آدمای ترسناک

از آدم هایی که به تغذیه شون میرسن، ورزش می کنن، مسافرت میرن، کتاب میخونن، برای تخصیص زمانشون بسیار حسابگر هستند و برای هر چیز و هر کسی وقت نمیذارن، به پسندیده شدن اهمیتی نمیدن، ولی از مورد پسندهای خودشون خبر دارن و انتخابشون می کنن، مستقل هستند، کسب و کار خودشون را دارن، در چارچوب ها نمی گنجن، از خودشون فرمان می برن، ذهنشون اهلی دست خودشونه و قادرن تصمیم بگیرن و تصمیمشون را بی توجه به نظرات بقیه عملیش کنن، میترسم. 

با خودم فکر میکنم خب این چیزیه که هدف انتهایی خودت هم هست، چی این آدما ترسناکه؟ نمیدونم راستش، فقط حس میکنم برای اکثریت اینجور آدما فقط خودشونن که مهمن، نمیتونی روشون حساب کنی، نمیتونی ازشون انتظار اینو داشته باشی که به شادی تو هم اهمیت بدن، چون محوریت تمام زندگیشون خودشونن، از تو مستقلند و تو هم باید ازشون مستقل باشی. خودخواهند، و به اصولی که تا به حال (اقلا تو زندگی من)، انسانی جلوه کرده اند، اهمیتی نمیدن. مثلا اگه ازت خوششون بیاد، ازت کمال استفاده را خواهند کرد، و اگه ازت خوششون نیاد، عمرا به اینکه تو ازشون خوشت میاد اهمیتی بدن و عمرا لحظه ای برات توقف کنن. بعضا حس میکنم، حتی در بند این نیستند که مراعات کسی را بکنن، و آزار نرسونن، تا زمانی که صدایی از تو درنیاد و نخواهی مورد آزارشون باشی، مشکلی با اذیت کردنت ندارند و شاید اصلا متوجه نمیشن که دارن اذیت میکنن. در ارتباط باهاشون، حتی ارتباط عاطفی، انتظاری که میتونی ازشون داشته باشی، مشروط به این هست که آیا تو تعریفشون از ارتباط می گنجه یا نه (که معمولا هم نمی گنجه)، و از نظرشون لزومی نداره به همه ی انتظارات تو جواب بدن، اگرچه تمام انتظارات خودشون را از حلقوم تو بیرون خواهند کشید.

خودِ من، ناخودآگاه خیلی مراعات میکنم، خیلی از کارایی که میخوام انجام بدم و حرفایی که میخوام بزنم را در ارتباط با بقیه سانسور میکنم و سعی میکنم برنامه ی خودمو نادیده بگیرم، و به برنامه ی اکثریت وفق پیدا کنم، و وقتی می بینم یه همچین آدم هایی که در عین جذابیت، بیرحم هستند، هیچ زمان مراعات منو نخواهند کرد، دلگیر میشم واقعا :)


+ترامپ از نظرم همچین آدمیست و داره آمریکا را هم با همین اصول میسازه.

خب البته که ترامپ و اصولش به سیاستمدار های وطنی و اصولشون، صد شرف داره، چرا که ترامپ، شادی و رفاه و ثروت را همچنان که تا به حال برای شخص خودش مستقل از بقیه ی آدم ها، خواسته بوده، الانم برای کشورش و مایتعلقش میخواد مستقل از بقیه ی کشور ها. قدرتمنده ولی به هیچ وجه بخشنده یا مهربون نیست.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

تاملات (2)

+من همیشه اونی هستم که باید از بین راه های بیشماری که برای بهبود یا کلا گذران وقت، به ذهنش میرسه، یکی یا چند تا را انتخاب کنه، و متاسفانه سخت میتونه از گزینه ای بگذره، بعد مجبور میشه برنامه بریزه، و بعد، به خاطر اینکه برنامه ریختن، ماهیت کارهای دلخواهش را عوض میکنه و به تکلیف بدلشون میکنه، از انجام همه شون صرف نظر میکنه :|

خیلی وقتا دلم میخواد اونی باشم که در هر مرحله، فقط یک راه جلوِ روش می بینه، فقط یک گزینه داره، در نتیجه به راحتی انتخابش میکنه، و جلو میره تا زمانی که گزینه ی بعدی، رخ بنومایه. آدم هایی که تجربه کردن، رویه ی غالب زندگیشونه معمولا اینطوری هستند و راستش از شنیدن حرفاشون لذت می برم. حس میکنم زندگی این جماعت، بیشتر به بچه ها شبیهه، و اراده تو زندگیشون کمتر دخیله.


++ فکر میکنم یکی از دلایلی که باعث میشه من راه و هدف آنچنان مشخصی برای زندگی نداشته باشم، جوری که بقیه دارن، و در تلاشن که بهش برسن، اینه که برای من، تنها چیزی که مهمه اینه که در درون خودم باور داشته باشم، قدرتِ رسیدن به فلان هدفی (که توش مستعد هستم) را دارم، به محض اینکه همچین چیزی را بفهمم، دیگه رسیدن به اون هدف، نه چالش برانگیزه، و نه اشتیاقی در وجودم برای رسیدنِ حتمی بهش، حس میکنم.


+++ تا به حال، سپر به دست با دنیا مواجه شده ام، و فکر میکنم این قابلیت عاشق شدن را از آدمیزاد می گیره، وقتی فقط فکر این باشی که پسندیده باشی و دوست داشته بشی، مطمئنا نمی تونی عاشق بشی.


++++ از وقتی تلگرام را بدرود گفته ام، ترحمی در وجودم حس میکنم، نسبت به کسایی که از ارتباط باهام براشون همین کافی بود، که بدونن در دسترس هستم هر زمان که بخوان، و الان یدفعه با این واقعیت مواجه میشن که اینطور نیست. مثل اینکه من یدفعه ای مُرده باشم :)

خودِ منم در مورد ارتباط با خیلیا، همینه چیزی که میخوام، اینکه بدونم اگه بخوام در دسترسن، غافل از اینکه یه روز ممکنه دیر بشه.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

تاملات

+همچنان به مخرب بودن نقشی که اراده میتونه در خیلی از جنبه های زندگی ما ایفا کنه، زیاد فکر می کنم، و دوست دارم بالاخره بفهمم، اراده کِی دوستِ منه و کِی دشمن من. میدونی اگه دقت کنی می بینی که اراده بعضا به معنی نقاب پوشیدنه. زمانی که تصمیم میگیری جوری باشی و کاری انجام بدی که تو نیستی و کار تو نیست.


++ چیزی هست که این روزا، موقعی که تصادفا رزومه و کار هایی که ملت و بعضا دوستان خودم انجام میدن را می بینم، نگرانم میکنه. اینکه چرا من حسودیم نمیشه؟ خیلی خودشیفته ام آیا؟ یا خیلی دلمرده؟ البته همیشه خودمو اینجوری راضی می کنم که این جماعت با وجود موفق شدن، در راهی که من میخوام موفق نشده اند و در نتیجه رقابت باهاشون معنی نمیده، ولی نمیدونم راهی که میخوام توش موفق باشم دقیقا چیه؟!


+++ کم کم دارم حرف میزنم، در خیلی از مواردی که بی نتیجه بودنشون قبلا، به سکوتم وا میداشت. چون فکر میکنم بهترین نتیجه ی هر گفتگو، تخلیه شدنه.


++++ یکی دیگه از تغییر های مثبت این روزهام اینه که کمتر شک میکنم. قبل تر ها دلم نمیخواست نصیحت کنم، و اگه ازم خواسته میشد، در حین کردن! سست بودم:) kidding ولی این روزا نظرم قطعی تر و محکم تره


+++++ همیشه فکر میکردم قبل از ازدواج، باید کاممو از زندگی گرفته باشم و تمام راه هایی که حس میکنم به بهتر شدن زندگیم منجر میشوند را رفته و احیانا برگشته باشم، چرا که فکرم اینه که بعد از ازدواج دیگه مال خودت نیستی، وقفِ خونواده ت هستی. ولی از اونجایی که این روزها به این نتیجه رسیدم که نمیتونم کامل باشم و هر تجربه ای را بچشم، و باید اجازه بدم که بعضی از تجربه ها خاص یه سری آدم های دیگه باشه، فکر می کنم شاید ازدواج الان برام (در سن 29 سالگی) دیگه خیلی زود نباشه :))


++++++ بعد از نوشتن پستِ "صدای سخن عشق" (سه تا پست، قبل تر)، به این فکر کردم که چرا پس شاعر میگه: "عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آید" وقتی عاشق شدن در کنترل من نیست؟ :)


+++++++ همچنان دلم میخواد از تو ذهنم بیام بیرون، و ملموس تر بنویسم، مثل یک راوی و ناظر بیرونی باشم برای زندگیِ معمولم، و توصیفش کنم،زیبا توصیفش کنم. ولی به نظر میرسه هنوز وقتش نرسیده :)

الهه ۰ نظر ۰ لایک

97-9-23

دیروز سومین جلسه ی آموزش عملی رانندگی بود، و اولین جلسه ای بود که رانندگی توی شهر را تجربه می کردم. تجربه ای بود هیجان انگیز و به یاد موندنی، اگرچه میدونم برای خیلیا الان بدیهی و احمقانه ست و اصلا تجربه به حساب نمیاد. ولی من مثل همون بچه ای بودم که راه رفتن را بلد نیست و تازه داره یاد میگیره و در نتیجه راه رفتن در چشمش نه یک وسیله برای رسیدن به هدفش، بلکه خودِ هدفه. (الان فکر میکنم خیلیا فکر کنن من چقدر طفلی و ترحم برانگیز و عقبم:) ولی ایراد نداره). در طی رانندگی با وجود اینکه میدونستم فوقش 30 درصد کنترل ماشین بر عهده ی منه و 70 درصد دیگه را مربیم با کلاچ و ترمز زاپاس بر عهده داره. ولی کاملا متمرکز بودم و بعد از تمام اَکت ها و حرف هایی که بدون هیچ گونه پالایش و فکر قبلی بیرون ریخته می شدند، فهمیدم دارم زندگی در لحظه را به معنای واقعی کلمه تجربه می کنم :)) و حس اونایی را که کارایی میکنن که از نظر ما دیوونگی محض و گذاشتن جونشون در طبق اخلاص هست، را درک میکردم، و بعد از اینکه پیاده شدم اگرچه تمام عضلاتم از شدت انقباض به شدت خسته شده بودن ولی به لحاظ روحی، شارژ شارژ بودم.

علاوه بر تمام اینا، بعد از اینکه سال های پیاپی در دنیایی زندگی کرده بودم که هر اشتباه کوچیکم به شدت دیده میشد و به خاطرش به شدت سرزنش میشدم، و حق اشتباه کردن را تقریبا از خودم گرفته بودم، الان بودن در کنار مربی ای که برام این حق را قائل بود، تجربه ی زندگی کردن در دنیای دلخواه تر و از عشق لبریزتری بود.

دلم میخواست برای خودِ زندگی کردن هم یک مربی داشتم، که منو قدم به قدم جلو میبرد، و در هر مرحله به اقتضای اون مرحله بهم اجازه ی اشتباه کردن میداد، و از همون اول ازم نمیخواست که همه چیزو بدونم و بلد باشم و هیچ اشتباهی ازم سرنزنه، جوری که الان خودم از خودم انتظار دارم، و قبل تر ها ننه بابام ازم انتظار داشته اند.


+دیروز همچنین، برای nامین بار فیلم دلخواهم، Black Swan را دیدم، این بار با خواهرم البته، (و حضور خواهرم باعث شد بفهمم که فیلمش زیادی صحنه و بدآموزی داشته :\ خب خواهر گرام یه خرده سنتی تر از ما فکر میکنن )، و برای nامین بار، و این بار بهتر از دفعات قبل فیلم را و تمام دیالوگ ها را فهمیدم، و توی فیلم غرق شدم و با شخصیت پرفکشنیست نقش اولش، همذات پنداری کردم، و چقدر لذت بردم از اینکه دونستن انتهای فیلم، هیچ تاثیری بر هیجاناتی که در طی فیلم تجربه می کنم نداره، و حتی لازم نیست فیلم را کامل یا پیوسته ببینم، هر صحنه ش به تنهایی هم میتونه احساساتمو به اندازه ی کافی جریحه دار کنه.

و چیزی که ناخودآگاه بهش دقت کردم این بود که، گریه ها تو همچین فیلمی، بی صداست، برخلاف سریالا و فیلمای آبکی ایرونی، که تنها ابزارشون برای دراوردن اشک ما، عر زدنه! و جالبه که به این دقت نمیشه که قرار نیست من برای بدبختی غیرقابل درکِ شخصیت سطحی فیلم زار بزنم، بلکه قراره بتونم باهاش یکی بشم و احساساتش را تجربه کنم. احساساتی که قرار نیست حتما از یه بدبختی سطحی احمقانه سرچشمه گرفته باشه، بلکه از پیچیدگی شخصیت ها و درام بودن زندگیشون سرچشمه گرفته.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

97-9-21-3

اینجا را داشته باشین:

 

چرا آخه؟ چرا کسی نوشته های خودِ منو کپی نمی کنه؟ چرا اصلا کسی کپی نمیکنه، یک عمره همینه گزارش کپی های من! لعنتیا کپی کنید، یه خرده حس مهم بودن به ما دست بده :))) just kidding

 

+یه آهنگی هست عمریست میخوام بذارم گوش بدیم با هم! همون اندازه که هدر وبلاگم به محتواش بیربطه، این آهنگ نیز چنینه :)) ولی من دوستش دارم و چند وقتیست تو اتوبوس گوشش میدم، و خیالپردازی های بی کلاس باهاش میکنم :))

 

 

لینک دانلود فایل با کیفیت: Bam Bam

 

الهه ۰ نظر ۰ لایک

صدای سخن عشق

گوش دادن قسمت دوم این پادکست فنامنا(که تجربه ی دو نفر در مورد عشق بود) برام واقعا سخت بود، هر بار ده دقیقه شو گوش می دادم، ضربان قلبم می رفت بالا، عصبانی می شدم و حس میکردم بهم بی احترامی شده، در حقم جفا شده یا همچین چیزی. و نمیدونستم دقیقا چی داره اذیتم میکنه، امروز بالاخره بعد از اینکه کلی خودمو در طی این دو سه روز اخیر، روانکاوی کرده بودم، تونستم انتهاشو گوش بدم و آروم باشم :)
خب در طی روانکاوی هام، به شناخت جدیدی از خودم و مقوله ی عشق رسیدم که میخوام اینجا بنویسم. 
من حساسیت داشتم به اینکه کسی دعوی عاشقی داشته باشه، و راحت در موردش حرف بزنه. اولا اینکه از نظرم بحث در مورد عشق بحث لوس و واداده و رواعصابیه، چرا که خود این کلمه ی "عشق" زیادی لوس و تکراریه، و اونقدر در هر موردی به کار رفته که معنی و تقدس و ارزش خودش را از دست داده. دوما از نظر من ادعای عاشقی ادعای گستاخانه ایست، و کسی که این ادعا را میکنه، زیادی به خودش و تجربیاتش، خوشبینه، و از اونجایی که روحیه ی کمالطلب من اجازه ی خوشبین بودن را بهم نمیده، از آدمای زیادی خوشبین، حرصم میگیره. اینجانب هنر عشق ورزی اریک فروم، آیین دوست یابی دیل کارنگی، یه کتاب از اوشو در مورد عشق، و دو سه تا کتاب دیگه در این مورد خوندم، و تمام تلاشمو کرده ام که در عشق ورزی هام صادق و بی توقع و قدرتمند بمونم و به ارزش های والای عشق پایبند باشم، با این حال هیچ زمان به خودم اجازه ندادم مدعی عشق باشم، و حالا تو این پادکست، دو نفر، این ادعا را دارن، چه غلطا!

ولی بالاخره بعد از اینکه قسمت بیشتری از حرف هاشون را شنیدم تونستم به صادقانه بودن ادعاشون ایمان بیارم. و البته فهمیدم ادعای این تجربه، ادعای گستاخانه ای نیست، چون در بُعدی که رابطه ی خاص بین دو تا آدم مدنظره، معنیش این نیست که طرف قدرتمنده، بزرگواره یا به خوبی عشق میورزه، معنیش اینه که طرف، بدون اینکه خودش نقشی داشته باشه، به شدت شیفته ست، خیلی خیلی شیفته، تا حدی که در حضور معشوق از شدت شیفتگی، مثل کسیست که شیشه (متامفتامین) مصرف کرده و البته در نبودش هم به اندازه ی معتادی که مواد بهش نرسیده، خماره! 
البته که این حد از شیفتگی را من هیچ زمان تجربه نکردم، و البته که این چیزی نبوده که در کنترل خودم باشه، پس میتونم آروم باشم :))
الهه ۰ نظر ۰ لایک

97-9-21

+دقایقی چند را به خوندن آرشیو وبلاگ های قدیمیم -الهه ی گذشته ها- اختصاص داده بودم. و بالاخره میتونستم برای نوشته های خودم اون ناظر و منتقد از بیرون باشم، چون اون نوشته های قدیمی را از خودِ الانم جدا می بینم، دوستشون داشتم، هم اون نوشته ها را و هم الهه ی مهربونِ متواضعِ نویسنده شون را :)


++امروز به طرز عجیبی با خودم و تمام دنیا در صلحم! :) ای کاش میشد این حس ادامه دار می بود.


+++تصمیمم به رفتن از اینجا بود (چون الهه ی اینجا را دوست نداشتم)، ولی نتونستم از اسم وبلاگ و مفهومش، همچنین آدرس و قالبی که اینطور با وسواس انتخابشون کرده بودم، بگذرم، و البته به این فکر کردم که شاید در آینده این نوشته ها و الهه ی اینجا را هم دوست بدارم، پس ادامه میدم:)


++++ گوش دادنِ این قسمت (قسمت سوم) از پادکست فنامنا را پیشنهاد میدم. پادکست فنامنا به بیان تجربه های متفاوتِ آدم های متفاوت (حالا نه حتما خیلی خاص یا موفق یا سلبریتی)، اختصاص داره. این قسمتش را من خیلی دوست داشتم.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

97-9-18-2

امروز برای کلاس آیین نامه (رانندگی)، تکلیفی قرار بود انجام بدیم، با این عنوان که "در جهت بالا بردن فرهنگ رانندگی توی کشورمون چه غلط هایی میتونیم بکنیم؟"

طبق معمول ریشه ی این مشکل را هم کمبود عزت نفس ارزیابی کرده بودم، و سخنرانی ای در باب عزت نفس تو کلاس ارائه نمودم و علیرغم پیش بینی های خودم آنچنان که می بایست همه را کف بر و متحول نکرد و هیچ تشویقی در انتها نصیبم نشد و البته برام اهمیتی نداشت. ولیکن باز به دز بالای ایده آلیست بودن خودم و سیر کردنم در ابرها پی بردم و فهمیدم که آره، نظریات من راس راسی خیلی آرمان گرایانه هستند و فقط به درد دل خودم و اتوپیای تو ذهنم، میخورند، و برای nامین بار تصمیم گرفتم، زندگی را عملی تر تجربه کنم و فکر کردن و نوشتن را بس کنم.

ولی گذشته از اینها چالش جدی این تکلیف، قسمتِ نوشتنش بود... به هیچ وجه نمیتونستم غیرمحاوره ای (جوری غیر از چیزی که اینجا مینویسم) بنویسم، و مشکل اصلی را به کار گیری عبارتِ وزین "به نظر من" تشخیص دادم. جدی شما تا به حال، متن رسمی درست و حسابی ای خوندین که توش عبارتی مثل "به نظر من" یا "از نظر من" یا هر عبارتی با این مفهوم به کار رفته باشه؟ لینکش را برای من بذارید لطفا. 

البته میدونی، دارم فکر میکنم، کل عبارتِ "به نظر من" ایراد نداره، چیزی که مشکل دارش میکنه، کلمه ی "من" هست. به نظر میرسه هیچ نویسنده ی NonFictionی، قرار نیست چیزی را در مورد خودش بگه، قرار است از یه فکت بیرونی و کلی حرف بزنه که توش خبری از "من" یا "نظر من" یا "تجربه ی من" نیست. و این سوالیست که مدت هاست برای من مطرحه، که من آیا میتونم یه وبلاگ شکیل و رسمی داشته باشم در حالی که مطالبش فقط نظریات و تجربیاتِ من هستند؟

آیا این وبلاگ این خاصیت را داره؟ و آیا برای مخاطبش استفاده ای داره؟ اگه آره پس چرا اینقدر مهجوره؟ :))


+نظرتون در مورد هدر خوشکلِ کاملا مربوط به عنوان و موضوع و محتوای وبلاگ چیه؟ :)) من که عاشششقشم :)

الهه ۰ نظر ۰ لایک

97-9-18

خواهرم امروز دختر کوچولوی چهارساله ش (آنیسا) را اورد خونه ی ما، آنیسای ما از مهر میره پیش 1، و خب انتظار میرفت که امروز هم رفته باشه، ولی نرفته نه امروز و نه دیروز، فکر می کنید چه اتفاقی افتاده؟ کلاسشون تعطیل بوده این دو روز؟ مربیشون نمیتونسته تشریف بیاره؟ آنیسا سرما خورده بوده و حالش خوب نبوده؟ بچه های کلاسشون شپشی بودن؟ خواهرم وقتشو نداشته برسوندش؟ برف اومده و راه بندون شده بوده؟ نوچ، هیچ کدوم از این دلایل، دلیل نرفتنش نبوده. فقط خواهرم در دموکرات ترین حالت ممکن شب قبل ازش پرسیده که آنیسا فردا کجا میری عزیزم؟ و آنیسا فرموده: خونه ی ننه بافی (این اسم مستعاریست که آنی واسه مامی ما انتخاب کرده)

نمیدونم واقعا، این حد از دموکراسی برای بچه خوبه؟ من اگه خودم جای بچه بودم ترجیح می دادم قوانین سفت و سختی وجود داشته باشن که بتونم بهشون تکیه کنم و اینجوری هر بار قرار نباشه با دوشواری انتخاب و تصمیم گرفتن مواجه باشم.

حقیقتا از هر گونه بی قانون و بی قید بودنی بیزارم.


+البته الان که فکر میکنم شرایطی که زیادی قانونمند و منظم باشه هم آنچنان برام قابل تحمل نیست! اینجانب یک عدد کمالطلب سختگیر لجبازم که احتمالا تمام عمرمو قراره صرف پیدا کردن قوانین مخصوص به خودم بکنم.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

Are you kidding me?

چند روز پیش، به طور تصادفی، به وبلاگی هدایت شدم که کاش نمیشدم! :)) چطور آخه؟ چطور یه آدم میتونه صرفا با کلماتی که اصلا خطاب به من هم نوشته نشدن، اینطور بره رو مخ من، هوم؟

طرف صراحتا و صادقانه تاکید کرده که بسیار نیاز داره دختری همدل و همراهش باشه، و متاسفانه الان نیست، و دلیل این نبودن حدس میزنید چی باشه؟ بعله، نافهمی و بیشعوری دخترها، اینطور که ایشون تشخیص داده اند، و مدام هم در مورد ابعاد این نافهمی و بیشعوری پُست میذاره.

خب البته تا زمانی که تشخیص چرخه ای که معیوب بودنش از روز هم روشن تره، اینقدر براش سخته، عمرا نظرش در مورد دخترا اون چیزی باشه که آزارم میده.

الهه ۰ نظر ۰ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.