happy my birthday to you

خونواده برام تولد گرفته اند و قرار بوده که سورپرایز باشه و منم دارم میرم که غافلگیر و خوشحال بشم، ولی پسسسر، اگه بگی ذره ای خوشحالم، در حقیقت میتونم بگم ناراحت هم هستم اصلا، چون حوصله شو ندارم. دارم میرم که انجام وظیفه کنم و بهشون این حس رو بدم که wow دمتون گرم، چقدر توانایین در خوشحال کردن من.

روزهای آغازین ۳۲ سالگی را دارم به شخمی ترین صورت ممکن میگذرونم، زنده نیستم در حقیقت، در این دنیایی که هست و حقیقت داره زندگی نمیکنم در دنیای ذهنی خودم هستم، دنیایی که هیچ کسی جز خودم به رسمیت نخواهد شناختش. دنیایی که من توش قهرمانم! آره یه همچین دنیایی هم وجود داره، suck it.

 

هلن داره با ملو ترین ملودی ممکن تو گوشم میگه، تو هر جایی دلم اونجاست.

دل من هیچ زمان جایی غیر از پیش خودم نبوده،البته اگه دلی موجود باشه!

 

بعدا نوشت: کلاس کار را زیادی برده ام بالا انگار، شبیه نازپرورد های تنعمی هستم که چسناله می کنن، ولی حقیقتش اینه که خونواده ای که برام تولد گرفته اند در حقیقت خواهرزاده ها بوده اند، چون خب من هم به تولدشون اهمیت داده بودم، کسی هم واقعا به فکر خوشحال کردنِ من نبوده، چون اصلا این چیزها جا نیفتاده، انجام وظیفه بوده همش، وظیفه ای هم که من میباس انجام میدادم ابراز هیجانات نداشته بود که خب این از سخت ترین وظیفه ها بوده و هست همیشه.

الهه :)

99-11-21

این روزها بیشتر از هر چیزی به این فکر میکنم که مسئله هایی که تا به حال برای خودم مطرح کرده و در پی حلشون بوده ام، مسئله های واقعی ای نبودند، به نظر میرسه صرفا میخواسته ام یک مشغولیت داشته باشم، و یک توهم از پیشرفت.

اینکه بعضا تکیه بر همون تاملات غیر واقعی، باعث شده که حس کنم زیاد میفهمم و زیاد میدونم و احیانا زیاد خودم را شناخته ام، به خنده م میندازه، اینکه اعتماد به نفس من هم به نوبه ی خودم خیلی مواقع از حماقت سرچشمه گرفته :)) اگرچه دوست دارم از این به بعد اگر که ادعا یا نظریه ای دارم، کمتر از سرِ حماقت یا لجبازی باشه، ولی برای منی که همیشه و همچنان از کمبود اعتماد به نفس رنج برده و میبرم، دلمو خنک میکه دونستن اینکه منم در مواردی بچه پررو بوده ام و حرفایی که خودم الان باورشون ندارم را جوری بیان کرده ام که بقیه پذیرفتن که دارم حرف حساب میزنم :))))

 

+کمتر از ده روز دیگه به تولدم مونده، و سن و سالم، هیچ جوره تو کتم نمیره، خودِ اون عدد مهم نیست، چیزی که در حقیقت تو کتم نمیره، تغییرات ظاهرم و طرز فکرمه، چروک های تو صورتم که اصرار دارم اگه خوب از پوستم مراقبت کنم، اگه ماساژ بدم، یوگای صورت انجام بدم، اگه فلان کِرِم ها را بزنم تو صورتم، میتونم 18 سالگی پوستم را احیا کنم، چون از اون زیباییِ جوونی به اندازه ی کافی استفاده نکرده ام. اینکه دارم حس میکنم که هر چی پیش تر میرم، جذابیت یه سری چیزا برام کمتر میشه، هر چی میگذره دوست داشتن و هیجانزده شدن از حضور آدم ها سخت تر میشه در حالی که من تا به این سن هم عشق و رابطه ی نزدیک و صمیمانه را تجربه نکرده ام.

حس میکنم در طی تمام زندگیم امیدوار بودم که یه روزی بالاخره من از اول از بچگی، درست شروع خواهم کرد، و در هر دوره ای همون اندازه که باید زندگی میکنم و حسرت چیزی به دلم نخواهد موند. یادمه یه بار از یه بزرگی خونده بودم که هیچ وقت برای داشتن یه بچگی خوب دیر نیست، و دلم خواسته بود که باورش کنم، که همیشه وقت هست که من از نو شروع کنم، جوری که دلم میخواد، زندگی ای که داشتم را هنوزم که هنوزه نپذیرفته ام، هنوز دلم میخواد عوض شه، کلا عوض شه، نه آروم آروم. دلم میخواد یه ساعت برنارد داشته باشم که زمان را متوقف کنم برای 31 سال و 31 سال زندگی کنم بدون اینکه هیچی عوض شه.

و خب توی این سن کم کم دارم باور میکنم که ما از عمرمون میگذره، طبیعت کار خودشو میکنه، پیر میشیم، ولی هنوز در درون بچه ایم (اقلا در مورد من که اینطوره، و خنده داره تصور اینکه یه روزی احیانا اگه ازدواج کرده باشم و بچه و احیانا نوه ای داشته باشم و همچنان در درون بچه باشم)

ولی باز هم امیدوار میمونم، امیدوار به اینکه کافیه من هنرِ زندگی در لحظه را یاد بگیرم، درست از همون موقعی که یادش میگیرم حتی اگه 1 دقیقه به پایان عمرم باقی مونده باشه میتونم ادعا کنم که زنده بوده ام و زندگی کرده ام.

 

++this is us را ادامه میدم همچنان، و شخصیت مورد علاقه م، کسی که تمام احساسات و دغدغه هاش و درام بودگی زندگیش را درک میکنم و خب البته عاشق قیافه و هیکلش هستم، کِوین جگر هست، هر زمان که غمگینه و اشک تو چشماشه، من هم بی شک گریه خواهم کرد.

از نکات جالب انگیز کل سریال تا به حال برام این بوده که میشه به معنای واقعی کلمه، یک نازپرود تنعم باشی و همچنان زندگیت در آینده درام باشه، و همچنان childhood issues داشته باشی فارغ از اینکه تو چه خونواده ای بزرگ میشی.

الهه :)

99-11-4-3

من بشخصه، همونطور که برای شادی فقط لازمه به خودم اجازه بدم، و بگم که با وجود تمام اشتباهاتم، اونقدر خوب هستم که لایق شادی باشم، برای اهمیت ندادن به نظر بقیه و اهمیت ندادن به این قضیه که آیا ملت از من خوششون میاد یا نه، هم باید این اجازه را به خودم بدم، و خب میدونی، هنوز نداده ام! هنوز فکر میکنم ممکنه در نظرات ملت چیزای مفیدی وجود داشته باشن و برای رشد بهشون نیاز داشته باشم.

و خب کلا میدونی هنوز من نمی دونم چطور میتونم هم اینی که هستم را بپذیرم و دوست داشته باشم و هم به فکر تغییر باشم؟

الهه :)

99-11-4-2

تو خونواده ی ما همیشه خیلی باب بوده که محض همدلی یا آرامش دادن، بهت بگن "این که ارزششو نداره خودتو به خاطرش ناراحت کنی"، نه که حرف اشتباهی باشه یا تاثیر آرامبخش گونه نداشته باشه، فقط مشکل اینجاست که اگه این بشه ملکه ی ذهنت، و اگه هیچ چیزی را به اندازه ی کافی با ارزش ندونی، دیگه اونموقع انگیزه ای برای به دست اوردن چیزی هم نداری.

خلاصه که با این آگاهی، میشه به اون ناراحت شدن، به چشم موهبت نگاه کرد، اینکه هنوز چیزایی وجود دارن که برای نرسیدن بهشون یا به دست نیوردنشون ناراحت میشی، یعنی اینکه هنوز برای خیلی چیزا تو زندگی انگیزه داری، و این خیلی خوبه. :)

 

+نامه نگاری توی اپلیکیشن slowly، باعث شده وقتم برای نوشتن همونجا صرف شه، و اینجا ننویسم، دلم تنگ شده بود برای اینجا. اینجا خیلی آزادانه تر میشه نوشت، اگرچه نامه نگاری هم به اندازه ی همینجا و به طریقی متفاوت باعث میشه خودت را بشناسی.

الهه :)

99-11-4

عکس های قدیم تر ها را که نگاه میکنم، اون وقتایی که خب چندین سال از الان بچه تر بودم، باز هم این نگرانی و استرس را توی چشمام می بینم، و میدونم که اونموقع هم حالم خوب نبوده، یا به عبارت دقیق تر خوشحال نبوده ام اقلا، و خوش نگذرونده ام، و واقعا ناراحت میشم که به قول ملت جوونی را کلا دارم در استرس و حالِ ناخوب میگذرونم. البته که آگاهم به اینکه مسئولِ حالم همواره خودم بوده ام و از هیچ کسی یا حتی ماهیت زندگی طلبی نیست. بحث، بحثِ اخلاقیات و شخصیت منه، مرا برای لذت نبردن آفریده اند!

وقتی خودِ اون روزهام، و لحظه هایی که داشتم را با بچه های الان مقایسه می کنم می بینم به خیلی از اون لحظه ها میشه برچسب خوش گذروندن داد، ولی خودم میدونم که در همون لحظات هم خوش نگذرونده ام. مثلا لحظاتی که با دوستانم بودم، هیچ وقت آنچنان احساس راحتی و تعلق خاطر به اون اکیپ دوستانه م هم نداشتم که بخواد بهم خوش بگذره. اون اکیپ دوستانه از خیلی جهت ها با من متفاوت بوده اند، و من در اون جمع ها من فقط تلاش کرده ام که شبیهشون باشم تا تنها نمونم. و خب با خودم فکر میکنم چرا با شبیه خودم ها، چرا با کسایی که باهاشون حال میکردم رفیق نبودم جدی؟ و دلیلش چیزی جز این نمیتونه باشه که کلا این حق که من هم شایسته ام چیزی بخوام و دنبالش کنم، را برای خودم قائل نبوده ام.

دلم نمیخواد این اتفاق در آینده هم تکرار بشه و دوست دارم وقتی نگاه می کنم به قدیم ها خیالم راحت بشه که شاد بوده ام، و میدونی، باور دارم، اقلا در مورد خودم که فقط لازمه به خودم اجازه ی شاد بودن بدم، چون من آدمی نیستم که انتظاراتش از بقیه یا از زندگی زیاد باشه، انتظارات من همیشه از خودم زیاد بوده و همیشه دلیل شاد نبودنم این بوده که به خودم اجازه نداده ام چون اون الهه ی ایده آلی که میخواسته ام باشم نبودم، و دوست دارم از این به بعد فارغ از تمام اشتباه هام، فارغ از اینکه چقدر به ایده آلم نزدیکم به خودم اجازه ی شاد بودن بدم.

واقعا فکر میکنم هیچ چیزی ارزشش را نداره که این عمر مختصر را در حالی جز شادی بگذرونیم، نه اینکه موظف باشیم شاد باشیم، یا شاد بودن خوبه، بحث اینه که ما لایقشیم و لازمه که این اجازه را به خودمون بدیم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان