To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمره نویسی» ثبت شده است

۲۹آذر

از صبح که آیلین (خواهرزاده ی 8 ساله م) اومده اینجا، اینجانب مشغول آنلرن کردن خزعبلاتی هستم که در مورد بهشت و جهنم و شیطان و اینجور چرت و پرت ها تو مغزش فرو شده، و به شدت کنجکاوش کرده! برام تعریف میکنه که گوشی مامانش را قایمکی برمیداره میره تو اتاق، عکس شیطان و جهنم و کوفت و زهرمار سرچ میکنه. خب البته که تلاش های من (که آنچنان هم زیاد نبودند) ذره ای نتونستن تاثیرگذار باشند و در انتها فقط خودمو عصبانی کردند و برای بار هزارم به این نتیجه رسوندنم که خودم در طی زندگی چه بچه ی خوبی بودم و جز برای خیالات و تصورات خودم، برای هیچ جرفی که از بیرون بهم تحمیل میشد، ارزش قائل نبودم و در موردش کنجکاو نمیشدم (شایدم الان اینطور فکر میکنم.)

ولی واقعا ارتباط مثبت و موثر با بچه ها، پروسه ایست بس سخت و کالری سوز.

من واقعا نمیدونم این مفاهیم را چطور باید برای بچه توضیح داد که با چیزایی که قراره تو مدرسه یک عمر تو گوشش خونده بشه کاملا متناقض نباشه و در عین حال تاثیرشون را به کمترین میزان ممکن برسونه؟ و همچنین منو هم زیاد خسته نکنه.

بهش میگم جهنم واقعا وجود خارجی نداره و یه چیزیه که ما در درونمون حسش خواهیم کرد، مثلا وقتی کار بدی میکنیم و عذاب وجدان داریم، انگار که تو جهنم هستیم. بعدش ازم میخواد عذاب وجدان را براش توضیح بدم، توضیحش که دادم میگه ولی من هر چقدر هم کارای بد کرده ام هیچ زمان عذاب وجدان نداشته ام، هیچ زمان حس نکردم که تو جهنم هستم، میگم کارای تو خیلی هم بد نبودن، کارای بچه ها بد نیستن، و پیش خودم فکر میکنم این حرفم ممکنه کلی ساید افکت داشته باشه، بهش میگم ببین جهنم یه "نشونه" ست فقط، ساخته ی ذهن بقیه ی آدما، و بر واقعیت منطبق نیست، مثل اینکه تو دریا را ندیده باشی و من بخوام برات توصیفش کنم، ولی از چشماش میخونم که متوجه نشده چی دارم میگم، 

ادامه پیدا کردن همچین بحثی و تلاش من برای در نظر گرفتن تمام ابعاد قضیه و دادن یه جواب درست و حسابی به بچه، میتونه در طی ربع ساعت انرژی منو به پایین ترین سطح ممکن برسونه :( اونموقعست که بحث را بیخیال میشم و موضوع سرچ هاش را میبرم زیر سوال و میگم اینا چیزایی نیستن که تو باید در موردشون کنجکاو باشی، قصه بخون، شعر بخون، نقاشی بکش و صحنه را ترک میکنم.

۲۶آذر

مربی رانندگیم جدیدا خشک و رسمی و بی حوصله ست، حس می کنم به خاطر اون روزیست که با لحن معترضی بهش گفتم دیر اومدید خانوم فلانی! قبلش البته به اندازه ی کافی بهش وقت داده بودم که خودش اول به دیر اومدنش اشاره کنه و عذر بخواد و من خیالم راحت بشه که احترام همدیگه را داریم و حواسمون هست، ولی چون خودش اشاره ای نکرد، مجبور شدم من بگم. در نتیجه ی این رفتار خشک و رسمی، کلاس رانندگی برام هیجان و لذت جلسات اول را نداره. و فکر میکنم چقدر مسخره ست که خوش اومدن یا نیومدن من از یه کار، اینقدر به رفتار مربی و احیانا تعریف و تمجیدهاش وابسته ست.

این روزا کلا حس میکنم، به خاطر اینکه زیادی سخت گیر و منقبض و مبادی آدابم و البته خب به کل موجود خوش مشربی هم نیستم، کسی دوستم نداره، کسی ارتباط باهام را دوست نداره، حتی اعضای خونواده م. بهشون حق میدم البته، بهرحال آدمیزاد دوست داره با کسی ارتباط بگیره که حضورش بدون رعایت هیچ قانونی، به اندازه ی کافی، خوشایند باشه، ولی در رابطه با من قوانین زیادی هست که باید رعایت بشه. نه که واقعا همش در حال تذکر دادن باشم، اتفاقا چیزی نمیگم و استقبال میکنم از اینکه کسی ببیندم و بخواد باهام حرف بزنه، منتها انگار زیرپوستی و با زبانِ بدنم، مدام دارم پیام معذب بودن را انتشار میدم.

خب شلوغ نبودنِ دورم و ساکت بودنِ آدما در کنارم، نباید موجود درونگرای علاقمند به تنهایی و سکوتی مثل من را ناراحت کنه، ولی می کنه. من خوش مشرب نیستم، این کاراکتر منه، و برای خودم مشکلی ایجاد نمیکنه و احتمالا ناخودآگاه و در اعماق وجودم بهش نیاز دارم، ولی نپذیرفتمش.

تو فیلما، به آدمای ساکت و تنها که دقت می کنم، به نظر میرسه هیچ کدومشون با چیزی که هستن مشکلی ندارن، خودشون اینو پذیرفتن و به دنیا هم می پذیروننش، ولی من... بهشون غبطه می خورم. همیشه تلاشم اینه کسی باشم که نیستم.