99-10-15-2

سریال This is us را شروع کرده بودم به دیدن، و امروز قسمت 13 فصل اول را دیدم، علاقه م بهش از قسمت اول تا الان از 100 تا نزدیکای صفر سقوط کرده. یه پیامی به طرز حال بهم زنی توش تکرار میشه که ببینید ما چقدر مسئولانه عشق میورزیم توی خونواده، و درک می کنیم همدیگه را و به این ترتیب زندگی زیبا میشه! اوکی، شات آپ، فهمیدیم دیگه، ماشالا به شما. ناراحت بودناشون خیلی وقتا قابل باور و قابل درک نیست برام، یجورایی زیادی هم تلاش میکنن تا باورپذیر بشه ولی نمیشه، همچنین بعضا این حس را بهم میده که دغدغه هاشون خیلی سوپرهیومن گونه ست، بابا اینقدر خوب نباشین دیگه، فاک یو آل. البته نمیشه منکر شد که همچنان کرمم برای دونستن سرگذشت شخصیت های داستان میلوله، ولی تففف که اینقدر روندش کند هست.

احتمالا یه دلیل دیگه ی اینکه خوشم نیومده از این سریال هم این باشه که مصادف شده با روزهایی که پیش ننه بابا هستم، و رسما سه تایی از هم متنفریم، و هیچ کسی قصدی برای عشق ورزی مسئولانه و درک کردن دیگری نداره، وقتی فکر میکنم که ننه بابای مهربونی نبوده اند هیچ زمان، حضورشون هیچ زمان آرامش بخش یا حامی نبوده، فقط موجب استرس بوده اند، هیچ زمان من حس نکرده ام که حضورم به تنهایی خواسته ست، همیشه فکر کردم شاید برای کارایی که انجام میدم مورد عشق باشم که اونم خیلی معدود اتفاق افتاده، همیشه کارام از نظرشون اشتباه بوده، کلِ بودنم اشتباه بوده، و الان به سنی رسیده اند که دیگه نباید ازشون انتظار داشته باشم، و اونها الان عشق لازمند، و جدی انتظار عشق هم دارند؟ کیسه ی عشق من پر نیست که بتونم ازش ببخشم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان