استیصال

یه وقتی هست به توانایی هات ایمان ندارن، و نتیجه ش میشه اینکه تو کارهاتو شاید با استرس و چه بسا با کمک بقیه ولی هر طور که شده انجام میدی و مطمئنا برای تمام چیزهایی که شاد یا موفقت میکنن حریصی، ولی یه وقت دیگه هست به لحاظ توانایی اتفاقا خیلی بیشتر از اونی که هستی میدوننت و ازت انتظار دارن، ولی یه شک اساسی دارن و اون شک به غریزه ته، به اینکه برای بقا تلاش خواهی کرد و خوب ها را برای خودت خواهی خواست و حتی الامکان انجامشون خواهی داد، اگه این شک در وجود خودت هم نهادینه بشه اونموقع همیشه سردرگم خواهی بود، اگه من نمیدونم و نمی فهمم چه کاری درسته و برام خوبه که انجام بدم، پس کی میدونه؟

اون شک اولی شاید باعث شه از یه سری از کارها بترسی و انجامشون ندی، ولی شک دومی باعث میشه اصلا نتونی تصمیم بگیری.

در سناریوی اول، اگرچه زیاد بهت گفته اند که نمیتونی، ولی اجازه داری دردِ دل کنی، و میتونی انتظار داشته باشی آدم هایی باشن که هُلِت بدن و کمکت کنن تا کارهایی که میخواستی انجام بشه، ولی در سناریوی دوم، زیاد بهت گفته میشه که تو نمیخوای، تو نخواستی و گر نه می شد، تو نمیخوای به دلایلی که مشخص نیست، شاید دشمن هستی با خودت یا  داری با خودت دشمنی میکنی که چیزی را به کسی ثابت کنی! (احمقانه تر از اینم هست؟) و در این مورد دیگه دردِ دل کردن یا کمک خواستن بی معنی میشه، کسی اعتماد نداره که تو خودت راه درست را انتخاب کنی، و به خودت کمک کنی، که حالا او هم در این راه باهات همراه بشه.

 

من اونی هستم که تو شرایط سناریوی دومه، و خب عجیب نیست که گریه کردن برام سخت باشه، که خیلی وقتا حس کنم قفلم، سنگم، من نمیتونم دوست بودنِ خودم با خودم را به دیگران نشون بدم، از نظر مامی گرام ما، من در حدی نیستم که در حق کسی ظلم کنم، من همیشه مظنونم به ظلم در حقِ خودم، و این انتهای ضعف، تراژدی و البته کُمِدیه.

الهه :)

99-10-15-2

سریال This is us را شروع کرده بودم به دیدن، و امروز قسمت 13 فصل اول را دیدم، علاقه م بهش از قسمت اول تا الان از 100 تا نزدیکای صفر سقوط کرده. یه پیامی به طرز حال بهم زنی توش تکرار میشه که ببینید ما چقدر مسئولانه عشق میورزیم توی خونواده، و درک می کنیم همدیگه را و به این ترتیب زندگی زیبا میشه! اوکی، شات آپ، فهمیدیم دیگه، ماشالا به شما. ناراحت بودناشون خیلی وقتا قابل باور و قابل درک نیست برام، یجورایی زیادی هم تلاش میکنن تا باورپذیر بشه ولی نمیشه، همچنین بعضا این حس را بهم میده که دغدغه هاشون خیلی سوپرهیومن گونه ست، بابا اینقدر خوب نباشین دیگه، فاک یو آل. البته نمیشه منکر شد که همچنان کرمم برای دونستن سرگذشت شخصیت های داستان میلوله، ولی تففف که اینقدر روندش کند هست.

احتمالا یه دلیل دیگه ی اینکه خوشم نیومده از این سریال هم این باشه که مصادف شده با روزهایی که پیش ننه بابا هستم، و رسما سه تایی از هم متنفریم، و هیچ کسی قصدی برای عشق ورزی مسئولانه و درک کردن دیگری نداره، وقتی فکر میکنم که ننه بابای مهربونی نبوده اند هیچ زمان، حضورشون هیچ زمان آرامش بخش یا حامی نبوده، فقط موجب استرس بوده اند، هیچ زمان من حس نکرده ام که حضورم به تنهایی خواسته ست، همیشه فکر کردم شاید برای کارایی که انجام میدم مورد عشق باشم که اونم خیلی معدود اتفاق افتاده، همیشه کارام از نظرشون اشتباه بوده، کلِ بودنم اشتباه بوده، و الان به سنی رسیده اند که دیگه نباید ازشون انتظار داشته باشم، و اونها الان عشق لازمند، و جدی انتظار عشق هم دارند؟ کیسه ی عشق من پر نیست که بتونم ازش ببخشم.

الهه :)

99-10-15

+امروز بعد از بیدار شدن از خواب قبل از هجوم اوردن این فکرهای مزخرفی که صبح تا شب تو سرم هستند و اضطرابم را باعث میشن در حالی که نمیدونم دقیقا چه استفاده ای دارند، یه لحظاتی بسیااار آروم بودم، و این بسیااار دلخواه بود. بی اندازه دلم میخواد دقایقی هر چند کوتاه در طی روز، سرم خالی از فکر باشه، و آروم باشم.

هر بار جریان اون گم شدن چِک را به خودم یادآوری میکنم، که چطور فکر میکردم زندگی چقدر زیبا و لذت بخشه و من آرامش خواهم داشت اگه فقط اون چک پیدا بشه، چک پیدا شده خیلی وقته، ولی من از آروم بودن، و درک زیبایی ها و لذت زندگی عاجزم.

قبلنا وقتی به کسی میگفتم الان در این لحظه چی دلت میخواد و او میگفت آرامش، در دل میگفتم چه خواسته ی مزخرفی، و الان این خواسته ی خودم شده.

 

++ این روزا به پیشنهاد یک دوست عضو اپلیکیشن (و جامعه ای) به اسم Slowly هستم، که توش میتونی به آدم های همه جای جهان نامه بنویسی، و خب واقعا ماهیت نامه خواهد داشت، یعنی بر اساس مسافت طول میکشه تا برسه دست طرف. اون اوایل باهاش حال کردم و فکر کردم خب اینجا آدم هایی جمع هستند که با آهستگی مشکلی ندارند، پس مطمئنا آدم های عمیق تر و باکلاس تری هستند و البته در مواردی حتما حرف برای گفتن دارند، که خب البته نمیشه کتمان کرد که این تا حدود زیادی درسته. ولی به نظر میرسه این بار من اونیم که با آهستگی، با نامه های طولانی و مکاتبه های حوصله سر بر مشکل دارم، اصلا راستش حسِ در ارتباط بودن آنچنان بهم نمیده، اگرچه محدودیتِ حرف زدن برای یک شخص خاص را داره و بعضا نمیتونم حرفایی که دلم میخواد را بزنم، چون بهرحال باید به حرفای یک شخصِ خاص واکنش نشون بدم و در رابطه با حرفاش حرف بزنم، ولی انگار دارم پُست هایی برای وبلاگ می نویسم، همون اندازه خالی از حس و هیجان.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان