99-5-3

دیروز و پریروز با خواهرم دنبال خونه گشتیم، اینجوری شروع شده بود که تا خواهرم بیاد، من تو دیوار، خونه ها را پیدا کرده بودم و تو دفترچه یادداشتم نوشته بودم و به چند تایی زنگ زده بودم و قرار گذاشته بودم که بریم ببینیمشون و قاعدتا بعدش، وقتی خواهرم هم اومد برای هماهنگی های بعدی، من داشتم به املاکی ها زنگ میزدم (پیش خواهرم)، و خودم هم رو نقشه جاشون را پیدا میکردم و با هم میرفتیم، آدرس ها را بهرحال بهتر بلد بودم.

تا اینکه بالاخره اونایی که من نوشته بودم تموم شدن و رفتیم دوباره سراغ دیوار و خونه های جدید و شماره تماس های جدید، یکیشون را به خواهرم نشون دادم تا زنگ بزنه، و اوشون با جمله ای که در جواب گفت باعث شد من وارد دنیای دیگه ای بشم و زندگی ای کاملا متفاوت را در اون لحظه تجربه کنم، زندگی ای که تا به حال تجربه ش نکرده بودم، اون جمله اصلا چیز خارق العاده ای نبوده، فقط گفت: "خودت زنگ بزن، خودت بهتر حرف میزنی :)" تا اون لحظه پیش فرضم این بود که هنوز او بزرگتره، او تواناتره، و هر کاری را بهتر از من انجام میده، اگه هم اون چند تا را من زنگ زدم مجبوری بود، من یک عمر با این فرض زندگی کرده ام، من ته تغاریم و ناتوان. من اونی نیستم که میتونه نقش تکیه گاه را داشته باشه، من اونی نیستم که میتونه مسئول باشه، من خودِ اون مسئولیته هستم که بقیه باید بپذیرنم. ولی اون لحظه تازه متوجه شدم که خواهر بزرگترم، که تا به حال در چشم من لیدر بوده و باید منتظر تصمیمش میموندم و دنبالش میرفتم الان منتظره که من تصمیم بگیرم و دنبالم بیاد، فکرشو بکن، خواهر بزرگترم (که خب در چشم من میتونه خدا باشه) در برابر من احساس ناتوانی میکرد و بهم تکیه داده بود و ایمان داشت و به میل خودش داشت دنبالم میومد، و یه حس مسئولیت دلخواهی بهم میداد، حس اینکه دلم میخواد بهترین باشم و خوشحالش کنم.

شب ش هم بهم گفت که تو، توی آدرس پیدا کردن واقعا زرنگی و حرف زدنت هم خیلی باکلاس و با اعتماد به نفسه و هیچ مشکلی نداری، و من عرش را سیر می کردم، بالاخره داشتم می فهمیدم که بزرگتر بودن، مسئول بودن چه شکلیه.

و تمام اون پروسه ی احیانا طاقت فرسا و بی نتیجه ی دنبال خونه گشتن، برای من به یکی از لذت بخش ترین تجربه ها تبدیل شد. علاوه بر اون در طی این دو روز کلیییی با هم حرف زدیم، با نگاهی فیس تو فیس و دوستانه، نه بالا به پایین یا پایین به بالا. و احساس کردم بهترین دوستی بوده که میتونستم داشته باشم و از وجودش غافل بودم .

البته علاوه بر اون این روزا حس می کنم رفاقت دوباره ای داره بین من و خواهرزاده ی دو سال از خودم کوچیکتر که تمام بچگیمون با هم بوده شکل می گیره، و بسیاااار دوستش دارم، بسیااار دلم برای در ارتباط بودن با اعضای خونواده م تنگه. دلم میخواد صمیمانه با هم همکاری کنیم، دلم میخواد یه تیم باشیم، پشتِ هم. جوری که تا به حال نبودیم. به همدیگه کمک کنیم، اعتماد به نفس بدیم، فرکانس مثبت بدیم به جای اینکه مدام از هم توقع پرفکت بودن داشته باشیم.

الهه :) ۰ نظر

99-4-23

برگشته ام به سوئیت کوچولوی بوگندوی خودم، که البته الان دیگه بوگندو نیست، ولی پر از سوسکه، جوری که من شب ها همش توهم اینو دارم که الان سوسک داره رو هیکلم راه میره، ولی بازم هزاران مرتبه ترجیح داره به خونه ی پدری، خونه ای که اگرچه مساحتش پونزده تا بیست برابر اینجاست ولی دیوارهاشو چسبیده به قفسه ی سینه م حس میکنم، و نمیتونم درست و حسابی توش نفس بکشم، کسی البته برای حس من مقصر نیست، این حس من نتیجه ی قرار گرفتن هزاران اشتباه کنار هم هست. که بولدترینشون ازدواج دو نفریست که به هیچ وجه من الوجوه برای همدیگه ساخته نشده اند و همدیگه را دوست نداشته اند. (ننه بابای گرام را میگم)، نه بابای گرام اون مردی بوده که ننه م خوشش میومده و نه الان بچه هاش بچه های دلخواهی براش هستن، ما همدیگه رو بلد نیستیم، و انگار نمی تونیم و نمیخواییم خودمون را به همدیگه یاد بدیم.

حالا بگذریم از جنبه های دراماتیک ماجرا، من حالم خوبه، خودا رو شکر، خیلی خوبم، عالیم، از حس این آزادی، از اینکه ذهنم میتونه اینجا نفس بکشه و به هر جایی که دلش خواست بره و جوابی به کسی بدهکار نباشه. و البته از اینکه میتونم اینجا لختی جلوی آینه برقصم، و کلا هر غلطی را لختی انجام بدم :)) جاست کیدینگ

دلم میخواست اینجا ابراز وجود کنم، برای همین نوشتم و شاید بازم بنویسم چون سوژه هایی هست برای خالی نبودن عریضه، ولی میدونم در انتها چون نیاز درست و حسابیِ حیاتی، پشتِ این نوشتن نبوده، نوشته هام جوری خواهند بود که انگار دارم تکلیف انجام میدم.

خیلی وقت ها هست که واقعا تشنه ی نوشتنم و اونموقع اصلا زمانِ فکر کردن به اینکه آیا سوژه ای هست و خوبه برای نوشتن، ندارم، اونموقع فقط باید بنویسم و خودمو بیرون بریزم. نوشته های اونموقع هام را بیشتر دوست دارم، جوری از نوشتن و نوشته حرف میزنم انگار که دارم اکت یک نویسنده را انجام میدم، نوچ، در حقیقت من به جای فعل نوشتن، باید حرف زدن را جایگزین کنم، چون از حرف زدن کسی انتظار خاصی نداره ولی نوشتن خیلی متفاوته. خلاصه که من آگاهم به اینکه لفظ "نوشته" برای حرف های من به کار نمیره، ولی خب چون دارم تایپ میکنم از فعل نوشتن و نوشته استفاده می کنم، که امیدوارم بر من ببخشایید.

 

+همش فکر میکنم به دلایلی (که خودم خبر دارم ازشون)، باید شرمنده و عذاب وجدانی باشم، و سرمو بندازم زیر و حرف نزنم و حتی اظهار نکنم که حالم خوبه، آخه مگه آدم میتونه اینقدر بد و بیرحم باشه، به سادگی دل بشکنه و بعدش هم اصلا ناراحت و پشیمون نباشه، البته آدمیزاد در حالت کلی کلمه ش میتونه، ولی آخه من؟ من با این چهره ی معصوم و رفتارِ معمولا مظلومانه؟ مرا چه شده؟

 

++اروین یالوم تو حرفاش و داستان هاش اصرار داره به درمانگر جماعت یاد بده که تو روندِ درمان، هم برای بیمار و هم برای درمانگر اینجا و اکنون خیلی مهم و حاوی اطلاعات بسیار باارزشیست که اصلا نباید ازشون غافل شد.

و من با خوندن حرفاش و فهمیدنشون، تازه دارم میفهمم اکهارت تله تو کتاب نیروی حال ش که سال ها پیش خوندمش چی میگفته. وقتی میگه اینجا و اکنون تنها چیزیست که ارزش داره و حاوی تمام اطلاعات گذشته و آینده ست. وقتی میگه اطلاعات موجود در حافظه ی آدمیزاد اطلاعات مرده ای هستند، نمیشه خلاقیت و زنده بودنی را درونشون حس کرد، ولی چیزی که این لحظه، اینجا داره اتفاق میفته، احساسی که الان داری، فکری که الان تو ذهنت هست، هیچ وقت شبیه به هیچ لحظه ی دیگه نخواهد بود و این یعنی خلاقیت، این یعنی زنده بودن.

اینکه میگه لحظه، ابدیته، تازه داره برام قابل درک میشه. برای فهمیدنش این مقایسه را انجام بده، مقایسه کن کسی را که تو وبلاگش صرفا اطلاعاتی که از قبل داره را به اشتراک میذاره، با کسی که تو وبلاگش از این لحظه ش می نویسه، اون کسی که از این لحظه ش می نویسه، هیچ زمان حرفاش شبیه به هم و تکراری نخواهند بود و میتونه تا آخر عمرش اطلاعات تازه تو وبلاگش بذاره، ولی اونی که اطلاعات مرده ش را به اشتراک میذاره بالاخره روزی میرسه که همه ی حرفاشو زده و تموم شده و مجبوره تکرار کنه.

الهه :) ۱ نظر

99-4-3-3

الان که اینجا دیگه بوی گه تقریبا نیست یا خیلی کمه، و سر و صدا هم قابل پذیرش تره برام و بالاخره بازم به صابخونه گفته ام که صداشو ببُره، و با این حساب چیزی برای مشغولیت فکری و گیر دادن نیست :) تنهایی را بیشتر حس می کنم، نه اینکه بخوام ازش فرار کنم یا به اندازه ی کافی ازش لذت نبرم، ولی لزوم وجود ارتباطات صمیمانه را بیش از پیش می چشم، و در ارتباطاتم قدم ها جلو میرم، ولی انگار این روزا همه بی نیازن از ارتباط باهام، و وقتی تو ذهنم تصمیم میگیرم که منم مثل خودشون خواهم بود، منم قفل خواهم بود، می بینم در این صورت فقط با خودم لج کرده ام.

خلاصه که این روزا به تلافی تمام روزهایی که من ناز کردم و روابطم را ناکافی ارزیابی کردم، حالا همه دارن در رابطه با من ناز می کنن، و منم که برای همه ناکافیم! پووووففف، غلط کرده اند.

الهه :) ۰ نظر

99-3-6

+با وجود اینکه این آرامشی که الان تو خونه حکم فرماست را عمیقا میخوام، ولی همش فکر میکنم مبادا صابخونه صدای منو دیشب در حالی که داشتم با دوستم از چیزایی که اینجا اذیتم میکنه، حرف میزدم، شنیده و الان ترتیب اثر داده. دلم نمیخواد اونی باشم که به هر طریقی کسی را محدود می کنه (فکر کن که این اتفاق تو خونه ی خودش بیفته)، دلم میخواد آدم ها خودشون حدودشون را تشخیص بدن و بهش پایبند بمونن.

 

++ اخیرا متوجه شده ام، سال هاست، تلاشم برای برآورده کردن نیاز های اولیه ی زندگیم و البته پیدا کردن اون چیزی که رفتن به دنبالش ارزش داشته باشه، زندگی را از خاطرم برده. داستان "گِل" از دیوید آلموند را شروع کرده ام و حس کردم چقدر دلم یک دوست میخواست که با هم ماجراجویی می کردیم، آزاد و رها از تمام فکرها و نگرانی ها و اینکه چی ارزششو داره، و در عین حال بی خبر از آینده ی ماجرایی که شروعش کرده ایم. حس میکنم این حسی بود که تو بچگی موقع بازی هامون داشتیم.

و من الان سال هاست دست رد به سینه ی هر حرکت جدیدی میزنم، و حس میکنم چقدر افتضاح بوده این ویژگیم برای اطرافیانم، و تصمیم دارم از این به بعد، بیشتر "آره" بگم.

 

+++دیشب با نرگس ویدئو کال صحبت کردیم، صحبت باهاش زنده م میکنه، اینقدر که این بشر و تمام داستان هایی که تو زندگیش تجربه کرده، و اطلاعاتی که داره، متفاوته. عالیه اصلا، و همینجور در حال تعریف کردن از هم و قربون صدقه ی هم رفتنیم و اینم عالیه :)) از نظر اون من آدم بزرگی هستم، یک انسان تمام عیار :)) و اون در نظر من یه کپه ی استعداد و جاه طلبی و هیجان و اشتیاقه. بعضی از رفتارهام در برابرش را که می بینم حس میکنم راسی راسی پیر شده ام (البته به معنای خوبش)، جاه طلبی های خودم را بیخیال شده ام (به این معنی که خودم را تو این دنیا خیلی خیلی کوچیک تر از اون می بینم که دنیا را زیر و رو کنم در حالی که حس می کنم نرگس هنوز همچین دیدی داره)، و میتونم حامی باشم، میتونم بزرگتر و خیرخواه ترِ ماجرا باشم، آره همینجوری خالی خالی دارم تبدیل به مامان میشم :))

الهه :) ۰ نظر

99-2-26

+باید موافقت کنم با این اصل که ماها (یی که وبلاگ می نویسیم) در بیشترین حالت ممکن شاید در مورد یک دهم از زندگیمون می نویسیم و در شفاف ترین حالت ممکن هم همون یک دهم را نشون میدیم.

 

++باید بگم که در مورد دختر دوست خواهرم اشتباه کرده بودم و به هیچ وجه من الوجوه وقیح نیست، عالیه این دختر، 8 سال از من کوچیکتره، و شاید اطلاعاتش از من کمتر باشه، خیلی کمتر از من فکر کرده باشه و فلسفه بافته باشه، خیلی کمتر از من برای داشتن یه تعریف ساده و ریاضی وار از زندگی تلاش کرده باشه، ولی اصلا بدم نمیاد مغزمون را با هم عوض کنیم. در عین کم سن و سالی، دختریست فهیم و باهوش، و ذهنیتش بسیاار تازه و سرزنده ست، بسیار بااحساسه، بسیار شوخه، و از هم صحبتی باهاش سیر نمیشم، میتونه یکی از عوامل بیرونی شادی باشه تو زندگی آدم، اگه پسر بودم تا به حال بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم. بهش حسادت می کنم، به تمام آدم هایی که شوخ هستند و میتونن به همه چی بخندن و بخندونن.

در رابطه باهاش همش فکر میکنم منم یه روزگاری اینجوری بودم، ساده و طناز، ولی اینقدر سرسختانه و جدی و دراماتیک فکر و تجزیه تحلیل کردم و اینقدر در رویای پخته شدن بودم که سوختم.

 

+++لازمه در برابر کسی اعترافاتی بکنم، بگم که همیشه درست میگفتی (و من اشتباه کردم که به نصیحتت گوش ندادم)، بگم که حرفام بهت صرفا over react بودن و لازم نبوده اونقدر عوضی باشم. آیا لازمه معذرت خواهی هم بکنم؟ معلومه که نوچ، او نیازی به عذرخواهی من نداره چون هر چی گفته برای خودم بوده، اعترافاتی هم که میکنم به خاطر خودمه، که به خودم نشون بدم که ببین، فهمیده ام و مسئولیتش را هم پذیرفته ام و آماده ام که عبور کنم.

 

++++فردا یا پس فردا، بعد از دو هفته پیشِ ننه بودن، میرم خونه ی خودم. دفعه ی قبلی که مدت طولانی نرفته بودم دختر صابخونه بهم پیام داده بود و ابراز دلتنگی کرده بود، منم متقابلا "دلم تنگ شده"ای گذاشته بودم تو کَتِش، ولی وقتی که بالاخره رفتم اونجا، نه من رفتم که ببینمش و نه او تلاشی کرد، و اینجوری غیر مستقیم به هم فهموندیم که تمام حرفامون فقط حرف بوده و هیچ دلتنگی ای در کار نبوده. این واقعیت حالمو بد می کنه.

کلا این اتفاقیست که برای من در برابر آدم هایی که سریع میخوان صمیمی بشن، و سریع بهم میگن عزیزم و دلم تنگ شده و فلان، میفته، و باعث میشه ارتباطم با این آدما خیلی زود تموم بشه و ناراحتم کنه، من موقع ابراز علاقه (در برابر هر کسی که باشه) نمیتونم جوابی درخور و متقابل ندم، ولی حقیقتش اینه که به این سادگی ها نمیتونم کسی را دوست بدارم و دلم براش تنگ شه، ولی البته این به این معنی نیست که به ارتباط با طرف نیازی ندارم، فقط اول کار لازمه اوشون، طرفِ پیگیرِ ماجرا باشه.

حالا فارغ از این، فکرِ رفتن به اونجا، همچنان مضطربم میکنه، چون اونجا جاییست که من با قصد خریدن آزادی، قدرت و استقلالم دارم پول میدم، ولی نه تنها هیچ کدوم از اینا را به دست نمیارم که وصله ام به خونواده ای که باهاشون رودربایسی دارم، و با توجه به اینکه من خودم تنهام و اونا یه خونواده ی بزرگ، مجبورم تایید و عشقشون را جلب کنم ولی حتی از این هم ناتوانم (حتی اگر تلاش هم بکنم، چون از یه گروه خونی نیستیم، به هم نمیخوریم)

 پریشب خواب می دیدم رفتم و پذیرفتم که همخونه داشته باشم، چه همخونه هایی!: یه خانم جادوگر با شوهر چاقال تن لَشش، و در عجب بودم از خودم که چرا قبول کردم و بعد، فهمیدم جادوگره جادوم کرده بوده، خودش بهم گفت و یه قهقهه ی شیطانی هم سر داد و من از اون لحظه فهمیدم، روزهایی در انتظارمه که باید بمونم و ظلم را بپذیرم.

الهه :) ۰ نظر

99-2-15

قابلیت اینو دارم که تا وقتی که صراحتا نظرم خواسته نشده، نظری ندم و صرفا گوش بدم و سعی کنم که از زاویه دید طرف صحبتم به مسئله نگاه کنم، و بعضا حتی متوجه بشم که با توجه به استدلال و زاویه دیدش، نتیجه ای که گرفته نتیجه ی درستیه پس تاییدش کنم. بعد بعضا حس میکنم با این قابلیت، تبدیل به یک موجود کانفورمیست شده ام. کسی که همه رو تایید می کنه و موضع مشخصی از خودش نداره.

این را در حین صحبت ها با پیرزن پیرمرد صابخونه متوجه شدم، داشتیم مثلا با هم حرف میزدیم ولی در حقیقت اونها حرف میزدن و من گوش میدادم و هر دو را تایید میکردم تا وقتی که موضوع رسید به جایی که آقا یه چیزی فرمودن و من شنیدم و با تایید هام بهش این حس را دادم که آره میفهممت و بعد دیدم حاج خانوم بسیاااار عصبانی شده و موضع گرفتند و به آقا توپیدند. اگرچه اونموقع اوضاع بسی عجیب و غریب و ناخوشایند شد و من نفهمیدم واکنش مناسب الان چیه، ولی سعی کردم در دفاع از تاییدم دو سه جمله به خانوم بگم در حالی که داشتم می دیدم از گوشاش داره دود بلند میشه، ولی بعدش فکر کردم موضع گرفتن حاج خانوم چقددددر احمقانه بود، به نظر من که خودش هم نفهمیده بود چرا عصبانی شده، فقط شرطی شده بود که فلان کلمه یا جمله که بر زبون کسی اومد تو باید عصبانی بشی. اصلا متوجه محتوای حرف حج آقا نشد، که مطمئنم اگه میشد میفهمید که که حرف حج آقا حتی تعارضی با حرفش (حرف خانم) نداره چه برسه به اینکه تعارضی با خودش (خود خانم) داشته باشه، چون عصبانی شدن از نظرم فقط زمانی اندیکاسیون داره که کسی داره وجودِ تو را میبره زیر سوال، نه صرفا نظری که داری، و قرار نیست با مخالفت های بقیه عوضش کنی را.

 

این روزا جاه طلبی های ملت را که با خواسته های خودم مقایسه می کنم، جاش هست که بشینم برای خودم یه دل سیر گریه کنم :)) (kidding)، ولی جدی تمام چیزی که من میخوام اینه که یک مدت حتی کوتاه قبل از اینکه بمیرم، زندگیم مال خودم باشه، اطرافیانم حد و حدود خودشون را بدونن و مزاحمم نباشن، و مسئولیت احوالِ کسی رو دوشم سنگینی نکنه. ولی از وقتی خودمو شناختم مسئول حالِ ناخوب مامانم بودم و مدام شاهد تجاوز ملت به حریمم. دلم یه زندگیِ دربست میخواد، تماما مال خودم و در کنترل خودم، و البته بی هیچ اتصالی، بی هیچ حقی به گردنم، بی هیچ عذاب وجدانی.

فکر میکردم رفتن از پیش ننه بابا، اینو برام فراهم میکنه، ولی ریده ام با این سوئیت اجاره کردنم، در حقیقت سوئیت به من اجاره نداده اند، منو به فرزندی قبول کرده اند. ضمن اینکه حتی اگه این سوئیت همون جای آروم بی مزاحمی بود که خواسته بودم، بازم من نمیتونم هر کاری دلم خواست با زندگیم بکنم، و این واقعا بی انصافیه، من نمیخوام خوب باشم چون تو دخترِ این ننه بابا هستم و ممکنه خیلی ناراحت بشن از اینکه من اونی نیستم که میخوان، که البته الانش هم با وجود تمام تلاش های من، بازم اونی نیستم که میخوان.

الهه :) ۰ نظر

99-2-5

صبح ساعت 6 و نیم با استارت زدن های پُشت سرِ هم صابخونه از خواب بیدار شدم، نمیدونم واقعا لازمه که اون موقع کله مو بیرون ببرم و بهش بگم که بابا من اینجا خوابم، خودشون نمی فهمن؟ یا خودشونو زدن به نفهمی؟

دلم نمیخواد خودمو رها کنم، نمیخوام باز وقتی رفتم خونه از مامانم بشنوم که کلی لاغر شدم و کلی سرکوفت که من نمیتونم از خودم مراقبت کنم، من یه بچه کوچولوئم که لازمه همیشه یه مامانی بالاسرم باشه تا بهم بگه چیکار بکنم چیکار نکنم، و بدونم که راست میگه، بدونم که دفعه ی قبل روز آخری به زور خودمو کشیدم بردم خونه انداختم رو دوش مامانم، دلم نمیخواد اون تکرار شه.

میدونم که اینجا اگه خودمو رها کنم، فرو میرم هر روز بیشتر از قبل، و هر روز بلند شدن سخت تر میشه، و اول و آخر من میدونم اونی که باید دستمو بگیره و بلندم کنه خودم هستم. خب اگه اینجا واقعا مستقل و تنها بودم و لازم نبود با صابخونه اینقدر سر و کله بزنم (حتی فقط تو ذهنم)، همه چیز راحت تر بود. ولی همیشه همینجوری بوده، همیشه یه سری آدم موی دماغ بودن که من بالاخره نفهمیدم باید باهاشون چیکار کنم، فقط منتظر شدم همنشینی دلچسبم!!! با اون آدما تموم بشه و با سرعت هر چه تمام تر ازشون فرار کنم و پشت سرمو هم نگاه نکنم.

ولی الان سخته چون همه ی کنترل زندگی و زمانم دست من نیست، هر زمان ممکنه اینا دلشون بخواد بیان تو حیاطشون و سر و صدا کنن، و اونموقع کلنجار من با خودم شروع بشه.

میخوام که به این کلنجار یک بار حسابی فکر کنم و خاتمه بدم.

خب اولا که من دلم نمیخواد فرار کنم، فرار کردن یعنی در بند بودن، دلم نمیخواد در بندِ چیزی باشم، ولی نمیتونم بفهمم الان باید اولویتمو بذارم این؟ یا اینکه فعلا اینو بیخیالش شم و تمرکزمو بذارم رو چیزایی که میخوام؟

الهه :) ۰ نظر

99-2-4-2

رفتم که بسی جرئتمندانه به صابخونه بگم، صدای رادیوتو کم کن مررررد، من که نیومدم خیر سرم خونه ی مستقل بگیرم که صدای رادیو تو رو بشنوم لامصب.

ولی فقط سلام و احوالپرسی کردم!

 

من باید توی غار زندگی کنم، جایی که تا فرسنگ ها از آدمیزاد خبری نباشه، چون انگار امکان نداره که آدما باشن و از حد و حدود خودشون تجاوز نکنن. وقتی از حد و حدود خودشون تجاوز می کنن، لازم میشه که من برم و بهشون خاطرنشان کنم که دارن چه غلطی می کنن و این برای من بسیاااار سخته.  در نتیجه ش این حس که نمیتونم از خودم مراقبت کنم و اجازه میدم بهم زور بگن، دمار از روزگارم درخواهد آورد!

ولی اینجوری نمیشه، باید یه مدت خیلی زیاد بمونم اینجا تنها و بالاخره به نحوی به آرامش برسم، یا اجازه بدم بهم زور بگن و این زور را بپذیرم و آروم باشم، یا اینکه حقوق خودم را از حلقومشون بیرون بکشم و آروم بگیرم.

من اصلا یاد نگرفتم که حرف بزنم و با گفتگو به خواسته م برسم، این خیلی خیطه.

یه روند مزخرفی تو خونه ی ما باب بوده، که الان در وجود من هم نهادینه شده، درخواست کردن که اساسا جایگاهی نداشته، اگر هم بوده، اولین جواب منفی، هم ارز کیلومترها عقب نشینی و خودخوری بوده که چرا اجازه دادم احساس کنه بهش نیاز دارم.

الهه :) ۰ نظر

99-2-4

+یه ساعته از خواب بیدار شدم و دلم میخواست مکالمه م با اون خری که دو سه تا پیام بینمون رد و بدل شد ادامه پیدا می کرد، یه مکالمه ی دلچسب، ولی ایشون آنلاین هم که باشه یه پیام را الان جواب میده یه پیام را پس صُبا، اصلا متمرکز نمیمونه و نمیتونه گوش بده که بشه باهاش مکالمه ای داشت، فوقش اگه موفق بشی میتونی نامه نگاری داشته باشی که اونم بازم به اون دلچسبی ای که میخوای نیست، دلم یه آدمِ شبیه عروسک میخواد، که باهوش باشه، حرفامو بفهمه، و تماما در خدمت من باشه، تماما متعلق به من باشه، هر آن که اراده کردم بپره بیاد باهام حرف بزنه :)

 

++دارم به داشتن یه وبلاگ دیگه فکر میکنم، یه وبلاگی که با مشخصات یه 15 ساله setupش کنم و مدام به خودم بگم که اینجا 15 ساله ای، میتونی هر چقدر که دلت میخواد احمق و بچه و بی اتیکت باشی، پس راحت باش و وا بده و بریز بیرون، ولی میدونم که تاثیر نداره، صرفِ عوض شدنِ ظاهر وبلاگ، نمیتونه تمام صافی های ذهن منو محو کنه.

 

+++دیشب تو یه وبلاگی طرف از جواب دادن به سوالِ "خواستنی هستم؟" (یعنی از خودش بپرسه) حرف زده بود، حرفی که زده بود که دقیقا الان به خاطرش هم نمیارم، برام مهم نیست. مهم اینه که من یه سوال پیدا کردم که میتونم از خودم بپرسم و به جوابش فکر کنم، دوست دارم اینجور سوالا را، چیزایی که باعث میشن احساس کنم در مسیر خودشناسی ام.

خب آیا من آدم خواستنی ای هستم؟ جوابم بی شک منفیه، شاید در مقایسه با خیلیا حس کنم که خواستنی ترم، ولی در کل وقتی بخوام به این سوال جواب بدم، جوابم منفیست، نه من و نه اون خیلیای دیگه ای که تو ذهنم ازشون خواستنی ترم، هیچ کدوم خواستنی نیستیم.

و چراییش شاید توی اینه که من اصلا نمیدونم کیم، من هنوز شکل نگرفتم کاملا (همون سنِ 15 برازنده تره برام)، و حتی اگه شکل هم بگیرم، اگر هم کاملا بدونم که کیم، بازم اصراری ندارم در برابر همه تماما "خودم" باشم و "خودم" را ابراز کنم، در برابر بیشتر (چه بسا همه ی) آدما، سعی می کنم راه بیام، فقط بشنوم و لبخند بزنم و تایید کنم و بگذرم، و چیزی که فکر میکنم را، چیزی که نظر من هست را برای خودِ خودم نگه دارم، شاید از دلایلش این باشه که فن بیان ندارم و دو ساعت باید جون بکنم تا منظورم را برسونم، و معمولا دلم نمیخواد طرف را معطل کنم، حتی اگه او منو معطل کرده باشه، معمولا وقتی چیزی تماما به زندگی شخصی خودم برمیگرده اصراری ندارم به همه بفهمونم که چی تو ذهنم میگذره و زندگیم چجوریه و ایده آلم چیه.

الان دارم فکر میکنم که در چه صورت آدمیزاد تبدیل به یک موجود خواستنی میشه؟ خب البته که امکانش نیست که آدمیزاد در چشم همه خواستنی باشه، چون دادن برچسب خواستنی به آدم ها سلیقه ایه. ولیکن خودِ من زمانی از نظر خودم خواستنی خواهم بود که خودم را شناخته باشم، بدونم کیم، علایق و خط قرمز هامو کشف کرده باشم، و تکلیف همه باهام مشخص باشه. همه منو با چند تا برچسب عمده بشناسن، و اون برچسب ها واقعا بولد باشن.

در حال حاضر حس میکنم هیچ برچسبی ندارم، چون به راحتیِ آب خوردن تغییر شکل میدم، با این اوصاف چه بسا برچسب ترسو برام مناسب باشه. ولی واقعا بحث ترس نیست، بحث اینه که در ناخودآگاه هر تلاشی برای حفظ یک شکل خاص را بی ارزش می بینم.

 

++++ دلم میخواد یکی (یه نینی کُپُل ترجیحا) این ترانه را خطاب به من بخونه (بخصوص جاهاییش که بولد شده رو) تا برم بترکونمش :))

روشن کن شمع هارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

تو قلبت یه ریزه برام جا وا کن همون گوشه کنارا یه نگاه کن

تهش این دیوونه یه جوری میاد بهت

بیا آرومم کن بیا منو جمع کن بیا

این منه سرگردونو بازم تو کمک کن بیا

بیا ببین حالم چشه ببین این آدم چشه

منی که نذاشتم چشای خوشگلت قرمز بشه

بگو در گوشم بگو دوست داری چی بپوشم بگو

همیشه پیشم بمون نذار دوتا شه حرفامون

روشن کن شمعارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

الهه :) ۰ نظر

99-2-3

+دو روزه (از سه شنبه) به خونه ی خودم برگشتم :) روز اول را فقط یخ یخچال شکوندم و داشتم از اینجا بیزار میشدم که بعد از دستی به سر و روی خونه کشیدن و تمیز و مرتبش کردن، باز خاطرم اومد که اینجا میتونم هر زمان که دلم خواست بیدار شم و هر زمانی از شبانه روز را فارغ از هر قاعده و چارچوبی به فعالیتی بگذرونم که دوستش دارم و هی مجبور نباشم برای لحظه ی لحظه ی زندگیم به کسی جواب پس بدم، و باز عاشقش شدم :)

 

++یه چیزی هست که رو مخمه و باید ازش بنویسم.

یه شب از شب های بیشماری که عصبانی بودم، و سوال های کودن گونه ی یک دوستِ (مجازی) (در مورد بورس) دیوانه م کرده بود و پسِ ذهنم همش داشتم حساب کتاب میکردم که چرا من باید با این بشر حرف بزنم؟ چرا باید سوال هاشو جواب بدم، چرا باید راهنماییش کنم، چرا باید کمکش کنم، چی عایدم میشه دقیقا؟ و جواب خوبی نمی گرفتم، بی رودربایسی بهش گفتم که از ارتباط باهاش بیزارم و میخوام که خاتمه پیدا کنه و لطفا دیگه بهم پیام نده و بلاکش کردم.

فردا صبحش مثل تمام صبح هایی بود که تا ساعت ها از رفتارِ دیشبم حیرت زده و بعضا شرمگینم و نمیتونم درکش کنم، نمیتونم اون رفتار را به خودم (به الهه ای که میشناسم) نسبت بدم. به نظر میرسه من شب ها ناخورده مستم! 

بعدش تلاش کردم خودم را دلداری بدم و به تمام دلایلی که باعث میشدن اون تصمیم دیشب در نظرم منطفی باشه فکر کنم، ولی هنوزم حس خوبی به حرکتم ندارم، نمیدونم واقعا کار بدی کردم؟ دل شکوندم آیا؟ حق نداشتم؟ به ارتباطی که صرفا ازم انرژی گرفته و میگیره خاتمه بدم؟ اون اندازه رُک و پوست کنده؟

ولی یه چیزی را میدونم که من کلا آدمیم که به قطع کردن ارتباط ها مایله، مگر اینکه انگیزه م برای حفظ اون ارتباط بسیار بسیار قوی باشه که اونم تا به حال اتفاق نیفتاده. تمام دوستانِ الانم (دوستان صمیمی چندین و چند ساله م) کسایی بودن که خودشون پیگیر بودن، و بار ها و بارها من شک کردم که آیا نباید کاتش کنم؟ :))

من دیوانه ایم که بالاخره در کنج انزوای خودش خواهد مرد!

اشتباست، نه؟ اینهمه سخت گرفتن، و مغرور بودن، یه روزی دست به دامن تمام اینایی خواهم شد که برای در ارتباط بودن باهاشون ناز کرده ام، هوم؟

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان