99-12-27-2

جماعتی که هر روز صبح و خستگی ناپذیر و به دور از هر گونه یأس فلسفی، خودشون و خونه زندگیشون را ترتمیز و خوجل موجل می کنن، پسسسر، اینا بی شک اون جماعتین که شایسته ی زنده بودنن و خب البته که فقط همین ها زنده اند.

از من همیشه اینقدر سوال های نابجا شده، و اینقدر دلیل های محکمه پسند برای هر حرکت کوچیکِ کودکانه ای ازم خواسته شده که دیگه همه چیز (تک تک جزئیات خوشگل زنده بودن) رو، هر حرکتی رو بیهوده و غیرلازم می بینم.

 

+مامی میاد تو اتاق و میفرماد تو بازم نشستی اینجا پای این، و همین جمله ی ساده میتونه آمپر عصبانیت من رو به سقف بچسبونه و تبدیل به زامبیم کنه! من باز هم کار اشتباهی انجام داده ام، تمام کارهای من اشتباهند و توجیه ندارن و من حتی نمیدونم درست چیه، فقط میدونم که اشتباهم، کارهام اشتباهه، حرفام اشتباهه. همین الان تو ذهنم مامانم (کسی که مطمئنا جونم به جونش بسته ست) رو با دستای خودم خفه می کنم و بعدش میندازمش زمین و چندین بار جفت پا میپرم رو شکمش، تا شاید ذره ای انتقام تمام سوال های احمقانه ای که ازم پرسیده و زندگی ای که ذره ذره ازم مکیده را ازش پس بگیرم. خودِ مامانم موضوعیت نداره البته، فکر مسمومشه که میخوام هزاران بار به هزار روش خلاقانه بُکُشم و متلاشیش کنم.

الهه :)

99-12-27

همیشه فکر میکردم به دلیل کمبود اعتماد به نفس، خیلی متواضعانه و توسری خور عمل کرده و میکنم، و البته همیشه فکر میکردم من همونیم که در کمال فهمیدگی و باشعوری به تمام دانسته های خودم شک دارم و ترجیح میدم هیچ زمان اونقدر گستاخ نباشم که نظریاتمو فکت بدونم و بر اساسشون پیش برم، ولی جدیدا فهمیده ام که نوچ اصلا این خبرا نیست من لجبازیم که دومی نداره، و به هیچ وجه متواضع نیستم، و به همون اطلاعات ناقصم خیلی وقتا تکیه کرده و احساس همه چیز فهمی کرده ام، و حتی بقیه رو هم قانع کرده ام که ایمان بیارن بهم. هنوزم این کار رو می کنم.

دلم میخواد اون الهه ی کوشولویی که در عین ساکت و شاید خجالتی بودن، همچنان لجبازترین و در مسیری که میره ثابت قدم ترینه را بگیرم بخورم :)) چقدر عزیز دله این جیگر :)) من خودشیفته ام :) عاشق بچه هایی شبیه خودم هم هستم، بچه های باهوش، ساکت و درونگرا که هیچ کسی هیچ وقت نمیفهمه چه دنیای گسترده ای تو ذهنشون در جریانه، دنیایی که هر کسی نمیتونه بهش راه پیدا کنه.

 

+حس خوبی به سال 1400 دارم، حس خوبی متفاوت از حس های خوبی که به سال های نوی قبلی داشتم، شاید دستاورد من در سال 99، واقع بین تر شدن بوده باشه، و اینکه بالاخره بفهمم چی دقیقا نیاز دارم، چی جای کار داره. حس میکنم بعد از تمام سردرگمی هام، راهم را پیدا کرده ام. با خودم روراست ترم، و این خیلی خوبه.

امسال میدونم که قرار نیست شق القمر کنم، قرار نیست متحول و از این رو به اون رو بشم، و یک الهه ی کاملا متفاوت باشم، میدونم مسیر سختی در پیشه، و تغییر بسیاااار آهسته امکان پذیره، ولی مهم اینه که میخوام و مهم اینه که در این مسیر قرار گرفته باشم.

الهه :)

99-12-25

این روزها به صورت فشرده ای خونه می تکونیم، همراه با باقی اعضای مزدوج شده و از این خونه رفته ی خونواده، و من به طرز هیجان انگیزی در انتهای روزها اصلا خسته نیستم، تو فرض کن یک صدم روزهایی که کار فیزیکی انجام نمیدم خسته ام. پسسر، من واقعا تمام انرژی و توانم را با فکر کردن میمکم. حالم خوبه از بودن و مشغول کار فیزیکی بودن کنار اعضای قدیمی این خونه :) دوستشون دارم، خیلی زیاد. هر چقدر هم هر زمان عصبانی باشم ازشون، هیچ احدی بیرون این خونه نمیتونه جایگاهی حتی نزدیک به این جماعت تو قلبم داشته باشه.

 

+از اون جناب خارجی مذکور نامه داشتم و تو نامه ش همچنان از جنون جوانی ای گفته بود که در رابطه با من تجربه ش میکنه، منتها تمام این حرفا باعث نمیشه خودمو (اون خودی که با این بشر در ارتباطه) را دوست داشته باشم، و در نتیجه دیگه حوصله شو ندارم و همون بهتر که بره.

الهه :)

I'm laughing my ass off, trust me.

یعنی میشه یه روز تمام اینایی که ابراز علاقه کرده اند و همینجوری دور هم باشیم رفتن و چیزی نگفتن، برگردن و بگن که غلط کردن و ایراد از خودشون بوده نه من؟ :))

الهه :)

99-12-20

یادمه یک بار به یک پادکستی (بماند که چی بود) زنگ زدم، حرف زدم، و بعد از اون دیگه هیچ زمان جرئت نکردم گوشش بدم، چون شرمگین بودم از صدام، از تمام چیزی که گفته بودم و حسی که فکر میکردم انتقال داده ام، یادمه مضطرب و طفلی بودم ولی جوری حرف زده بودم که اینو بپوشونم و خب بدتر خرابش کرده بودم. عجیبه میدونی، اینکه اون فایل چیزی نیست که کسی گوشش بده، یا برای من در کل اهمیتی داشته باشه ولی هنوزم جرئت ندارم  گوشش بدم. حقیقتا نمیدونم چرا، با چی نمیخوام مواجه شم؟

و حالا این روزا جرئت ندارم آخرین نامه ای که به یک جناب خارجی (که 14 سال ازم بزرگتر بود) تو اون اپ اسلولی داده ام و الان سه روز ازش گذشته و خبری از او نشده را بخونم، شرمگینم از تمام محتوای اون نامه، و نمیدونم دلیل شرمم دقیقا چیه، نه که چیزای بدی گفته باشم، فقط ... تففف که هنوز خودم را نمیشناسم، هنوز مرددم در مورد تمام حرفایی که میزنم، هنوز نمیدونم کی صادقم، کی دارم خودِ خودم را بیان می کنم و کی فقط جوگیر شده ام، و از سر هیجان اینکه او ازم بیشتر خوشش بیاد یه سری حرفایی را میزنم. جوری که او حرف زده و جوری که من حرف زده ام زمین تا آسمون فرق داره، نمیدونم چرا نمیتونم ریلکس باشم و به سادگی خودم باشم، اون خودی که حافظه ای ازش دارم، نه این کسی که هر بار برام جدید ترین و غیرقابل پیش بینی ترینه.

میدونی، دارم فکر میکنم، مشکل اصلی این نیست که من خودم را نشناخته ام و از خودِ واقعیم (خودی که بتونم پیش بینی ش کنم) حافظه ای ندارم، مشکل اصلی اینه که من دلم نمیخواد خودم را بشناسم، دلم نمیخواد همینی که هستم را قبول کنم، اینی که هستم خیلی کم و سطح پایینه. و من دلم نمیخواد هیچیشو ببینم. مثل کسیم که میترسه توی آینه نگاه کنه. من هیچ ایده ای ندارم که از بیرون چه شکلیم، کیم. چون همش فکر میکنم او من نیست، آدم ها باید صبر کنن و منِ واقعی را در آینده ببینن.

به همین دلیله که ابراز علاقه ی آدم ها هم برام اهمیتی نداره و نمیتونم باورشون کنم، نمیتونم ازش لذت ببرم، فقط باری بر دوشم هست.

این جناب هم خیلی بهم ابراز علاقه کرده بود! و من همش فکر میکردم خب کی از این خزعبلات بیرون میاییم و میتونیم در مورد چیزای دیگه حرف بزنیم و در آخرین نامه م تا حدودی تلاش کرده بودم سمت و سوی نامه نگاریمون را عوض کنم، و از لاس زدن و ابراز علاقه هایی که حس میکردم دروغکی هستند بیاییم بیرون. و خب فعلا که دیگه جوابی نگرفته ام :)

میدونی ای کاش که فقط او ابراز علاقه کرده بود، درد اینه که در مقابل کسایی که بهم ابراز علاقه میکنن بخصوص اگه قبولشون داشته باشم، کلا دست و پامو گم میکنم، و من هم متقابلا انجام وظیفه میکنم مبادا ناراحت بشه :)

 

+میدونی یه چیز رو اعصابی که جدیدا متوجه شدم اینه که از اینکه قیافه م شبیه ننه یا بابام باشه بیزارم، و خب هست. از اینکه اون نگرانی همیشگی تو چهره ی مامانم تو چهره ی منم باشه بیزارم، و هست، از اینکه قیافه م اون سادگی و ناپختگی چهره ی پدر گرام را داشته باشه بیزارم و متاسفانه اونو داره، و چیزی که تو چهره ی هر دوشون می بینم و ازش بیزارم و اتفاقا تو چهره ی خودم هم می بینمش، بدبختیه. دلم نمیخواد بدبخت باشم! ای کاش این بدبختی را می پذیرفتم و ازش عبور می کردم.

++ ولی گذشته از اینا همچنان زنده بودنم در نظرم هیجان انگیزه، پسر ما زنده ایم. ما حرکت می کنیم، ما تصمیم میگیرم، ما غذا میخوریم، ما اختیاراتی دارم، ما آیا خودمون خودمون را ساختیم؟ قاعدتا نه. از کجا اومدیم ما؟

+++ولی حالا فارغ از تمام مشکلاتی که من دارم، چطور آدما میتونن به همین سادگی عاشق و فارغ بشن، حس نمیکنن زبون باز و دغل کارن؟ حس نمی کنن فقط جوگیر بوده اند؟ شرمگین نمیشن از خودشون؟

++++ پوووففف، باورم نمیشه 20 اسفنده.

الهه :)

I need factory reset

امروز روز پدره ( آره؟ )، و پدر ما مثل همیشه تنها غذا میخوره، مکالمه هایی کوتاه جور می کنه، میاد تو اتاق و به سختی با من هم صحبت میشه، متوجه میشم که گوش هاش نمی شنوه، کاملا یکدفعه ای اینو متوجه میشم، همچنون که لرزیدن دست هاش رو. در حالی که روزهایی که توی یک خونه هستیم کم نیست. من اصلا متوجه روند پیر شدنش نیستم، خیلی وقت ها در طی روز یک بار هم به چهره ش نگاه نکرده ام. من همش تو اتاق هستم، مثلا تنها، ولی در حقیقت در رابطه با آدم هایی هستم (و شاید در متن زندگیشون هم باشم)، که تا به حال ندیدمشون، از نزدیک باهاشون حرف نزده ام، اصلا صداشون را شاید نشنیده ام و چه بسا هیچ زمان هم نبینمشون و نشنومشون و در انتها اهمیتی هم نه برای من خواهد داشت و نه برای اون طرف. چیکار میکنم، نمیدونم؟ کسی نمیخواد یه خرده فحش بهم بده؟ شاید عذاب وجدانم کمتر شه.

بحث اینه که من دلم نمیخواد با اعضای خونواده م وقت بگذرونم، وقت گذروندن باهاشون درده برام. از یه طرف عذاب وجدان دارم و خجالت زده ام که دارم کم میذارم و در نتیجه دلم میخواد از رویارویی باهاشون فرار کنم، برم بخزم تو کنج خلوت خودم و کارای احمقانه انجام بدم و حواس خودم را پرت کنم از واقعیت زندگی و از طرف دیگه خب صادقانه باید بگم باهاشون بهم خوش نمیگذره، چون اصلا آدم های خوشحال یا باحال یا قدرتمند یا عمیق یا هر ویژگی ای که میتونه از یه آدم یه هم صحبت خوب بسازه، نیستند، و حین حرف زدن باهاشون، حین گوش دادن به شکایت هاشون، مدام فکر به اینکه یه سری چیزا و یه سری استدلال هاشون چقدر از اساس خرابه و چقدر درست شدنشون کار میبره و من اصلا تخصصش را ندارم، خسته م می کنه.

تو ذهنم مدام در تلاشم خودم را تبرئه کنم، به خودم بگم شاید اگه ننه بابا و خونواده ی من هم مثل یه سری خونواده های دیگه بودند الان من هم دختر بهتری بودم، ولی تلاش هام آب در هاون کوبیدنه، با کی لج کرده ام من؟ نتیجه ی این بازی قراره چی بشه؟ اهمیتی نداره که خونواده ی من چجورین، آیا تونسته اند چیزهایی که من میخواستم را بهم بدن یا نه، مهم اینه که من بهشون نیاز دارم، به دونستن اینکه میشناسمشون و در متن زندگیشون و براشون هستم نیاز دارم، تا فردا روزی حسرت نخورم.

شاکیم از اینکه این فضا من را برای دختر خوبی بودن تربیت نکرده، کاری را باید انجام بدم که مایه شو ندارم و در عین حال اگه انجامش ندم چیز بزرگی را از دست داده ام. ننه بابای ناآگاه میتونن هم بچگی آدم را خراب کنن و هم بزرگسالیش رو زمانی که دیگه بهشون نیاز نداره،  تا وقتی بچه هستی اونا به اندازه ی کافی حامی ت نیستند و وقتی بزرگ میشی تو دیگه دلت نمیخواد براشون باشی.

 

+اینجور وقت ها، دلم میخواد رو کنم به تمام اونهایی که در کلاسشون امثال من بچه تنبل حساب میشم چون به اندازه ی کافی شاد نیستم و حرف های مثبت نمیزنم، و بهشون بگم جدی فکر کردی من خودم دلم میخواد که ناشاد باشم؟ کی واقعا دلش میخواد که بدبخت باشه؟ چه بسا دلیل بدبختی همون بدبخت ها اینه که خوشبختی را بدجور میخوان و بهش نمیرسن .

ولی تمام اینا به خنده م میندازه :)) کلا این روزها همه چیز در نظرم طنز محضه. از آدمی که میخواسته عمیق باشه، و احیانا روان درمانگر بشه، و همیشه شاکی بوده از آدم هایی که سطحین و جدی نمیگیرن تبدیل شدم به آدمی که اصلا نمیشه حرف جدی باهاش زد :)) شدم شبیه این مرد هایی که برای هر دردی دنبال مُسَکنی به اسم "سک.س" هستند، به همون اندازه marriage material نیستم :))

 

++ دارم آهنگ Dancing with your ghost از Sasha Sloan را گوش میدم، و دوسش دارم، نه که واقعا آهنگ خفنی باشه، دوسش دارم چون بهم یادآوری میکنه یه آدم عزیزی من رو دوست داشته و اینو برام فرستاده.

الهه :)

an enlightened sucker

اون روز یه لحظه از این واقعیتِ عادی شده ی "دیدن" برام آشنایی زدایی شد و با خودم فکر کردم، پسسر "من می بینم"، "من هر چیزی که اون بیرون هست را می بینم"، "من (بدون کمک آینه البته) هر چیزی غیر از خودم را می بینم و این باعث میشه حس کنم من هستم و از هر چیزی که اون بیرون هست جدایم" و خب جدی عجیبه این پدیده، اینطور نیست؟

و چیزی که عجیب تره اینه که ما به صرف داشتن یه سری سنسور و یه پردازشگر و یه سری خروجی، احساس میکنم که هستیم و از بقیه جداییم. ما خودمون را با این agentِ پیشرفته تر از روبات یکی می بینیم و در نتیجه جدای از بقیه ی هستی، در حالی که این agent فقط در اختیار ماست و ما واقعا او نیستیم.

هاهااا به اشراق رسیدم رفت!

در حالی که الان از چیزی که هستم و تلاش میکنم باشم شرمگینم.

 

+به نظر میرسه من با همه خوبم و از همه خوشم میاد و همه را دوست دارم، الا ننه بابای خودم، و چه بسا خودم!

++دریافته ام که دغدغه های ما اون چیزهایی نیستن که خودآگاه بیانشون میکنیم، چیزهایی هستند که بیشتر ظرفیت ذهن ما را به خودشون اختصاص میدن. اینو روزی دریافتم که رفته بودم بیرون قدم بزنم و یه لحظه به خودم اومدم و فهمیدم که کل مدتِ قدم زدن داشته ام با خودم فکر میکردم که چطور دارم به نظر میرسم! نه اینکه فقط بخوام خوب به نظر برسما، بحث اینه که ترس هایی هم هست از یه لحاظ هایی.

الهه :)

stay out of your head

امروز جون خودم و ننه ی گرام را به خطر انداختم چون از دست اون آقای عوضی ای که جلوم داشت رانندگی میکرد و هیچ جوره بهم اجازه ی سبقت نمیداد (و حس میکردم عمدا این کار را میکنه چون دیده خانم پشت فرمونه) عصبانی بودم. هر آن که فکر میکنم چی میتونست پیش بیاد نمیدونم چطور باید به خودم دلداری بدم و چطور باید خودم را با وجود همچین اشتباه احمقانه ای دوست داشته باشم و ببخشم، و گیریم که اصراری برای دوست داشتنِ خودم در این موقعیت هم نداشته باشم و تنبیه را لازم بدونم، آیا این تنبیه اشتباه احمقانه ی من رو تصحیح میکنه؟ معلومه که نه! ولی حتی گفتن "غلط کردم و دیگه تکرار نخواهد شد" به خودم هم نمیتونه تسکینم بده، چون انگار اعتمادم را به عقلم از دست داده ام، من واقعا دیوانه بودم، بیشعور بودن یک آدم و اینکه من اون حق را براش قائل نبودم از من یک دیوانه ساخت، یک لجباز تمام عیار که میخواد برای تربیت کسی که نمیخواد تربیت داشته باشه جون بده!

پسسر، من خیلی وقتا تعجب میکنم از اینکه در چشم آدم ها غیرقابل پیش بینی ام، ولی حقیقتش اینه که برای خودم هم کاملا غیرقابل پیش بینی ام. خداوند خودم و عزیزانم را از شرِ دیوانگی هام محفوظ بداره، آمین.

آیا درد اینه که خشمگینم (به دلایل مختلف)؟ احتمالا. و آیا دلیل این خشم اینه که اساس منطق و استدلال هام درست نیست؟ به احتمال زیاد.

ولی لازمه که اصلاح بشم. باید ریشه ی اون استدلال مزخرفی که بهم اجازه ی خشمگین شدن و عمل کردنِ بر اساس خشم میده را سوزوند. فقط در اون صورت میشه عبور کرد و مطمئن بود که دیگه تکرار نمیشه.

 

بعدا نوشت: الان که یه خرده بیشتر هضم کردم، متوجهم که من فقط چون قبلا شرایط مشابهی را تجربه نکرده و بهش فکر نکرده بودم، موقعی که تو جاده بودم هم فکر نمیکردم که الان همه چیز واقعیه و یک زبونم لال تصادف میتونه چه تبعاتی داشته باشه، یه جورایی فکر کرده بودم دارم بازی میکنم، فوقش گیم اور میشم و از نو شروع میکنم.

جدی نگرفتن واقعیت، حضور نداشتنِ توی واقعیت، آخرش کار دست من خواهد داد.

همچنان درد اینه که من توی ذهنم زندگی میکنم، نه توی واقعیت.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان