99-3-7-2

+فکر میکنم آره، باید قبول کنم که "فکر کردنِ" خالی نه میتونه تو را رشد یا عبور بده و نه میتونه تو را به خودت بشناسونه، اساسا "انجام دادن یه کاری" و "فکر کردنِ در موردش" دو تا امر کاملا جدا و کاملا بی ربط هستن، و پیش رفتن در هیچ کدومشون نمیتونه پیشرفتی توی اون یکی حساب بشه. و این بیهوده بودنِ سال های متمادی از زندگی من رو نتیجه میده، سال هایی که فکر کرده ام در حال خودشناسی ام، البته میتونم مدعی باشم که داشتم یه کاری را انجام میدادم و اون کار "فکر کردن" بوده، فکر کردن با هدفِ فکر کردن، نه با هدفِ خودشناسی.

البته میدونی، انجام دادن هم نمیتونه آنچنان باارزش باشه زمانی که موقع انجام دادن، حاضر و آگاه نیستی، و در کل اول و آخر نتیجه ای که میشه گرفت اینه که مهم نیست داری چه غلطی می کنی، مهم اینه که حاضر باشی در اینجا و این لحظه.

 

++چند روزه از آغازگر نبودنم شاکیم. این آغازگر نبودن روایتگر یک ترس جدیه، ترسی که باید بهش فائق بیام با گوش ندادن بهش.

شنبه به حالت قهر از خونه بیرون اومدم، حرف های ناخوبی به مامانم زده بودم (نه بی ادبانه وا، هدفم این بود که از اون زاویه دید محدودش خارج بشه و جور دیگری به قضیه نگاه کنه که البته فکر نکنم خیلی موثر بوده باشم ولی بهرحال حرف هام محبت آمیز نبودند)، باهاش خداحافظی نکردم و وقتی اومدم اینجا و از اون فضا فاصله گرفتم، تمام اون عصبانیت و ناراحتی تبدیل به دلسوزی برای مامانم شد، و بهش حق دادم وقتی تو اون فضا زندونیست، نتونه اخلاقی از اون بهتر داشته باشه. الهه ی ایده آل و باشهامت توی ذهنم از اون روز هزار بار بهش زنگ زده و گفته که متاسفم به خاطر حرفا و رفتارم، درک می کنم تو را و نگرانی هات را، و بی اندازه دوستت دارم، میدونم که خیلی وقت ها اشتباه می کنم، ولی قول میدم تلاش کنم که بهتر شم، قول میدم و امیدوارم تو هم بهم وقت بدی و ایمان داشته باشی و صبور باشی. ولی الهه ی ترسوی الان، حتی یک بار هم شماره ی خونه را تو گوشی تایپ نکرده.

الهه :) ۰ نظر

99-3-2

دل ندادن را به خوبی یاد گرفته ام (بعد از خوندن یکی دو تا پُست از یه وبلاگ این موضوع برام مرور شد، حقیقتا حرف دلِ منو زده بود)، سخت بوده البته به اینجا رسیدن ولی خب الان اینجام همچنون که نویسنده ی اون وبلاگ بود، دل ندادن هم به این معنیست که مگر شق القمر منو وادار کنه که تو ذهنم به کسی نقشی در زندگیم بدم، البته چرا اگه خیلی اصرار کنن، نقش هایی خواهند گرفت، ولی نقششون هیچ زمان کلیدی یا حیاتی نخواهد بود، نقششون چیزی مشابه پیِ نخود سیاه فرستادن خواهد بود.

و این اگرچه ظاهر بیرحمانه ای داره ولی از نظرم به معنی رشده، و مرحله ایست که کم و بیش همه باید بهش برسن، ولی با این اوصاف باز هم بهم حس انتقام گرفتن میده و آه که این حس در این مورد خاص چه اندازه لذت بخشه. :)

الهه :) ۰ نظر

99-2-20-3

نشد یک بار من از این رفیقم در موردی راهنمایی بخوام و بهم نگه که "اصلا اینقدر ارزش داره که اینقدر بهش فکر می کنی؟" و این در حالی ست که من یک سناریوی کاملا واقعی و دقیق را براش مطرح کردم و فقط بهش گفتم تو اگه با این سناریو مواجه بودی، در جواب فلانی چیکاری میکردی و چی می گفتی؟ دقیقا همین، آخه جانِ من، من نمیتونم به این سناریو واکنشی ندم، کسی منتظر جوابِ منه، یعنی چی که بهش فکر نکن؟ برای پیدا کردن راه حلِ یک مسئله اگه فکر نکنم، چیکار کنم؟ بشینم دعا کنم، مراقبه کنم، چیکار کنم؟ و بعد جوابی که من باید بدم خودش داده خواهد شد؟ یه چالش و مصداق ملموس تو زندگی اگه با فکر کردن به جواب نمیرسه با چی میرسه؟

و اصلا، یکی به من بگه چی دقیقا ارزش فکر کردن داره؟ زندگی معمول آدمیزاد ارزش فکر کردن نداره؟ باید در مورد چیزای ماورایی فکر کرد یا اصلا نباید فکر کرد؟ پس مغزمون واسه چیه؟ زندگی روزمره کلا ارزش نداره، هوم؟ کسی نمیخواد توی زندگی روزمره ش پروفشنال بشه؟ چرا اونوفت؟ چرا پروفشنال شدن توی یک علم یا یک حرفه ارزشمنده و پروفشنال شدن تو مسائل و ارتباطات روزمره ارزشمند نیست؟ زندگی مگه از همین روزها و روزمرگی ها تشکیل نشده؟ دستاورد هر کسی توی زندگیش هر چقدر هم که بزرگ باشه بازم درصد زیادی از عمر اون آدم به زندگی معمول روزمره گذشته، مگه اینطور نیست؟

 

+ در همین راستا دیشب هم یک بحثی با همون دختر دوست خواهرم داشتیم، مشابه حرفاش را از خیلیا شنیدم، نمی تونم ردشون کنم و میدونم که میتونم مصداقشون را پیدا کنم، ولی احساس می کنم ایراد هایی هم داره، که دیشب در مکالمه باهاش نتونستم کشفشون کنم و سعی کردم بحث را کش ندم و صرقا تایید کنم چون حس می کنم اینجور طرز فکر ها همین تایید ها را می طلبن، چون احساس می کنن به انتها رسیدن دیگه، هر اونچه که باید میدونستن را فهمیدن، و مایل نیستن بیشتر فکر کنن یا بحث کنن، حالا اینجا جملاتش را مینویسم و نقدهایی که از نظرم بهشون وارده را بعدش:

جملات اوشون:

-آخه سکون به گند میکشه زندگی و روح و روان آدمو.

-ول کن فلسفه و حقیقت را

-چرا باید اینچنین با مشکلات آمیخته بشی، تو نیومدی که آبستن این مشکلات بشی

-زندگی عجیب و ناخواسته رو نباید با سردرگمی طی کرد و توی سوالات موندن و پوسیدن، بعضی مسائل فقط باتلاقی ان که نمیشه توشون دست و پا زد.

-اصل کاری رو بدون اینکه بفهمی از دست میدی، اصل کاری حاله، باید با کیف و حظ بگذرونیش.

 

حرفای من:

تعریف حرکت چیه؟ جز اینه که آدم باید از زندگیش یاد بگیره و بره جلو؟ و در پی اصلاح طرز تفکرش باشه و بدونه که طرز تفکرش هیچ زمان مطلقا بی نقص و پرفکت نیست؟

من حقیقتا نمیفهمم درگیر شدن با مشکلات زندگی روزمره و تلاش برای حل کردنشون چه ایرادی داره؟ چرا همه فکر میکنن نباید بهشون بها داد، نباید فکر را درگیرشون کرد؟ چی با اهمیت تره؟ و ملاک تعیین بااهمیت ها چیه؟

زندگی را دقیقا باید چجوری طی کرد؟

حس میکنم چیزی که تو ذهن این جماعت هست اینه که زندگی را باید به خوشگذرونی (از جنسی که عاملی از بیرون موجب خوشحالیت باشه) و البته دنبال کردن یک هدف خاص خارج از زندگی روزمره گذروند، که البته نمیتونم تاثیر مثبتش در حال آدمیزاد را کتمان کنم، ولی چیزی که از نظر من مهم تر و اساسی تره، خودشناسی و خودسازیست که لزومی به یک عامل بیرونی برای شاد شدنت نباشه.

البته در یک حالت من از نظرم کوتاه خواهم اومد و اون در صورتیست که بهم ثابت بشه که تلاش برای ساختن موقعیت های خوشگذرونی و رسیدن به هدف، خیلی سریع تر و موثرتر از مواجهه با مشکلات معمول زندگی و شخصیت، میتونه منو به خودشناسی و خودسازی برسونه. چون در اینکه سرچشمه ی شادی خودشناسی ست هیچ شکی ندارم.

الهه :) ۰ نظر

راضی کردنش سخته!

شل سیلوراستاین عزیزم در وصف حال من اینطور میفرماد:

 

(یه نفس گفته بشه)

الین اذیتم می کنه،

جیل حالم رو بد می کنه،

وینی احمقه،

اُرین حوصله ی منو سر می بره،

 

میلی خنگه،

رُزی فضوله،

جونی پرته،

گاسی ایراد گیره،

 

جکی گیجه،

تامی خودشو می گیره،

ماری آدمو می ترسونه،

تمی بی حاله،

 

اَبی قاطی داره،

پَتی یه کمی عوضیه،

میزی تنبله،

تینی غرغر می کنه

 

میسی خیلی وسواسیه،

نیکی خیلی عجیب و غریبه،

ریکی کلکه،

تقریبا همه

حال منو به هم میزنن.

(اَه!)

 

+شعر "راضی کردنش سخته" از کتاب کثیف ترین مرد جهان.

الهه :) ۰ نظر

98-12-19

داشتم فکر می کردم اگه کتاب خوندن صرفا یه دستاویز برای خوب کردنِ حالم بود، مطمئنا تا به حال کتاب های بیشتری را با مقاومت کمتری خونده بودم. ولی کتاب خوندن برای من امریست مهیب، پر از تلاشی فرسوده کننده برای دریافتِ حداکثرِ ممکن از محتوا و انجام مسئولیتم در قبال مطالب کتاب و زحمات نویسنده ش. پارادوکس خنده داریست، نه؟ و در همه ی ابعاد زندگیم در جریانه. اون روز داشتم به رفیقم میگفتم برای من رشد بر شادی مقدم هست، و میدونم شادی به دنبال رشد خواهد اومد، و بعدش فکر کردم چه بسا برای شخص من که اینقدر به رُشد اهمیت میده، بهتر بود که در پی شادی میبودم، و اینجوری رشد به خودی خود، بی مقاومت ممکن میشد و آه که چقدر خوب میشد، حتی فکر کردن به اینکه یه روزی تمام شواهد نشون دهنده ی موفقیت وحشتناک من باشه، میتونه از ذوق خفه م کنه :))

دو قسمت از سریال The office را دیدم، فارغ از محتواش، به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که ای کاش با آدم های فراوانی کار کرده بودم و پر بودم از تجربه های مختلف ارتباط با آدم ها، و الان یک آدم شناس حرفه ای بودم. :) دلم هانیبال لکتر بودن میخواد (به لحاظ پروفشنالیتی و اشرافی که رو آدم ها میتونست داشته باشه (pure power)) :)

 

+علاوه بر تمام اینا، متوجه شده ام که خیلی وقته دارم به خودم خیلی سخت میگیرم و در نتیجه به اطرافیانم هم، دوست دارم از این به بعد تلاش کنم یه والدِ بامحبت باشم برای کودکِ درونم، یه والدِ همدل، با شفقت، مهربون و ناز کِش، که از حضور کودکش محظوظه ، عاشقشه و لوسش می کنه. (تمام چیزهایی که از ننه بابا یا شریک عاطفی انتظارشو داشته ام، و برآورده نشده، چرا که لابد با تلاشم برای قدرتمند بودن و نشون دادن متناقض بوده، جدی؟ یعنی من نمیتونم هم زمان هم قدرتمند و هم لوس باشم؟ :)) (یه دیوانه ی خالص) )

الهه :) ۰ نظر

98-12-18

خب امروز به جای اینکه عذاب وجدان بگیرم که بازم مامی گرام داره آشپزی میکنه و من حتی کمکش هم نمیکنم، و شروع کنم به فلسفه بافی و ریشه یابی و سرزنش کردن خودم و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن که آخه چرا؟ مشکل چیه؟ چی باید تصحیح بشه؟ و در انتها این حقیقت که "من باااید بهتر باشم و نیستم و ازش فاصله دارم" تو ذهنم بولدتر بشه، پاشدم رفتم تو آشپزخونه و دست به کار شدم. به همین سادگی به همین خوشمزگی. کلا تنها چیزی که بین خودِ الان و خودِ ایده آلت فاصله میندازه، این کلمه ی مزخرفِ "باید" هست. به امید روزی که به کل از گنجینه ی لغاتم حذفش کنم. و البته وقتی از خودت میپرسی چرا اینجوری هستی، یعنی اینکه "اینجوری بودن" را به عنوان یک فکت پذیرفته ای، و این یعنی همینجوری میمونی. پس دهنتو ببند و همونی باش که میخوای باشی، به همین سادگی.

 

+امروز روز پدر هست و پدر گرامِ من تنهاترینه، و من به خاطرش از خودم بیزارترین. دلم نمیخواد اجازه بدم تمام عمرش همینجوری بگذره، تنهای تنها، در دنیایی که تماما ساخته ی ذهن خودشه و مطمئنا با حقیقت فرسنگ ها فاصله داره، دلم نمیخواد اجازه بدم بی اینکه بچه هاش را بشناسه، از دنیا بره، دلم میخواد حتی اگه یه روز از عمرش هست، طعمِ یک ارتباط شفاف و جرئت مندانه و بی واسطه را بچشه، دلم میخواد بچشه که کسی به چشم یه موجود غیرشکننده و قدرتمند بهش نگاه میکنه و حاضره در برابرش بایسته و باهاش بحث کنه و حضور قدرتمندش را به رسمیت بشناسه، امیدوارم به خواسته م برسم تا دیر نشده.

 

++قلبم با تمام قدرت داره پمپاژ میکنه (طوری که لپ تاپ رو شکمم هم داره نبض میزنه :) )، طفلی کوچولو، تا لحظاتی پیش میباس خون را به ارتفاع دومتری از سطح زمین میرسوند، حقیقتا کار سختی بود :)). (وایساده داشتم بادمجون سرخ می کردم.)

الهه :) ۱ نظر

98-12-17

یه روز اون قبلنا تصمیم گرفتم و همینجا هم از تصمیمم نوشتم که میخوام خودم را مثل یک ناظر بی غرض مشاهده و ثبت کنم درست همونطور که هست، تا در آینده وقتی برمیگردم به نوشته هام ببینم که پیش رفتم و لذت ببرم، ببینم و بخندم به ترس هایی که قبلا داشتم و دیگه ندارمشون. ولی انگار چند وقتیست رفتم تو جاده خاکی، و فقط دارم چرت و پرت ها را شرح و بسط میدم. و دلیلش فکر می کنم این باشه که نمیدونم در چه جهتی میخوام رشد کنم.

تا به حال زیاد پیش اومده که وقتی بعد از مدتها ازم از اخبار جدیدِ زندگیم پرسیدن، و چیز ملموسی نداشتم که بگم، با خودم فکر کردم که خب دستاوردهای من بیرونی نیستن، درونین، در درون تغییر کرده ام، و وقتی ازم خواستن که بگم دقیقا نمود بیرونی اون تغییر درونی، در زندگیم، یا حتی خودِ تغییر چی بوده، من بازم چیزی نداشتم که بگم، جز اینکه به این فکر کردم که من در طی این مدت نوشته ام، نوشته هام میتونن بهم کمک کنن بفهمم چه تغییراتی کردم، ولی بعد اومدم اینجا را هم خوندم و انگار نوچ، اینا هم نمیخوان بهم بگن دستاوردم دقیقا چیه :))

واقعا برام مهمه این روزا، که بدونم دستاوردم چی بوده در طی ده سال اخیر، و از این به بعد میخوام که چی باشه؟ اصلنِ اصلا، دلم نمیخواد باز وقتی ازم میپرسن خب چه خبر؟ هنگ کنم. نه باید کاملا آگاه باشم به اینکه در چه جهتی دارم حرکت میکنم و از کی چقدر پیش رفته ام.

شما چطور؟ دستاوردهای ده سال اخیرتون مکتوبه؟ چهتِ حرکتِ از این به بعدتون چطور؟ اگه هست که خوشا به حالتون و دست راستتون بر سرِ ما.

 

+اون روز دوستم داشت از کسی میگفت که سخنرانی هاشو توی یوتیوب گوش میده و تعریف می کرد که چقدر در فلان زمینه عمیق و قویه و چقدر مطالعه داره و فلان، من هم غبطه خوران تو ذهنم داشتم فکر میکردم که آره منم عمریست همچین چیزی را برای خودم میخوام، مطالعات و تحقیقات بسیار در یک رشته، حرفه ای بودن توش، و واقعا اگه در آینده اینطور نباشم حس میکنم زندگیم را تماما تلف کرده ام.

از دوستم هم پرسیدم که الان به نظرت در زمینه ای مدعی هستی؟ اگه نه دوست داری در آینده در زمینه ای مدعی باشی؟ در چه زمینه ای دلت میخواد مدعی و صاحب نظر باشی؟ جواب اوشون خیلی دلخواه من نبود چون کلا از زندگی چیز دیگه ای میخواد، ولی از اون روز این سوال ها همش بک گراند تو ذهنم تکرار میشن. "من میخوام در چه زمینه ای صاحب نظر باشم؟"

الهه :) ۰ نظر

98-12-16

رفیق گرام دیشب اومد و حرف زد، من تماما گوش بودم و  سوال کردم و احیانا اگه حرف کمک کننده ای به ذهنم اومد گفتم، و این مکالمه تقریبا یک ساعت طول کشید و در انتهاش که نوبت من شد که حرف بزنم، ظاهرا قطع شد، الان sms داده که ببخشید خوابم برد، همین! و دوباره شروع کرده به حرف زدن و حتی صراحتا میگه که مشورت میخوام در مورد فلان چیز و این بار منم گفتم، "من چیزی نمیگم" گفت چرا؟ گفتم "چون میخوام بخوابم"، فرمودند "کوفت" و دیگه نه من چیزی گفتم و نه اوشون.

الان از یه طرف به خودم حق میدم که ناراحت شده باشم، چون میدونم نه فقط رفتارش بد بود، که این اولین بارش نبود و کم از من تذکر نگرفته در این موارد، و میدونم حتی اگه میموند هم تمام کاری که ازش برمیومد یه سری نصیحت های والد طور و سرکوب کننده بود، ولی از طرف دیگه میگم، نکنه زیادی حساس و سخت گیرم (که البته هستم)، نکنه باید مهربون تر میبودم چون الان شرایط مساعدی نداره، من که میدونم حتی اگه با من رفتارش خوب نیست، رفتارش با خودش صد برابر بدتره. الان که بهم نیاز داره نباید بد باشم، چون یه روزی خودم هم در این موقعیت خواهم بود، و من که اول و آخر میدونم که بهش نیاز دارم و البته که از خیلی لحاظ ها در دوستی امتحانشو پس داده.

ولی چه میشه کرد، این منم دیگه، همین اندازه حساس و سخت گیر و ناتوان در بخشش، و بی احتیاطی های هر چند خیلی کوچیک آدما، واقعا تمام خوبی هاشون را که پیش کش، تمام خودشون را از چشمم میندازه.

 

+دیروز صبح هم واسه یکی دیگه از این رفقای گودزیلا پیام هایی گذاشتم، سین کرده و جواب نداده و ازش میپرسم چته قهری، میگه قهر واسه چی، و وقتی میگم گفتم نکنه دیشب (با هم حرف زده بودیم) خورده باشه تو ذوقت، و در جواب فقط میفرماد، "وا"! خب وا و زهرمار، وا و مرگ، الان ینی اشتباه کردم برام مهم بوده تو ذوقت نخوره؟ در این مواقع واقعا نمیتونم خیلی ملو و مثبت بمونم، و تنها تصویری که تو ذهنم در جریانه اینه که از یقه ش گرفتم با یه دست و در حالی که دست دیگه م به دیوار تکیه داره و دارم نیم رُخش را می بینم، n بار بلندش میکنم و کله شو میکوبم به دیوار. :) و یه لبخند شیطانی در حالی که دویست تا دندون از شکافِ لب هام بیرونه، رو لب هام نقش بسته.

 

++ خب برنامه ی من (چه بسا ناخواسته) بعد از مستقل شدن این بوده که کسی را پیدا کنم که بتونم باهاش یه رابطه ی دلخواه بسازم و احیانا بکشونمش پای سفره عقد (فکر کن که من!) :)) چه بسا که از شر این خواستگار های به درد لای جرز خور راحت بشم، و مامانم هم بالاخره در حالی که با خودش میگه آخیش، بالاخره اینو هم فرستادم زیر یوغ دیگری و مسئولیت هام به پایان رسید، نفس راحتی بکشه و دست از سرِ من برداره.

آره، و در این جهت سه شنبه برای اولین بار رفتم سر قرار! هاهاهاااا! در سن خُردِ 30! و فکر کن چی شد؟ همسر آینده م کلا داشت باهام اتمام حجت میکرد که ازدواج، رابطه ی عمیق، جدی، رابطه ی صمیمانه، با احساس، رومانتیک، عاشقانه، رابطه ی بلند مدت، مسئولیت پذیری و هر چیزی از این دست، گزینه هایی روی میز نیستند، و اینطور که من متوجه شدم تنها چیزی که رو میز موند، سکس بود! هوممم! yeyyyy، چقدر خوووب.

و خب میدونی، عمیقا منم مشکلی نداشتم با این قضیه، و دلم میخواست میتونستم اجاره بدم در تنها چیزی که تواناییشو داره، تلاششو بکنه که اغوام کنه. و بعد که ناکام موند، من بیام رو کار و صحنه ای شبیه سکانس اولی فیلم basic instinct بسازم :) ولی خب اسلام ناخواسته دست و پامو بسته :))

الهه :) ۰ نظر

98-12-11

وقتی به سبک زندگی تغییر یافته م و تاثیرات مثبتی که حرفای دلخواه و الهام بخش آدم های عزیزی که دنبالشون می کنم، تو زندگیم داشته و این روزا بهش آگاه ترم، فکر میکنم، دلم میخواد منم فقط مثبت حرف بزنم و فقط مثبت ها و انگیزه بخش ها و الهام بخش ها را به اشتراک بذارم، و البته که این کارو خواهم کرد حتی اگه یه خرده طول بکشه تا برسم به اون استاندارد مد نظرم.

در کل این روزها به تاثیر کلمات زیاد فکر میکنم، به این فکر میکنم که کلمات من از بین نمیرن، و هر چی که باشن تاثیرشون تا ابد پابرجاست، و با این حساب چقدر من مسئولم بابت تک تک کلمات و جملاتی که ادا میکنم، و چقدر باید به آینده ی حرفی که میخوام بزنم و به تاثیری که میتونه داشته باشه فکر کنم قبل از اینکه کلمه ای را به زبون بیارم، و البته میدونی، حس دلخواهیه اینکه بدونی تو بهرحال داری تاثیرتو رو دنیا میذاری حتی اگه هیچ جا اسمی ازت برده نشه.

 

+روزهای من همچنان دارن به یللی تللی میگذرن، ولی حالم خوبه خداروشکر و خودمو اینجوری آروم می کنم که زمان لازمه تا بالاخره به زندگی جدیدم عادت کنم و بیفتم رو غلتک.

++ این روزهای تنهایی و خونه نشینی، دلم برای همه تنگ شده، منی که یه روزی نگران بودم که مبادا هیچ زمان طعم دلتنگی را نچشم، مبادا واقعا مشکلی دارم؟ ولی این روزا فهمیدم که نه خداروشکر مشکلی نیست :)

و البته این روزها، احساساتم جاری ترن، و راحت تر و بیشتر گریه می کنم و این اگرچه ظاهرا خوب به نظر نمیاد، ولی برای من عمیقا دلخواهه و محض خنده فکر میکنم نکنه همون دو جلسه کلاس یوگا چاکراهای منو باز کردن و باعث شدن اینطور جریان پیدا کنم؟ :)

الهه :) ۰ نظر

98-12-2

من باز برای پنج شنبه (از ظهر) و جمعه به کانون پرمهر خونواده برگشتم و از نیم ساعت بعد برگشتن از سگ پشیمون ترم، وقتی از اینجا دورم، انگار توهم میزنم، که کنار اومدن با مامی گرام آسونه و من میتونم مرهمی بر دردش باشم، تسلیش بدم، میتونم رابطه مون را بسازم، و فضای خونه دلخواهه، و وقتی میام اینجا میبینم هنوز یک ساعت نگذشته خودِ قبلنام را درک میکنم، و میفهمم که هیچی عوض نشده و نمیشه، و دلتنگی، فوقش برای نیم ساعت بتونه فضای خونه و رابطه ی با مامی را دلخواه تر کنه، بعد از اون نیم ساعت همه چیز مثل وقتی خواهد بود که منم همینجا بودم.

از مامانم، از استیصالی که در رابطه باهاش تجربه می کنم، بیزارم. ازم میخواد (مکرر و خستگی ناپذیر) که تصویر نادلخواهی که ازم تو ذهنش داره و به هیچ وجه بر حقیقت من منطبق نیست را براش درست کنم و در عین حال بهم میفهمونه که قادر نیستم. نه ناامید میشه ازم که دیگه نخواد و دست از سرم برداره، و نه بهم اعتماد میکنه که بتونم کاری براش انجام بدم، حتی گفتن اینکه من به اون تصویر اهمیت نمیدم و نمیخوام بهت کمک کنم، نمیخوام کاری برای دلخواه کردنش انجام بدم هم مشکلی را حل نمی کنه، و همچنین تهدید اینکه دیگه اینجا برنمیگردم یا ارتباطمو باهات قطع میکنم انگار نه انگار. هزار بار تکرار میکنم و حتی در عمل هم بهش ثابت میکنم که هیچی ازش نمیخوام، مطلقا هیچی، و در نتیجه اوشونم باید روشو کم کنه، ولی انگار سنگه، هیچی بهش اثر نمیکنه، هیچی بهش نمی فهمونه که داره یه جاهایی را اشتباه میره. 

عصبانیم واقعا از اینکه میدونم هر اتفاقی هم که تو زندگیم بیفته، هر چقدر هم که قاصله بگیرم، باز که برگردم بازم همین آش است و همین کاسه.

 

+در این لحظه و البته بیشتر لحظه های زندگیم، سر زدن هر حرکت ناخوبِ حتی خیلی خیلی کوچیک از کسی، منو از او متنفر میکنه، و بود و نبودش را بی تفاوت.

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان