99-2-27

کم کم دارم طعم داشتن یه رفیق خوشحال را میچشم و خوشمزه ست. منو به بچگی میبره، به روزهای سرشار از امید و انگیزه و انرژی و هیجان، اون روزها فکرشو هم نمیکردی یه زمانی این امید و انگیزه ته بکشه. ولی خب با داشتن یه رفیق کوشولوی هیجانزده بازم میتونی اوج بگیری و شاد باشی و مشکلات حتی به خاطرت هم نیان.

حقیقتا بودن آدمای کم سن و سال تو زندگی آدم نعمتیست.

الان تازه میفهمم تاکیدی که رو داشتن رفیقای باحال میشه واسه چیه، کم کم خودت هم باحال میشی و اونموقعست که باز باید به فکر داشتن رفیقای باحال تر بیفتی :)

در مکالمه با نرگس (همون دختر دوست خواهرم) از انرژی مثبت جاری بینمون، از لغاتی که به این انرژی مثبت دامن میزنن، از بحثایی که میکنیم واقعا لذت میبرم. از اینکه میبینم اگه آب باشه و طرف صحبتم یه موجود ملول نباشه، منم شناگر خوبیم و میتونم پیاز داغ ماجرا را زیاد کنم، و با هم از چیزایی حرف بزنیم که هیچ ربطی به زندگی های کوچولوی خودمون و مشکلات کوچولوترش نداره.

الهه :) ۰ نظر

99-2-26-3

با احساس بودن، و دل دادن، اساسا یک تواناییست. مطمئنا آدم های بااحساس زندگی را در لایه های عمیق تری می چشند.

در عجبم از خودم در گذشته ها، که آدم های بی احساس را آدم های قدرتمندی می دیدم، و شاید تلاش میکردم (کرده ام) که یک سری از احساساتم را سرکوب کنم.

بذار از بااحساس بودن و سادگیت، سوء استفاده ها بشه، بذار به گریه بندازنت، به جون بخر تمامش را و همچنان به خودت مفتخر باش که این توانایی را داری و دل بسوزون برای کسایی که فکر می کنن برنده ی ماجران ولی در حقیقت بازنده اند.

 

+و البته فکر می کنم فلسفه بافی هم به نوبه ی خودش توانایی ارزنده ایست، و باعث میشه زندگی در نظرت همین پوسته نباشه. آخه این پوسته خیلی خیلی غیرجذابه.

 

++تا به حالش رشد کردن، پروفشنال شدن، فرار نکردن و روبرو شدن با بدترین وجهه ای که زندگی میتونه داشته باشه، برام در اولویت بوده، ولی از وقتی با این دختر آشنا شدم، حس می کنم یه موجود شادِ بی خبر بودن که همه چیز باهاش ساده ست هم به اندازه ی کافی جذاب و دلخواهه.

الهه :) ۰ نظر

99-2-26-2

تا زمانی که با خودت در صلح باشی، تا زمانی که پُشتِ خودت باشی، مورد ظلم بودن میتونه حتی خنده دار باشه، آزار دهنده نبودن که پیش کش.

 

+من با همه ی عالم و آدم رودربایسی دارم و این، یعنی یک دریچه ی باز برای پذیرش ظلم. این، چیزیست که باید درست بشه.

در حقیقت میترسم از اینکه بقیه را ناراحت کنم، باعث شم قهر کنن و باهام سرسنگین باشن یا رابطه شون را باهام قطع کنن (چون به تجربه بهم ثابت شده در این صورت منم که تنها میمونم نه اونها)، ولی این کاریه که خودم همش در برابر بقیه انجامش میدم، میذارم و میرم، بدون اینکه برای رسیدن به اون چیزی که از ارتباط میخوام، تلاش کنم. و شاید اگه خودم این رفتارمو تصحیح کنم اونموقع دیگه اون ترس را هم نداشته باشم.

الهه :) ۰ نظر

99-2-26

+باید موافقت کنم با این اصل که ماها (یی که وبلاگ می نویسیم) در بیشترین حالت ممکن شاید در مورد یک دهم از زندگیمون می نویسیم و در شفاف ترین حالت ممکن هم همون یک دهم را نشون میدیم.

 

++باید بگم که در مورد دختر دوست خواهرم اشتباه کرده بودم و به هیچ وجه من الوجوه وقیح نیست، عالیه این دختر، 8 سال از من کوچیکتره، و شاید اطلاعاتش از من کمتر باشه، خیلی کمتر از من فکر کرده باشه و فلسفه بافته باشه، خیلی کمتر از من برای داشتن یه تعریف ساده و ریاضی وار از زندگی تلاش کرده باشه، ولی اصلا بدم نمیاد مغزمون را با هم عوض کنیم. در عین کم سن و سالی، دختریست فهیم و باهوش، و ذهنیتش بسیاار تازه و سرزنده ست، بسیار بااحساسه، بسیار شوخه، و از هم صحبتی باهاش سیر نمیشم، میتونه یکی از عوامل بیرونی شادی باشه تو زندگی آدم، اگه پسر بودم تا به حال بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم. بهش حسادت می کنم، به تمام آدم هایی که شوخ هستند و میتونن به همه چی بخندن و بخندونن.

در رابطه باهاش همش فکر میکنم منم یه روزگاری اینجوری بودم، ساده و طناز، ولی اینقدر سرسختانه و جدی و دراماتیک فکر و تجزیه تحلیل کردم و اینقدر در رویای پخته شدن بودم که سوختم.

 

+++لازمه در برابر کسی اعترافاتی بکنم، بگم که همیشه درست میگفتی (و من اشتباه کردم که به نصیحتت گوش ندادم)، بگم که حرفام بهت صرفا over react بودن و لازم نبوده اونقدر عوضی باشم. آیا لازمه معذرت خواهی هم بکنم؟ معلومه که نوچ، او نیازی به عذرخواهی من نداره چون هر چی گفته برای خودم بوده، اعترافاتی هم که میکنم به خاطر خودمه، که به خودم نشون بدم که ببین، فهمیده ام و مسئولیتش را هم پذیرفته ام و آماده ام که عبور کنم.

 

++++فردا یا پس فردا، بعد از دو هفته پیشِ ننه بودن، میرم خونه ی خودم. دفعه ی قبلی که مدت طولانی نرفته بودم دختر صابخونه بهم پیام داده بود و ابراز دلتنگی کرده بود، منم متقابلا "دلم تنگ شده"ای گذاشته بودم تو کَتِش، ولی وقتی که بالاخره رفتم اونجا، نه من رفتم که ببینمش و نه او تلاشی کرد، و اینجوری غیر مستقیم به هم فهموندیم که تمام حرفامون فقط حرف بوده و هیچ دلتنگی ای در کار نبوده. این واقعیت حالمو بد می کنه.

کلا این اتفاقیست که برای من در برابر آدم هایی که سریع میخوان صمیمی بشن، و سریع بهم میگن عزیزم و دلم تنگ شده و فلان، میفته، و باعث میشه ارتباطم با این آدما خیلی زود تموم بشه و ناراحتم کنه، من موقع ابراز علاقه (در برابر هر کسی که باشه) نمیتونم جوابی درخور و متقابل ندم، ولی حقیقتش اینه که به این سادگی ها نمیتونم کسی را دوست بدارم و دلم براش تنگ شه، ولی البته این به این معنی نیست که به ارتباط با طرف نیازی ندارم، فقط اول کار لازمه اوشون، طرفِ پیگیرِ ماجرا باشه.

حالا فارغ از این، فکرِ رفتن به اونجا، همچنان مضطربم میکنه، چون اونجا جاییست که من با قصد خریدن آزادی، قدرت و استقلالم دارم پول میدم، ولی نه تنها هیچ کدوم از اینا را به دست نمیارم که وصله ام به خونواده ای که باهاشون رودربایسی دارم، و با توجه به اینکه من خودم تنهام و اونا یه خونواده ی بزرگ، مجبورم تایید و عشقشون را جلب کنم ولی حتی از این هم ناتوانم (حتی اگر تلاش هم بکنم، چون از یه گروه خونی نیستیم، به هم نمیخوریم)

 پریشب خواب می دیدم رفتم و پذیرفتم که همخونه داشته باشم، چه همخونه هایی!: یه خانم جادوگر با شوهر چاقال تن لَشش، و در عجب بودم از خودم که چرا قبول کردم و بعد، فهمیدم جادوگره جادوم کرده بوده، خودش بهم گفت و یه قهقهه ی شیطانی هم سر داد و من از اون لحظه فهمیدم، روزهایی در انتظارمه که باید بمونم و ظلم را بپذیرم.

الهه :) ۰ نظر

99-2-20-3

نشد یک بار من از این رفیقم در موردی راهنمایی بخوام و بهم نگه که "اصلا اینقدر ارزش داره که اینقدر بهش فکر می کنی؟" و این در حالی ست که من یک سناریوی کاملا واقعی و دقیق را براش مطرح کردم و فقط بهش گفتم تو اگه با این سناریو مواجه بودی، در جواب فلانی چیکاری میکردی و چی می گفتی؟ دقیقا همین، آخه جانِ من، من نمیتونم به این سناریو واکنشی ندم، کسی منتظر جوابِ منه، یعنی چی که بهش فکر نکن؟ برای پیدا کردن راه حلِ یک مسئله اگه فکر نکنم، چیکار کنم؟ بشینم دعا کنم، مراقبه کنم، چیکار کنم؟ و بعد جوابی که من باید بدم خودش داده خواهد شد؟ یه چالش و مصداق ملموس تو زندگی اگه با فکر کردن به جواب نمیرسه با چی میرسه؟

و اصلا، یکی به من بگه چی دقیقا ارزش فکر کردن داره؟ زندگی معمول آدمیزاد ارزش فکر کردن نداره؟ باید در مورد چیزای ماورایی فکر کرد یا اصلا نباید فکر کرد؟ پس مغزمون واسه چیه؟ زندگی روزمره کلا ارزش نداره، هوم؟ کسی نمیخواد توی زندگی روزمره ش پروفشنال بشه؟ چرا اونوفت؟ چرا پروفشنال شدن توی یک علم یا یک حرفه ارزشمنده و پروفشنال شدن تو مسائل و ارتباطات روزمره ارزشمند نیست؟ زندگی مگه از همین روزها و روزمرگی ها تشکیل نشده؟ دستاورد هر کسی توی زندگیش هر چقدر هم که بزرگ باشه بازم درصد زیادی از عمر اون آدم به زندگی معمول روزمره گذشته، مگه اینطور نیست؟

 

+ در همین راستا دیشب هم یک بحثی با همون دختر دوست خواهرم داشتیم، مشابه حرفاش را از خیلیا شنیدم، نمی تونم ردشون کنم و میدونم که میتونم مصداقشون را پیدا کنم، ولی احساس می کنم ایراد هایی هم داره، که دیشب در مکالمه باهاش نتونستم کشفشون کنم و سعی کردم بحث را کش ندم و صرقا تایید کنم چون حس می کنم اینجور طرز فکر ها همین تایید ها را می طلبن، چون احساس می کنن به انتها رسیدن دیگه، هر اونچه که باید میدونستن را فهمیدن، و مایل نیستن بیشتر فکر کنن یا بحث کنن، حالا اینجا جملاتش را مینویسم و نقدهایی که از نظرم بهشون وارده را بعدش:

جملات اوشون:

-آخه سکون به گند میکشه زندگی و روح و روان آدمو.

-ول کن فلسفه و حقیقت را

-چرا باید اینچنین با مشکلات آمیخته بشی، تو نیومدی که آبستن این مشکلات بشی

-زندگی عجیب و ناخواسته رو نباید با سردرگمی طی کرد و توی سوالات موندن و پوسیدن، بعضی مسائل فقط باتلاقی ان که نمیشه توشون دست و پا زد.

-اصل کاری رو بدون اینکه بفهمی از دست میدی، اصل کاری حاله، باید با کیف و حظ بگذرونیش.

 

حرفای من:

تعریف حرکت چیه؟ جز اینه که آدم باید از زندگیش یاد بگیره و بره جلو؟ و در پی اصلاح طرز تفکرش باشه و بدونه که طرز تفکرش هیچ زمان مطلقا بی نقص و پرفکت نیست؟

من حقیقتا نمیفهمم درگیر شدن با مشکلات زندگی روزمره و تلاش برای حل کردنشون چه ایرادی داره؟ چرا همه فکر میکنن نباید بهشون بها داد، نباید فکر را درگیرشون کرد؟ چی با اهمیت تره؟ و ملاک تعیین بااهمیت ها چیه؟

زندگی را دقیقا باید چجوری طی کرد؟

حس میکنم چیزی که تو ذهن این جماعت هست اینه که زندگی را باید به خوشگذرونی (از جنسی که عاملی از بیرون موجب خوشحالیت باشه) و البته دنبال کردن یک هدف خاص خارج از زندگی روزمره گذروند، که البته نمیتونم تاثیر مثبتش در حال آدمیزاد را کتمان کنم، ولی چیزی که از نظر من مهم تر و اساسی تره، خودشناسی و خودسازیست که لزومی به یک عامل بیرونی برای شاد شدنت نباشه.

البته در یک حالت من از نظرم کوتاه خواهم اومد و اون در صورتیست که بهم ثابت بشه که تلاش برای ساختن موقعیت های خوشگذرونی و رسیدن به هدف، خیلی سریع تر و موثرتر از مواجهه با مشکلات معمول زندگی و شخصیت، میتونه منو به خودشناسی و خودسازی برسونه. چون در اینکه سرچشمه ی شادی خودشناسی ست هیچ شکی ندارم.

الهه :) ۰ نظر

راضی کردنش سخته!

شل سیلوراستاین عزیزم در وصف حال من اینطور میفرماد:

 

(یه نفس گفته بشه)

الین اذیتم می کنه،

جیل حالم رو بد می کنه،

وینی احمقه،

اُرین حوصله ی منو سر می بره،

 

میلی خنگه،

رُزی فضوله،

جونی پرته،

گاسی ایراد گیره،

 

جکی گیجه،

تامی خودشو می گیره،

ماری آدمو می ترسونه،

تمی بی حاله،

 

اَبی قاطی داره،

پَتی یه کمی عوضیه،

میزی تنبله،

تینی غرغر می کنه

 

میسی خیلی وسواسیه،

نیکی خیلی عجیب و غریبه،

ریکی کلکه،

تقریبا همه

حال منو به هم میزنن.

(اَه!)

 

+شعر "راضی کردنش سخته" از کتاب کثیف ترین مرد جهان.

الهه :) ۰ نظر

99-2-20-2

بای دیفالت موجودی هستم بسیاااار مهربون و دلسوز و دلرحم و کون زخم، ولی با دیدن اولین گستاخی و طلبکاری، تبدیل میشم به یک هیاااهول، حتی اگه با ترحم برانگیزترین آدم ها و شرایط هم مواجه باشم. آدم ها باید یاد بگیرن (اقلا در رابطه با من) که متواضع باشند و حتی الامکان عقب بایستند (همچنون که خودم همیشه اینطور بوده ام)، و گر نه اگه رودربایسی نداشته باشم، پودرشون میکنم، و اگه داشته باشم خودم محو خواهم شد.

کسی که تا پریشب، دل را کاملا براش سوزونده بودم تموم کرده بودم، و در اون جهت کلی ازش تعریف کرده بودم و از دوست داشتنی بودنش براش گفته بودم، دیشب غیرمستقیم آمرانه بهم میفرماد که وقتمو خالی کنم ببرمش بیرون، چون الان اردیبعشقه و اوشون نیاز داره بره بیرون. جدی؟ من چی اونوقت؟ منم نیاز دارم که یه موجود وقیح را ببرم بیرون حال کنه؟

این از اون جماعتیست که مجبورم باهاش رودربایسی داشته باشم، چون ننه ش رفیق خواهرمه. البته هنوز شک دارم که مجبور هستم یا نه؟ ولی خب نمیدونم چطور یا بهش بفهمونم فاصله را حفظ کنه و یا اینکه کلا ارتباط را قطع کنم؟

گاهی برام سوال میشه که چرا اینهمه تنهام و تعداد آدم های تو زندگیم، از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکنه (البته منهای خونواده م)، ولی در همچین مواقعیست که جواب سوالم را کامل ملتفت میشم، من رو برای آمیختن با آدم ها نیافریده اند حقیقتا، اعصاب معصابشون را ندارم، و البته حس می کنم همه ش به خاطر اینه که نمیخوام بد باشم، و این باعث میشه  ازم سوء استفاده بشه. راحت نیستم باهاشون، نمیتونم راحت نه بگم.

 

+اخلاقم با مامی، هر روز عن و عن تر میشه، چون دلم میخواد باهام قهر کنه، و اینجوری بهم بفهمونه که براش حسابم و هم ردیفیم و منم قادرم اذیتش کنم، ولی نوچ، اصلا قصد پایین اومدن رو نداره و همچنان اصرار داره فکر کنه، من ذاتا موجود نفهمِ نادونی هستم و تمام بد بودن هام هم نه که حساب شده و آگاهانه باشند، که از نادونیم سرچشمه گرفته اند.

الهه :) ۰ نظر

99-2-20

اینکه بلد باشی و البته نیاز داشته باشی از آدما استفاده کنی، و سهم حضورشون تو زندگیت را براشون مشخص کنی، مهارتیست بس گرانبها، بخصوص وقتی نیاز داری که گورشون را از زندگیت گم کنن.

در غیر اینصورت مدام پی راهی برای استفاده ازت خواهند گشت.

کلا این فرض که من کاریت ندارم پس تو هم کاریم نداشته باش، تو حیات وحش انسان ها رد شده ست.

ولی من از قاطی شدن با آدما خصوصا وقتی میدونم تلاش خواهند کرد منو هم شبیه خودشون کنن، بیزارم.

الهه :) ۰ نظر

99-2-15

قابلیت اینو دارم که تا وقتی که صراحتا نظرم خواسته نشده، نظری ندم و صرفا گوش بدم و سعی کنم که از زاویه دید طرف صحبتم به مسئله نگاه کنم، و بعضا حتی متوجه بشم که با توجه به استدلال و زاویه دیدش، نتیجه ای که گرفته نتیجه ی درستیه پس تاییدش کنم. بعد بعضا حس میکنم با این قابلیت، تبدیل به یک موجود کانفورمیست شده ام. کسی که همه رو تایید می کنه و موضع مشخصی از خودش نداره.

این را در حین صحبت ها با پیرزن پیرمرد صابخونه متوجه شدم، داشتیم مثلا با هم حرف میزدیم ولی در حقیقت اونها حرف میزدن و من گوش میدادم و هر دو را تایید میکردم تا وقتی که موضوع رسید به جایی که آقا یه چیزی فرمودن و من شنیدم و با تایید هام بهش این حس را دادم که آره میفهممت و بعد دیدم حاج خانوم بسیاااار عصبانی شده و موضع گرفتند و به آقا توپیدند. اگرچه اونموقع اوضاع بسی عجیب و غریب و ناخوشایند شد و من نفهمیدم واکنش مناسب الان چیه، ولی سعی کردم در دفاع از تاییدم دو سه جمله به خانوم بگم در حالی که داشتم می دیدم از گوشاش داره دود بلند میشه، ولی بعدش فکر کردم موضع گرفتن حاج خانوم چقددددر احمقانه بود، به نظر من که خودش هم نفهمیده بود چرا عصبانی شده، فقط شرطی شده بود که فلان کلمه یا جمله که بر زبون کسی اومد تو باید عصبانی بشی. اصلا متوجه محتوای حرف حج آقا نشد، که مطمئنم اگه میشد میفهمید که که حرف حج آقا حتی تعارضی با حرفش (حرف خانم) نداره چه برسه به اینکه تعارضی با خودش (خود خانم) داشته باشه، چون عصبانی شدن از نظرم فقط زمانی اندیکاسیون داره که کسی داره وجودِ تو را میبره زیر سوال، نه صرفا نظری که داری، و قرار نیست با مخالفت های بقیه عوضش کنی را.

 

این روزا جاه طلبی های ملت را که با خواسته های خودم مقایسه می کنم، جاش هست که بشینم برای خودم یه دل سیر گریه کنم :)) (kidding)، ولی جدی تمام چیزی که من میخوام اینه که یک مدت حتی کوتاه قبل از اینکه بمیرم، زندگیم مال خودم باشه، اطرافیانم حد و حدود خودشون را بدونن و مزاحمم نباشن، و مسئولیت احوالِ کسی رو دوشم سنگینی نکنه. ولی از وقتی خودمو شناختم مسئول حالِ ناخوب مامانم بودم و مدام شاهد تجاوز ملت به حریمم. دلم یه زندگیِ دربست میخواد، تماما مال خودم و در کنترل خودم، و البته بی هیچ اتصالی، بی هیچ حقی به گردنم، بی هیچ عذاب وجدانی.

فکر میکردم رفتن از پیش ننه بابا، اینو برام فراهم میکنه، ولی ریده ام با این سوئیت اجاره کردنم، در حقیقت سوئیت به من اجاره نداده اند، منو به فرزندی قبول کرده اند. ضمن اینکه حتی اگه این سوئیت همون جای آروم بی مزاحمی بود که خواسته بودم، بازم من نمیتونم هر کاری دلم خواست با زندگیم بکنم، و این واقعا بی انصافیه، من نمیخوام خوب باشم چون تو دخترِ این ننه بابا هستم و ممکنه خیلی ناراحت بشن از اینکه من اونی نیستم که میخوان، که البته الانش هم با وجود تمام تلاش های من، بازم اونی نیستم که میخوان.

الهه :) ۰ نظر

99-2-7

وقتی میدونی مقصد کجاست و میدونی که میشه در جهتش تلاش کرد، و البته میدونی که الان کجای مسیر هستی، دیگه اینکه خودت را سرزنش بکنی و مشکل را لاینحل و خارج از توان جلوه بدی، در حالی که هم خودت و هم طرف مقابلت میدونه که اینطور نیست، صرفا داری به طرز احمقانه و دیوونه واری شکسته نفسی می کنی. 

ولی از اونجایی که دونستن و داشتن دیدی از اغراق شده ترین توصیف از مشکل، بدترین گناهی که ممکنه داشته باشم و افتضاح ترین توصیفی که با توجه به شرایط میتونم از شخصیتم داشته باشم، را برای طرح دقیق تر مشکل لازم میدونم، بعضا اون شکسته نفسی احمقانه را انجام میدم. مثل پُست قبل. :) همش از خودم شاکی بودم بابت صفت های بدی که به خودم میچسبونم. الان یه خرده دلم آروم گرفت. :))

 

+البته مشکل همچنان باقیست و من هنوز آروم نیستم و میدونم که خیلی مونده تا کنار بیام با این شرایط، با انتظاراتی که داشتم و برآورده نشدند. من اینجا را اجاره کرده بودم که طعم کنترل داشتن رو زمان و زندگیم را بچشم، این بود انتظاری که از مستقل شدنِ فیزیکی داشتم.

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان