99-12-27-2

جماعتی که هر روز صبح و خستگی ناپذیر و به دور از هر گونه یأس فلسفی، خودشون و خونه زندگیشون را ترتمیز و خوجل موجل می کنن، پسسسر، اینا بی شک اون جماعتین که شایسته ی زنده بودنن و خب البته که فقط همین ها زنده اند.

از من همیشه اینقدر سوال های نابجا شده، و اینقدر دلیل های محکمه پسند برای هر حرکت کوچیکِ کودکانه ای ازم خواسته شده که دیگه همه چیز (تک تک جزئیات خوشگل زنده بودن) رو، هر حرکتی رو بیهوده و غیرلازم می بینم.

 

+مامی میاد تو اتاق و میفرماد تو بازم نشستی اینجا پای این، و همین جمله ی ساده میتونه آمپر عصبانیت من رو به سقف بچسبونه و تبدیل به زامبیم کنه! من باز هم کار اشتباهی انجام داده ام، تمام کارهای من اشتباهند و توجیه ندارن و من حتی نمیدونم درست چیه، فقط میدونم که اشتباهم، کارهام اشتباهه، حرفام اشتباهه. همین الان تو ذهنم مامانم (کسی که مطمئنا جونم به جونش بسته ست) رو با دستای خودم خفه می کنم و بعدش میندازمش زمین و چندین بار جفت پا میپرم رو شکمش، تا شاید ذره ای انتقام تمام سوال های احمقانه ای که ازم پرسیده و زندگی ای که ذره ذره ازم مکیده را ازش پس بگیرم. خودِ مامانم موضوعیت نداره البته، فکر مسمومشه که میخوام هزاران بار به هزار روش خلاقانه بُکُشم و متلاشیش کنم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان