To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمره نویسی» ثبت شده است

۲۴دی

با خودش فکر میکنه با یه خرپول طرفه، که حاضره 3 میلیون تومن بسلفه برای شرکت تو یه کارگاه دو روزه. کرنش و احترامی که برای یه همچین موجود پولدارِ روشنفکری قائل هست را میتونم از پشت کامپیوتر هم حس کنم! ولی خبر نداره من سه میلیون تومن را اشتباها 300 هزارتومن خونده ام و رفتم چت، برای اطلاعات بیشتر! و الان هیچ جوره نمیخوام اعتراف کنم که همچین خبطی کردم، و همون موجود بی پولِ ساده ی غیرقابل احترامی هستم که بودم :))


+ولی واقعا دلم میخواست میتونستم این کارگاه را شرکت کنم. میخوام امشب به این نیت، تو این مسابقه های پنج میلیونی تلوزیون شرکت کنم، قسم میخورم اگه برنده شدم بقیه ی پول را ببخشم به خیریه :)


++نوشتن توی وبلاگ را دوست دارم، وقتی مینویسم حس میکنم یکی دستشو انداخته گردنم و همراهم شده.

۲۱دی

دیگه راس راسی تصمیم دارم به برنامه ریزی اهمیت بدم و روزانه بهش زمان اختصاص بدم، به این صورت که هر شب برنامه ی مختصری از کارهایی که روز بعد باید انجام بدم را یادداشت کنم.

نه به این خاطر که بهره وری روزانه از زمانم را ببرم بالا، یا تبدیل به آدم موفقی بشم یا در جهت فلان هدف پیشرفت کنم. فقط برای اینکه در طی روز در برابر کارایی که باید انجام بدم، مقاومت درونی نداشته باشم، و هر بار فلسفه ی زندگی را از ابتدا مرور نکنم و نخوام که رسالت زندگیمو از نو کشف کنم و بررسی کنم که آیا کاری که میخوام انجام بدم در جهت این مهم، هست یا نه! :) آره تنها دلیلم برای برنامه ریزی همین اندازه مضحکه! :)


+آدم های گشوده و باظرفیت عشقند، کسایی که بهت اجازه میدن حرفاتو بزنی و سرکوبت نمی کنن و البته به سرعت هم ازت ناامید نمیشن، رفیق آمریکا رفته م، از این دسته ست، و این دو روز که همدیگه را در جریان اخبار لحظه به لحظه ی زندگیمون میذاشتیم، از نو عاشقش شدم.

در عوض یه رفیق دیگه دارم، در ارتباط باهاش حس میکنم با چوب دستی ایستاده بالاسرم و منتظره کوچکترین اشتباهی ازم سربزنه، یا از حرفم ذره ای بوی غم یا ناراحتی بشنوه تا در کمال خیرخواهی و صمیمیت، فَلَکم کنه. گاهی که این رفتارهاش به خاطرم میاد، حالم ازش بهم میخوره و دلم میخواد چوبدستیشو ازش بگیرم و تمام هیکلشو باهاش کبود کنم.


++ یه آدم خِنگ که وقعی به گوش دادن نمیده، صداش زیادی خسته و بی انرژیه، هر از دقیقه قادره یک کلمه به زبون بیاره و حس میکنه اینکه بلده شکایت کنه و از بدی های سیستم و حکومت بگه، جذابش می کنه، میتونه انرژی منو در 5 دقیقه ی اول مکالمه تماما بمکه.

۱۹دی

امروز کسی باهام شوخی کرد، یه مقدار خیلی اندک در حد نیم ثانیه طول کشید تا بفهمم شوخی بوده، ولی فهمیدم و در اون لحظه حس رهایی داشتم، حس کسی که بعد از یه روز سخت و پرفشار کاری بالاخره به خونه ش رسیده، و با خودم فکر کردم آره بابا، زندگی یه شوخی بزرگ بیشتر نیست و هیچ چیزی ارزش پرداختن هزینه ای به بزرگی جدی بودن را نداره، حس کردم دنیا و آدما با وجود شوخ طبعی چه چهره ی مهربونی دارند، و با خودم گفتم این شوخی طبعی عجب هدیه ی قابلیه و چه بد که ازش غافلیم و تقویتش نمی کنیم در حالی که دنیا تشنه ی این شوخی و خندیدنه، و بالاخره به خودم اجازه دادم هر چه بی قید تر و طولانی تر بخندم.

حقا که خندیدن بیشتر از هر عبادتی به نفسِ عبادت نزدیکه.

از این به بعد خندیدن یکی از ارزش های زندگیم، و شوخ طبعی مهم ترین مهارتیست که باید پرورشش بدم.


+به معانی و برچسب هایی فکر میکنم که به پدیده ها و اتفاق ها و رفتارها نسبت میدیم. به اینکه این برچسب ها و معنی ها، ما را از خودِ حقیقت دور می کنن. از یه طرف هر برچسبی در دنیای هر کسی تعریف منحصر به فردی داره، که نتیجه میده صحبت کردن و بحث کردن بر اساس برچسب ها کاملا بیهوده ست و راه به جایی نخواهد برد. از طرف دیگه، خیلی وقت ها خودِ پدیده ها و اتفاق ها و رفتارها چیزی نیستن که ما را آزار میدن یا میترسونن یا عصبانی می کنن، بلکه معنی ای که بهشون نسبت میدیم، آزار دهنده، ترسناک یا مایه ی عصبانیته.

هیچ پدیده یا اتفاق یا رفتاری، به خودی خود برچسب نداره، معنی هم نداره، خوب یا بد هم نیست، فقط هست.

اون روز سخنرانی تدِ کن رابینسون در مورد خلاقیت را گوش میدادم، یه جاییش میگفت، اون قدیم ترها بیماری یا برچسبی با عنوان ADHD وجود نداشته... یه لحظه فکر کن به اون روزها، مثلا پدر مادر بچه ای (که امروزه بهش برچسب ADHD اختصاص میگیره)، بچه شون را بیمار نمی دیدن، فقط حس می کردن با بقیه ی بچه ها متفاوته... حقیقت غیر از اینه؟

۱۸دی

مامی تو هال، تنها، مثلا داره تلوزیون نگاه میکنه، و من تو اتاق، تنها، مثلا دارم چیکار میکنم؟ نمیدونم! بازم با هم دعوا کردیم، صورتم قرمز بود، گوشام دود میکرد و برای مدتی نه چندان کوتاه داشتم داد میزدم، چون آروم صحبت کردن اگه میخواست جواب بده بحثای ما قرار نبود اینقدر هر بار تکراری باشن. از نظر مامانم، اکثریت، باید الگوی ما و همه باشه، و راهی که میره تنها راه درست موجوده، تنها راهی که به سعادت می انجامد! من به نظرش احترام میذارم و تلاش ندارم طرز تفکرش را عوض کنم، مشکل از جایی شروع میشه که ایشون متقابلا نظر من، را محترم نمی دونن، و به کل من را به عنوان شخصیت و موجودیتی مستقل به رسمیت نمی شناسن. مذاکره باهاش به نتیجه ای نمیرسه، چون حرفای من از نظرش تماما اشتباه و از بچگی و نادانی سرچشمه می گیره و عمرا قادر باشه بهشون گوش بده، در ارتباط باهاش نمیشه قوانین و قواعد مشترکی داشت و حدودی تعیین کرد و بهشون پایبند بود (بلکه بحث ها تموم بشن)، قانون ها در لحظه توسط خودش وضع میشن، و من باید آماده باش و هشیار لحظه لحظه در دسترس باشم و در تلاش باشم به چیزی که احتمال میدم ازش راضی خواهد بود، تبدیل بشم. در غیر اینصورت هر از چندی باید آماده ی مبارزه باشم، مبارزه ی ناخواسته ای که به انتها نمیرسه و تسلیم شدن هم چاره ش نیست.

با تمام این اوصاف، میدونم، اون کسی که باهاش دعوا میکنم در حقیقت مامانم نیست، خودم هستم. و این غم انگیزترین حقیقتیست که میتونم به خودم گوشزد کنم.

۱۶دی

+دیشب حین دیدن "فارست گامپ" همش داشتم به خودم فحش میدادم که چطور اینقدر عقب مونده ام که این فیلم را تا به حال ندیده ام، و میخواستم بیام و بنویسم که از خودم خجالت میکشم که الان دارم می بینمش، و اینقدر با فارست همذات پنداری کرده بودم و رفته بودم تو جلدش که چند جمله از یکی از پُست هام که به چشمم خورد، حس کردم فارست نوشته باشدشون، و با خودم فکر کردم که با این حساب کندذهن بودن و کندذهنانه نوشتن، هیچ ایرادی نداره. بعضا دلم می خواست به اندازه ی فارست در لحظه و بی هدف زندگی می کردم، به اندازه ی فارست، از خواست دلم و چیزی که ممکنه حالمو خوب کنه، خبر داشتم.

با این وجود، الان که به فیلم فکر میکنم، روند کلی فیلم در ذهنم هست، ولی هیچ دیالوگی آنچنان در ذهنم برجسته نیست، و نمیتونم مدعی باشم، فیلمی بوده که روم اثر گذاشته.


++ آیا کلمات سابجکتیو و آبجکتیو زیاد به گوشتون خورده اند؟ آیا هر بار خواستید با توجه به کانتکست، حدس بزنید که چه معنی ای میدن؟ آیا گاهی با خودتون فکر کردید که باید برید و معنی دقیقشون را سرچ کنید ولی یادتون رفته، و دفعه ی بعدی که به گوشتون خورده، خودتون را فحش دادید؟

خب بیایید تا براتون معنیشون را بگم، چون من فاینلی سرچشون کردم و متوجه شدم معنیشون با چیزی که من حدس زده بودم متفاوته.

وقتی یه چیزی، مثلا یه بحثی سابجکتیو هست، یعنی اینکه که هر کسی برداشت شخصی خودش را ازش داره، ولی آبحکتیو بودن یک بحث یعنی اینکه اون بحث در مورد واقعیت هاست و نمیتونه شخصی باشه.

ولی من همیشه فکر میکردم، سابجکیتوتر بودن یعنی ایده آل تر و انتزاعی بودن، به آرمانشهر نزدیک تر بودن؛ و آبجکتیو بودن به معنی ملموس تر و سطح پایین تر بودنه.


+++ تست خودشناسی قهرمان درون را دوباره زدم، به پیشنهاد یک دوست. این بار حس میکنم نتیجه ش خیلی دقیق تره، شاید چون بیشتر خودم را میشناسم. نتیجه ش را میذارمش اینجا، دور هم باشیم :) پیشنهاد میدم شما هم انجامش بدین.

بعله اینجانب جغد دانا هستم، مدیونید اجازه بدید دانشم بی استفاده بمونه، یالا بیایین منو بخونین :))


++++ این روزها بیشتر اوقات این شکلی هستم و در این پوزیشن:

پوزیشن خوبی نیست. غمگینم کرده. رنگ و رو و هیجان را از زندگیم گرفته. مدت طولانی در این پوزیشن نمونید.

(غرضم از نوشتن این پست هم فقط دگرگون کردن حال و هوام بوده، و گر نه که، خاطر حزین، شعر تر نمی انگیزه، و در مورد من حتی شعر خشک هم نمی انگیزه :) )

۱۴دی

میشه در عین اینکه به اندازه ی کافی متواضع هستی که بفهمی نه الان و نه هیچ زمان دیگه ای تا وقتی که بمیری، کامل و بی نقص و پرفکت نخواهی بود و انتهایی برای بهتر شدن وجود نداره و هر روز باید تغییر کنی و بهتر شی، به اندازه ی کافی هم گستاخ و واداده باشی که چیزی که الان هستی را همینجور که هست بپذیری و بروزش بدی، هر چقدر هم که حس میکنی عقب و کم و بیسوادی

ولی اکثرا برعکسِ اینو عمل میکنن، به این صورت که:

در عین اینکه در کمال ابتذال و گستاخی، خودشون را بی نقص و کامل ارزیابی می کنن، و به تغییر و بهتر شدن تن نمیدن یا شاید ممکن نمیدوننش، به طرز بدبختانه و ترحم برانگیزی هم از پذیرش و نشون دادن چیزی که هستن میترسن.


حالا این کلا یک بحثه، تصمیمی هم که من این روزا گرفته ام، یه بحث دیگه ست،

میدونی، من بسیار ارزش قائلم برای اینکه کاملا خودم باشم، خودِ خودِ خودم، بدون هیچ گونه دروغی، و بدم میاد صرفا محض شو آف و جلب توجه به کسی دروغ بگم و خودم را چیزی جلوه بدم که نیستم. ولی جدیدا تصمیم گرفتم دروغ هم زیاد بگم، دروغ های بی اثر! به کسایی که دماغشون را از زندگی آدم بیرون نمیکشن، و همش تو را برای پرسیدن سوال های احمقانه ای که هیچ زمانی تغییری تو زندگیشون بوجود نمیاره، معطل می کنن، از نظرم، به این جماعت باید دروغ گفت، حتی اگه دروغگو کم حافظه باشه و دروغت رو بشه و جریان خنده دار! ایراد نداره، حسابی بخند، ولی همچنان بهشون دروغ بگو تا بفهمن دنبال چیز بیهوده ای میگردن و باید برن پی زندگی خودشون.

اولین گامم در جهت این تصمیمِ مقدس را چند روز پیش موقعی که تو خیابون با دختر دایی گرام و سوال های احمقانه ش روبرو شدم برداشتم، از زندگیم پرسید، بدون اینکه براش اهمیتی داشته باشه، صرفا میخواست با خودش مقایسه کنه تا ببینه هر کدوم کجای کاریم و ..ون کدوم یکیمون باید بیشتر بسوزه، بهش گفتم که "آره خداروشکر، این کاری که پیدا کردم، درآمدش خیلی خوبه، محیطش و همکاراش همه عالین، و من خیلی راضیم، و خداروشکر به زودی قراره خونه ی خودمو بخرم، منتظرم خونه ای که دوست دارم پیدا بشه! آره خدارو صدهزار مرتبه شکر همه چیز خوب پیش میره"

اینا را که شنید،بحثمون مطابق میل من کوتاه شد، و به سرعت خداحافظی کردیم، تا دختردایی گرام بره محاسباتش را بکنه ببینه، ..ونش چقدر قراره بسوزه :))


*آره البته، فرق هست بین دروغ هایی که برای جلب توجه گفته میشن، تا دروغ هایی که برای دفع توجه گفته میشن. دسته ی اول از کیسه ی عزت نفس تو خرج میکنن، و نشون دهنده ی اینن که تو خودت را نپذیرفتی ولی نیاز داری که بقیه بپذیرنت، مثل تمام زندگی های خوشگلِ دروغی که تو اینستاگرام خودنمایی میکنن؛ ولی دسته ی دوم، نشون دهنده ی طنازی تو هستند، و میتونن تجربه ی طاقت فرسای گفتن حقیقت به کسی که وقعی بهش نمیده را برات تبدیل به سرگرمی کنن.

۱۴دی

آیلین، خواهرزاده م رفته کلاس رقص. دیشب میخواستیم رقصش را ببینیم و نمی رقصید، ولی بالاخره وقتی دید من و باقی خواهرا و خواهرزاده ها جلوش ایستادیم و منتظریم که بهمون یاد بده، راضی شد. آذین، خواهرزاده ی دیگه م، دخترِ خواهر دیگه م هست. اونم توی جمعمون بود، و داشت با شیطنت خاص خودش حرکات آیلین را در عین تقلید تحریف میکرد، بهرحال اختلاف سنیش با آیلین دو سال هست و حسادتش به توجهی که همه ی ما داشتیم نثار آیلین می کردیم، طبیعی بود. ولی مامانش در عین بی احتیاطی و بی انصافی، بهش نهیب زد که آذین دیوونه بازی درنیار، درست برقص! و آذین، جوری که در اون همهمه کسی متوجهش نباشه، کشید کنار، و نشست و تلاش کرد با لبخند بغضش را بپوشونه.

نظیر این صحنه هر پنج شنبه تکرار میشه، و من پنج شنبه ها، به جای اینکه از دور هم بودنمون لذت ببرم،از تکرار این بغض های سرکوب شده، میترسم و غمگینم.

خواهرم پناه خوبی برای بچه هاش نیست، قبول داره ولی کاری در جهت عوض شدن نمی کنه، و نمیدونم من چیکار میتونم بکنم؟


+علاوه بر این، فکر به اینکه مجبور شم برم با کسایی هم خونه شم که حضورمو به اکراه قبول می کنند، از دیروز اذیتم میکنه.

۱۳دی

اینکه من اسم وبلاگمو "برای عبور کردن" انتخاب کرده ام، اصلا شانسی و الکی نیست و نوشتنِ اینجا منو واقعا عبور میده، حتی از احوال و موقعیت خوب هم عبورم میده، مثلا دقیقا همون روزی که از بهتر شدن رابطه با مامانم مینویسم، شبش ما با هم درگیر میشیم. :) و الان بی اندازه از وحشی شدنِ دیشبم نادم و غمگینم، اینکه اصرار دارم به مامانم بفهمونم به جای اینکه از من ایراد بگیره و هستی منو ببره زیر سوال، از مشکل خودش حرف بزنه، احمقانه ست، وقتی من عمیقا میدونم تنها چیزی که احتیاج داره، روی خوش، حالِ خوب و کلام محبت آمیز منه.

هم خونه ای های بالقوه که قرار بود به زودی بالفعل بشن، همین امروز صبح در خلال smsها و پیام هاشون، کاملا غیر مستقیم، دست رد زدن به سینه ی من، و الان من میتونم خوشحال باشم از اینکه کاملا خالی از هیجان نیستم، و هیجانی به اسم غم داره در وجودم جولان میده.


+ناراضیم از اینکه پیشرفت توی زندگیم اینقدر کند و با وقفه اتفاق میفته و اینقدر مانع جلوش هست، میدونی حس میکنم برای شبیه کردن دنیا و زندگی، به چیزی که دوست دارم، به اندازه ی کافی انرژی و اشتیاق ندارم.

۰۵دی

مامی میفرماد که من میدونم تو هیچ کاری نمیکنی، اگه میخواستی بکنی تا حالا کرده بودی

و اینو به اشکال مختلف، هر روز و هر لحظه تکرار میکنه

و من در مقابلش بی چاره ام، به معنای واقعی کلمه ش

این بحث را نه میشه ادامه داد و نه میشه ادامه نداد

قبل از هر گونه بحثی، موضع خودش که بی اعتمادی باشه را مشخص کرده

با این وجود انتظار داره من موضعش را عوض کنم

و موضعش فقط در صورتی عوض میشه که از این گوی های اسرار آمیز داشته باشی که آینده را نشون میدن، و تو اون آینده ببینه که من بالاخره پُخی شدم :)) اوه پسر، اگه نشده باشم چی؟ :))


درسته که الان موقع تعریف کردنش دارم میخندم، ولی اصلا مسخره نیست باور کن، یه ساعت پیش با هم درگیر شدیم و من در حالی که از شدت عصبانیت به هالک تبدیل شده بودم، کشون کشون از اتاق بردمش بیرون که دیگه با هم حرف نزنیم.

رفت بیرون و صدای گریه هاشو می شنیدم.

۰۴دی

امیدی که توی این پست ازش حرف زدم، آه پسر، از نظرم احمقانه ست، یه امید واهیست. از اون حرفای مسخره ست. قرار نیست آینده دلیل زنده بودن الانِ من باشه. علی الحساب ناامید و نهیلیستم، و فکر میکنم زندگی هیچ زمان قرار نیست با الانم متفاوت باشه و کاش که تموم میشد! در عجبم که چرا خودکشی تو گزینه هام نیست، شاید هنوز به طرز بچگونه ای فکر میکنم که یه قدرت برتری در برم گرفته و برنامه های هیجان انگیزی برای فرداهام داره. کافیه اجازه بدم این غم و یاس در درونم ریشه هاشو عمیق تر کنه، اونموقع مطمئنا شاخه های شادی و امیدواریم هم مرتفع تر میشن.


+ امروز تو ماشین (کلاس رانندگی)، یه اشتباهی کردم که به چرخیدن اضافه دور میدون منجر شد، و البته باعث شد مربیم و دوستش (که نمیدونم چرا هر روز ما رو همراهی میکنه) از خنده ریسه برن. منم تلاش کردم بخندم و همراهی کنم، ولی نتونستم و فقط لبخند زدم و تبدیل به اون عوضی ترحم برانگیزی شدم که احیانا بدش میاد کسی به اشتباهش بخنده!