00-06-03

من از شخصیت "کوین" توی سریال This is us خیلی خوشم میومد، به این خاطر که فارغ از اینکه حال خودش چطوری بود همیشه میتونست شوخ باشه و بقیه رو سر حال بیاره، و اینکه تلاش می کرد هست باشه در زندگی بقیه، مسئولیت چیزهایی را می پذیرفت، و کارهایی توی زندگی بقیه میکرد (همیشه مثمر ثمر) که ازش خواسته نشده بود، و در عین حال به جای اینکه انتظار داشته باشه اونهایی که بهشون محبت میکنه، درکش کنن، همیشه او کسی بود که تلاش می کرد درک کنه.

یه جمله ای از اروین یالوم تو خاطرم مونده، اولین و آخرین جمله ای که تو یه کلیپ دقیقا از زبون خودش و با صدای خودش شنیدم، که میگفت ببنید کجا میتونید خدمتی بکنید و زندگی را برای بقیه آسون تر کنید، و به محض اینکه کشفش کردید حتما این کارو بکنید. (مضمونش البته این بود، جمله ی دقیق رو خاطرم نیست)، حس میکنم کوین هم همچین شخصیتی داشت، و داشتن این طرز فکر آدم را بزرگ میکنه، دیگه فقط به فکر دغدغه های شخصی مزخرف خودت تو دنیای کوچیک خودت نیستی، یه واسطه ای، برای تجلی خدا روی زمین. یه همچین اخلاقی از نظر من خداگونه ست.

من هم این روزا به لحاظ خنده رو بودن و شوخی کردن (حقیقتا در این زمینه پیشرفت کرده ام و چه بسا بتونم از این به عنوان تنها دستاوردم یاد کنم:)) ) شبیه کوین عمل میکنم، برام اهمیتی نداره که رابطه م با کی قراره چی برام داشته باشه و به چی منجر شه، برام اهمیتی نداره با او چه نسبتی دارم، دوست دارم در رابطه باهام بخنده و جالبه که وقتی اینکارو میکنم، کمتر مشکلی تو زندگی برام جدی و دراماتیکه، و کلا توانایی خوبیه به نظرم اینکه بتونی در هر حالتی بخندی و موجب خنده باشی. و در این مسیر برای کسایی مثل این جناب خارجی به گفته ی خودش، تبدیل به هوای تازه ای میشی برای تنفس و ایشون شروع میکنه به ابراز علاقه. و بعدش منِ دیوونه رو احساسِ مسئولیت دیوانه تر می کنه، و دست و پامو گم می کنم، به خودم شک می کنم که دارم چیکار میکنم، دارم کرم میریزم آیا؟ دارم باعث میشم کسی فکر کنه دوستش دارم و روش حساب می کنم در حالی که اینطور نیست؟ و در انتهاش میام یه پُستی شبیه پُست قبل اینجا مینویسم!

میدونی من برای شوخ بودنم، و برای داشتن این توانایی خودم را دوست دارم واقعا، و زندگیم و احوالم به خاطر همین توانایی و طرز تفکرِ تا حدودی مستقل و قدرتمندم (اینکه هدفم را توی این زندگی رُشد میدونم)، خوبه واقعا. ولی پُست قبلی من تجلی چیه؟ :) تجلی کسی که از خودش و زندگیش بیزاره و با خودش درگیره :)) این خنده داره. پُست را حذف نکردم، و در طی این چند روز برام جالب بود و بهش فکر میکردم که من خودم را کوبیده ام، ولی هیچ ایده ای ندارم که چه خوبی ای در کوبیدن خودم هست؟:)) شاید به خاطر همون شوخ بودن و به خاطر اینکه برام اهمیتی نداره کی در موردم چه فکری میکنه و آیا خوشبخت و خوشحال می دوننم یا نه، اینجوری شکسته نفسی می کنم که از این جهت هم جنبه ی کمدی زندگی را پررنگ کنم و بهش بخندم و بخندیم.

ولی از یه طرف هم با خودم فکر میکنم نکنه همونطور که هلاکویی میگفت که ما ایرونیا اینطور تربیت شدیم که فکر میکنیم هر چقدر بگیم موجودات خیطی هستیم در نتیجه آدم های خوبی هستیم، منم با کوبیدنِ خودم احساس می کنم که چه آدمِ خوبیم!

ولی حالا مقصودم تا به حال هر چیزی که بوده، مهم نیست. مهم اینه آگاهم که گفتگوی درونی مثبت آدم با خودش، نتایج شگفت انگیزی خواهد داشت، و اینجا قراره برای من رشد به ارمغان بیاره، قراره گزارش های خوب را اینجا بنویسم، کشفیاتم را اینجا بنویسم و پیش برم، نه اینکه خودم را بکوبم و درجا بزنم.

الهه :)

00-05-31

دو ساعت دیگه نامه ای توی slowly به دستم میرسه از کسی (یک آقوی خارجی) که برای 5 ماه ازش فرار کرده بودم و یک اشتباهم باعث شد که دوباره نامه نگاریمون از سر گرفته بشه. تا به حال چیزی جز وصف احساس عاشقانه ش برای من، چیزی بهم نگفته، ولی تنها حسی که من الان دارم اضطراب و شرمه. همش فکر میکنم که ازش خسته ام و نمیخوام باهاش ادامه بدم، البته از او خسته نیستم، از تلاشی که برای ساختن تصویر دلخواهم در ذهنش، کرده ام و نتیجه ای که نگرفته ام، خسته ام. حالم به هم میخوره از یه سری حرف هایی که زده ام. از اینکه فهمیده باشه من اصلا ارتباط برقرار نمیکنم، من فقط نقش بازی می کنم. من هیچ حسی بهش ندارم و شک دارم که تا به حال حسی به کسی داشته باشم، یا خودم را در ارتباطی اونقدر رها کرده باشم که وصل را حس کنم، و به لمس دوباره ی این تجربه احیانا وابسته بشم. شک میکنم به اینکه آیا تا به حال کسی را دوست داشته ام؟ اصلا قادرم کسی را دوست بدارم، وقتی اینقدر فقط نگران تصویریم که تو ذهن آدم ها میسازم؟ فکر نکنم قادر باشم، 

خسته ام از این خستگی، از این اضطراب و شرمِ مدام. از اینکه هیچ جوره وا نمیدم، و تمام حرفای محبت آمیز آدم ها برام در حد یه نسیم خنکه، تو یه روز داغ تابستونی، حالِ خوبی که بهم میده همون اندازه مختصر و گذراست. خورشید در پس زمینه منتظره که سوزوندنمو از سر بگیره.

براش نوشته ام که: "دلم میخواد بشناسمت، دلم میخواد بدونم چی بیشتر و بیشتر به هیجانت میاره و عاشقانه های بیشتر و بیشتری نصیب من میکنه! دلم میخواد که خنده هات و عاشقانه هات رو برنده شم، و از برنده شدنشون لذت ببرم!" آه پسر، احمقانه تر از اینم هست؟ چرا لو میدم که دارم فیلم بازی می کنم؟ چرا اصلا برنامه م فیلم بازی کردنه لعنتی؟ در ارتباط باش، چرا نمیتونی به سادگی در ارتباط باشی آخه؟ به نظر میرسه دوست دارم نقش یک دلقک را داشته باشم نه بیش از اون. مصداق آهنگ Liability لورد هستم.

The truth is I am a toy, that people enjoy

Till all of the tricks don't work anymore

الهه :)

00-05-22

+جدیدا با چالش مزخرفی گلاویزم. گلوم گرفته ست. وقتی چیزی قورت میدم درد یا سوزش نداره، یه چیزی شبیه بغضه. شروعش کم و بیش از زمانی بود که با شخصیتی در ارتباط بودم که در چشمم بسیار خواستنی بود و همش فکر میکردم اکسی توسین و شوق و هیجانه که راه گلومو گرفته، و اون اوایل اونقدرا حواسم بهش نبود و آزار دهنده نبود برام، و خب البته معنی ای هم که برام داشت شوق بود، کاریش نداشتم، تا باشه از این گرفتگی های نتیجه ی اشتیاق. ولی وقتی الان بعد از یک ماه تموم شدن ارتباط این گرفتگی هنوز هست، کم کم به این نتیجه رسیده ام که شاید از شوق نباشه و از اضطراب باشه (نتیجه ی سرچ هام، و البته چیزیست که خواهرم بهم گفته، که عصبیه)، و کم کم آزار دهنده شده. چیزی که خنده داره اینه که هیچ غلطی نمی تونم براش بکنم، حتی نمیتونم قبول کنم که مضطرب یا عصبیم، فکر میکنم همه چیز تحت کنترلمه، و خب کار خاص دیگه ای در جهت کاهش اضطرابِ نداشته سراغ ندارم، به نظر میرسه بدنم میخواد بهم نشون بده که رئیس کیه. اوکی عزیزم، من تماما تسلیم قدرت توام، چجوری اینو بهت نشون بدم که بکشی بیرون؟

 

++رفیق گرام یک متنی را فرستاده برام و ازش نتیجه ی اشتباهی را گرفته که میخواسته (در حالی که متن واضحا داره چیز دیگه ای میگه)، و بعد وقتی من در کمال فروتنی فقط از چیزی که خودم از اون متن دریافته ام براش گفتم و نگفتم که ریدی و داری اشتباه میکنی، اوشون هم خیلی تلاش کرده روشنفکر بمونه و فرموده: "این هم میشه!" کام آن بچه، فقط همینیه که من میگم، برداشت تو کاملا متناقض است با متن جان من.

کلا اینطور که به نظر میاد دلش میخواد خودش را در تنفر و خشم غرق کنه، و با خودش فکر کنه این نتیجه ی هشیاریست و داره به خدا میرسه. :)

 

+++از صبح n بار در ذهن خودم به خواهرم گفته ام: sorry for being an ass! چون دیشب وقتی داشت درد و دل میکرد (داشت از بچه هاش شکایت میکرد) من نتونستم دهنمو ببندم و نتونستم (به جای همدلی احیانا؟) بهش این حسو ندم که چقدر فکرش احمقانه و اشتباهه که نتیجه ش میشه رفتاری که با بچه هاش داره و چیزی که ازشون انتظار داره. لعنت به من. ابلهی بودم که رفته بود رو منبر و با احمق شمردن اطرافیانش میخواست خودشو ثابت کنه! برای اینم متاسفانه غلطی ازم برنمیاد. :(

 

++++ نامه ای از سال پیش، از خودم دریافت کرده ام، امروز! پسسر! و دارم فکر میکنم چه تفکر خیالبافانه ی غیرواقع گرایانه ی مزخرفی پشت اون نامه بوده، دقیقا با خودم چی فکر میکرده ام؟ عجیب نیست که به هیچ کدوم از چیزایی که تو اون نامه از خودم میخواسته ام و برای خودم تصور کرده بوده ام نرسیده ام (به طرز تراژیکی) :)) ولی فقط برام خنده داره، فقط میتونم دلمو بگیرم و به الهه ی سال پیش و ذهنیتش بخندم.

 

+++++ خسته م میکنن آدم هایی که فقط شکایت میکنن بی اینکه واقعا بدونن چی میخوان یا چجوری مسئله شون حل میشه، یا اصلا حتی به فکر کمک گرفتن هم نیستند، فقط بلدند شکایت کنند.

الهه :)

00-04-20-2

+دلم گذر کردن میخواد، جوری که هر از چندی که به عقب نگاه میکنم، ببینم که کلی چالش پشتِ سر گذاشته ام، زنده بوده ام و کلی خاطره ساخته ام، خیلی بیشتر از مدت زمانی که عمر کرده ام، کلی حرکت کرده ام جوری که مبداء ناپیداست. خیلی ناامید کننده ست به عقب نگاه کنی و هیچ چیزی توی زندگیت آنچنان عوض نشده باشه، شاید در تراژیک ترین حالت ممکن یه نگاه به زیر پات بندازی و ببینی هنوز روی نقطه ی شروعی در حالی که سال ها گذشته. (این اتفاق زمانی میفته که تو فقط میدونی چی خوبه و باید چجوری باشی و باید به چی برسی نه اینکه الان کجایی، و کجا میخوای بری و نقشه ی راه کدومه.)

 

++میدونی من فکر میکنم اون چیزی که ما توش موفق میشیم و از نگاه دیگران توش موفق به نظر میرسیم، هیچ زمان اون چیزی نبوده که خودآگاه خواسته باشیمش، هیچ زمان اون چیزی نبوده که والد درونت بهت گفته باشه که این خوبه و تو دنبالش کرده باشی.

عمل کردن به حرفِ والد عموما با فشار و سختی فراوان همراهه و هیچ زمان رسیدنی بهش امکان نداره، و حتی اگه رسیدنی هم باشه به قول هلاکویی اسمش "موفقیت" نیست، اسمش برنده شدنه، برنده شدن وقتیه که تو در کل طول مسیر ناشاد بوده ای.

نمیدونم شایدم والد من اینقدر همیشه با اصالت وجودیم ناهمسو بوده. ولی نه، بحث انگیزه ی درونیست و انگیزه ی بیرونی، انجام دادن کاری که خودش پاداشه برات، و انجام دادن کاری که قراره در آینده آیا براش پاداش بگیری یا نه.

در هر حال کتاب "عادت به اکنون" این موضوع را هم به نوبه ی خودش شفاف کرده حتی اگه در لفافه و غیرمستقیم.

الهه :)

00-04-20

+یک عمره که در پی ساده و صمیمی نوشتنم، و هنوز بهش نرسیده ام و اتفاقا هر چی پیش تر میرم هم کمتر مینویسم و هم صمیمیتی آنچنان که باید تو نوشته هام احساس نمی کنم، دلیلش را البته میدونم، کسی میتونه ساده و صمیمی بنویسه که در ذهنش یک والد (یا یک منتقد یا هر چیزی) دست به کمر نایستاده باشه و هی نگه الان با این جمله اینطور به نظر میرسی، خوب نیست اینطور به نظر برسی، پاکش کن و این ملاحظات را اعمال کن، و در طی زمان ملاحظاتی که باید اعمال بشن بیشتر و بیشتر شده و الان کمتر جمله ای میتونه نوشته بشه و خوب باشه. کسی که میتونه ساده و صمیمی بنویسه و خوشا به حالش که میتونه اونیست که فراسوی نیک و بد میریزه بیرون، و میتونه فراسوی نیک و بد باشه.

 

++ننه بابای گرام دو سه هفته ای هست که با هم حرف نزده اند فکر کنم، و به این ترتیب بابای گرام تنها هم صحبتش را از دست داده و این روزا بعضا برای حرف زدن به من پناه میاره، ای کاش بلد بود حرفی بزنه که اقلا دوست داشته باشم به عنوان مخاطب بهش گوش بدم، ولی از فرصتی هم که من گاها بهش میدم برای شکایت کردن از همون مادری استفاده میکنه که الان در قهرش داره از کمبود نوازش (که اگه از جانب مادر بود معمولا نوازش منفی و انتقاد و تحقیر و سرزنش بود) و کمبود فرصت برای صحبت کردن دیوانه میشه.

این روزا حضورش باریست بر دوش من، با وجود اینکه وظیفه م میدونم این کار رو، و میدونم کار خوبی هست، ولی مقاومتی در برابر انجامش در وجودم حس میکنم صد برابر قوی تر از انگیزه ای که برای انجامش. او مهربان نبوده ست، او یک پدر نبوده ست، هیچ زمان، او اهمیت نداده ست، اگرچه مطمئنا تلاشش را کرده خوب باشه، ولی پدر خوبی نمی تونسته از همون ابتدا باشه چه برسه به اینکه همسرش، کسی همچون ننه ی گرام باشه، در هر حال گاهی فکر میکنم او کاری برام نکرده، اگر چیزی از او به من رسیده همش آسیب روانی بوده، الان چرا من باید باهاش مهربون باشم و در قبالش انجام وظیفه کنم؟

 

 

+++کتاب "عادت به اکنون" را ادامه میدم، حس میکنم خوندنش نقطه ی عطفی ست در زندگیم و دلم میخواد نویسنده ش جلوم میبود و بعد از فصل یا هر صفحه ماچ بارونش میکردم، و از سعادت اندک خودم در خوندن کتابش براش میگفتم (که چقدر دیر بهش رسیده ام) و میگفتم که اگه کتابت را همون موقع که چاپ کردی خونده بودمش، شاید الان زندگیم خیلی خیلی متفاوت بود. این کتاب همه ی چیزیست که من نیاز داشته ام. کلا هر چی پیش میرم، بیشتر به این نتیجه میرسم که بهتر است باقی زندگیم را هم بذارم و همین کتاب هایی که تا به حال خونده ام را دوره کنم و زندگیشون کنم، به بیشترش نیازی ندارم، اگه یکی از همین ها را هم زندگی کنم، برای سعادت دنیا و آخرتم کافیه :)

با این وجود امروز صبح، در حالی که داشتم یه داستان از ویرجینیا وولف میخوندم و درست متوجه نمی شدم مقصود چیست، موقع خوندن داستان های این بشر معمولا این حس رو دارم و جالبه که با وجود این حس همچنان لذت میبرم و همچنان انگار دارم سفر میکنم، دارم تو ذهن ویرجینیا سفر می کنم و از چشمای او به زندگی و دنیا نگاه می کنم، خلاصه که حین خوندن یه داستان از ایشون یه حرفی ش را به خاطر اوردم که اگه اشتباه نکنم تو کتاب "پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند" آلن دوباتن بود که ویرجینیا بعد از خوندنِ رمانِ باشکوه مارسل پروست، حس میکرده دیگه نمیتونه بنویسه و نوشته هاش ارزش نخواهند داشت. و با به خاطر اوردن این یکباره تصمیم گرفتم اون داستان را نیمه کاره بذارم و برم و شروع کنم "در جستجوی زمان از دست رفته" رو، و این کارو کردم، عمیقا حس میکنم برام خوبه، چون این روزا برای زمانی که از دست داده ام بدجور با خودم گلاویزم.

 

++++ترس از اشتباه و انجام ندادن کاری به خاطر این ترس، ابلهانه ست و در نگاه تئوری هیچ حرفی در این نیست. ولی بازم میشه گفت سال های ساله، که این ترس باعث شده من وارد خیلی تجربه ها نشم و خیلی کارها را نکنم. و خب این روزا هر بار که چیزی شبیه این مفهوم به گوشم میخوره، یک بار خودم را سرزنش می کنم، ولی امروز داشتم فکر میکردم، ترسی که من دارم از اشتباه نیست، من به خودم اجازه ی اشتباه میدم، ولی اشتباه درست و حسابی، نه اشتباه احمقانه. فقط بعد از اشتباه درست و حسابی خودم را سرزنش نخواهم کرد، ولی دارم فکر میکنم اصلا اشتباه درست و حسابی ای داریم؟ هر اشتباهی زمانی که از بیرون و بعد از گذشت زمان بهش نگاه کنی، احمقانه جلوه خواهد کرد، اینطور نیست؟

 

+++++راستی "فلسفه ی تنهایی" را بالاخره تموم کردم و یک روز بعد از تموم شدنش در مکالمه با دوستی، به خاطر اوردم که مقصودم از شروع کردن و خوندنش از ابتدا چی بوده؟ چیزی که من میخواستم این بود که تنهایی برام تشریح و تعریف بشه، از سطوح تنهایی گفته بشه، و اینکه چه سطوحی قابل پر شدن هستند و با کیا پر می شوند و انتظاراتمون از یک همراه برای پر شدن تنهایی چی میتونه باشه، و چه سطوحی را باید بیخیال پر کردنش بشیم و بپذیریم که در اون سطوح همیشه تنها خواهیم موند.

ولی خوندن فلسفه ی تنهایی هیچ کدوم از این سوالا را بهم جواب نداد، مجموعه ای بود از نظریات نویسنده ها و فیلسوف های مختلف در مورد تنهایی و انزوا، و خب این نظریات اینقدر بعضا با هم متناقض بودند که به این نتیجه میرسوندنت که چه اهمیتی داره نظر کی چیه و کی چی را خوب میدونه، مهم اینه که نظر خودم چیه، و تنهاییم را میپذیرم یا نه، و میخوام که به هر نجوی شده تنها نمونم. و شاید تنها نکته ی پررنگ و باثباتی که از این کتاب در خاطرم میمونه این باشه که اینکه تو تنها هستی یا نه، بستگی به معیارها و انتظاراتت از یک شریک و همراه داره، اگه همش تنهایی، لابد معیارهات زیادی کمالگرایانه و سطح بالا و غیرواقع بینانه اند و دستیابی بهشون امکان پذیر نیست.

الهه :)

00-03-28

امروز تنها بودم از صبح، و آه که روزها چقدر طولانین این روزها، اگرچه دوستشون دارم و بهم آرامش میدن از این جهت که حس میکنم برای هر کاری وقت دارم، و خب امروز خیلی کارها هم کردم، از چند تا کتاب هر کدوم چند صفحه خوندم یا چند دقیقه گوش دادم، فرانسه تمرین کردم، ورزش کردم (یوگا)، آشپزی کردم، خرید، برنامه ریزی برای فردا و هفته ی پیش رو، دو تا ویدئوی کوتاه از نیل گیمن دیدم (در مورد داستان نویسی)، فقط به این خاطر که این بشر را دوست دارم، سریال دیدم و ...

ولی تنها بودم، تنهای تنهای تنها.

نه رفتم با صابخونه اینا حرف بزنم، (هنوز تو ذهن خودم باهاشون کنار نیومده ام و واسه همین حرف زدن ازشون و منشن کردنشون اینجا، الان برام مقدارکی دردناک بود)

علاوه بر این، به هیچ کدوم از رفقا پیام ندادم یا زنگ نزدم، به اعضای خونواده هم همینطور (این نکته رو هم متذکر شم که تعداد اعضای خونواده ی من ماشالا زیادن، و این جمله ی تنها میتونست تبدیل به اقلا 20 تا جمله بشه، یعنی من با حذف اعضای خونواده برای زنگ زدن و ارتباط گرفتن 20 تا گزینه را از خودم گرفته ام)

چرا؟ 

چون حس میکنم بیفایده ست، اگرچه قبلا تجربه بهم ثابت کرده که بیفایده نیست، تاثیرگذاره واقعا، و اینو اگرچه نمیخوام قبول کنم و نمیخوام از معیارهای خودم کوتاه بیام، ولی میدونم که اگه باهاشون حرف میزدم هر چند کوتاه و سطحی مطمئنا تاثیر خودشو میذاشت و اینقدر احساس تنهایی نمی کردم.

معیار من چیه؟ اینکه کسی باشه که دوست داشتنمو بلد باشه و فقط حرف زدن با همچین کسی ست که میتونه کاملا راضی م کنه.

حالا سوالی که هست اینه که با این انتخاب اوکی بودم امروز؟ حالم خوب بود؟ آیا احساس تنهایی عذاب دهنده بود برام؟

خب این تنهایی از یه جهت مطمئنا عذابم میده، اگرچه واقعا این چیزی که میگم اهمیتش کمترینه ولی خب چیزیه که هست و آزاردهنده ست مثل وزوز یه پشه، و اون اینه که صابخونه اینا در موردم چه فکری میکنن؟ آیا سوالم توی ذهنشون؟ با خودشون میگن افسرده ای، ضداجتماعی ای چیزی هست؟ آیا اذیتن از اینکه من اینجوریم؟ آیا نگرانم هستن و نمیتونن به روم بیارن؟ آیا معذبن از اینکه من اینجوریم؟ نمیدونم چیزی که اذیتم میکنه تمام این سوال هاست یا دونستن این نکنته که ارتباط من با این جماعت اونجور که باید جرئتمندانه و خالی از ابهام نیست؟ آره شاید همین ابهام آزارم میده.

ولی حالا گذشته از اینها آیا اگر من جایی بودم که صابخونه ای به این صورت نقشی نداشت و مطمئن بودم که کسی اهمیت نمیده به تنها موندن یا نموندن من، اونموقع هم برام آزاردهنده میبود تنهایی؟ حقیقتش اینه که مثل همیشه بحث من، بحث لذت بردنِ خودم نیست، بحث این نیست که من چی میخوام، که حالا چون ارتباط میخوام و نیست پس تنهایی آزاردهنده ست برام، نه من فقط یجورایی انگار خودم را موظف کرده ام که زندگیم سالم باشه، و مبادا کاری کنم که برام ضرر داشته باشه و فکر میکنم تنها موندن زیادی شاید ضرر داره واسه همین میتونه یه مقدار هم از این بابت آزارم بده.

و با این حساب چاره احتمالا اینه که اولا من در این مورد هم بیخیال انجام وظیفه بشم، بیخیال اثبات چیزی به کسی، حتی به خودم بشم، بعدش مطمئنا احساس نیاز به ارتباط خواهد بود و تلاش در جهتش.

 

+یکی از اون کتاب هایی که امروز چندین صفحه ازش خوندم، فلسفه ی تنهایی بود، هر چی پیش تر میرم با این کتاب، بیشتر گم میکنم دلیلی که به خاطرش دارم این کتاب را میخونم، و الان کاملا برام مبهمه، من چی میخوام از این کتاب و از جون خودم؟ میخوام که این کتاب بهم چی بگه؟ میخوام که سبک زندگیم را توجیه کنه؟ و بگه ایراد نداره تنها موندن؟ نمیدونم، شاید. ولی امروز هر زمان که تنهایی فشار میورد (معلوم نیست چجور فشاری دقیقا) چند صفحه از این کتاب را میخوندم، دنبال کمک بودم احتمالا، دنبال اینکه این لقمه (همون تنهایی) هضم شه.

الهه :)

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

حقیقتا همینطوره، بوی بهبود میاد، با وجود تمام کمبودهایی که تو زندگیم هست، ولی این روزها (فرض کن یک هفته ست) که تحولی در وجود من در حال رخداد بوده، کاش میتونستم بگم دقیقا چه کاری و چه دلیلی این تحول را باعث شده، ولی هیچ توضیجی براش ندارم، فقط عمیقا و واقعا میتونم حس کنم که سه گانه ی شومِ ترس، تردید و تعویق جول و پلاسشون را جمع کرده و رفته اند، و به جاش شهامت، ایمان و اشتیاق مونده.

انگار کن که یک دفعه تبدیل شده ام به تمام شعارهایی که خونده و خودم داده ام، شده ام تجلی تمام چیزهای خوبی که خونده بودم و حق بودنشون را باور داشتم، عمیقا لمسشون کرده ام و باهاشون یکی شده ام.

این چند روز همش داشتم به این فکر میکردم که، میدونی؟ وقتش که برسه اتفاق میفته، هر چیزی. باید صبورانه و مشتاق منتظر موند و البته تمام لحظات انتظار را هم دریافت و زندگی کرد.

 

+چند روز پیش فهمیدم که کتابِ Now habit جناب نیل فیورِی که برای اهمال کارهاست، بالاخره به فارسی ترجمه شده. این کتاب را من از سال ها پیش میشناختمش و پی دی اف انگلیشش را گیر اورده بودم و میخواسته ام که بخونمش و هیچ زمان فراموش نکرده بودم که این کتاب خوبه و من نیاز دارم که بخونمش! طبیعیه که بی فوت وقت رفتم و خریدمش و شروعش کردم.

همچنان که پیش میرم، میدونم که دیگه به این کتاب نیاز ندارم، محتویات این کتاب را از قبل میدونم :) ولی همچنان میخونمش، خوندنش برام شبیه مرور خاطرات و تاملات و کشفیاتم هست. دوستش دارم.

الهه :)

00-03-16

+"فلسفه ی تنهایی" لارس اسوندسن را میخونم، فارغ از اینکه قراره چه تاثیری روم بذاره و اینکه آیا بعد از خوندنش تنهاییم برطرف خواهد شد یا نه؟ خوشحالم از اینکه کسی همینقدر جدی و کاربردی، تنهایی را کالبدشکافی کرده. حس میکنم با نویسنده ش در حال گفتگو هستم و او کاملا به روم بازه، بهم فضای بی نهایتی داده و سرکوبم نمی کنه به خاطر تمام ضعف و احساساتی shity ای که حس کرده ام و می کنم.

میدونی فکر میکنم خیلی وقتا صرف اینکه بتونی دردت را، علل احتمالی و نشونه هاش را تشریح شده در ذهن داشته باشی، کفایت میکنه و نیازی نیست که اون درد کاملا برطرف بشه. تو اون درد را کاملا مشاهده کرده ای، شناخته ای و باهاش آشنا هستی، و به عبارت کلی تر پذیرفته ایش. پس بودنش تهدیدی برات نیست، باهاش رفیقی.

به این فکر میکنم که نویسنده ی این کتاب هم چقدر میتونه تنها باشه. کلا آدم وقتی دغدغه ای داشته باشه که دغدغه ی کسی نیست، خیلی خیلی تنهاست، و او کسیست که میتونه به بقیه کمک کنه در حالی که بقیه نتونسته اند و نمی تونن بهش کمک کنن.

علاوه بر این، این روزها طعم تنهایی ای را چشیده ام که فکر میکنم خیلی شبیه تنهایی پدرم هست، و اگرچه تا پیش از این نمیتونستم خودم را متقاعد کنم برای ارتباط گرفتن باهاش و توجه کردن بهش، الان مطمئنم که دلم نمیخواد خودم باعث همچون رنجی برای کسی بشم. عمیقا دلم میخواد پدرم رو از تنهایی دربیارم، ای کاش که انرژی و انگیزه ش بمونه برام، برای مدت طولانی.

 

++کمبود شفقت و همدلی تو زندگیم بسیار احساس میشه، هیچ کسی نیست که در جبهه ی مقابل زندگی، طرفِ من باشه، و همه ی اینا از جایی شروع شده که خودم طرفِ خودم نیستم در حالی که میدونسته ام I am my home. خونه ی خوبی برای خودم نبوده ام و الان از همه ی خونه ها، از همه ی آدم ها فراریم.

دلم میخواد یکی مهر تایید بذاره پای سخت بودنِ روزهایی که گذرونده ام و بهم افتخار کنه بابت اینکه قدرتمند ظاهر شده ام. خیلی عجیبه و داشتن این خواسته همیشه برام کسر شأن بوده ولی الان واقعا دلم میخواد کسی برام دل بسوزونه، کسی درکم کنه. ولی با کی طرفم؟ با ننه ی گرام! و من در چشمش کیم؟ اون دختر ناتوانِ تنبل سر به هوایی که نمیتونه گلیم خودش را از آب بکشه و حتی قادر نیست نیازهای خودش را بفهمه، و تشخیص نمیده چی درسته چی غلط! و خب قضیه زمانی جالب تر میشه که همین دخترِ ناتوان مسبب تمام بدبختی و غم ننه ی گرام هست، ینی ناتوانیِ من نه ترحم برانگیز که خصم برانگیزه. با من به خاطر ناتوانیم جنگ میشه! و این تناقض منو دیوانه می کنه. او قدرتمند دانایی ست که قربانی ناتوانِ نادانی چون منه! و آیا باز هم عجیبه اینکه من مدام تصاویر کُشتنش را تو ذهنم مرور کنم؟

 

دارم فکر میکنم به اینکه فلسفه ی تنهایی، نازِ منو میکشه، کاری که نه خودم در حق خودم انجام داده ام و نه هیچ کس دیگری. حس ناخوبِ دردناکی رو که دارم به رسمیت میشناسه و بهم حق میده که داشته باشمش و در عین حال داشتن اون حسِ ناخوب را تحقیر کننده نمی بینه. از دیدِ او من با وجود تمام احساسات ناخوبی که میتونم داشته باشم، همچنان ارزشمند و قدرتمند و دانا و محترمم، و اون احساسات ناخوب فقط می تونن همدلی و مهربونیش را بربیانگیزن، از دید او اون احساسات ناخوب حتی میتونن منو تبدیل به موجود دوست داشتنی تری کنند.

خنده م میگیره به تمام توصیفاتم از موضعی که این کتاب داره، آیا واقعا تمام اینا هست؟ فکر نکنم دقیقا اینطور باشه برای همه :)) فعلا احتمالا اصرار دارم تمام ایده آل هام را به این کتاب، تحمیل کنم.

الهه :)

00-02-08

احساس می کنم قلبم سوراخه، زخمی هم هست، و هر بار نفس کشیدنم جریان هوایی را از اون سوراخ عبور میده، که باعث درد و سوزشش میشه. وظیفه ی خطیر دوست داشتن خودم باز هم بر عهده ی خودمه، فکر نکنم خوب دارم انجامش میدم. و به این فکر میکنم که آدم ها (همون عزیزانت، همون ننه بابا) برای اینکه تو را از خودت متنفر کنن، چقدر خوب باهات همکاری می کنن، ولی وقتی که به دوست داشتنت میرسه دیگه هیچ مسئولیتی قبول نمیکنن، و بعد از یه جایی به بعد تو میمونی و این موجودی که مدت ها تلاش کرده اند ازش متنفرت کنن و خب موفق هم بوده اند، ولی حالا میفهمی که اتفاقا سعادتت وابسته ست به عشقی که به این موجود نثار می کنی، و تمام مسئولیتش هم با خودته. آره کیووونت پارَه، مسئولیتت را انجام بده، و گر نه هر روز زشت تر و بدبخت تر و فلک زده تر از قبل خواهی بود.

 

+شک ندارم که اگه خودکشی هم بکنم ننه ی گرام در انتها سر قبرم ازم طلبکار خواهد بود بابت ظلمی که در حقش کرده ام، و دل برای خودش خواهد سوزوند که چقدر بدبخت بوده که همچین دختر ظالمی داشته و مطمئنا هیچ زمان نمیفهمه تا چه حد خودخواه و سنگ و تاثیر ناپذیر بوده.

الهه :)

99-12-27-2

جماعتی که هر روز صبح و خستگی ناپذیر و به دور از هر گونه یأس فلسفی، خودشون و خونه زندگیشون را ترتمیز و خوجل موجل می کنن، پسسسر، اینا بی شک اون جماعتین که شایسته ی زنده بودنن و خب البته که فقط همین ها زنده اند.

از من همیشه اینقدر سوال های نابجا شده، و اینقدر دلیل های محکمه پسند برای هر حرکت کوچیکِ کودکانه ای ازم خواسته شده که دیگه همه چیز (تک تک جزئیات خوشگل زنده بودن) رو، هر حرکتی رو بیهوده و غیرلازم می بینم.

 

+مامی میاد تو اتاق و میفرماد تو بازم نشستی اینجا پای این، و همین جمله ی ساده میتونه آمپر عصبانیت من رو به سقف بچسبونه و تبدیل به زامبیم کنه! من باز هم کار اشتباهی انجام داده ام، تمام کارهای من اشتباهند و توجیه ندارن و من حتی نمیدونم درست چیه، فقط میدونم که اشتباهم، کارهام اشتباهه، حرفام اشتباهه. همین الان تو ذهنم مامانم (کسی که مطمئنا جونم به جونش بسته ست) رو با دستای خودم خفه می کنم و بعدش میندازمش زمین و چندین بار جفت پا میپرم رو شکمش، تا شاید ذره ای انتقام تمام سوال های احمقانه ای که ازم پرسیده و زندگی ای که ذره ذره ازم مکیده را ازش پس بگیرم. خودِ مامانم موضوعیت نداره البته، فکر مسمومشه که میخوام هزاران بار به هزار روش خلاقانه بُکُشم و متلاشیش کنم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان