من و کوشولوی کثافتم

دیشب به توصیه ی مامانم، در راه آب را تو حموم برداشتم، و مرگ موش گذاشتم رو یه برگه همونجا تا اون کوچولوی کثیف ترسناک بیاد بخوردش و دار فانی را وداع بگه و من دیگه نترسم و خیالم راحت بشه که دیگه نیست (اگرچه خیالم راحت نخواهد بود چون همون یه دونه موش که اون زیر نیست، مطمئنا تعدادشون زیاد تر از این حرفاست)، و تا صبح یا خواب دیدم که در حموم را باز کردم و موش از تو حموم در رفته اومده یه جایی تو خونه قایم شده، و یا خواب دیدم که میرم و با یه موشِ نیمه مرده مواجه میشم که باید بقیه ی جونش را خودم بگیرم و هیچ ایده ای ندارم که چطور.

ولی امروز صبح که باز در رو با ترس و لرز باز کردم، اثری از موش زنده یا نیمه مرده یا مرده ندیدم، و نمی تونم بگم کاملا خیالم راحت شد، ولی خب بهتر از سناریوهای توی خوابم بود.

 

+احوال روحیم خوبه و مثل اینکه خدا بازم یه دم انگیزه تو وجودم فوت کرده، و موتوشکرم ازش. اگرچه یه ندای خبیثی بهم میگه این بار خوب بودن احوال جسمم دیری نمی پایه و یا سرماخوردگی یا کرونا در انتظارمه! نوچ، نمی پذیرمش.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان