To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمره نویسی» ثبت شده است

+باید موافقت کنم با این اصل که ماها (یی که وبلاگ می نویسیم) در بیشترین حالت ممکن شاید در مورد یک دهم از زندگیمون می نویسیم و در شفاف ترین حالت ممکن هم همون یک دهم را نشون میدیم.

 

++باید بگم که در مورد دختر دوست خواهرم اشتباه کرده بودم و به هیچ وجه من الوجوه وقیح نیست، عالیه این دختر، 8 سال از من کوچیکتره، و شاید اطلاعاتش از من کمتر باشه، خیلی کمتر از من فکر کرده باشه و فلسفه بافته باشه، خیلی کمتر از من برای داشتن یه تعریف ساده و ریاضی وار از زندگی تلاش کرده باشه، ولی اصلا بدم نمیاد مغزمون را با هم عوض کنیم. در عین کم سن و سالی، دختریست فهیم و باهوش، و ذهنیتش بسیاار تازه و سرزنده ست، بسیار بااحساسه، بسیار شوخه، و از هم صحبتی باهاش سیر نمیشم، میتونه یکی از عوامل بیرونی شادی باشه تو زندگی آدم، اگه پسر بودم تا به حال بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم. بهش حسادت می کنم، به تمام آدم هایی که شوخ هستند و میتونن به همه چی بخندن و بخندونن.

در رابطه باهاش همش فکر میکنم منم یه روزگاری اینجوری بودم، ساده و طناز، ولی اینقدر سرسختانه و جدی و دراماتیک فکر و تجزیه تحلیل کردم و اینقدر در رویای پخته شدن بودم که سوختم.

 

+++لازمه در برابر کسی اعترافاتی بکنم، بگم که همیشه درست میگفتی (و من اشتباه کردم که به نصیحتت گوش ندادم)، بگم که حرفام بهت صرفا over react بودن و لازم نبوده اونقدر عوضی باشم. آیا لازمه معذرت خواهی هم بکنم؟ معلومه که نوچ، او نیازی به عذرخواهی من نداره چون هر چی گفته برای خودم بوده، اعترافاتی هم که میکنم به خاطر خودمه، که به خودم نشون بدم که ببین، فهمیده ام و مسئولیتش را هم پذیرفته ام و آماده ام که عبور کنم.

 

++++فردا یا پس فردا، بعد از دو هفته پیشِ ننه بودن، میرم خونه ی خودم. دفعه ی قبلی که مدت طولانی نرفته بودم دختر صابخونه بهم پیام داده بود و ابراز دلتنگی کرده بود، منم متقابلا "دلم تنگ شده"ای گذاشته بودم تو کَتِش، ولی وقتی که بالاخره رفتم اونجا، نه من رفتم که ببینمش و نه او تلاشی کرد، و اینجوری غیر مستقیم به هم فهموندیم که تمام حرفامون فقط حرف بوده و هیچ دلتنگی ای در کار نبوده. این واقعیت حالمو بد می کنه.

کلا این اتفاقیست که برای من در برابر آدم هایی که سریع میخوان صمیمی بشن، و سریع بهم میگن عزیزم و دلم تنگ شده و فلان، میفته، و باعث میشه ارتباطم با این آدما خیلی زود تموم بشه و ناراحتم کنه، من موقع ابراز علاقه (در برابر هر کسی که باشه) نمیتونم جوابی درخور و متقابل ندم، ولی حقیقتش اینه که به این سادگی ها نمیتونم کسی را دوست بدارم و دلم براش تنگ شه، ولی البته این به این معنی نیست که به ارتباط با طرف نیازی ندارم، فقط اول کار لازمه اوشون، طرفِ پیگیرِ ماجرا باشه.

حالا فارغ از این، فکرِ رفتن به اونجا، همچنان مضطربم میکنه، چون اونجا جاییست که من با قصد خریدن آزادی، قدرت و استقلالم دارم پول میدم، ولی نه تنها هیچ کدوم از اینا را به دست نمیارم که وصله ام به خونواده ای که باهاشون رودربایسی دارم، و با توجه به اینکه من خودم تنهام و اونا یه خونواده ی بزرگ، مجبورم تایید و عشقشون را جلب کنم ولی حتی از این هم ناتوانم (حتی اگر تلاش هم بکنم، چون از یه گروه خونی نیستیم، به هم نمیخوریم)

 پریشب خواب می دیدم رفتم و پذیرفتم که همخونه داشته باشم، چه همخونه هایی!: یه خانم جادوگر با شوهر چاقال تن لَشش، و در عجب بودم از خودم که چرا قبول کردم و بعد، فهمیدم جادوگره جادوم کرده بوده، خودش بهم گفت و یه قهقهه ی شیطانی هم سر داد و من از اون لحظه فهمیدم، روزهایی در انتظارمه که باید بمونم و ظلم را بپذیرم.

۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۶:۱۲
الهه :)

قابلیت اینو دارم که تا وقتی که صراحتا نظرم خواسته نشده، نظری ندم و صرفا گوش بدم و سعی کنم که از زاویه دید طرف صحبتم به مسئله نگاه کنم، و بعضا حتی متوجه بشم که با توجه به استدلال و زاویه دیدش، نتیجه ای که گرفته نتیجه ی درستیه پس تاییدش کنم. بعد بعضا حس میکنم با این قابلیت، تبدیل به یک موجود کانفورمیست شده ام. کسی که همه رو تایید می کنه و موضع مشخصی از خودش نداره.

این را در حین صحبت ها با پیرزن پیرمرد صابخونه متوجه شدم، داشتیم مثلا با هم حرف میزدیم ولی در حقیقت اونها حرف میزدن و من گوش میدادم و هر دو را تایید میکردم تا وقتی که موضوع رسید به جایی که آقا یه چیزی فرمودن و من شنیدم و با تایید هام بهش این حس را دادم که آره میفهممت و بعد دیدم حاج خانوم بسیاااار عصبانی شده و موضع گرفتند و به آقا توپیدند. اگرچه اونموقع اوضاع بسی عجیب و غریب و ناخوشایند شد و من نفهمیدم واکنش مناسب الان چیه، ولی سعی کردم در دفاع از تاییدم دو سه جمله به خانوم بگم در حالی که داشتم می دیدم از گوشاش داره دود بلند میشه، ولی بعدش فکر کردم موضع گرفتن حاج خانوم چقددددر احمقانه بود، به نظر من که خودش هم نفهمیده بود چرا عصبانی شده، فقط شرطی شده بود که فلان کلمه یا جمله که بر زبون کسی اومد تو باید عصبانی بشی. اصلا متوجه محتوای حرف حج آقا نشد، که مطمئنم اگه میشد میفهمید که که حرف حج آقا حتی تعارضی با حرفش (حرف خانم) نداره چه برسه به اینکه تعارضی با خودش (خود خانم) داشته باشه، چون عصبانی شدن از نظرم فقط زمانی اندیکاسیون داره که کسی داره وجودِ تو را میبره زیر سوال، نه صرفا نظری که داری، و قرار نیست با مخالفت های بقیه عوضش کنی را.

 

این روزا جاه طلبی های ملت را که با خواسته های خودم مقایسه می کنم، جاش هست که بشینم برای خودم یه دل سیر گریه کنم :)) (kidding)، ولی جدی تمام چیزی که من میخوام اینه که یک مدت حتی کوتاه قبل از اینکه بمیرم، زندگیم مال خودم باشه، اطرافیانم حد و حدود خودشون را بدونن و مزاحمم نباشن، و مسئولیت احوالِ کسی رو دوشم سنگینی نکنه. ولی از وقتی خودمو شناختم مسئول حالِ ناخوب مامانم بودم و مدام شاهد تجاوز ملت به حریمم. دلم یه زندگیِ دربست میخواد، تماما مال خودم و در کنترل خودم، و البته بی هیچ اتصالی، بی هیچ حقی به گردنم، بی هیچ عذاب وجدانی.

فکر میکردم رفتن از پیش ننه بابا، اینو برام فراهم میکنه، ولی ریده ام با این سوئیت اجاره کردنم، در حقیقت سوئیت به من اجاره نداده اند، منو به فرزندی قبول کرده اند. ضمن اینکه حتی اگه این سوئیت همون جای آروم بی مزاحمی بود که خواسته بودم، بازم من نمیتونم هر کاری دلم خواست با زندگیم بکنم، و این واقعا بی انصافیه، من نمیخوام خوب باشم چون تو دخترِ این ننه بابا هستم و ممکنه خیلی ناراحت بشن از اینکه من اونی نیستم که میخوان، که البته الانش هم با وجود تمام تلاش های من، بازم اونی نیستم که میخوان.

۱۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۳:۳۲
الهه :)

صبح ساعت 6 و نیم با استارت زدن های پُشت سرِ هم صابخونه از خواب بیدار شدم، نمیدونم واقعا لازمه که اون موقع کله مو بیرون ببرم و بهش بگم که بابا من اینجا خوابم، خودشون نمی فهمن؟ یا خودشونو زدن به نفهمی؟

دلم نمیخواد خودمو رها کنم، نمیخوام باز وقتی رفتم خونه از مامانم بشنوم که کلی لاغر شدم و کلی سرکوفت که من نمیتونم از خودم مراقبت کنم، من یه بچه کوچولوئم که لازمه همیشه یه مامانی بالاسرم باشه تا بهم بگه چیکار بکنم چیکار نکنم، و بدونم که راست میگه، بدونم که دفعه ی قبل روز آخری به زور خودمو کشیدم بردم خونه انداختم رو دوش مامانم، دلم نمیخواد اون تکرار شه.

میدونم که اینجا اگه خودمو رها کنم، فرو میرم هر روز بیشتر از قبل، و هر روز بلند شدن سخت تر میشه، و اول و آخر من میدونم اونی که باید دستمو بگیره و بلندم کنه خودم هستم. خب اگه اینجا واقعا مستقل و تنها بودم و لازم نبود با صابخونه اینقدر سر و کله بزنم (حتی فقط تو ذهنم)، همه چیز راحت تر بود. ولی همیشه همینجوری بوده، همیشه یه سری آدم موی دماغ بودن که من بالاخره نفهمیدم باید باهاشون چیکار کنم، فقط منتظر شدم همنشینی دلچسبم!!! با اون آدما تموم بشه و با سرعت هر چه تمام تر ازشون فرار کنم و پشت سرمو هم نگاه نکنم.

ولی الان سخته چون همه ی کنترل زندگی و زمانم دست من نیست، هر زمان ممکنه اینا دلشون بخواد بیان تو حیاطشون و سر و صدا کنن، و اونموقع کلنجار من با خودم شروع بشه.

میخوام که به این کلنجار یک بار حسابی فکر کنم و خاتمه بدم.

خب اولا که من دلم نمیخواد فرار کنم، فرار کردن یعنی در بند بودن، دلم نمیخواد در بندِ چیزی باشم، ولی نمیتونم بفهمم الان باید اولویتمو بذارم این؟ یا اینکه فعلا اینو بیخیالش شم و تمرکزمو بذارم رو چیزایی که میخوام؟

۰۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۰:۴۱
الهه :)

رفتم که بسی جرئتمندانه به صابخونه بگم، صدای رادیوتو کم کن مررررد، من که نیومدم خیر سرم خونه ی مستقل بگیرم که صدای رادیو تو رو بشنوم لامصب.

ولی فقط سلام و احوالپرسی کردم!

 

من باید توی غار زندگی کنم، جایی که تا فرسنگ ها از آدمیزاد خبری نباشه، چون انگار امکان نداره که آدما باشن و از حد و حدود خودشون تجاوز نکنن. وقتی از حد و حدود خودشون تجاوز می کنن، لازم میشه که من برم و بهشون خاطرنشان کنم که دارن چه غلطی می کنن و این برای من بسیاااار سخته.  در نتیجه ش این حس که نمیتونم از خودم مراقبت کنم و اجازه میدم بهم زور بگن، دمار از روزگارم درخواهد آورد!

ولی اینجوری نمیشه، باید یه مدت خیلی زیاد بمونم اینجا تنها و بالاخره به نحوی به آرامش برسم، یا اجازه بدم بهم زور بگن و این زور را بپذیرم و آروم باشم، یا اینکه حقوق خودم را از حلقومشون بیرون بکشم و آروم بگیرم.

من اصلا یاد نگرفتم که حرف بزنم و با گفتگو به خواسته م برسم، این خیلی خیطه.

یه روند مزخرفی تو خونه ی ما باب بوده، که الان در وجود من هم نهادینه شده، درخواست کردن که اساسا جایگاهی نداشته، اگر هم بوده، اولین جواب منفی، هم ارز کیلومترها عقب نشینی و خودخوری بوده که چرا اجازه دادم احساس کنه بهش نیاز دارم.

۰۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۹:۱۰
الهه :)

+یه ساعته از خواب بیدار شدم و دلم میخواست مکالمه م با اون خری که دو سه تا پیام بینمون رد و بدل شد ادامه پیدا می کرد، یه مکالمه ی دلچسب، ولی ایشون آنلاین هم که باشه یه پیام را الان جواب میده یه پیام را پس صُبا، اصلا متمرکز نمیمونه و نمیتونه گوش بده که بشه باهاش مکالمه ای داشت، فوقش اگه موفق بشی میتونی نامه نگاری داشته باشی که اونم بازم به اون دلچسبی ای که میخوای نیست، دلم یه آدمِ شبیه عروسک میخواد، که باهوش باشه، حرفامو بفهمه، و تماما در خدمت من باشه، تماما متعلق به من باشه، هر آن که اراده کردم بپره بیاد باهام حرف بزنه :)

 

++دارم به داشتن یه وبلاگ دیگه فکر میکنم، یه وبلاگی که با مشخصات یه 15 ساله setupش کنم و مدام به خودم بگم که اینجا 15 ساله ای، میتونی هر چقدر که دلت میخواد احمق و بچه و بی اتیکت باشی، پس راحت باش و وا بده و بریز بیرون، ولی میدونم که تاثیر نداره، صرفِ عوض شدنِ ظاهر وبلاگ، نمیتونه تمام صافی های ذهن منو محو کنه.

 

+++دیشب تو یه وبلاگی طرف از جواب دادن به سوالِ "خواستنی هستم؟" (یعنی از خودش بپرسه) حرف زده بود، حرفی که زده بود که دقیقا الان به خاطرش هم نمیارم، برام مهم نیست. مهم اینه که من یه سوال پیدا کردم که میتونم از خودم بپرسم و به جوابش فکر کنم، دوست دارم اینجور سوالا را، چیزایی که باعث میشن احساس کنم در مسیر خودشناسی ام.

خب آیا من آدم خواستنی ای هستم؟ جوابم بی شک منفیه، شاید در مقایسه با خیلیا حس کنم که خواستنی ترم، ولی در کل وقتی بخوام به این سوال جواب بدم، جوابم منفیست، نه من و نه اون خیلیای دیگه ای که تو ذهنم ازشون خواستنی ترم، هیچ کدوم خواستنی نیستیم.

و چراییش شاید توی اینه که من اصلا نمیدونم کیم، من هنوز شکل نگرفتم کاملا (همون سنِ 15 برازنده تره برام)، و حتی اگه شکل هم بگیرم، اگر هم کاملا بدونم که کیم، بازم اصراری ندارم در برابر همه تماما "خودم" باشم و "خودم" را ابراز کنم، در برابر بیشتر (چه بسا همه ی) آدما، سعی می کنم راه بیام، فقط بشنوم و لبخند بزنم و تایید کنم و بگذرم، و چیزی که فکر میکنم را، چیزی که نظر من هست را برای خودِ خودم نگه دارم، شاید از دلایلش این باشه که فن بیان ندارم و دو ساعت باید جون بکنم تا منظورم را برسونم، و معمولا دلم نمیخواد طرف را معطل کنم، حتی اگه او منو معطل کرده باشه، معمولا وقتی چیزی تماما به زندگی شخصی خودم برمیگرده اصراری ندارم به همه بفهمونم که چی تو ذهنم میگذره و زندگیم چجوریه و ایده آلم چیه.

الان دارم فکر میکنم که در چه صورت آدمیزاد تبدیل به یک موجود خواستنی میشه؟ خب البته که امکانش نیست که آدمیزاد در چشم همه خواستنی باشه، چون دادن برچسب خواستنی به آدم ها سلیقه ایه. ولیکن خودِ من زمانی از نظر خودم خواستنی خواهم بود که خودم را شناخته باشم، بدونم کیم، علایق و خط قرمز هامو کشف کرده باشم، و تکلیف همه باهام مشخص باشه. همه منو با چند تا برچسب عمده بشناسن، و اون برچسب ها واقعا بولد باشن.

در حال حاضر حس میکنم هیچ برچسبی ندارم، چون به راحتیِ آب خوردن تغییر شکل میدم، با این اوصاف چه بسا برچسب ترسو برام مناسب باشه. ولی واقعا بحث ترس نیست، بحث اینه که در ناخودآگاه هر تلاشی برای حفظ یک شکل خاص را بی ارزش می بینم.

 

++++ دلم میخواد یکی (یه نینی کُپُل ترجیحا) این ترانه را خطاب به من بخونه (بخصوص جاهاییش که بولد شده رو) تا برم بترکونمش :))

روشن کن شمع هارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

تو قلبت یه ریزه برام جا وا کن همون گوشه کنارا یه نگاه کن

تهش این دیوونه یه جوری میاد بهت

بیا آرومم کن بیا منو جمع کن بیا

این منه سرگردونو بازم تو کمک کن بیا

بیا ببین حالم چشه ببین این آدم چشه

منی که نذاشتم چشای خوشگلت قرمز بشه

بگو در گوشم بگو دوست داری چی بپوشم بگو

همیشه پیشم بمون نذار دوتا شه حرفامون

روشن کن شمعارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

۰۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۱:۴۳
الهه :)

+دو روزه (از سه شنبه) به خونه ی خودم برگشتم :) روز اول را فقط یخ یخچال شکوندم و داشتم از اینجا بیزار میشدم که بعد از دستی به سر و روی خونه کشیدن و تمیز و مرتبش کردن، باز خاطرم اومد که اینجا میتونم هر زمان که دلم خواست بیدار شم و هر زمانی از شبانه روز را فارغ از هر قاعده و چارچوبی به فعالیتی بگذرونم که دوستش دارم و هی مجبور نباشم برای لحظه ی لحظه ی زندگیم به کسی جواب پس بدم، و باز عاشقش شدم :)

 

++یه چیزی هست که رو مخمه و باید ازش بنویسم.

یه شب از شب های بیشماری که عصبانی بودم، و سوال های کودن گونه ی یک دوستِ (مجازی) (در مورد بورس) دیوانه م کرده بود و پسِ ذهنم همش داشتم حساب کتاب میکردم که چرا من باید با این بشر حرف بزنم؟ چرا باید سوال هاشو جواب بدم، چرا باید راهنماییش کنم، چرا باید کمکش کنم، چی عایدم میشه دقیقا؟ و جواب خوبی نمی گرفتم، بی رودربایسی بهش گفتم که از ارتباط باهاش بیزارم و میخوام که خاتمه پیدا کنه و لطفا دیگه بهم پیام نده و بلاکش کردم.

فردا صبحش مثل تمام صبح هایی بود که تا ساعت ها از رفتارِ دیشبم حیرت زده و بعضا شرمگینم و نمیتونم درکش کنم، نمیتونم اون رفتار را به خودم (به الهه ای که میشناسم) نسبت بدم. به نظر میرسه من شب ها ناخورده مستم! 

بعدش تلاش کردم خودم را دلداری بدم و به تمام دلایلی که باعث میشدن اون تصمیم دیشب در نظرم منطفی باشه فکر کنم، ولی هنوزم حس خوبی به حرکتم ندارم، نمیدونم واقعا کار بدی کردم؟ دل شکوندم آیا؟ حق نداشتم؟ به ارتباطی که صرفا ازم انرژی گرفته و میگیره خاتمه بدم؟ اون اندازه رُک و پوست کنده؟

ولی یه چیزی را میدونم که من کلا آدمیم که به قطع کردن ارتباط ها مایله، مگر اینکه انگیزه م برای حفظ اون ارتباط بسیار بسیار قوی باشه که اونم تا به حال اتفاق نیفتاده. تمام دوستانِ الانم (دوستان صمیمی چندین و چند ساله م) کسایی بودن که خودشون پیگیر بودن، و بار ها و بارها من شک کردم که آیا نباید کاتش کنم؟ :))

من دیوانه ایم که بالاخره در کنج انزوای خودش خواهد مرد!

اشتباست، نه؟ اینهمه سخت گرفتن، و مغرور بودن، یه روزی دست به دامن تمام اینایی خواهم شد که برای در ارتباط بودن باهاشون ناز کرده ام، هوم؟

۰۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۳۵
الهه :)

نوشتن توی این وبلاگ انگار دیگه خیلی برام سخت و دور از دسترس شده، برای نوشتن یا باید عزمم را جزم کنم و اراده را راسخ، یا اینکه از شدت یک هیجان در وجودم دیوونه شده باشم که دیگه منتقد درونم خفه باشه و هی ایراد نگیره تا یه نفس بنویسم و انتشار را بزنم و تا یه مدت به چیزی که نوشتم و اینکه آیا لازم بود منتشر شه و بهتر نبود در خلوت خودم بمونه فکر نکنم. آره میدونم. این سخت گیریا واقعا احمقانه ست. ولی از اونجایی که اینجا تنها امکان برای نوشتنم نیست، نمیتونم خودمو درست و حسابی متقاعد کنم که همینجا (و نه هیچ جای دیگه) بنویسم. شاید بهتر باشه بقیه ی امکان ها را از خودم بگیرم تا مجبور شم همینجا بنویسم، ولی طفل درونم گناه داره، نمیتونم اینکارو باهاش بکنم. یه روزی آره به این نتیجه رسیده بودم که نوشتن پابلیک باید باشه چون یه نتیجه ی خوب داره و اون اینه که چون حرفاتو برای کسِ دیگری داری میزنی، مجبوری از خودت و دنیای خودت بیرون بیای و تمام پیش فرض ها را هم بریزی رو دایره و از دید یک ناظر نگاهشون کنی و بعضا متوجه شی که احمقانه و اشتباه و خنده دار هستند شاید.

اووووکی، شات آپ الی، برو سر اصل مطلب، چیزی که لازمه ازش حرف بزنی.

آره بذار بگم، امروز سپر ماشین را کوبوندم به در پارکینگ (سپر خراشیده شد)، چند روز پیش هم آینه ی ماشین را کندم بازم در مسیر رفتن توی پارکینگ، و اینها در حالی هستن که خیر سرم دو سه ماهه مثلا یاد گرفتم رانندگی بکنم! غمینم از این بابت، نه به خاطر خراب شدن ماشین یا تجربه ی شکست احیانا، به این خاطر که این شکست ها مزخرفن، ناشی از یک حواس پرتی احمقانه، اشتباهی که به راحتی میشد مرتکبش نشد.

دیشب با برادر زاده ی هفت ساله م بی حوصله برخورد کردم، و به خاطرش عذاب وجدان دارم.

دلم میخواست میتونستم با همه، همیشه مهربون باشم، ولی همیشه از همه دست کشیده ام، خسته ام و عصبیم و تو ذهنم دارم لت و پارشون می کنم.

ولی این روزها تلاش می کنم آگاه تر باشم در طی روز، تلاش می کنم بیدار باشم، غرق نشم، هر لحظه به خودم یادآوری کنم کجا میخواستم برم و الان کجای راهم و به این خاطر به خودم مفتخرم.

میتونم مدعی باشم که کافکا در ساحل یه تاثیر مثبت روم داشت و اون اینه که مصمم تر شدم از این به بعد آهنگ های ارزنده را با تمرکز گوش کنم (وقت براشون خالی کنم) و تلاش کنم بفهمم آهنگسازش دقیقا در پی نواختن کدوم احساسش بوده و میخواسته که چی من از این آهنگ دریابم. و البته رفتم سه نوازی آرشیدوک (کنسرتو پیانو شماره 5) بتهوون را دانلود کردم و قرار است که تلاشِ ذکر شده را با این آهنگ شروع کنم، این آهنگ هم توی همین کافکا در ساحل، غیرمستقیم بهم معرفی شد.

۲۹ فروردين ۹۹ ، ۲۲:۲۹
الهه :)

با یکی از رفقا، نشده یک بار صحبت کنیم و همینجوری دور هم باشیم بحث نکشه به اینجا که ایرانی ها جماعت ظلم پذیری هستند، و این شامل کسایی هم میشه که سکوت می کنن، این جماعت با سکوتشون ظالم را حمایت می کنن، و کلی شعار در این مورد میده که هر ملتی باید مسئولیت بپذیره و کلی از این چرت و پرت ها.. دقیقا یه سری شعارهای کلی را پشت سر هم تکرار می کنه، و من هر بار نمیتونم فکری کنم جز اینکه اینا را داره به من میگه! راستش برای من اصلا اهمیتی نداره که چی در موردم فکر می کنه و حتی اهمیتی نداره که خودش را در این جایگاه می بینه که من رو به راه راست هدایت کنه مثلا، بی اینکه ازش خواسته باشم، ضمن اینکه این بشر خودش الان آمریکاست و تا به حال هیچ غلطی در برابر این ظالم جماعت نکرده که من بخوام الگو قرارش بدم، تنها حرکتش تکرار کردن یک مشت شعارهای کلی احمقانه برای منه، من فقط میخوام حتی اگه همچین فکری در مورد من داره یک بار رک و پوست کنده بهم بگه، یک بار مشخص کنه دقیقا انگیزه ش از گفتن این شعار ها چیه تا فقط یک بار با هم به نتیجه برسیم یا به کل ازم ناامید شه، یا اینکه من رو هم در جبهه ی خودش ببینه و در هر حال دست برداره از تکرار 100 باره ی این شعارها.

هر بار من تلاش می کنم به نحوی بکشم از زیر زبونش که جان من، بگو منظورت چیه؟ بگو دنبال چی هستی، تا ببینم میتونم کمکت کنم یا نه؟ و به هیچ وجه من الوجوه، نمیتونم کاری کنم که قبول کنه یک منظوری داره که حالا بخواد به زبونش هم بیاره. من گزینه های روی میز (منظور هایی که میتونه داشته باشه) را بهش نشون میدم و همه را رد میکنه و میگه نه من همچین منظوری ندارم و باز همون حرفا را تکرار می کنه. حقیقتا قابلیت اینو دارم که اگه آمریکا نبود دستم به خونش آلوده میشد.

آره هر بار ما دعوامون میشه (در حالی که من واقعا نمیخوام، من صرفا فقط میخوام ته و توی قضیه را دربیارم و او جبهه میگیره و بچه بازی درمیاره)، این بار هم همینطور. در انتها بهم گفت که این سری حرف ها هم میرن تو دسته ای که نمیتونه ازشون باهام حرف بزنه. پوووففف، این ناراحتم کرد، چون اینکه بدونم کسی باهام راحته و میتونه حرفاشو بهم بزنه، برام از آپشن های رفاقته، و دلم نمیخواد اون رفیقی باشم که رفیقم نمیتونه باهام حرف بزنه (حتی اگه حرفاش یه مشت شعار برخورنده ی مزخرف کلی که ظاهرا هیچ مقصودی هم پشتشون نیست، باشه)، خودِ من قید اینو زدم که با یه سری ها حرف بزنم و دیگه نمیتونم بهشون برچسب رفیق بدم و اوضاع خیط را ببین که این بشر با این اخلاق عنش رفیق ترینِ رفیق هامه، و دلخوش بودم به اینکه با این میتونم حرف بزنم. ولی مجبور شدم تصمیم بگیرم و بهش بگم که من هم مثل خودش خواهم بود و دیگه در مورد خیلی چیزا باهاش حرف نخواهم زد.

مکالمه ی انتهاییمون دیشب اتفاق افتاد و الان نمیدونم چه حسی دارم، از یه طرف کل این جریانات برام کمدی محضه، چون به لطف رفیقم ما اصلا متوجه نشدیم بحثمون سرِ چیه، چون ایشون صرفا داشت یه سری کلیات را تکرار میکرد، و قبول دارِ هیچ گونه منظوری از تکرارشون نبود، حتی ما نفهمیدیم که بالاخره اختلاف عقیده ای داریم یا نه؟ و اگه داریم چطور میشه حلش کرد؟ میدونی با کسایی که قبل از فهمیدنِ مشکل حتی، باهات قهر میکنن به هیچ وجه نمیشه که ارتباط عمیقی داشت و چقدر من حسرت میخورم از این بابت که نمیتونم به اون عمقی که دلم میخواد برسم، اصلا چه ایرادی داره من موضع خودم را حفظ کنم و ایشون هم موضع خودش را و حتی سر این اختلاف مواضع همدیگه را بزنیم ولی هنوز همدیگه را دوست بداریم و هنوز بدونیم که ارتباط عمیقی در جریانه، ارتباطی که میتونه منجر به شناخت بهتر و بهتر خودمون بشه. ولی خب اوشون اصلا موضع خودش را نمیدونه یا اگه هم میدونه شجاعت گفتنش را نداره.

از طرف دیگه احساس خفگی میکنم، فکرِ به اینکه دیگه از این به بعد با این بشر هم نمیتونم حرف بزنم، خیلی خیلی عصبانیم میکنه، دلم میخواد برم همه ی اونایی که باهاشون روزی آشنا بوده ام را هم آش و لاش کنم، عصبانیم از اینکه اینقدر سریع باید ناامید شم از آدما، فقط به این دلیل که اونها زودی ناامید میشن، زود قهر میکنن و قید همه چیز را میزنن! الان که دارم میگمش حس میکنم این اتفاقا بیشتر شبیه خودمه، منم اونی که زود قید همه چیزو میزنه و شاید در حقیقت از خودم عصبانیم، از اینکه اجازه ی تلاش بیشتر برای اینکه ارتباطاتم کار بده را به خودم نمیدم. نمیدونم، آخه یعنی به این بشر هنوز امیدی هست؟ وقتی داره بهم میگه که منو محرم خیلی از حرفاش نمیدونه، آیا من همچنان باید حرفامو پیشش بزنم؟ و وانمود کنم که هیچی نشده؟

۲۲ فروردين ۹۹ ، ۱۶:۰۱
الهه :)

خب امروز به جای اینکه عذاب وجدان بگیرم که بازم مامی گرام داره آشپزی میکنه و من حتی کمکش هم نمیکنم، و شروع کنم به فلسفه بافی و ریشه یابی و سرزنش کردن خودم و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن که آخه چرا؟ مشکل چیه؟ چی باید تصحیح بشه؟ و در انتها این حقیقت که "من باااید بهتر باشم و نیستم و ازش فاصله دارم" تو ذهنم بولدتر بشه، پاشدم رفتم تو آشپزخونه و دست به کار شدم. به همین سادگی به همین خوشمزگی. کلا تنها چیزی که بین خودِ الان و خودِ ایده آلت فاصله میندازه، این کلمه ی مزخرفِ "باید" هست. به امید روزی که به کل از گنجینه ی لغاتم حذفش کنم. و البته وقتی از خودت میپرسی چرا اینجوری هستی، یعنی اینکه "اینجوری بودن" را به عنوان یک فکت پذیرفته ای، و این یعنی همینجوری میمونی. پس دهنتو ببند و همونی باش که میخوای باشی، به همین سادگی.

 

+امروز روز پدر هست و پدر گرامِ من تنهاترینه، و من به خاطرش از خودم بیزارترین. دلم نمیخواد اجازه بدم تمام عمرش همینجوری بگذره، تنهای تنها، در دنیایی که تماما ساخته ی ذهن خودشه و مطمئنا با حقیقت فرسنگ ها فاصله داره، دلم نمیخواد اجازه بدم بی اینکه بچه هاش را بشناسه، از دنیا بره، دلم میخواد حتی اگه یه روز از عمرش هست، طعمِ یک ارتباط شفاف و جرئت مندانه و بی واسطه را بچشه، دلم میخواد بچشه که کسی به چشم یه موجود غیرشکننده و قدرتمند بهش نگاه میکنه و حاضره در برابرش بایسته و باهاش بحث کنه و حضور قدرتمندش را به رسمیت بشناسه، امیدوارم به خواسته م برسم تا دیر نشده.

 

++قلبم با تمام قدرت داره پمپاژ میکنه (طوری که لپ تاپ رو شکمم هم داره نبض میزنه :) )، طفلی کوچولو، تا لحظاتی پیش میباس خون را به ارتفاع دومتری از سطح زمین میرسوند، حقیقتا کار سختی بود :)). (وایساده داشتم بادمجون سرخ می کردم.)

۱ نظر ۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۵۶
الهه :)

رفیق گرام دیشب اومد و حرف زد، من تماما گوش بودم و  سوال کردم و احیانا اگه حرف کمک کننده ای به ذهنم اومد گفتم، و این مکالمه تقریبا یک ساعت طول کشید و در انتهاش که نوبت من شد که حرف بزنم، ظاهرا قطع شد، الان sms داده که ببخشید خوابم برد، همین! و دوباره شروع کرده به حرف زدن و حتی صراحتا میگه که مشورت میخوام در مورد فلان چیز و این بار منم گفتم، "من چیزی نمیگم" گفت چرا؟ گفتم "چون میخوام بخوابم"، فرمودند "کوفت" و دیگه نه من چیزی گفتم و نه اوشون.

الان از یه طرف به خودم حق میدم که ناراحت شده باشم، چون میدونم نه فقط رفتارش بد بود، که این اولین بارش نبود و کم از من تذکر نگرفته در این موارد، و میدونم حتی اگه میموند هم تمام کاری که ازش برمیومد یه سری نصیحت های والد طور و سرکوب کننده بود، ولی از طرف دیگه میگم، نکنه زیادی حساس و سخت گیرم (که البته هستم)، نکنه باید مهربون تر میبودم چون الان شرایط مساعدی نداره، من که میدونم حتی اگه با من رفتارش خوب نیست، رفتارش با خودش صد برابر بدتره. الان که بهم نیاز داره نباید بد باشم، چون یه روزی خودم هم در این موقعیت خواهم بود، و من که اول و آخر میدونم که بهش نیاز دارم و البته که از خیلی لحاظ ها در دوستی امتحانشو پس داده.

ولی چه میشه کرد، این منم دیگه، همین اندازه حساس و سخت گیر و ناتوان در بخشش، و بی احتیاطی های هر چند خیلی کوچیک آدما، واقعا تمام خوبی هاشون را که پیش کش، تمام خودشون را از چشمم میندازه.

 

+دیروز صبح هم واسه یکی دیگه از این رفقای گودزیلا پیام هایی گذاشتم، سین کرده و جواب نداده و ازش میپرسم چته قهری، میگه قهر واسه چی، و وقتی میگم گفتم نکنه دیشب (با هم حرف زده بودیم) خورده باشه تو ذوقت، و در جواب فقط میفرماد، "وا"! خب وا و زهرمار، وا و مرگ، الان ینی اشتباه کردم برام مهم بوده تو ذوقت نخوره؟ در این مواقع واقعا نمیتونم خیلی ملو و مثبت بمونم، و تنها تصویری که تو ذهنم در جریانه اینه که از یقه ش گرفتم با یه دست و در حالی که دست دیگه م به دیوار تکیه داره و دارم نیم رُخش را می بینم، n بار بلندش میکنم و کله شو میکوبم به دیوار. :) و یه لبخند شیطانی در حالی که دویست تا دندون از شکافِ لب هام بیرونه، رو لب هام نقش بسته.

 

++ خب برنامه ی من (چه بسا ناخواسته) بعد از مستقل شدن این بوده که کسی را پیدا کنم که بتونم باهاش یه رابطه ی دلخواه بسازم و احیانا بکشونمش پای سفره عقد (فکر کن که من!) :)) چه بسا که از شر این خواستگار های به درد لای جرز خور راحت بشم، و مامانم هم بالاخره در حالی که با خودش میگه آخیش، بالاخره اینو هم فرستادم زیر یوغ دیگری و مسئولیت هام به پایان رسید، نفس راحتی بکشه و دست از سرِ من برداره.

آره، و در این جهت سه شنبه برای اولین بار رفتم سر قرار! هاهاهاااا! در سن خُردِ 30! و فکر کن چی شد؟ همسر آینده م کلا داشت باهام اتمام حجت میکرد که ازدواج، رابطه ی عمیق، جدی، رابطه ی صمیمانه، با احساس، رومانتیک، عاشقانه، رابطه ی بلند مدت، مسئولیت پذیری و هر چیزی از این دست، گزینه هایی روی میز نیستند، و اینطور که من متوجه شدم تنها چیزی که رو میز موند، سکس بود! هوممم! yeyyyy، چقدر خوووب.

و خب میدونی، عمیقا منم مشکلی نداشتم با این قضیه، و دلم میخواست میتونستم اجاره بدم در تنها چیزی که تواناییشو داره، تلاششو بکنه که اغوام کنه. و بعد که ناکام موند، من بیام رو کار و صحنه ای شبیه سکانس اولی فیلم basic instinct بسازم :) ولی خب اسلام ناخواسته دست و پامو بسته :))

۱۶ اسفند ۹۸ ، ۱۴:۴۰
الهه :)