Thought for today

نیل فیوری عزیز تو کتاب "عادت به اکنون"شون می فرمایند:

"در نخستین کوشش خود، کاری ناکامل و کاملا انسانی انجام دهید."

 

+به همین سادگی، به همین زیبایی

ترکیبی زیباتر، بیان کننده تر و جامع و مانع تر از ترکیب "کاری کاملا انسانی" سراغ دارید؟ من که ندارم. به نظرم به یاد داشتن همین ترکیب و تکرار کردنش با خودمون میتونه ما رو از شر کمالطلبی و اهمالکاری نجات بده.

الهه :)

00-04-20-2

+دلم گذر کردن میخواد، جوری که هر از چندی که به عقب نگاه میکنم، ببینم که کلی چالش پشتِ سر گذاشته ام، زنده بوده ام و کلی خاطره ساخته ام، خیلی بیشتر از مدت زمانی که عمر کرده ام، کلی حرکت کرده ام جوری که مبداء ناپیداست. خیلی ناامید کننده ست به عقب نگاه کنی و هیچ چیزی توی زندگیت آنچنان عوض نشده باشه، شاید در تراژیک ترین حالت ممکن یه نگاه به زیر پات بندازی و ببینی هنوز روی نقطه ی شروعی در حالی که سال ها گذشته. (این اتفاق زمانی میفته که تو فقط میدونی چی خوبه و باید چجوری باشی و باید به چی برسی نه اینکه الان کجایی، و کجا میخوای بری و نقشه ی راه کدومه.)

 

++میدونی من فکر میکنم اون چیزی که ما توش موفق میشیم و از نگاه دیگران توش موفق به نظر میرسیم، هیچ زمان اون چیزی نبوده که خودآگاه خواسته باشیمش، هیچ زمان اون چیزی نبوده که والد درونت بهت گفته باشه که این خوبه و تو دنبالش کرده باشی.

عمل کردن به حرفِ والد عموما با فشار و سختی فراوان همراهه و هیچ زمان رسیدنی بهش امکان نداره، و حتی اگه رسیدنی هم باشه به قول هلاکویی اسمش "موفقیت" نیست، اسمش برنده شدنه، برنده شدن وقتیه که تو در کل طول مسیر ناشاد بوده ای.

نمیدونم شایدم والد من اینقدر همیشه با اصالت وجودیم ناهمسو بوده. ولی نه، بحث انگیزه ی درونیست و انگیزه ی بیرونی، انجام دادن کاری که خودش پاداشه برات، و انجام دادن کاری که قراره در آینده آیا براش پاداش بگیری یا نه.

در هر حال کتاب "عادت به اکنون" این موضوع را هم به نوبه ی خودش شفاف کرده حتی اگه در لفافه و غیرمستقیم.

الهه :)

00-04-20

+یک عمره که در پی ساده و صمیمی نوشتنم، و هنوز بهش نرسیده ام و اتفاقا هر چی پیش تر میرم هم کمتر مینویسم و هم صمیمیتی آنچنان که باید تو نوشته هام احساس نمی کنم، دلیلش را البته میدونم، کسی میتونه ساده و صمیمی بنویسه که در ذهنش یک والد (یا یک منتقد یا هر چیزی) دست به کمر نایستاده باشه و هی نگه الان با این جمله اینطور به نظر میرسی، خوب نیست اینطور به نظر برسی، پاکش کن و این ملاحظات را اعمال کن، و در طی زمان ملاحظاتی که باید اعمال بشن بیشتر و بیشتر شده و الان کمتر جمله ای میتونه نوشته بشه و خوب باشه. کسی که میتونه ساده و صمیمی بنویسه و خوشا به حالش که میتونه اونیست که فراسوی نیک و بد میریزه بیرون، و میتونه فراسوی نیک و بد باشه.

 

++ننه بابای گرام دو سه هفته ای هست که با هم حرف نزده اند فکر کنم، و به این ترتیب بابای گرام تنها هم صحبتش را از دست داده و این روزا بعضا برای حرف زدن به من پناه میاره، ای کاش بلد بود حرفی بزنه که اقلا دوست داشته باشم به عنوان مخاطب بهش گوش بدم، ولی از فرصتی هم که من گاها بهش میدم برای شکایت کردن از همون مادری استفاده میکنه که الان در قهرش داره از کمبود نوازش (که اگه از جانب مادر بود معمولا نوازش منفی و انتقاد و تحقیر و سرزنش بود) و کمبود فرصت برای صحبت کردن دیوانه میشه.

این روزا حضورش باریست بر دوش من، با وجود اینکه وظیفه م میدونم این کار رو، و میدونم کار خوبی هست، ولی مقاومتی در برابر انجامش در وجودم حس میکنم صد برابر قوی تر از انگیزه ای که برای انجامش. او مهربان نبوده ست، او یک پدر نبوده ست، هیچ زمان، او اهمیت نداده ست، اگرچه مطمئنا تلاشش را کرده خوب باشه، ولی پدر خوبی نمی تونسته از همون ابتدا باشه چه برسه به اینکه همسرش، کسی همچون ننه ی گرام باشه، در هر حال گاهی فکر میکنم او کاری برام نکرده، اگر چیزی از او به من رسیده همش آسیب روانی بوده، الان چرا من باید باهاش مهربون باشم و در قبالش انجام وظیفه کنم؟

 

 

+++کتاب "عادت به اکنون" را ادامه میدم، حس میکنم خوندنش نقطه ی عطفی ست در زندگیم و دلم میخواد نویسنده ش جلوم میبود و بعد از فصل یا هر صفحه ماچ بارونش میکردم، و از سعادت اندک خودم در خوندن کتابش براش میگفتم (که چقدر دیر بهش رسیده ام) و میگفتم که اگه کتابت را همون موقع که چاپ کردی خونده بودمش، شاید الان زندگیم خیلی خیلی متفاوت بود. این کتاب همه ی چیزیست که من نیاز داشته ام. کلا هر چی پیش میرم، بیشتر به این نتیجه میرسم که بهتر است باقی زندگیم را هم بذارم و همین کتاب هایی که تا به حال خونده ام را دوره کنم و زندگیشون کنم، به بیشترش نیازی ندارم، اگه یکی از همین ها را هم زندگی کنم، برای سعادت دنیا و آخرتم کافیه :)

با این وجود امروز صبح، در حالی که داشتم یه داستان از ویرجینیا وولف میخوندم و درست متوجه نمی شدم مقصود چیست، موقع خوندن داستان های این بشر معمولا این حس رو دارم و جالبه که با وجود این حس همچنان لذت میبرم و همچنان انگار دارم سفر میکنم، دارم تو ذهن ویرجینیا سفر می کنم و از چشمای او به زندگی و دنیا نگاه می کنم، خلاصه که حین خوندن یه داستان از ایشون یه حرفی ش را به خاطر اوردم که اگه اشتباه نکنم تو کتاب "پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند" آلن دوباتن بود که ویرجینیا بعد از خوندنِ رمانِ باشکوه مارسل پروست، حس میکرده دیگه نمیتونه بنویسه و نوشته هاش ارزش نخواهند داشت. و با به خاطر اوردن این یکباره تصمیم گرفتم اون داستان را نیمه کاره بذارم و برم و شروع کنم "در جستجوی زمان از دست رفته" رو، و این کارو کردم، عمیقا حس میکنم برام خوبه، چون این روزا برای زمانی که از دست داده ام بدجور با خودم گلاویزم.

 

++++ترس از اشتباه و انجام ندادن کاری به خاطر این ترس، ابلهانه ست و در نگاه تئوری هیچ حرفی در این نیست. ولی بازم میشه گفت سال های ساله، که این ترس باعث شده من وارد خیلی تجربه ها نشم و خیلی کارها را نکنم. و خب این روزا هر بار که چیزی شبیه این مفهوم به گوشم میخوره، یک بار خودم را سرزنش می کنم، ولی امروز داشتم فکر میکردم، ترسی که من دارم از اشتباه نیست، من به خودم اجازه ی اشتباه میدم، ولی اشتباه درست و حسابی، نه اشتباه احمقانه. فقط بعد از اشتباه درست و حسابی خودم را سرزنش نخواهم کرد، ولی دارم فکر میکنم اصلا اشتباه درست و حسابی ای داریم؟ هر اشتباهی زمانی که از بیرون و بعد از گذشت زمان بهش نگاه کنی، احمقانه جلوه خواهد کرد، اینطور نیست؟

 

+++++راستی "فلسفه ی تنهایی" را بالاخره تموم کردم و یک روز بعد از تموم شدنش در مکالمه با دوستی، به خاطر اوردم که مقصودم از شروع کردن و خوندنش از ابتدا چی بوده؟ چیزی که من میخواستم این بود که تنهایی برام تشریح و تعریف بشه، از سطوح تنهایی گفته بشه، و اینکه چه سطوحی قابل پر شدن هستند و با کیا پر می شوند و انتظاراتمون از یک همراه برای پر شدن تنهایی چی میتونه باشه، و چه سطوحی را باید بیخیال پر کردنش بشیم و بپذیریم که در اون سطوح همیشه تنها خواهیم موند.

ولی خوندن فلسفه ی تنهایی هیچ کدوم از این سوالا را بهم جواب نداد، مجموعه ای بود از نظریات نویسنده ها و فیلسوف های مختلف در مورد تنهایی و انزوا، و خب این نظریات اینقدر بعضا با هم متناقض بودند که به این نتیجه میرسوندنت که چه اهمیتی داره نظر کی چیه و کی چی را خوب میدونه، مهم اینه که نظر خودم چیه، و تنهاییم را میپذیرم یا نه، و میخوام که به هر نجوی شده تنها نمونم. و شاید تنها نکته ی پررنگ و باثباتی که از این کتاب در خاطرم میمونه این باشه که اینکه تو تنها هستی یا نه، بستگی به معیارها و انتظاراتت از یک شریک و همراه داره، اگه همش تنهایی، لابد معیارهات زیادی کمالگرایانه و سطح بالا و غیرواقع بینانه اند و دستیابی بهشون امکان پذیر نیست.

الهه :)

00-04-14

فیدیبو یه کد تخفیف برام sms کرده با این جمله ضمیمه ش که: "فیدیبو با حضور کتابخون هایی مثل تو معنا پیدا میکنه."

 

بلافاصله بعد خوندنش بی توجه به اینکه ممکنه برای n نفر فرستاده باشدش، و ممکنه فقط مقصود این باشه که یه کتاب دیگه بخرم، واکنشم این بود که: "جوووون، البته که همینطوره" :)) ولی حقیقتا باورش کردم و بهم چسبید. دیدین میگن فحش را بندازی زمین صاحبش برش میداره، این تمجید هم صاحب واقعیش من بودم و برش داشتم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان