این قابلیت رشد دادنم را داشته باشن. دلم میخواد کم کم برگردم به قبل از تکنولوژی.

البته امروز به خاطر اینکه از یه سری چیزا عصبانی بودم سرجمع دو ساعت توی اینستا و پینترست گشته ام که موجبات نارضایتیمه، وقتی همچین لذتی هم نبرده ام.

 

+خیلی کارها هست که میدونم باید بالاخره انجامشون بدم، ولی جالبه که معمولا در طی روز در خاطرم نیستند و آنچنان ضرورتشون را احساس نمی کنم، و فکر میکنم اینا همه به خاطر ذهنیت اهمال کارمه، که حتما باید تحت فشار باشه و چیزی جز به انجام رسوندن یه برنامه نداشته باشه تا بهشون وقع بده و در خاطر نگهشون داره.

 

++ از اینکه کسی (بخصوص یک دوست) همینی که هستم را نپذیره و ازم انتظار داشته باشه جوری باشم که نیستم، بسیااار بدم میاد و اصلا این نشون دهنده ی اینه که اون دوستی از پایبست ویرانه، طرف انتظار رفاقت با شخصیت دیگه ای را داشته و الان در تلاشه از من اون شخصیت را بسازه.

از اینکه کسی از علایق و سلایقم ایراد بگیره یا مسخره شون کنه، حالم بهم میخوره و به نظرم این آدم شایسته ی هر جور برخورد تندیست در مقابل. وقتی نمیفهمه که قرار نیست همه ی آدما شبیه هم باشن و از یه سری چیز خاص خوششون بیاد. وقتی نمیفهمه این از ادب و نزاکت منه که در مقابل به علایق و سلایقش ایرادی نمی گیرم و سعی می کنم نکات مثبتش را پیدا کنم، و به هیچ وجه به این معنی نیست که سلیقه ی او درست است و مال بقیه غلط.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان