99-2-5

من یه کوچولوی بدبختم که باید هر چه زودتر اعتراف کنم نیازم به یک مامان بالای سرم، نیازی همیشگیست.

سفره ی ناهارم هنوز پهنه.

و تمام امروزم با استرس و ترس عجین بود، استرس برای پاورپوینتی که قرار بود واسه زن کاکوی گرام درست کنم و ترس از برگشتن صابخونه و سر و صداهاش.

کاش یکی بود، که الان تمام استرس و ترس و گشنگیمو می مکید. ترس های لعنتی هم یکی دو تا نیست، ترس از ترسیدن، از اینکه شکست بخورم و نتونم خودمو جمع کنم، ترس از لاغر شدن، ترس از سر و صدای صابخونه، ترس از دوست داشته نشدن توسط صابخونه، ترس از فکری که در موردم میکنن.

اینجا خونه ی من نیست و میترسم که هیچ جای دیگه هم خونه ی من نباشه.

الهه :) ۰ نظر

99-2-5

صبح ساعت 6 و نیم با استارت زدن های پُشت سرِ هم صابخونه از خواب بیدار شدم، نمیدونم واقعا لازمه که اون موقع کله مو بیرون ببرم و بهش بگم که بابا من اینجا خوابم، خودشون نمی فهمن؟ یا خودشونو زدن به نفهمی؟

دلم نمیخواد خودمو رها کنم، نمیخوام باز وقتی رفتم خونه از مامانم بشنوم که کلی لاغر شدم و کلی سرکوفت که من نمیتونم از خودم مراقبت کنم، من یه بچه کوچولوئم که لازمه همیشه یه مامانی بالاسرم باشه تا بهم بگه چیکار بکنم چیکار نکنم، و بدونم که راست میگه، بدونم که دفعه ی قبل روز آخری به زور خودمو کشیدم بردم خونه انداختم رو دوش مامانم، دلم نمیخواد اون تکرار شه.

میدونم که اینجا اگه خودمو رها کنم، فرو میرم هر روز بیشتر از قبل، و هر روز بلند شدن سخت تر میشه، و اول و آخر من میدونم اونی که باید دستمو بگیره و بلندم کنه خودم هستم. خب اگه اینجا واقعا مستقل و تنها بودم و لازم نبود با صابخونه اینقدر سر و کله بزنم (حتی فقط تو ذهنم)، همه چیز راحت تر بود. ولی همیشه همینجوری بوده، همیشه یه سری آدم موی دماغ بودن که من بالاخره نفهمیدم باید باهاشون چیکار کنم، فقط منتظر شدم همنشینی دلچسبم!!! با اون آدما تموم بشه و با سرعت هر چه تمام تر ازشون فرار کنم و پشت سرمو هم نگاه نکنم.

ولی الان سخته چون همه ی کنترل زندگی و زمانم دست من نیست، هر زمان ممکنه اینا دلشون بخواد بیان تو حیاطشون و سر و صدا کنن، و اونموقع کلنجار من با خودم شروع بشه.

میخوام که به این کلنجار یک بار حسابی فکر کنم و خاتمه بدم.

خب اولا که من دلم نمیخواد فرار کنم، فرار کردن یعنی در بند بودن، دلم نمیخواد در بندِ چیزی باشم، ولی نمیتونم بفهمم الان باید اولویتمو بذارم این؟ یا اینکه فعلا اینو بیخیالش شم و تمرکزمو بذارم رو چیزایی که میخوام؟

الهه :) ۰ نظر

99-2-4-3

خوب شد که امسال، اهدافم را نوشتم و نبوسیدمش بذارمش تو طاقچه و سعی کردم هر روز به یاد بیارم که یه هدف هایی داشتم و چیا بودن؟ که الان متوجه بشم اون اهداف در مقایسه با نیاز هایی که واقعا دارم، چرت و پرتی بیش نبوده اند، نه که کلا چرت و پرت باشنا، ولی خب منطبق بر نیازهای کلی ای که دارم نبوده اند، برگرفته از احساسات و افکار همون لحظات و همون روزهام بوده اند.

نمیدونم واقعا امکانش هست که آدمیزاد یه روز بشینه و برای کل یک سال هدف تعیین کنه، اقلا برای من که انگار کار نداده تا به حال، یه همچین هدف گذاری ای انگار مثل اینه که تو امروز از یه آهنگی خوشت بیاد و تعیین کنی که تا آخر امسال باید از این آهنگ خوشت بیاد. نه البته این مقایسه ی درستی نیست. ولی فکر میکنم باید اجازه بدم هدف هر روز خودشو بهم نشون بده تا اینکه بخوام هدفی را به خودم تحمیل کنم، بی اینکه در نظر بگیرم چی واقعا نیاز دارم. شایدم تمام این تعارض و این مشکل از این برمیاد که هنوز خودمو نشناختم و فرصت ندادم که بیان بشم برای خودم.

 

+میخوام اینقدر چرت و پرت بنویسم که بالاخره راحت شم با اینجا.

الهه :) ۰ نظر

99-2-4-2

رفتم که بسی جرئتمندانه به صابخونه بگم، صدای رادیوتو کم کن مررررد، من که نیومدم خیر سرم خونه ی مستقل بگیرم که صدای رادیو تو رو بشنوم لامصب.

ولی فقط سلام و احوالپرسی کردم!

 

من باید توی غار زندگی کنم، جایی که تا فرسنگ ها از آدمیزاد خبری نباشه، چون انگار امکان نداره که آدما باشن و از حد و حدود خودشون تجاوز نکنن. وقتی از حد و حدود خودشون تجاوز می کنن، لازم میشه که من برم و بهشون خاطرنشان کنم که دارن چه غلطی می کنن و این برای من بسیاااار سخته.  در نتیجه ش این حس که نمیتونم از خودم مراقبت کنم و اجازه میدم بهم زور بگن، دمار از روزگارم درخواهد آورد!

ولی اینجوری نمیشه، باید یه مدت خیلی زیاد بمونم اینجا تنها و بالاخره به نحوی به آرامش برسم، یا اجازه بدم بهم زور بگن و این زور را بپذیرم و آروم باشم، یا اینکه حقوق خودم را از حلقومشون بیرون بکشم و آروم بگیرم.

من اصلا یاد نگرفتم که حرف بزنم و با گفتگو به خواسته م برسم، این خیلی خیطه.

یه روند مزخرفی تو خونه ی ما باب بوده، که الان در وجود من هم نهادینه شده، درخواست کردن که اساسا جایگاهی نداشته، اگر هم بوده، اولین جواب منفی، هم ارز کیلومترها عقب نشینی و خودخوری بوده که چرا اجازه دادم احساس کنه بهش نیاز دارم.

الهه :) ۰ نظر

99-2-4

+یه ساعته از خواب بیدار شدم و دلم میخواست مکالمه م با اون خری که دو سه تا پیام بینمون رد و بدل شد ادامه پیدا می کرد، یه مکالمه ی دلچسب، ولی ایشون آنلاین هم که باشه یه پیام را الان جواب میده یه پیام را پس صُبا، اصلا متمرکز نمیمونه و نمیتونه گوش بده که بشه باهاش مکالمه ای داشت، فوقش اگه موفق بشی میتونی نامه نگاری داشته باشی که اونم بازم به اون دلچسبی ای که میخوای نیست، دلم یه آدمِ شبیه عروسک میخواد، که باهوش باشه، حرفامو بفهمه، و تماما در خدمت من باشه، تماما متعلق به من باشه، هر آن که اراده کردم بپره بیاد باهام حرف بزنه :)

 

++دارم به داشتن یه وبلاگ دیگه فکر میکنم، یه وبلاگی که با مشخصات یه 15 ساله setupش کنم و مدام به خودم بگم که اینجا 15 ساله ای، میتونی هر چقدر که دلت میخواد احمق و بچه و بی اتیکت باشی، پس راحت باش و وا بده و بریز بیرون، ولی میدونم که تاثیر نداره، صرفِ عوض شدنِ ظاهر وبلاگ، نمیتونه تمام صافی های ذهن منو محو کنه.

 

+++دیشب تو یه وبلاگی طرف از جواب دادن به سوالِ "خواستنی هستم؟" (یعنی از خودش بپرسه) حرف زده بود، حرفی که زده بود که دقیقا الان به خاطرش هم نمیارم، برام مهم نیست. مهم اینه که من یه سوال پیدا کردم که میتونم از خودم بپرسم و به جوابش فکر کنم، دوست دارم اینجور سوالا را، چیزایی که باعث میشن احساس کنم در مسیر خودشناسی ام.

خب آیا من آدم خواستنی ای هستم؟ جوابم بی شک منفیه، شاید در مقایسه با خیلیا حس کنم که خواستنی ترم، ولی در کل وقتی بخوام به این سوال جواب بدم، جوابم منفیست، نه من و نه اون خیلیای دیگه ای که تو ذهنم ازشون خواستنی ترم، هیچ کدوم خواستنی نیستیم.

و چراییش شاید توی اینه که من اصلا نمیدونم کیم، من هنوز شکل نگرفتم کاملا (همون سنِ 15 برازنده تره برام)، و حتی اگه شکل هم بگیرم، اگر هم کاملا بدونم که کیم، بازم اصراری ندارم در برابر همه تماما "خودم" باشم و "خودم" را ابراز کنم، در برابر بیشتر (چه بسا همه ی) آدما، سعی می کنم راه بیام، فقط بشنوم و لبخند بزنم و تایید کنم و بگذرم، و چیزی که فکر میکنم را، چیزی که نظر من هست را برای خودِ خودم نگه دارم، شاید از دلایلش این باشه که فن بیان ندارم و دو ساعت باید جون بکنم تا منظورم را برسونم، و معمولا دلم نمیخواد طرف را معطل کنم، حتی اگه او منو معطل کرده باشه، معمولا وقتی چیزی تماما به زندگی شخصی خودم برمیگرده اصراری ندارم به همه بفهمونم که چی تو ذهنم میگذره و زندگیم چجوریه و ایده آلم چیه.

الان دارم فکر میکنم که در چه صورت آدمیزاد تبدیل به یک موجود خواستنی میشه؟ خب البته که امکانش نیست که آدمیزاد در چشم همه خواستنی باشه، چون دادن برچسب خواستنی به آدم ها سلیقه ایه. ولیکن خودِ من زمانی از نظر خودم خواستنی خواهم بود که خودم را شناخته باشم، بدونم کیم، علایق و خط قرمز هامو کشف کرده باشم، و تکلیف همه باهام مشخص باشه. همه منو با چند تا برچسب عمده بشناسن، و اون برچسب ها واقعا بولد باشن.

در حال حاضر حس میکنم هیچ برچسبی ندارم، چون به راحتیِ آب خوردن تغییر شکل میدم، با این اوصاف چه بسا برچسب ترسو برام مناسب باشه. ولی واقعا بحث ترس نیست، بحث اینه که در ناخودآگاه هر تلاشی برای حفظ یک شکل خاص را بی ارزش می بینم.

 

++++ دلم میخواد یکی (یه نینی کُپُل ترجیحا) این ترانه را خطاب به من بخونه (بخصوص جاهاییش که بولد شده رو) تا برم بترکونمش :))

روشن کن شمع هارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

تو قلبت یه ریزه برام جا وا کن همون گوشه کنارا یه نگاه کن

تهش این دیوونه یه جوری میاد بهت

بیا آرومم کن بیا منو جمع کن بیا

این منه سرگردونو بازم تو کمک کن بیا

بیا ببین حالم چشه ببین این آدم چشه

منی که نذاشتم چشای خوشگلت قرمز بشه

بگو در گوشم بگو دوست داری چی بپوشم بگو

همیشه پیشم بمون نذار دوتا شه حرفامون

روشن کن شمعارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

الهه :) ۰ نظر

99-2-3

+دو روزه (از سه شنبه) به خونه ی خودم برگشتم :) روز اول را فقط یخ یخچال شکوندم و داشتم از اینجا بیزار میشدم که بعد از دستی به سر و روی خونه کشیدن و تمیز و مرتبش کردن، باز خاطرم اومد که اینجا میتونم هر زمان که دلم خواست بیدار شم و هر زمانی از شبانه روز را فارغ از هر قاعده و چارچوبی به فعالیتی بگذرونم که دوستش دارم و هی مجبور نباشم برای لحظه ی لحظه ی زندگیم به کسی جواب پس بدم، و باز عاشقش شدم :)

 

++یه چیزی هست که رو مخمه و باید ازش بنویسم.

یه شب از شب های بیشماری که عصبانی بودم، و سوال های کودن گونه ی یک دوستِ (مجازی) (در مورد بورس) دیوانه م کرده بود و پسِ ذهنم همش داشتم حساب کتاب میکردم که چرا من باید با این بشر حرف بزنم؟ چرا باید سوال هاشو جواب بدم، چرا باید راهنماییش کنم، چرا باید کمکش کنم، چی عایدم میشه دقیقا؟ و جواب خوبی نمی گرفتم، بی رودربایسی بهش گفتم که از ارتباط باهاش بیزارم و میخوام که خاتمه پیدا کنه و لطفا دیگه بهم پیام نده و بلاکش کردم.

فردا صبحش مثل تمام صبح هایی بود که تا ساعت ها از رفتارِ دیشبم حیرت زده و بعضا شرمگینم و نمیتونم درکش کنم، نمیتونم اون رفتار را به خودم (به الهه ای که میشناسم) نسبت بدم. به نظر میرسه من شب ها ناخورده مستم! 

بعدش تلاش کردم خودم را دلداری بدم و به تمام دلایلی که باعث میشدن اون تصمیم دیشب در نظرم منطفی باشه فکر کنم، ولی هنوزم حس خوبی به حرکتم ندارم، نمیدونم واقعا کار بدی کردم؟ دل شکوندم آیا؟ حق نداشتم؟ به ارتباطی که صرفا ازم انرژی گرفته و میگیره خاتمه بدم؟ اون اندازه رُک و پوست کنده؟

ولی یه چیزی را میدونم که من کلا آدمیم که به قطع کردن ارتباط ها مایله، مگر اینکه انگیزه م برای حفظ اون ارتباط بسیار بسیار قوی باشه که اونم تا به حال اتفاق نیفتاده. تمام دوستانِ الانم (دوستان صمیمی چندین و چند ساله م) کسایی بودن که خودشون پیگیر بودن، و بار ها و بارها من شک کردم که آیا نباید کاتش کنم؟ :))

من دیوانه ایم که بالاخره در کنج انزوای خودش خواهد مرد!

اشتباست، نه؟ اینهمه سخت گرفتن، و مغرور بودن، یه روزی دست به دامن تمام اینایی خواهم شد که برای در ارتباط بودن باهاشون ناز کرده ام، هوم؟

الهه :) ۰ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان