To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی
۲۵دی

طبق کشفیات جدیدم، یکی دیگه از عواملی که باعث شده این روزها به لحاظ عاطفی مستقل باشم و برای خودم کافی، اینه که در بیان کردن خودم، احساساتم و افکارم، تواناتر شده ام. قبل تر ها اگه حس می کردم دردم گرفته، حتی اگه از درد ضجه می زدم، ازش فرار می کردم. نمی تونستم برای خودم توضیح بدم که دقیقا چی گریه مو دراورد و کجام درد گرفته، و از طرفی نمیتونستم یا نمیخواستم به بانی اون درد بگم که حرکتش باعث شد چه فکری با خودم بکنم و در نتیجه ش چه حسی داشته باشم و با این اوصاف از نظرم کارش تا چه اندازه غیرمنصفانه بوده، و منتظر بمونم که توضیحاتشو بده و روشنم کنه که آیا منظوری را داشته که من برداشت کردم یا منظور دیگری داشته، و اگر به این نتیجه رسیده که اشتباه کرده ازش بخوام که عذر بخواد و دیگه حرکتشو تکرار نکنه.

مثلا یادمه قبلنا همیشه از این شاکی و مغموم بودم که چرا فلان رفیقم، همدلی را بلد نیست و کافیه من از دردِ دلم بگم تا با نصیحت های مسخره ش دهنمو ببنده، ولی این روزا هر بار که خواست نصیحتم بکنه، بهش گفتم ببین، من اگه میخواستم اینا را بشنوم میرفتم با ننه م صحبت می کردم، من ازت همدلی می خوام، این میره تو کله ت یا نه؟

یا مثلا این روزا اگه شریک عاطفی فرضیم ترکم کنه، میرم و بهش میگم که، آه تو قلب منو شکوندی، از من یه موجود فلک زده ساختی، متوجه هستی؟ آخه چرا منو ترک کردی؟ چرا دوستم نداری؟ هان بگو چجوری باشم تا دوستم داشته باشی؟ :)) در حالی که قبلا تمام تلاشمو میکردم تو مخ طرفم فرو کنم که بود نبودش هیچ اهمیتی نداره :))

حتما هم که این مثال ها، چیزی که میخواستم بگم را روشن تر کردن! :))


+شروع کردم سریال بیگ بنگ تئوری را می بینم، آنچنان خنده دار نیافتمش، اگرچه همش از این صداهای خندیدن پخش میشه وسط مسطاش، تنها جاییش که تا به حال (6 قسمتشو دیدم) واقعا منو خندونده، جاهایی بوده که لسلی هم حضور داشته :) وای که این دختر چقدر بامزه ست و چقدر شبیه منه از یه لحاظایی. میدونی از این جهت که خیلی سریع میخواد و میتونه تکلیف و انتهای یه رابطه را مشخص کنه، رفتارش هیچ گونه ناز و غمزه ای را شامل نمیشه، و این البته باعث میشه در رابطه باهاش همه چیز شفاف و در عین حال بیمزه باشه، و این بیمزگی خیلی بامزه ست :)) به انگیزه هاش آگاهه و شرحشون میده و در نتیجه رابطه ی باهاش یک تعقیب و گریز احمقانه، در پوشش عشق و احساس نیست.

جوری که من هستم، حمل برخودستایی اگه نمیشه البته :))

۲۵دی
صبح تلوزیون (نمیدونم کدوم شبکه) یکی از این فیلم های کلیدِ اسرار طور ترکیه ای پخش می کرد، و من و آنیسا (خواهرزاده ی 5 ساله م) نشسته بودیم پای سفره و من داشتم صبحونه شو می دادم، جریان فیلم از این قرار بود که نامادریِ یه بچه ی خوشگل، زده بود تو گوش بچه هه و باعث شده بود شنواییشو از دست بده، و دلیل نامادری هم این بود که چرا بچه هه به اندازه ی کافی گدایی نکرده بود و پول نیورده بود و در عوض یه کتاب از کسی به عنوان هدیه، قبول کرده بود و داشت اونو میخوند.
یادمه همون موقع، آنیسا یه سوال ساده ی بیربط ازم پرسید و من مجبور شدم کلی تلاش کنم که بتونم بغضمو قورت داده و جواب سوالشو بدم! بغضم نتیجه ی دیدن حدود یه ربع از یه فیلم رندوم تلوزیون بود که اصلا نه اولشو درست دیده بودم و نه اشتیاقی برای دیدن انتهاش داشتم.

چند روز پیش هم یادمه تو خونه بحث کلیپ دخترآزاری ای بود که تو اینستا پخش شده و من در جریانش نبودم و ترجیحم این بود که در جریانش نباشم، و متاسفانه تصادفا توضیحات مفصل شوهرخواهر گرام را در موردش شنیدم، و بعدش همش تو دلم به خودم فحش دادم که چرا منِ احمق نشستم و تا ته جریانو گوش دادم؟ چرا همون موقع گوشامو نگرفتم که نشنوم چی داره میگه؟
و الان باز دوباره تصادفا یه جای دیگه در موردش خوندم.

گذشته از اینکه توضیحی برای این قبیل نفرت ها ندارم، توضیحی هم برای اینکه پخش میشن و در موردشون حرف زده میشه، ندارم، تحمل دیدن و شنیدن در موردشون را ندارم و نمی دونم چرا بعضی ها میتونن اینقدر راحت ازش حرف بزنن! گاهی دلم میخواد یقه ی آدمیزاد جماعت را بگیرم و بگم لطفا اجازه بده من در دنیای محقر و سرخوشانه ی خودم بمونم، لطفا اجازه بده تصویر دنیای بزرگتر، در ذهنم به آرمانشهرم نزدیک باشه، لطفا، خواهش می کنم.
خشونتت را و نفرتت را در خلوتت نگه دار، به من نشونش نده.

این روزا یه جمله ی کوتاه از شعرِ "تو را می خوانم"ِ پابلو نرودا، (که نمیدونم تو کدوم یک از کتابای دبیرستانمون خوندیمش) پسِ ذهنم تکرار میشه، با وجود اینکه خاطرم هست، اون روزها که میخوندمش، هیچی از معنیش و حسش نفهمیدم و اصلا دغدغه م نبود که بفهممش، درس بود، باید حفظش می کردم، و مثل طوطی تکرار کنان، پسِش می دادم.
حالا سرچش کردم و پیداش کردم و میخوام در حالی که زمزمه ش می کنم، اینجا هم بنویسمش:

تو را می خوانم

ما این را از گذشته به ارث می بریم
و امروز چهره ی شیلی بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج

به تو نیازمندم، برادر جوان، خواهر جوان!
به آنچه می گویم گوش فرادار:
نفرت غیر انسانی را باور ندارم

باور ندارم که انسان دشمنی کند
من بر آنم که با دستان تو و من
با دشمن رویاروی توانیم شد
و در برابر مجازاتش خواهیم ایستاد

و این سرزمین را سرشار خواهیم کرد از شادی
لذت بخش و زرین چون خوشه ی گندم

میدونی من دوست دارم فکر کنم، منظورش از اون دشمنی که قراره رویاروش بایستیم، ترس ها و نفرت هامونه.
۲۴دی

به طرز مستانه و شاید پوچ گرایانه ای، احساس می کنم به لحاظ عاطفی دیگه هیچ نیازی ندارم، و برای خودم کافیم.

یادمه حدودای یکی دو ماه پیش، تشنه ی این بودم که کسی، حتی فقط ازم بخواد که کمکش کنم، فقط دلش بخواد باهام حرف بزنه، مشروح حرف بزنه و اجازه بده مشروح جوابشو بدم، جوری که بفهمم از ارتباط باهام لذت میبره و نمیخواد که زودتر تموم بشه، یادمه له له میزدم که کسی اسممو با محبت صدا بزنه، و بعد احیانا بهم اجازه بده زار بزنم. دیگه دوست داشته شدن و همدلی و ارتباط عمیق هم که بماند! انتهای خوشبختی بودن و ازشون دست کشیده بودم.

یادمه با خودم میگفتم همون بهتر که من اهمال کارم و با این اوصاف همیشه سرم شلوغه و کارهایی هستن که باید انجام بدم و نمیدم و به خاطرشون معذبم، اگه نبودم و وقت اضافه میوردم و هیچ کاری نداشتم که انجام بدم، تنهایی دمار از روزگارم درمیورد.

و الان، نمیدونم دقیقا چی، باعث شده که تمام این نیازها حل و محو شن. البته که احساس دیده شدن و مورد محبت بودن، همچنان لذتبخش و دلخواهه، منتها فکر میکنم نبودنش هم چیزی ازم کم نمیکنه.

خودم حدس میزنم یکی از دلایلش ترک گفتن تلگرام هست، و دلیل مهم ترش ایمان اوردن به این واقعیته که من دوست داشتنی هستم و ارتباط باهام لذت بخش هست، اگه کسی اینطور فکر نمیکنه، قصوری از من نیست. میدونی دیگه لزومی نمی بینم که حتما کسی باشه که ببیندم و بهم ثابت کنه شایسته ی احترام و عشق هستم، نه، خیلی ساده به خودم این تضمین را دادم که شایسته ش هستم. و این باعث میشه دیگه خودم را تنها یا زندگیم را خالی نبینم، یا حتی اگه تنها هستم اصراری نداشته باشم که تنهاییمو با مشغله یا آدمی پُرش کنم.

:)

حتی چند دقیقه پیش که یکی از قسمت های سریال فرندز را بعد از مدت ها دیدم، اون تیکه هاییش که قبلا از نظرم دراماتیک بودن، اون ماهیت درامشون را از دست داده بودن.

آه، که من دارم به خدا میرسم :))


+خب البته بعید هم نیست تمام این مستانگی، نتیجه ی حضور داشتن در کانون پرجمعیت خونواده باشه :))

۲۴دی

با خودش فکر میکنه با یه خرپول طرفه، که حاضره 3 میلیون تومن بسلفه برای شرکت تو یه کارگاه دو روزه. کرنش و احترامی که برای یه همچین موجود پولدارِ روشنفکری قائل هست را میتونم از پشت کامپیوتر هم حس کنم! ولی خبر نداره من سه میلیون تومن را اشتباها 300 هزارتومن خونده ام و رفتم چت، برای اطلاعات بیشتر! و الان هیچ جوره نمیخوام اعتراف کنم که همچین خبطی کردم، و همون موجود بی پولِ ساده ی غیرقابل احترامی هستم که بودم :))


+ولی واقعا دلم میخواست میتونستم این کارگاه را شرکت کنم. میخوام امشب به این نیت، تو این مسابقه های پنج میلیونی تلوزیون شرکت کنم، قسم میخورم اگه برنده شدم بقیه ی پول را ببخشم به خیریه :)


++نوشتن توی وبلاگ را دوست دارم، وقتی مینویسم حس میکنم یکی دستشو انداخته گردنم و همراهم شده.

۲۳دی

مدت هاست که دارم خودم را برای بدترین و سخت ترین شرایط و موقعیت های زندگی (هر جنبه ایش که فکرشو بکنی) آماده می کنم و عمدا این موقعیت ها را پیدا میکنم و خودم را توشون تصور می کنم، اگه بتونم راهی برای نجات یا درست کردن اون موقعیت به خودم ارائه بدم ازش عبور میکنم، ولی اگه نتونم، میمونم تا پیدا کنم.

من به این بدترین ها علاقمند نبوده ام هیچ زمان، ولی همیشه فکر کردم باید براشون آماده باشم. چرا که در نظرم موندن در دنیای کوچیک خودم، کسر شأن و برابر با مرگ بوده، در نتیجه باید به سمت دنیای بزرگتر و قاعدتا بیرحم تر قدم برمیداشتم و چون نمیخواستم هیچ جا موجودی ضعیف و قابل سوء استفاده باشم، آماده بودنم لازم بوده. باید به دنیایی که میخوام بهش وارد بشم اشراف داشته باشم، باید به آدم ها هم اشراف داشته باشم، باید بدترین سناریوها را بدونم و مطمئن باشم که پیروز ازشون بیرون میام.

ولی چند روزیست با خودم فکر میکنم، اولا موندن در یه دنیای کوچیکِ دلخواه چه ایرادی داره؟ من یه زندگی بیشتر ندارم، نمیتونم همه جا باشم، نمیتونم همه جور زندگی ای را تجربه کنم، چرا در دنیای دلخواهم نباشم؟ من نمیتونم به همه ی دنیا اشراف داشته باشم، لزومی هم نداره، پس چرا از بدتر ها و بدترین ها بی خبر نباشم (وقتی کاری ازم برنمیاد)؟ و دوما چه ایرادی داره آسیب دیدن؟ چرا بترسم از آسیب دیدن؟ اجازه بده آسیب ببینم، درسته غمگین میشم و درد می کشم، بالاخره ترمیم هم میشم، ولی نخواه که بترسم، عذابِ ترسیدن به مراتب بیشتره. اجازه بده همه با خودشون بگن، من هالو ام، چه اهمیتی داره؟ اجازه بده از اعتمادم، سوء استفاده بشه، ولی همچنان اعتماد را انتخاب کنم، 

اجازه بده همچنان و همیشه به جای ترس و بی اعتمادی و موندن در لاک دفاعی، عشق را انتخاب کنم. 

اجازه بده با سادگی و معصومیت و شادی حاصل از بی خبریم، پناهی باشم برای همه ی کسایی که غیر از این را انتخاب کردند.

۲۱دی

روزگاری را خاطرم هست، از بچگی، که تو جاهای زیارتی و امامزاده ها، میرفتم میچسبیدم به ضریح و تمام خواسته هامو تو گوش اون امامزاده و البته خطاب به خدا تکرار می کردم، و عمیقا حس می کردم که یه قدم بزرگ به خواسته م نزدیک شدم، خدا را توانا و در عین حال زیادی بخشنده و بامرام می دیدم، و حس می کردم حتی اگه خودم هم تلاشی نکرده ام و قدمی برنداشته ام، باز هم ایرادی نداره که خواسته مو به خدا بگم، همچنان میتونم امیدوارم باشم، و مهم نیست خودم کاری نکردم، خدا میتونه معجزه کنه.

گذشت و من وظیفه شناس تر شدم، مسئولیت پذیر تر شدم، روشنفکرتر شدم، و مثل یک بنده ی خوب کم توقع، تمام وظایفی را که قبل ترها انجام نصفشون به عهده ی خدا بود، تحت اراده و کنترل خودم گرفتم و از خدا مستقل شدم. این روزها شاهدم که ایمانم به بخشندگی و مهربونی خدا از دست رفته، و دیگه بینمون رشته ی محبتی نیست، و در نتیجه ش، دیگه اشتیاقی هم به برآورده شدن خواسته هام وجود نداره، چون شاید ناامیدم، هم از خدا (خدای سختگیرِ خسیس این روزهام که فقط به فکر ادب کردنمه) و هم از خودم (که از زیادی مسئولیت هام خسته ام).

دلتنگ روزهای جهل و خرافه پرستیمم؛ روزهایی که دعا کردن و خواستن تو زندگیم جا داشت، و اینقدر گستاخ و سرکش نشده بودم که برترین قدرت زندگیم را قدرتِ اندک خودم ببینم.

۲۱دی

"پروردگارا!

به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم؛

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم؛

و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم."

                                           دکتر علی شریعتیِ گرانقدر


+قبل ترها یه جمله ی زیبای اتفاقا تکراری میدونستمش که من هم میتونم مثل طوطی تکرارش کرده و اظهار فضل کنم. ولی این روزا که نبودِ این آرامش، شهامت و بینش را بیشتر از هر زمانی در خودم و دیگران مشهود می بینم، تبدیل به دعای روزانه م شده.

۲۱دی

دیگه راس راسی تصمیم دارم به برنامه ریزی اهمیت بدم و روزانه بهش زمان اختصاص بدم، به این صورت که هر شب برنامه ی مختصری از کارهایی که روز بعد باید انجام بدم را یادداشت کنم.

نه به این خاطر که بهره وری روزانه از زمانم را ببرم بالا، یا تبدیل به آدم موفقی بشم یا در جهت فلان هدف پیشرفت کنم. فقط برای اینکه در طی روز در برابر کارایی که باید انجام بدم، مقاومت درونی نداشته باشم، و هر بار فلسفه ی زندگی را از ابتدا مرور نکنم و نخوام که رسالت زندگیمو از نو کشف کنم و بررسی کنم که آیا کاری که میخوام انجام بدم در جهت این مهم، هست یا نه! :) آره تنها دلیلم برای برنامه ریزی همین اندازه مضحکه! :)


+آدم های گشوده و باظرفیت عشقند، کسایی که بهت اجازه میدن حرفاتو بزنی و سرکوبت نمی کنن و البته به سرعت هم ازت ناامید نمیشن، رفیق آمریکا رفته م، از این دسته ست، و این دو روز که همدیگه را در جریان اخبار لحظه به لحظه ی زندگیمون میذاشتیم، از نو عاشقش شدم.

در عوض یه رفیق دیگه دارم، در ارتباط باهاش حس میکنم با چوب دستی ایستاده بالاسرم و منتظره کوچکترین اشتباهی ازم سربزنه، یا از حرفم ذره ای بوی غم یا ناراحتی بشنوه تا در کمال خیرخواهی و صمیمیت، فَلَکم کنه. گاهی که این رفتارهاش به خاطرم میاد، حالم ازش بهم میخوره و دلم میخواد چوبدستیشو ازش بگیرم و تمام هیکلشو باهاش کبود کنم.


++ یه آدم خِنگ که وقعی به گوش دادن نمیده، صداش زیادی خسته و بی انرژیه، هر از دقیقه قادره یک کلمه به زبون بیاره و حس میکنه اینکه بلده شکایت کنه و از بدی های سیستم و حکومت بگه، جذابش می کنه، میتونه انرژی منو در 5 دقیقه ی اول مکالمه تماما بمکه.

۲۱دی

"تنهایی پر هیاهو"ی بهومیل هرابال را گوش میدم، کاملا تحت تاثیرم، و از این لذت می برم، نویسنده ش را عمیقا شاکرم و ستایش می کنم که در بردن من به اون فضا و اون حال و هوا، تا این حد تواناست و در نتیجه ش میتونه چشممو به روی مقصودش باز کنه.

داستان تا به حال (فصل چهارم)، شرح لحظاتی از زندگی مردیه که 35 سال از زندگیش را توی یک زیرزمین (احتمالا متعفن) مشغول پرس کردن و خمیر کردن کاغذهای باطله و کتاب های بی استفاده بوده (برای بازیافت)، و البته شرح دیدگاه این مرد نسبت به زندگیش و تصمیم هاییست که برای آینده ش داره...

۱۹دی

امروز کسی باهام شوخی کرد، یه مقدار خیلی اندک در حد نیم ثانیه طول کشید تا بفهمم شوخی بوده، ولی فهمیدم و در اون لحظه حس رهایی داشتم، حس کسی که بعد از یه روز سخت و پرفشار کاری بالاخره به خونه ش رسیده، و با خودم فکر کردم آره بابا، زندگی یه شوخی بزرگ بیشتر نیست و هیچ چیزی ارزش پرداختن هزینه ای به بزرگی جدی بودن را نداره، حس کردم دنیا و آدما با وجود شوخ طبعی چه چهره ی مهربونی دارند، و با خودم گفتم این شوخی طبعی عجب هدیه ی قابلیه و چه بد که ازش غافلیم و تقویتش نمی کنیم در حالی که دنیا تشنه ی این شوخی و خندیدنه، و بالاخره به خودم اجازه دادم هر چه بی قید تر و طولانی تر بخندم.

حقا که خندیدن بیشتر از هر عبادتی به نفسِ عبادت نزدیکه.

از این به بعد خندیدن یکی از ارزش های زندگیم، و شوخ طبعی مهم ترین مهارتیست که باید پرورشش بدم.


+به معانی و برچسب هایی فکر میکنم که به پدیده ها و اتفاق ها و رفتارها نسبت میدیم. به اینکه این برچسب ها و معنی ها، ما را از خودِ حقیقت دور می کنن. از یه طرف هر برچسبی در دنیای هر کسی تعریف منحصر به فردی داره، که نتیجه میده صحبت کردن و بحث کردن بر اساس برچسب ها کاملا بیهوده ست و راه به جایی نخواهد برد. از طرف دیگه، خیلی وقت ها خودِ پدیده ها و اتفاق ها و رفتارها چیزی نیستن که ما را آزار میدن یا میترسونن یا عصبانی می کنن، بلکه معنی ای که بهشون نسبت میدیم، آزار دهنده، ترسناک یا مایه ی عصبانیته.

هیچ پدیده یا اتفاق یا رفتاری، به خودی خود برچسب نداره، معنی هم نداره، خوب یا بد هم نیست، فقط هست.

اون روز سخنرانی تدِ کن رابینسون در مورد خلاقیت را گوش میدادم، یه جاییش میگفت، اون قدیم ترها بیماری یا برچسبی با عنوان ADHD وجود نداشته... یه لحظه فکر کن به اون روزها، مثلا پدر مادر بچه ای (که امروزه بهش برچسب ADHD اختصاص میگیره)، بچه شون را بیمار نمی دیدن، فقط حس می کردن با بقیه ی بچه ها متفاوته... حقیقت غیر از اینه؟