00-05-31

دو ساعت دیگه نامه ای توی slowly به دستم میرسه از کسی (یک آقوی خارجی) که برای 5 ماه ازش فرار کرده بودم و یک اشتباهم باعث شد که دوباره نامه نگاریمون از سر گرفته بشه. تا به حال چیزی جز وصف احساس عاشقانه ش برای من، چیزی بهم نگفته، ولی تنها حسی که من الان دارم اضطراب و شرمه. همش فکر میکنم که ازش خسته ام و نمیخوام باهاش ادامه بدم، البته از او خسته نیستم، از تلاشی که برای ساختن تصویر دلخواهم در ذهنش، کرده ام و نتیجه ای که نگرفته ام، خسته ام. حالم به هم میخوره از یه سری حرف هایی که زده ام. از اینکه فهمیده باشه من اصلا ارتباط برقرار نمیکنم، من فقط نقش بازی می کنم. من هیچ حسی بهش ندارم و شک دارم که تا به حال حسی به کسی داشته باشم، یا خودم را در ارتباطی اونقدر رها کرده باشم که وصل را حس کنم، و به لمس دوباره ی این تجربه احیانا وابسته بشم. شک میکنم به اینکه آیا تا به حال کسی را دوست داشته ام؟ اصلا قادرم کسی را دوست بدارم، وقتی اینقدر فقط نگران تصویریم که تو ذهن آدم ها میسازم؟ فکر نکنم قادر باشم، 

خسته ام از این خستگی، از این اضطراب و شرمِ مدام. از اینکه هیچ جوره وا نمیدم، و تمام حرفای محبت آمیز آدم ها برام در حد یه نسیم خنکه، تو یه روز داغ تابستونی، حالِ خوبی که بهم میده همون اندازه مختصر و گذراست. خورشید در پس زمینه منتظره که سوزوندنمو از سر بگیره.

براش نوشته ام که: "دلم میخواد بشناسمت، دلم میخواد بدونم چی بیشتر و بیشتر به هیجانت میاره و عاشقانه های بیشتر و بیشتری نصیب من میکنه! دلم میخواد که خنده هات و عاشقانه هات رو برنده شم، و از برنده شدنشون لذت ببرم!" آه پسر، احمقانه تر از اینم هست؟ چرا لو میدم که دارم فیلم بازی می کنم؟ چرا اصلا برنامه م فیلم بازی کردنه لعنتی؟ در ارتباط باش، چرا نمیتونی به سادگی در ارتباط باشی آخه؟ به نظر میرسه دوست دارم نقش یک دلقک را داشته باشم نه بیش از اون. مصداق آهنگ Liability لورد هستم.

The truth is I am a toy, that people enjoy

Till all of the tricks don't work anymore

الهه :)

00-05-22

+جدیدا با چالش مزخرفی گلاویزم. گلوم گرفته ست. وقتی چیزی قورت میدم درد یا سوزش نداره، یه چیزی شبیه بغضه. شروعش کم و بیش از زمانی بود که با شخصیتی در ارتباط بودم که در چشمم بسیار خواستنی بود و همش فکر میکردم اکسی توسین و شوق و هیجانه که راه گلومو گرفته، و اون اوایل اونقدرا حواسم بهش نبود و آزار دهنده نبود برام، و خب البته معنی ای هم که برام داشت شوق بود، کاریش نداشتم، تا باشه از این گرفتگی های نتیجه ی اشتیاق. ولی وقتی الان بعد از یک ماه تموم شدن ارتباط این گرفتگی هنوز هست، کم کم به این نتیجه رسیده ام که شاید از شوق نباشه و از اضطراب باشه (نتیجه ی سرچ هام، و البته چیزیست که خواهرم بهم گفته، که عصبیه)، و کم کم آزار دهنده شده. چیزی که خنده داره اینه که هیچ غلطی نمی تونم براش بکنم، حتی نمیتونم قبول کنم که مضطرب یا عصبیم، فکر میکنم همه چیز تحت کنترلمه، و خب کار خاص دیگه ای در جهت کاهش اضطرابِ نداشته سراغ ندارم، به نظر میرسه بدنم میخواد بهم نشون بده که رئیس کیه. اوکی عزیزم، من تماما تسلیم قدرت توام، چجوری اینو بهت نشون بدم که بکشی بیرون؟

 

++رفیق گرام یک متنی را فرستاده برام و ازش نتیجه ی اشتباهی را گرفته که میخواسته (در حالی که متن واضحا داره چیز دیگه ای میگه)، و بعد وقتی من در کمال فروتنی فقط از چیزی که خودم از اون متن دریافته ام براش گفتم و نگفتم که ریدی و داری اشتباه میکنی، اوشون هم خیلی تلاش کرده روشنفکر بمونه و فرموده: "این هم میشه!" کام آن بچه، فقط همینیه که من میگم، برداشت تو کاملا متناقض است با متن جان من.

کلا اینطور که به نظر میاد دلش میخواد خودش را در تنفر و خشم غرق کنه، و با خودش فکر کنه این نتیجه ی هشیاریست و داره به خدا میرسه. :)

 

+++از صبح n بار در ذهن خودم به خواهرم گفته ام: sorry for being an ass! چون دیشب وقتی داشت درد و دل میکرد (داشت از بچه هاش شکایت میکرد) من نتونستم دهنمو ببندم و نتونستم (به جای همدلی احیانا؟) بهش این حسو ندم که چقدر فکرش احمقانه و اشتباهه که نتیجه ش میشه رفتاری که با بچه هاش داره و چیزی که ازشون انتظار داره. لعنت به من. ابلهی بودم که رفته بود رو منبر و با احمق شمردن اطرافیانش میخواست خودشو ثابت کنه! برای اینم متاسفانه غلطی ازم برنمیاد. :(

 

++++ نامه ای از سال پیش، از خودم دریافت کرده ام، امروز! پسسر! و دارم فکر میکنم چه تفکر خیالبافانه ی غیرواقع گرایانه ی مزخرفی پشت اون نامه بوده، دقیقا با خودم چی فکر میکرده ام؟ عجیب نیست که به هیچ کدوم از چیزایی که تو اون نامه از خودم میخواسته ام و برای خودم تصور کرده بوده ام نرسیده ام (به طرز تراژیکی) :)) ولی فقط برام خنده داره، فقط میتونم دلمو بگیرم و به الهه ی سال پیش و ذهنیتش بخندم.

 

+++++ خسته م میکنن آدم هایی که فقط شکایت میکنن بی اینکه واقعا بدونن چی میخوان یا چجوری مسئله شون حل میشه، یا اصلا حتی به فکر کمک گرفتن هم نیستند، فقط بلدند شکایت کنند.

الهه :)

I need factory reset

امروز روز پدره ( آره؟ )، و پدر ما مثل همیشه تنها غذا میخوره، مکالمه هایی کوتاه جور می کنه، میاد تو اتاق و به سختی با من هم صحبت میشه، متوجه میشم که گوش هاش نمی شنوه، کاملا یکدفعه ای اینو متوجه میشم، همچنون که لرزیدن دست هاش رو. در حالی که روزهایی که توی یک خونه هستیم کم نیست. من اصلا متوجه روند پیر شدنش نیستم، خیلی وقت ها در طی روز یک بار هم به چهره ش نگاه نکرده ام. من همش تو اتاق هستم، مثلا تنها، ولی در حقیقت در رابطه با آدم هایی هستم (و شاید در متن زندگیشون هم باشم)، که تا به حال ندیدمشون، از نزدیک باهاشون حرف نزده ام، اصلا صداشون را شاید نشنیده ام و چه بسا هیچ زمان هم نبینمشون و نشنومشون و در انتها اهمیتی هم نه برای من خواهد داشت و نه برای اون طرف. چیکار میکنم، نمیدونم؟ کسی نمیخواد یه خرده فحش بهم بده؟ شاید عذاب وجدانم کمتر شه.

بحث اینه که من دلم نمیخواد با اعضای خونواده م وقت بگذرونم، وقت گذروندن باهاشون درده برام. از یه طرف عذاب وجدان دارم و خجالت زده ام که دارم کم میذارم و در نتیجه دلم میخواد از رویارویی باهاشون فرار کنم، برم بخزم تو کنج خلوت خودم و کارای احمقانه انجام بدم و حواس خودم را پرت کنم از واقعیت زندگی و از طرف دیگه خب صادقانه باید بگم باهاشون بهم خوش نمیگذره، چون اصلا آدم های خوشحال یا باحال یا قدرتمند یا عمیق یا هر ویژگی ای که میتونه از یه آدم یه هم صحبت خوب بسازه، نیستند، و حین حرف زدن باهاشون، حین گوش دادن به شکایت هاشون، مدام فکر به اینکه یه سری چیزا و یه سری استدلال هاشون چقدر از اساس خرابه و چقدر درست شدنشون کار میبره و من اصلا تخصصش را ندارم، خسته م می کنه.

تو ذهنم مدام در تلاشم خودم را تبرئه کنم، به خودم بگم شاید اگه ننه بابا و خونواده ی من هم مثل یه سری خونواده های دیگه بودند الان من هم دختر بهتری بودم، ولی تلاش هام آب در هاون کوبیدنه، با کی لج کرده ام من؟ نتیجه ی این بازی قراره چی بشه؟ اهمیتی نداره که خونواده ی من چجورین، آیا تونسته اند چیزهایی که من میخواستم را بهم بدن یا نه، مهم اینه که من بهشون نیاز دارم، به دونستن اینکه میشناسمشون و در متن زندگیشون و براشون هستم نیاز دارم، تا فردا روزی حسرت نخورم.

شاکیم از اینکه این فضا من را برای دختر خوبی بودن تربیت نکرده، کاری را باید انجام بدم که مایه شو ندارم و در عین حال اگه انجامش ندم چیز بزرگی را از دست داده ام. ننه بابای ناآگاه میتونن هم بچگی آدم را خراب کنن و هم بزرگسالیش رو زمانی که دیگه بهشون نیاز نداره،  تا وقتی بچه هستی اونا به اندازه ی کافی حامی ت نیستند و وقتی بزرگ میشی تو دیگه دلت نمیخواد براشون باشی.

 

+اینجور وقت ها، دلم میخواد رو کنم به تمام اونهایی که در کلاسشون امثال من بچه تنبل حساب میشم چون به اندازه ی کافی شاد نیستم و حرف های مثبت نمیزنم، و بهشون بگم جدی فکر کردی من خودم دلم میخواد که ناشاد باشم؟ کی واقعا دلش میخواد که بدبخت باشه؟ چه بسا دلیل بدبختی همون بدبخت ها اینه که خوشبختی را بدجور میخوان و بهش نمیرسن .

ولی تمام اینا به خنده م میندازه :)) کلا این روزها همه چیز در نظرم طنز محضه. از آدمی که میخواسته عمیق باشه، و احیانا روان درمانگر بشه، و همیشه شاکی بوده از آدم هایی که سطحین و جدی نمیگیرن تبدیل شدم به آدمی که اصلا نمیشه حرف جدی باهاش زد :)) شدم شبیه این مرد هایی که برای هر دردی دنبال مُسَکنی به اسم "سک.س" هستند، به همون اندازه marriage material نیستم :))

 

++ دارم آهنگ Dancing with your ghost از Sasha Sloan را گوش میدم، و دوسش دارم، نه که واقعا آهنگ خفنی باشه، دوسش دارم چون بهم یادآوری میکنه یه آدم عزیزی من رو دوست داشته و اینو برام فرستاده.

الهه :)

99-7-24

پیامی با محتوای اینکه زحماتتو می بینم و قدرشون را میدونم و ازت متشکرم به خاطرشون، را دیشب برای زن کاکوی گرام فرستادم، و از صبح دارم خودم را میخورم که چه غلطی بود کردم؟ و راستش به طرز حماقت باری (یا بهتره بگم فلاکت باری) شرمگینم به خاطرش! چطور ممکنه آخه؟ که من به خاطر تشکر کردنِ از کسی شرمگین بشم؟

و با خودم فکر میکنم، خب ببین، برای ساده ترین و خوب ترین پیام و حرفی که زدی خودت را سرزنش می کنی، بعد انتظار داری پر حرف تر باشی و بیشتر خودت را بیان کنی؟ خب معلومه که در ناخودآگاه از ترس سرزنشِ بعدش، ساکت تر از اینی که هستی خواهی شد.

حالا اینکه دقیقا چرا شرمگینم، مسئله ایست که باید بررسی شه و جوابش پیدا شه، شاید یه ریشه از ریشه های حسِ شرم توی وجودم قطع بشه، میدونی از غیرمنتظره بودن و مزخرف بودنِ حرکتم در چشم کاکوی گرام شرمگینم، از اینکه فکر کنه دارم پشتِ سرش، خودم را واسه زنش، شیرین می کنم! از اینکه با مخالف بودن موضعم با باقی اعضای خونواده، باعث شده باشم غرور خونوادگیمون بره زیر سوال مثلا، ولی خدا میدونه که قصدِ انتهاییم بهتر شدنِ رابطه ی بین کاکو و زن کاکوی گرامه.

کاش از این آدم هایی بودم که کار خودشون را بهترین میدونن و در هر صورتی ازش دفاع می کنن و هیچ زمان بهش شک نمی کنن، ای کاش من اصلا متوجه ایرادی نمیشدم تا زمانی که کسی بهم نگفته بود، ولی مشکل اینجاست که من اصلا منتظر نمیمونم کسی ازم ایرادی بگیره و حتی خیلی وقت ها اصلا ایرادی گرفته نمیشه، ولی من خودم را به بدترین وجوه ممکن نقد و سرزنش کرده ام، و در سر به زیر ترین و خجل ترین حالت ممکنم و تقصیر را قبل از اینکه کسی مقصر بپنداردم، به گردن گرفته ام.

الهه :)

99-6-31

+با وجود اینکه فکر میکنم خودم هم اگه جای طرفم باشم ممکنه ناراحت شم، ولی اصلا دلم نمیخواد احتیاط کنم و به همون اندازه ای که خوش دارم و موقعیتش هست طعنه نزنم و تیکه نندازم و اذیت نکنم و نخندم :)

احتمالا در حالی که داشته تلاش میکرده قوی و آروم بمونه و باهام بخنده، گفت شبیه چندلری :) الهی! :)) میدونم خیلی عوضیم نینی.

 

++قرار بوده ست 30 شهریور چک را پاس کنه، و بهم گفته با وجود اینکه پول تو حساب هست و مشکلی نیست، ولی اگه امکانش هست یکم چک را نقد کنید. و من بعد از اینکه اولش خواستم یه کوچولو مخالفت کنم ولی بعدش گفتم ارزششو نداره و بهش گفتم ایرادی نداره. و الان باز پیام داده که فردا ساعت 11 چک را نقد کنید! آه پسر، این آخرین چک هست و به خودم میگم دو سه ساعت هم برای من فرقی نمی کنه. و چیزی نمیگم و فقط قبول می کنم.

با خودم فکر میکنم شاید اگه کس دیگه ای جای من بود بهش ثابت میکرد که فهمیده که پول تو حسابت نبوده و خر خودتی. ولی واقعا لازمه؟ چرا آخه از همون اول صادق نیستی احمق.

 

+++ بهش میگم دلم میخواد نظرت راجع بهم مثبت بمونه و همون لحظه تمام عشق و حس خوبی که بهم داده و تمام ترسی که از، از دست دادن این عشق تو وجودم لونه کرده، با هم پر میکشن و میرن. :)

ولی حقیقت ماجرا اینه که نظر مثبتش برام اهمیتی نداره، فقط از ارتباط های شکننده ی مزخرف خسته ام و دلم میخواد راس راسی برای یک ارتباط تلاش کنم و زمانی ازش دست بکشم که واقعا زمانِ دست کشیدنه، نه به خاطر لجبازی و بچگی.

دلم میخواد یکی باشه که آگاه باشه، اهمیت بده و نقد های سازنده بهم بده، بهم بگه از بیرون چه شکلیم. واقعا دلم میخواد، ولی آدما با دیدنِ اولین حرکتی که به مذاقشون خوش نیومده، دُمشون را میذارن رو کولشون و میرن، احمق ها!

الهه :)

99-6-24

جمعه و حال و روز اونموقعم را همش تو ذهنم مرور می کنم (وقتی فکر میکردم اگر که چک مذکور پیدا بود، دیگه غمی نبود)، تلاش می کنم بفهمم چرا اون روز همچین فکری می کردم، چرا همه چیز اینقدر در نظرم ساده و قابل هضم بود، چرا در نظرم هیچ مشکل جدی ای وجود نداشت؟ و چرا الان اینه حالم؟ چرا پایینم؟ چرا باز یه مشت چیز احمقانه اینقدر شل و وارفته و افسرده م کرده؟

مامانم زنگ زده و پُشت تلفن گریه می کنه که چرا رفتی اونجا تنها نشستی؟ من چیکار کنم با تو؟ نمیتونم باهاش مهربون باشم، نمیتونم همون لحظه مرهم بذارم رو زخمش و دلش را قرص کنم که آره، دلیل خوب و محکمه پسندی برای اینجا موندن من وجود داره! در عوض اصول اساسی ای که اشتباه براش جا افتاده را بهش یادآوری می کنم. بهش یادآوری کنم که او خدای من نیست، و قرار نیست تا آخر عمر تحت مراقبت و سلطه ش بمونم، من خدای خودم را دارم، عقل و شعور خودم را هم دارم و میدونم اینجا بودنم برام بهتره، و تنها بودن اگه قراره دردی داشته باشه، دردش برای منه و من شکایتی ندارم پس تو هم حق نداری شکایت کنی. بهش میگم در این مورد من نمیتونم کمکت کنم، برو از هر کسی که میدونی کمک بخواه و با خودم میگم ای کاش بدونی کمک خواستن به این معنیه که از کسی بخوای بهت راه درست را نشونت بده، نه اینکه کسی را اجیر کنی که منو به راهی که میخوای وا داره.

و پسِ ذهنم فکر میکنم دور نیست اون روزی که با خودم بگم هیچ غمی نداشتم اگه مامانم هنوز بود و پیشم بود.

عصبانیم از اینکه بهم فضا داده نمیشه برای اینکه خودم تصمیم بگیرم که میخوام چیکار کنم با آینده م، خودم تصمیم بگیرم که چی میخوام، خودم بخوام و برم دنبال چیزی و به دستش بیارم. عصبانیم از این ارتباط های خراب، که حس میکنم خرابیشون بهم تحمیل شده ست و من نمیتونم یک تنه درستشون کنم چون برای درست کردن یک ارتباط، همکاری دو طرف اون ارتباط نیازه.

به این فکر میکنم که اینجوری بازم مامانمو تبدیل به موضوع زندگیم کرده ام و این اشتباهه، و صرفا دارم به خاطر لج و لجبازی زندگیمو خراب می کنم. مثل کسی که فقط مخالفت میکنه، فقط مقاومت میکنه در برابر چیزی که بهش میگن درسته، فقط نقدش میکنه بی اینکه چیز بهتری در آستین داشته باشه، دارم در مقابل راهی که نشونم داده اند مقاومت میکنم بی اینکه راه دیگری را برم و توش موفق بشم و بهشون نشون بدم که اشتباه می کرده اند.

شک میکنم به تصمیم هام تا به این لحظه، باید یکی از بالا، یکی که اشراف داره و البته آگاهی و اطلاعات، بهم بگه درست چیه، غلط چیه. خودم راهو گم کرده ام. :(( و فکر میکنم حتی این گم کردنِ راه هم از بدشانسی من بوده، از این بوده که تو خونواده ای بزرگ شدم که مدام با چیزی که بودم و خواستم مخالفت شده، و الان دیگه نمیدونم چی میخوام.

 

+جدیدا دیگه بی حسم نسبت به سر و صداهای صابخونه توی حیاط! ولی خب حرفاشون را میشنوم و نمیدونم چرا فکر می کنن نمی شنوم، و آیا عمدا میخوان که بشنوم؟

اون روز پیرزن صابخونه تلفنی داشت حرف میزد در مورد نوه ش که میخواسته بره مستقل زندگی کنه و چقدددر که در اشتباهه و نباید عمرا این کارو بکنه، تنهایی افسردگی میاره، مردم کلی حرف میزنن پشتش و از اینجور خزعبلات.

و فکر میکنم که در نظر این جماعت (و احتمالا بقیه هم) من یک افسرده ام و در عین حال یک گستاخ که احتمالا احترامی براش قائل نیستن.

نمیتونم بگم این اصلا در مودِ پایین الانم تاثیر نداره.

الهه :)

99-6-22

دو روز جهنمی (پنج شنبه و جمعه) را پشت سر گذاشتم، روزهایی که توشون هر چی مشکل تا الان داشتم در نظرم بسیااار کم اهمیت و مسخره و شوخی بود. چِکی (مال خواهرم) که مبلغش هم قابل بود را ظاهرا گم کرده بودم. حالم افتضاااح بود واقعا، و کلی نذر و نیاز کردم برای پیدا شدنش، به یکی گفتم کلیپ هاشو براش درست می کنم تا برام دعا کنه، به یکی دیگه گفتم سوال هاشو (هر چقدر هم مسخره) جواب میدم، و همچنین یه مبلغی را هم برای خیریه گذاشتم کنار، و همش داشتم فکر میکردم در صورتیکه به سلامت از این تجربه ی وحشتناک بگذرم و چِک مذکور پیدا شه، با همه مهربون تر میشم، مثلا در اولین قدم به خواهرم زنگ میزنم و سعی میکنم از دلش دربیارم چیزی را که باعث رنجوندنش شده بود را، قدرِ زندگی را بیشتر میدونم، و برای چیزهای مزخرف ناراحت نمیشم و سعی میکنم خوشحال باشم همونقدر خوشحال که اگه خبرِ پیدا شدنِ اون چک بهم میرسید، و با خودم گفتم دیگه از این به بعد اجازه نمیدم هیچ چیزی تمرکزمو از زندگی خودم و چیزایی که تو زندگی خودم باید حواسم بهشون باشه، پرت کنه، و البته بک گراند داشتم خودم را تف و لعنت میکردم که باز چه اشتباه احمقانه ای بود که من مرتکب شدم، آخه این؟ این باید چیزی باشه که من نگرانش باشم؟ نگرانی باید برای چیزایی باشه که تحت کنترل من نبوده اند و من را به جلو می برده اند، نه این اشتباه احمقانه.

از خونواده غیر از داداشم به احدی نگفتم که چه غلطی کرده ام، اونم چون یه سری اطلاعات ازش نیاز داشتم، ولی مامانم خودش فهمیده بود که چشمای من بی اندازه مضطربه و رنگم بی اندازه پریده و گیر داده بود که چی شده؟ و باهام در مسابقه ی 20 سوالی (در حقیقت 40 سوالی) بود، منو حقیقتا کشت، و بهش گفتم فردا که به خیر گذشت در اولین فرصت بهت زنگ میزنم و میگم که چی شده.

چک امروز پیدا شد، تو بانک مونده بود! :| همچنان احمقانه بودنِ اشتباهم سر جاش هست. تمام راهی که از بانک به خونه برگشتم، خدا را با صدای بلند شکر کردم.

به هیچ احدی نگفتم که چک توی بانک پیدا شده، گفتم تو سوئیت مونده بود، دلم نمیخواست برچسب حواس پرت بخورم، خیلی وقته دیگه دلم نمیخواد اشتباه ها و قصورهام را حتی به خونواده هم بگم، باید پشتِ خودم را نگه دارم چون کسی این کارو برام نمی کنه، هیچ کسی را محرم نمی بینم، مامانم دیشب همش بهم میگفت ما را دشمن حساب میکنی، خب به ما بگو چی شده، و امروز که زنگ زدم و بهش گفتم که فکر میکردم چک را گم کردم و نکرده بودم، اولین چیزی که بهم گفت اینه که چرا حواستو جمع نمی کنی؟! و من بهش گفتم برای همین بهت نمیگم و خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم.

هنوز شکرگزارم، ولی انگار انرژی روحیم تخلیه شده ست، انگار گنجایش ندارم اونقدری که فکر میکردم خوشحال بشم، و خب دلم مقدارکی گرفته ست به خاطر اینکه در تجربه ی همچین چیزهایی هم باید ساکت باشم و هیچ به روم نیارم چون هیچ کسی قرار نیست از دردم بکاهه.

امروز با داداشم نصف مسیر را اومدم، قرار گذاشته بودیم فلان ساعت من آماده سر راه باشم تا بیاد دنبالم و چند دقیقه دیر شد و بعدش که رفتم بهم تیکه انداخت که تو که چک گم کردی نباید خوابت برده باشه که، و من در طی تمام مسیر دیگه یک کلمه هم حرف نزدم، فکرشو بکن، من باید بهشون ثابت کنم که برای فلان اتفاق وحشتناکی که تو زندگی خودم افتاده و تنها مسئولش اول و آخر خودم خواهم بود و مطمئنا ازشون کمکی نخواهم خواست، همچنون که تا به حال نخواسته ام، بسیااار حالم خرابه، اگرچه میدونم در اون صورت هم هیچ چیزی برای دلداری بهم نخواهند گفت.

به خواهرم هم هنوز زنگ نزدم چیزی را از دلش دربیارم :) اونم یکی از دلایلیست که دلم از خونواده گرفته ست، او ازم دلگیره چرا که برای اولین بار سعی کرده ام بگم منم هستم، و برای زندگی خودم، خودم تصمیم می گیرم نه دیگری، من دلم نمیخواد محو بشم، دلم نمیخواد در خونواده م فنا بشم، دلم میخواد شخصیت خاص خودم را داشته باشم، نظرات و عقاید خودم را داشته باشم، تصمیم هامو خودم بگیرم، و از حقوق اولیه م نگذرم حتی اگه عزیزانم را ناراحت کنم، من فردیتم را، و اون آزادی و استقلال را میخوام، و چرا این باید عزیزانم را دلخور کنه؟ چرا عزیزانم این حق را به خودشون میدن و ازم میخوان از خودم بگذرم؟

 

+ولی واقعا حال دیروزم را باید در خاطر نگه دارم، و این را که فقط پیدا شدنِ اون چِک (که احتمالا از دور همچین مشکل وحشتناکی هم نیست و راه حل براش هست) را چقدر نیاز داشتم، مثل نیازم به تنفس و فکر میکردم که اگه پیدا شه دیگه من برای چیزای احمقانه (مثل پیدا شدنِ دوباره ی سر و کله ی موش) خودم را ناراحت نخواهم کرد.

یادمه یه بار تو کلیپ صوتی می گفت مشکلات تو اون چیزایی نیستن که فکر میکنی هستن، مشکلات تو همون اتفاق های ساده ای هستن که پیش بینی نشده تو روزهات رخ میدن.

میدونی یه سری چیزا، همیشه مود ما رو پایین نگه میداره، یه سری خواسته های کلی که فکر میکنیم باید بهشون رسیده بودیم و نرسیدیم، ولی فقط همچین اتفاقی میتونه متنبهت کنه که واقعا لازم نبوده براشون ناراحت باشی. همون روزهایی که هیچ اتفاق بدی توشون نمیفته، بهترینِ روزهان.

الهه :)

99-6-17

نیچه ی عزیز فرموده ست که: "هر که از خویش فرمان نبرد، بر او فرمان می رانند." و من این جمله را عمریست در ذهن دارم تا به رگ غیرتم بربخوره مبادا اجازه بدم بر من فرمان برانند و در نتیجه از خویش فرمان ببرم، ولیک هنوز از خویش فرمان نمی برم. البته با این اوضاع نمیدونم از کس دیگه هم فرمان ببرم یا نبرم، شاید اگه لوله ی تفنگ رو شقیقه م باشه، آره، ولی مطمئنا با زجر و زحمت فراوانی همراه خواهد بود. کودک درون از این لاابالی تر هم کسی نمی تونه داشته باشه.

(میدونم قرار بود با خودم و کودک درون عزیزم مهربون تر باشم و هر چیزی را بهش نسبت ندم، ولی افسار زبونم هم دست کودک لاابالی درونمه:)) )

 

+جمعه ی گذشته اولین جمعه ای بود که موندم اینجا، تو سوئیت خودم، بعد از چندین ماهی که از اجاره ش می گذره. و البته در همین جمعه ی میمون و مبارک، سومین قرار توی سه دهه ای که از عمرم داره میگذره را رقم زدم. :)

بعد از قرار مذکور، داشتم به مرحله ی فناء فی الطرف میرسیدم، چرا که در حین قرار، تمام بدجنسی ها و تیکه انداختن ها و بداخلاقی ها و فاصله گرفتن هام را تحمل کرده بود و همچنان با محبت تمام نازم را خریده بود، که خودا رو شکر ایشون خودشون گرخیدن و کشیدن کنار و خطر از بیخ گوشم رد شد :)) چرا که در هر موردی که حساب کنی پله ها ازم پایین تر بود، ولی منِ مجنون، فکر میکردم سرچشمه ی عشق و خِرَد و سادگی را کشف کرده ام :))

آخ که چقدر من طفلیم و محتاج محبت و نوازش. یالا یکی بیاد قربونم بره :) چون کشف کردم از این عبارتِ وزین (قربونت برم) بسیاااار لذت می برم :)) البته در صورتی که با لحنی گفته بشه که من مفاهیم "دارم میمیرم برات" و "بددد بهت نیاز دارم" را ازش دریابم. یالا قربونم برید :))

الهه :)

99-6-11

مکالمه ای با خواهرم داشتم اگرچه از قبل فکر شده بود و چیزی از دستم درنرفت، و هنوزم از گفتن چیزی پشیمون نیستم و حس میکنم گفتن اون حرفا اولین قدم من در مسیر ابراز وجود و جرئتمند شدن بود.

ولی حس میکنم در چشم خواهرم یک موجود گستاخ قدرناشناس بودم که پیش خودش فکر کرده یا رب مباد که همچین آدمی قدرتی یا چیزی برای عرضه داشته باشه و گر نه همه را خواهد نمود.

اگرچه عمیقا میدونم همچین آدمی نیستم، و صرفا خواستار این بودم که یکی از حقوق اولیه م یعنی پرایوسی بهم بخشیده شه.

ولی بازم یادآوری اون مکالمه ناراحت و شرمگینم میکنه، و همش دلم میخواد از تجربه ی این حس مزخرف فرار کنم یجورایی. واسه همین با وجود گشنگی زیاااد (در حالی که ناهار نخوردم) دو ساعته دارم با دو سه تا غریبه گپ میزنم، اگه اونور آب بودم احتمالا الان مست و پاتیل بودم.

الهه :)

99-6-10

مامی به حالت انزجار و عصبانیت جملاتی را با خودش و در حقیقت خطاب به من میفرماد که: "اصلا فکر نمی کنه که الان گشنه شه!"

هوم، آره نیاز من به غذا خوردن و حسِ گشنگیم هم قراره در نتیجه ی فکر کردن و با اراده م اتفاق بیفته، من قرار است که حسِ گشنگی را به خودم تحمیل کنم، چون منطق مامانِ دیکتاتورم حکم میکنه بعد از فلان تعداد ساعت من باید گشنه م شده باشه.

مامان من بهترین مربی برای تبدیل کردن آدمیزاد به یک روباته. روباتی بدون نیاز، بدون احساسات، بدون میل و اشتیاق. همه ی اینها در گنجینه ی لغات مامان من تعریف ناشده و احمقانه ست، و من بعضی وقتا مثل امروز از مامانم بیزار ترینم، و اگرچه میدونم اوشون قرار نیست موضوع زندگی من باشه و مسئول زندگی و طرز تفکر من کسی جز خودم نیست، ولی دلم میخواد اون مغز و فکر سمی ش را متلاشی کنم.

اینکه تحت تربیت همچین موجود خاکستری دیجیتالی ای بوده ام، و اینکه هنوز بعضا در فضایی که اوشون هست و از هوای سمی اطرافش تنفس می کنم، از خشم دیوانه م می کنه.

چرا هنوز اینجام، چرا گورمو گم نمی کنم برای همیشه؟ چون عاشورا تاسوعا بوده و صابخونه نذری داشته و خونه شون شلوغ بوده و پرایوسی ای نداشته ام خیر سرم، و علاوه بر اون، کمرم درد میکنه، چندین روزه.

 

+آه پسر، امروز روز خوبی نیست، احاطه بودن و عجین بودنم با بیشعور جماعت، امروز بیشتر از هر روز دیگه ای رخ نموده، و رفته رو مخم. چندین فقره قتل لازمه تا آروم بگیرم.

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان