برای عبور کردن

آیا واقعا خودخواهانه ست؟

۰ نظر

از سوال های مهم و علی الحساب بی جواب زندگی من اینه که چه لزومی داره من بدونم که در دنیای اطرافم چه اتفاقی داره میفته؟ چه لزومی داره من بدونم قیمت دلار و سکه چنده؟ و چه حوادثی دلخراشی اون بیرون در حال اتفاق افتادنه؟ وقتی که واقعا چیزی در کنترل من نیست و نمیتونم چیزی را عوض کنم، نمیتونم به کسایی که کیلومترها ازم دور هستند کمکی بکنم... تنها چیزی که روش کنترل دارم و میتونم بهترش کنم، خودم هستم، پس چرا رو خودم تمرکز نکنم؟ و چرا اینقدر خودخواهانه به نظر میاد این تمرکز رو بهتر شدن خودم و فقط خودم؟ زمان های زیادی بوده که با یادآوری اینکه دنیام چقدر کوچیک و فقط محدود به خودم و روابط محدودمه، شرمنده شدم، ولی آیا واقعا باید شرمنده بشم؟

۰

چه کنم؟

۰ نظر

هنوز کنار نیومدم با اینکه اینجا را با "اسم و فامیلی در کنار هم" مینویسم، خب مسخره ست، من که سلبریتی نیستم و اسم و فامیلم منو به طرز یکتایی مشخص نمیکنه و تعداد مخاطبام الان از نصف تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کنه، پس مرگ چیه که این قضیه هنوز رو اعصابمه و دلم میخواد فامیلی را پاک کنم؟ :)

البته دلیلشو میدونم، همیشه میخواستم اینجا جایی باشه که به دوست و آشنا معرفیش خواهم کرد، و الان اسم و فامیلی در کنار هم، بهم یادآوری میکنه که نمیتونم هر چیزی که خواستم را و هر جوری که خواستم اینجا بنویسم، باید بهتر بنویسم، باید از زندگی شخصی خودم، و از درونیاتم یک مقدار فاصله بگیرم چون راحت نیستم که آدمای نزدیک بهم اینها را بفهمند، ولی چراشو نمیدونم.

شیطونه همچنان داره بهم تذکر میده که تا زوده فامیلی را پاک کن احمق و از همه چیز به راحت ترین شکل ممکن بنویس و تا دلت میخواد خودافشایی کن، یالا :) هیچ دوست و آشنای عوضی ای را هم نمیخواد دعوت کنی :))



+خب دارم به این فکر میکنم که اولا داشتن همچین دغدغه ای چقدر کوچیک و بچگانه و احمقانه ست، بقیه دارن برای، چه میدونم مثلا صلح جهانی و ریشه کن کردن فقر و گرسنگی تلاش میکنن و در اون مورد حرف میزنن و من دارم به این فکر میکنم که چی میشه اگه تعداد اندک آدم های دنیای کوچیکم بفهمن که من واقعا کی هستم و چه فکری می کنم و زندگیمو چجوری میگذرونم!

و دوما اینکه، نباید همچین فاصله ای میبود بین چیزی که واقعا هستم و چیزی که نزدیکانم در موردم فکر می کنند.

۰

فیلم before sunset

۰ نظر

دومین فیلم از سه گانه ای که اولی توی پست قبلی معرفی شده بود، را دقایقی پیش دیدم. خیلی بیشتر از قبلی دوستش داشتم، و به نظرم با وجود رومانتیک بودنش، پر از ایده و حرفای خوب بود، حرفایی که شنیدنش و پی بردن به اینکه کسای دیگه ای هم شبیه تو فکر میکنن، روحت را شاد میکنه و شادتر میشی زمانی که به این فکر میکنی اینها همونهایی هستن که تو ذهنت از تو خیلی بالاترن و با تو خیلی فاصله دارن، ولی می بینی نه واقعا اینطور نیست و بهشون نزدیکی.

یه جاییش با هم در مورد بزرگ تر شدن (بالا رفتن سن) حرف میزنن، دوست دارم منم نظرمو در این مورد بگم، هومممم، منم بزرگ شدن را دوست دارم، وقتی می بینم رفتارها، ایده ها و آدم هایی که قبلا میتونستن آزارم بدن، دیگه نمی تونن، دوست دارم اینو که بفهمم پوست کلفت تر شدم، دوست دارم که بفهمم از خیلی چیزا عبور کردم و به خیلی چیزا اشراف دارم، دوست دارم این را که بالاخره در یه سری موارد نظرِ مستقلِ خودم را دارم و به خودم مطمئنم، و این اطمینان سطحی نیست و از تعصب و حماقت سرچشمه نمی گیره، بلکه از تجربه و مطالعه نشئت میگیره، هوممم، آره من بزرگ شدن را، قدرتمندتر شدن را دوست دارم، خیلی دوست دارم :)


۰

before sunrise

۱ نظر

در پیِ دیدن یک کلیپ عاشقانه و شاید خنده دار که اونموقع نمیدونستم یکی از سکانس های فیلمه و دوستم بهم گفت، و بعد تایید و پیشنهاد همون دوستم، فیلم before sunrise را دیدم. دونستن اینکه یه فیلم عاشقانه ست، باعث میشه خیالم راحت بشه از اینکه دیدن فیلم شامل ساعاتِ سخت پر از ایده و یادگیری و منفجر شدن مغزم با دیالوگ های الهام بخش نیست، و در نتیجه میتونم زودتر و راحت تر و بدون مقدمه و آمادگی شروعش کنم و ببنمش و تموم بشه :) البته احتمالا یکی دیگه از دلایلی که فیلمای عاشقانه و رومانتیک را یه خرده آبکی می بینم به خاطر اینکه از نقد فیلم و بررسی فیلم به عنوان یک اثر هنری چیزی سر درنمیارم، و به طرز شاید مبتذلی فقط اصرار دارم از فیلم ها درسِ زندگی بگیرم و خب فیلم های عاشقانه، تا به حال که آنچنان در تدریس زندگی بهم موفق عمل نکرده اند.

در مورد فیلم، میتونم بگم یه فیلم ملو ی خوب بود :) البته شاید بهتره نظرات کُلی مو نگه دارم برای بعد از اینکه سه گانه ش را کامل دیدم. به قول رفیقم هنوز هیچی ازش ندیدم که :)

چیزی که در مورد فیلم دوست داشتم و توجهمو جلب کرد، این بود که حرفای دختره و پسره طبق معمول تمام فیلم هایی که تا به حال دیدم، آنچنان پروفشنال و پرفکت و برگرفته از کلی مطالعه و تجربه نبود، و این با وجود اینکه در ابتدا به نظرم لوس بود، ولی همه چیزو قابل باورتر میکرد، باور میکردی که بچه های کم سن و سالی هستند و با وجود اینکه موقع حرف زدن و گفتن از ایده ها و نظراتشون سعی میکنن با اعتماد به نفس باشن، یا شایدم واقعا زیاد اعتماد به نفس دارن و این از حماقتشون سرچشمه گرفته، ولی ایده ها و نظرات محکم و شاید مهمی ندارن، صرفا دارن حرف میزنن، چرت و پرت میگن... و خب میدونی حسِ اینکه دوست داشتنِ کسی میتونه به همین راحتی اتفاق بیفته، بدون اینکه طرفت واقعا یک شخصیت خاصِ اعجوبه باشه. دلخواهه، بخصوص برای آدمای کمالطلب، آدمایی که هیچ جوره خودشون را لایق دوست داشتن نمی بینن، یا آدمایی که حس میکنن عشق واقعا یه چیز ماوراییست و برای آدمای ماورایی اتفاق میفته.



+برای انتخاب کلمه ی کلیدی برای این پست بین "فیلم" خالی، "معرفی یا پیشنهاد فیلم" و "فیلم هایی که می بینم" مرددم.  فکر کنم همون "فیلم هایی که می بینم" کلمه ی کلیدی مناسب تری باشه، هوم؟


بعدا نوشت: خب طبق این نقد (نمیدونم اسمش نقده یا هر چیز دیگه)، به نظر میرسه چیزی که من بهش توجه کردم، ویژگی شاخص این فیلم بوده و تصادفی اتفاق نیفتاده و صرفا برداشت من نبوده :)

۰

سلامِ دوباره

۴ نظر

خب خب خب

فکر کنم میخوام بی هیچ مقدمه و توضیحی، نوشتن را اینجا از سر بگیرم، و پشت پا بزنم به تمام قوانین و احکامی که برای نوشتن در یک فضای پابلیک، برای خودم وضع کرده بودم :)

اگرچه همچنان برای کوتاه و عجله ای نبودن و فکر شده بودنِ نوشته ها، ارزش قائلم ولی از یه طرف فکر میکنم اگه بخوام خیلی هم وسواس به خرج بدم، دیگه نوشته هام شبیه نوشته های یک آدمیزاد نخواهد بود.

پس

دوباره سلام :)

۱

بلندی های بادگیر

۰ نظر

صد و پنجاه صفحه ی باقیمونده از "بلندی های بادگیر"ِ امیلی برونته را دیشب تماما سر کشیدم، بعد از خوندن "جین ایر"ِ شارلوت و لذت بردن ازش، و دیدن فهرستی از برترین های تاریخ ادبیات که "جین ایر" توش نبود ولی "بلندی های بادگیر" بود، خیلی مشتاق بودم که "بلندی های بادگیر" را بخونم، و خیلی با اشتها و با انتظارات بالا رفته بودم سراغش. خب باید بگم که در اون حد اغوام نکرد، و شاید حتی "جین ایر" را ترجیح دادم بهش. با این وجود یک "کتاب" بود، یک "رمان" بود و امکان نداره که از خوندنش پشیمون شده باشم یا چیزی یاد نگرفته باشم :)

ضعف اساسی داستان از نظر من، این بود که اولِ کار، یه جورایی یه دید کلی از انتهای داستان به من داد، تونستم حدس بزنم که در این بین چه اتفاقاتی افتاده و بعد از اینکه این حدس ها را زدم فقط بی صبرانه منتظر بودم که خب بعد از اون چی، ولی برای اینکه اینو بفهمم باید سیصد و خورده ای صفحه در توصیف این اتفاقات میخوندم که یه مقدار حوصله مو سر برد. و یه نکته ی دیگه ای هم که بود، این بود که سرنوشت شخصیت اصلی داستان، اولا که یک مقدار دور  از واقعیت بود و دوم اینکه از نظرِ منِ مخاطب اهمیتی نداشت، برای من اهمیتی نداشت که انتهای "هیت کلیف" چی میشه، برای من شاید انتهای "ایزابلا" و بعد از اون "کاترینِ دختر" و البته "هیرتن" خیلی خیلی مهم تر بود، و خدا رو شکر کردم که این شخصیت ها تقریبا عاقبت به خیر شدند. :))

و چیزی که بیشتر از همه این داستان به من یاد داد و میتونم بگم بذرش را در وجودم کاشت، این بود که صبور باشم. ارزششو داره :) زندگی هیچ زمان یه جور نمیمونه، میگذره، بهتره که عجله نکنم. دیگه اینکه بهم یاد داد، نمیتونم آسیب ناپذیر باشم، ولی چه اشکالی داره اگه آسیب پذیر باشم، چه اشکالی داره اگه حتی درد جسمی متحمل بشم ولی رشد کنم، و برای بار nام به این نتیجه رسیدم اون چیزی که اذیت میکنه، خودِ درد نیست، ترس از درد کشیدنه. دیگه اینکه تصمیم بگیرم، و عاشق باشم، و از تصمیمم کوتاه نیام، حتی اگه واکنش اطرافیانم چیزی نبود که من میخوام، ولی من از عشق ورزیدن کوتاه نیام، و اجازه ندم که اونها جهت بدن بهم، اجازه ندم که ترسی که در وجود اونها هست در وجود منم ریشه بده، چون عاشق بودن برای خودم خوبه.

۲

می نویسم...

۰ نظر

اینجا را برای نوشتن آماده کرده بودم، نه هر جور نوشتنی، نوشتنی که بتونم همه جا معرفیش کنم و بگم اینجا را من مینویسم. برای همین آدرس مستقل خریدم، با اسم و فامیلی خودم ساختمش، قالبش را اینجوری درست کردم و پست اولم را اونطور نوشتم. آماده ش کرده بودم برای نوشته هایی که مفتخر باشم که من نوشتمشون، نوشته هایی که خونده بشن، ازشون استفاده بشه، یا خونده بشن و حس همدلی را بربیانگیزن یا حداقلش خونده بشن و ازشون لذت برده بشه.

ولی با توجه به این گپ بزرگی که بین درست کردن این وبلاگ و نوشتن اولین نوشته از اون نوع، افتاده، به نظر میرسه رسالت من، نوشتن همچون نوشته هایی نیست، رسالت من فلسفه بافییست :)، رسالت من ایستادن خارج از گود زندگی و برانداز کردنشه، رسالت من فکر کردنه و فکر کردن و فکر کردن :)) رسالت من خودافشاییست، یه چیز تو مایه های همین پست، ولی واقعا چیزی را از درونم افشا نمیکنه. باید اعتراف کنم که هنوز خودم هم درونم را لمس نکرده ام که بخوام ازش بنویسم.

با این حال مینویسم، امیدوارم روزی از اون دست نوشته ها هم اینجا داشته باشم :)

۰

گریستن نتوانستم...

۳ نظر


نه پیش دوست، نه در حضور غریبه، نه کنج خلوت خود، گریستن نتوانستم...

۲

سرآغاز

۰ نظر

+اینجا و توی این وبلاگ، نوشتن را تمرین می کنم، هم به لحاظ اصول و قواعد نوشتن، و هم به لحاظ محتوایی که در موردش می نویسم.
++برای شروع کردن منتظر اون روزی بودم که دیگه تمرین نیاز نباشه، روزی که در نوشتن عالی باشم، میخواستم فقط در اون صورت و اون روز مجوز نوشتن برای خودم صادر کنم، ولی فهمیدم که همچون روزی نمی رسه.
۰
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان