مطمئن نیستم که دلم این سورپرایزو میخواست

یک عمر خودت را جر میدی که فیت یه سری قوانین بشی، همه ی مفاهیم را بر اساس اون قوانین تعریف میکنی،خودِ ایده آلت رو بر اساس اون قوانین میسازی و در مسیر رسیدن بهش هستی که یدفعه متوجه میشی، تمام اون قوانین چرتِ محض بوده اند و به سادگی آبِ خوردن میتونن وجود نداشته باشن و آدم های زیادی هستند که don't give a fuck to that rules، و زندگی میتونه خیلی آزادانه تر و سرمستانه تر از اون قوانین در جریان باشه، حال عجیبی خواهد بود. حال این روزای منه.

+زندگی حقیقتا میتونه پُر از سورپرایز باشه.

++ احساس میکنم واقعا از توی غار دراومده ام، و پذیرش این حقیقت که توی غار بوده ام از همه چیز سخت تره. من خیر سرم کلی کتاب خونده و فیلم دیده و نوشته ام که توی غار نبوده باشم! :(

الهه :)

به امید اون روز

دلم اون روزی رو میخواد که در ارتباط با آدم ها خویشتن داری را بس کنم و به خودم اجازه ی بروز و ظهور تمام و کمال بدم و به اینکه رفتارم کی رو ممکنه ناراحت کنه کاری نداشته باشم، و با اون ورژن خودم آشنا بشم و بشناسمش و بپذیرمش. البته یک نتیجه ی تمام اینها، اینه که دیگه ارتباط با آدم ها برام خسته کننده نخواهد بود، دیگه آدم ها به کل موضوعیتشون را برام از دست خواهند داد، و روز بزرگ رهاییست اون روز :)

الهه :)

وای اما با که باید گفت این

که من دارم به سرعت نور، پیر میشم، و هنوز هیچ بعد زندگیم استیبل نیست.

دقایقی پیش حین شونه کردن موهام متوجه اون حجم قابل توجه موهای سپید شدم و حقیقتا یکه خوردم.

این سپید شدن موها در حالی که در دید عموم آپولویی هم هوا نکرده ام که منجر به همچین شکستگی ای شده باشه، منو یاد یه شخصیتی از آشناها میندازه که در چشمم بسیار بی مسئولیت و بی مصرف بود ولی موهای او هم در عین بی مصرف بودنش سپید شده بود، فکرشم نمیکردم یه روزی خودم را با او مقایسه کنم.

 

+ زندگی عجیبه، هنوز باهاش اخت نشده ام.

​​​​

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان