...

حس میکنم بازم در پی اثبات چیزی به خودم دارم خودمو اذیت می کنم، دارم باعث میشم چیزی که واقعا موجب ناراحتیم نمیشه بلکه اتفاقا آسوده م میکنه، ناراحتم کنه، فقط به این خاطر که قابلیت درگیر کردن من با خودم را داره.

کی میتونه از من به خودم دشمن تر باشه واقعا؟ ننه بابام احتمالا! چون اونا بانی این دشمنی من با خودم بوده اند.

آه پسر، فکرشو بکن یه ننه بابای سالم، میتونن چه موجود خوشبختی تحویل طبیعت بدن...

جنگ با کی میتونه اهمیت داشته باشه وقتی با خودت در صٌلح باشی، هوم؟ واقعا هیچ کس.


حقیقتا دلم میخواد این دشمنی با خودم را دیگه بس کنم، ولی نمیتونم تشخیص بدم دقیقا کدوم فکرها و رفتارهام نمود دشمنی من با خودم هستند، میدونی بعضا انگار "رُشد" با "مهربون بودنِ با خودت" تعارض پیدا میکنن، نمیتونی در آنِ واحد هم به رُشد فکر کنی و هم با خودت مهربون باشی، و اینجوری نمیتونی بفهمی آیا اونموقعی که به رُشد فکر میکنی با خودت در صلحی، یا اونموقعی که صرفا از خودت راضی هستی و با خودت مهربونی؟

...

دیروز من باز تو یکی از مراسمات پیش از عروسی خویشان شرکت کردم و با وجود اینکه اونموقعی که تو اون محیط بودم در اعماق وجودم همش غش کرده بودم از خنده و جلوی خودمو میگرفتم مبادا ملت فکر کنن به اونها می خندم، الان همش شرمنده ام. از اینکه بدلباس و لاغر بودم. لباسم البته بد نبود، فقط مانتوم چرک و کهنه بود (حالا نه خیلی افتضاح ولی بهرحال)، و دلیلش این بود که تمام مانتو های غیرچرک و غیرکهنه م در نظر مامی، لاغرترم میکردن!

جدیدا فهمیدم این لاغر بودنم، و این حقیقت غیرقابل انکار که من از این لاغری بیزارم (حتی اگه خودآگاه منکرش بشم)، یک مانع بزرگه سرِ راهم برای اینکه باور کنم دوست داشته میشم و بتونم اجازه بدم کسی بهم نفوذ کنه. نمیدونم شایدم دلیل اصلی واقعا این نیست و دارم اشتباه می کنم، ولی الانی که دارم اینا را مینویسم دارم گریه میکنم و دیگه خسته ام از اینکه همش فکر کنم یه نقطه ضعف گنده دارم که تو چشم همه ست، و مدام باعث میشه underestimate بشم.

باید باور کنم که همینجوری لاغر مردنی هم دوست داشتنیم، ای کاش کسی بود که اینو بهم ثابت میکرد، ولی تا به حال در کسی همچین قدرتی ندیدم. باید تنم را همینطور که هست بپذیرم و دوست بدارم، ای کاش میتونستم.

...

عموما یک ارتباط بر پایه ی نیاز دوطرفه تشکیل میشه (حالا نیاز به هر چیزی، از حس کانکشن گرفته تا پول یا س.ک.س یا هر چیزی)
بعد فکر کن تو به دلایلی از آدم ها بی نیاز و مستقلی، (نه که واقعا بی نیاز باشی، به دلایلی نیازمند بودن را در خودت سرکوب کرده ای)
از طرف دیگه اصرار داری که یک ارتباط موفق داشته باشی و برای این هم تلاش میکنی از هر جهت پرفکت باشی، حتی یه روزی ممکنه به این نتیجه برسی باید نیاز داشتن به این بشر را فیک کنی، تا حس خوبی بهش داده باشی و نگهش داری.

متوجه پارادوکس ماجرا شدی؟
از یه طرف در تلاشی غنی باشی و نیاز را در خودت سرکوب میکنی، و از طرف دیگه برای اینکه ارتباطت موفق باشه، "نیاز داشتن" را فیک می کنی.

کدوم احمقی آخه این کارو میکنه؟

خب باید بگم که من.

و راستش فکر میکنم این تناقض نه فقط در ارتباطاتم که تو همه ی جنبه های زندگیم وجود داره.


میدونی کِی این اتفاق میفته؟ زمانی که والدینت اونقدر عاشقت بودن که اجازه ندادن هیچ انگیزه یا نیاز درونی ای در تو فعال بشه، بلکه از قبل بهش پاسخ دادند یا شاید اونقدر تو را ناتوان و ضعیف دیدن که خواستن واسط بین تو و زندگی باشند مبادا زندگی بهت آسیبی برسونه، یا شاید اونقدر خودخواه بوده اند و اونقدر خودشون را قادر مطلق و مرکز عالم تصور کرده اند که فکر کردند بهتره به جای تو زندگی بکنن.
فکر کردن به اینکه مقصر تمام این تناقضات توی زندگیم، دلیل اینکه زندگی برام یک تکلیفه، و حتی نیازهای اولیه و غریزه م را هم باید شبیه تکلیف انجام بدم، کسای دیگه اند، عصبانیم میکنه... نباید دنبال مقصر بگردم، میدونم...

...

+دو تا نکته را برای جذبه ی بیشتر، باید مد نظر داشته باشم و تمرینشون کنم، 1-لزومی به اینکه سریع جواب دادن را شروع کنم نیست (ایرادی نداره اگه طرفم برای شنیدن جوابم منتظر بمونه، و من بااااید بتونم در حضور هر کسی فکر بکنم) 2- لزومی به تُند حرف زدن نیست (بازم ایرادی نداره که در اون مقطع زمانی، حجم اطلاعاتی که طرفم دریافت میکنه اندک باشه، مطمئنا ترجیح اینه که یک جمله گفته بشه، مختصر و مفید باشه، در عین حال محکم و اثر گذار)


++همیشه با انگیزه بودن را با باانرژی بودن هم ارز دونسته ام و با خودم فکر کرده ام اونی با انگیزه ست که سفت میره تو کار و انجامش میده. ولی امروز یه لحظه به این نتیجه رسیدم که یکی دیگه از ملزومات مهم و نشونه های باانگیزه بودن، اینه که در حق خودت منصف باشی و سریع از خودت ناامید نشی و دست نکشی.

این ناامید شدنِ سریع واقعا بی انصافیه، تو به خودت، به کودک درونت فرصت نمیدی، فرصت جبران دوباره، فرصت اینکه دوباره خودشو نشون بده و این بار خودشو اصلاح کرده باشه و اینجوری خیلی تحت فشار و استرس خواهد بود.


+++ از حس اینکه کسی برام دل میسوزونه بیشتر از هر چیزی شرمگین و ناراحت میشم.

...

با وجود اینکه هر کسی ازم میپرسه مصاحبه چطور بود، بهش میگم "ای بد نبود، ولی خیلی میتونست بهتر باشه" و اینجوری تا حد زیادی امیدش به قبول شدنم را ناامید میکنم، و هر بار که قسمت های ناخوب مصاحبه در نظرم میاد یه دونه میزنم رو پیشونیم و احساس شرم میکنم، ولی ته دلم نظر مثبتی راجع به این تجربه دارم و برام قابل باور نیست که پذیرفته نشم. در حالی که در مورد مصاحبه های قبلی همش عکس این حس را داشتم و پذیرفته شدنم در نظرم بعید و ناممکن می نمود.
نمیخوام این باور را از دست بدم، نمیخوام اینقدر فرکانس منفی بدم که بالاخره باورم عوض شه و از الان خودمو برای شکست آماده کنم.
دلم میخواد همش به قبول شدنم فکر کنم، و هدفم از اینکه اینو اینجا نوشتم، این بود که تصمیممو رسمی و خودمو مقید کنم به فکرهای مثبت :)

+شکست خب ترسناکه، تمهید من برای محافظت خودم از آسیب شکست ها این بوده که قبل از اینی که واقعا شکستی در کار باشه، منفی ترین حالتی که ممکنه پیش بیاد را به خودم بقبولونم و براش آماده باشم، و با خودم بگم خب نشد هم که نشد، چیز مهمی نیست که. ولی حس میکنم این طرز تفکر انگیزه و اشتیاقمو برای رسیدن ترکونده و اشتباهه.

...

خیلی مهمه که بتونی چیزی که تو ذهنت میگذره را با دلیل و مثال و رسم شکل به کسی توضیح بدی و قانعش کنی. حقیقتا قانع کردن دیگران مهارت قابل توجه و مورد نیاز و لازمیست، نه که هدف، واقعا قانع کردنِ کسی باشه، چیزی که مهمه اینه که تو اگه این توانایی را داشته باشی میتونی از توانایی کلامیت و تاثیرگذاریت مطمئن باشی، و این چیزیه که دلخواه منه.
من گاهی تو ذهنم با خودم میگم حق با منه، ولی زمانی که میخوام اینو به بقیه حالی کنم ناتوانم و میگذرم ازش، بحثی نمیکنم و در عوض پیش خودم فکر میکنم بحث کردن با این جماعت بی فایده ست، اینا در حدی نیستن که منو بفهمن. ولی الان فکر میکنم نباید اینقدر راحت دست بکشم و ناامید بشم، بحثِ فهمیدن یا نفهمیدن بقیه نیست، بحث اینه که من مطمئن باشم میتونم بفهمونم.
و فکر میکنم برای تقویت اون توانایی کلامی لازمه که یه مقدار از همون چیزهایی بنویسم که در نظر خودم بدیهی هستند و نمیخوام به بقیه توضیحشون بدم، از اتفاقات ساده و معمول زندگی و تجربیات واقعی، نه از معنی ای که بهشون نسبت میدم یا ریشه ای که فکر میکنم دارند. باید به ظاهر بپردازم و با زبونی که همه میفهمند حرف بزنم. نه یه زبون عجیب غریب مخصوص به خودم.

...

+روزی که ما یاد می گیریم آدم هایی که واقعا شایسته ی محبت نیستند را دوست بداریم و بهشون محبت کنیم، احتمالا نقطه ی عطفیست، روزیست بسیار بزرگ.
اگرچه در حال حاضر من هنوز فکر میکنم محبت کردن به این آدما، هم ارز نامهربونی با خودت هست، یا حتی هم ارز نامهربونی با اونها.
میدونی، آدم ها شایسته ی عشقند، نه شایسته ی ترحم، ولی بعضی ها ترحم را میخوان، و شاید موفق بشن جلبش کنن، ولی هم ظلمیست در حق خودشون و هم در حق اون کسی که ترحمش را به زور مال خودشون کرده اند.

++ از آدمای بدبخت بدم میاد، اونایی که برای به دست اوردن عشق یا حتی ترحم دیگری به خودشون بد میکنن، اونایی که برای دوست داشتنی بودن، از کودکی فقط ضعیف بودنش را در چنته دارند، غافل از اینکه بچه ها واقعا قدرتمندند فقط در ظاهر ضعیف و نیازمند به نظر میان.

+++میدونی کدوم آدما هیچ وقت درد کمبود توجه را نخواهند چشید و حتی بسیار تاثیرگذار خواهند بود (چیزی که من دوست دارم) بی اینکه اینو اراده کرده باشند؟ برونگراها و آدم های اجتماعی و پرحرف.
اونا در جلب توجه توانا هستند، حتی اگه توجهی به سمتشون نباشه میتونن به زور به دستش بیارن، برای همین یه روزی ازش سیر میشن، و اون روز در حالی توجه جلب می کنند که دیگه واقعا نمیخوانش و این خیلی هیجان انگیز و تاثیر گذاره.
دارم چرت و پرت مینویسم، میدونم.

++++ امروز حالم خوبه، دلم میخواد از این حالِ خوب استفاده کنم برای بستر سازی یک انگیزه ی عظیم، انگیزه ای شبیه انگیزه ی بچه ها، همونقدر دلخواه و شیرین.

...

اگه یه چیز مونده باشه که من براش واقعا انگیزه داشته باشم، اون تحت تاثیر قرار دادن آدماست. دلم میخواد همه رو شگفت زده کنم، نه احیانا با یه کار بزرگ اخلاقی، بلکه با یه کار باکلاس هیجان انگیز :))

دلم میخواد در چشم یه عده ی خاص، شبیه هانیبال لکتر یا شارون استون (تو basic instinct) باشم، یه روانکاو و روانشناس بزرگ، که میتونه ذهنت و انگیزه های احمقانه ت را بخونه، همیشه یک قدم از تو جلوتر باشه، و با کلامش، افسارت را در دست داشته باشه.

و بقیه ای که روانشناسی حالیشون نمیشه، رو با رقص و شخصیتی که تو رقص از خودم میسازم، تحت تاثیر قرار بدم، یه شخصیت قَدَر :))

هاهاااا لذت میبرم از فکر به اینکه یه روزی واقعا به اینا رسیده باشم و ملت بترسن از ابهتم، از اندازه ای که باهاشون فاصله دارم و ازشون جلو هستم :))

میدونم اینا واقعا رویاهای بزرگی نیستن، سنگ بناشون ضعف و ترس هست یجورایی، من تشنه ی توجهم شاید، یا بهرحال تشنه ی چیزی که وقتی واقعا قدرتمند باشی، تشنه ش نخواهی بود.

ولی خب خوشحالم که اینا را میدونم، و نمیخوام به طرز احمقانه ای، سوپرمن بودن یا آدم خوبه بودن را به خودم تحمیل کنم، من جز خودم به هیچ احدی فکر نمی کنم و این چیزی نیست که بهش مفتخر باشم ولی حقیقت الانمه.

...

دیروز رفتم مصاحبه و امروز میفهمم، چقـــــــــــــدر دلم میخواسته خودی نشون بدم و نشد متاسفانه اونجور که باید، دلم میخواست یک بار هم که شده دو تا آدم از نظر خودم گُنده که حرفامو میفهمن (چون روانشناسی بلدن) را به شدت تحت تاثیر قرار بدم، دلم میخواست تریپ شارون استون باشم تو Basic Instinct و همون ابتدا خلع سلاحشون کنم، دلم میخواست انگشت به دهن بمونن و در نظرشون گستاخ ترین باشم و حتی با تمام قوا برای سرکوب کردنم دست به کار شن و تمام اینا میتونست اتفاق بیفته، من اطلاعاتشو داشتم، روحیه و شخصیتش را هم داشتم، ولی اتفاق نیفتاد، چون من باز در حضور دو تا آدم دستپاچه شده بودم و باورمو به خودم از دست داده بودم و نمیتونستم فکر کنم، صرفا جوابایی که از قبل روشون فکر کرده بودم را میتونستم خوب و تند و سریع تحویل بدم. من باز به ظاهر یه طفلی ضعیف و مضطرب در منتهای هیجان و خنده رویی و صداقت بودم، که اگه روشن فکر بودن و کتاب خونده بودن و اهل تفکر بودنمو رو نکرده بودم، به راحتی یه دهاتی صمیمی و ساده و تا حدودی شیرین عقل ارزیابی میشدم که در عین اینکه از مصاحبتش در کوتاه مدت خوشحال میشی، ولی به هیچ وجه دوست نداری دور و برت ببیننش :))

دارم فکر میکنم، من اونیم که حتی اگه قدرت از تمام منافذ هیکلش بیرون بزنه، بازم ناخودآگاه نقاب یه طفلی ضعیف رو میپوشه، چون این انتظاریه که ازش میره، این تصویریست که در ذهن عزیزانش داره. باور اینکه غیر این باشه براش مشکله، badass بودن در مخیله ش نمی گنجه.

نمیدونم شایدم نمیخوام نقاب بزنم، فقط ضعف توانایی های کلامیمه، که نمیتونم خودم را اونجوری که واقعا هستم نشون بدم.

Motivation

جدیدا متوجه شدم که "انگیزه داشتن" به یکی از دغدغه هام بدل شده و علاوه بر اینکه دارم به چرایی بی انگیزه بودنم میپردازم، خودمو مونیتور هم میکنم ببینم کی با انگیزه عمل میکنم و عاملش چیه. (هوم، باید کتاب دنیل پینک را هم بخونم)
برای جواب اینکه چرا بی انگیزه ام، به این نتیجه رسیده ام دلیلش اینه که چون بیشتر آدم های با انگیزه ی دور و برم، عامل انگیزششون ترسه، و در حقیقت پیش میرن چون از اینجایی که هستن فرارین. ولی من از فرار خوشم نمیاد، حس خوبی ندارم به اینکه ترس عامل برانگیختنم باشه، یه جورایی با ارزش هام در تضاده، برای من خیلی مهمه که سلف ایمیجم از خودم یه آدم باشهامت باشه، واسه همین اصلا فکر فرار، فکر انجام دادنِ کاری به خاطر ترس، در نظرم احمقااانه ست، و پیشرفتی که عاملش ترس بوده باشه، از نظرم هم ارز پسرفته.
و برای انگیزه داشتن هم متوجه شدم اینکه هدفت را چجوری بیان کنی، در برانگیختن تو سهم بسزایی خواهد داشت. هدف باید جوری بیان بشه که اشتیاق کودک درونت برای رسیدن بهش را باعث شه. مثلا هدف برای وزن ایده آل میتونه دو جور بیان شه، 1) خیلی منطقی و حساب شده تصمیم بگیری که باید تا فلان موقع وزنم به فلان عدد رسیده باشه. یا 2) لباسی که دوست داری را بخری آویزون کنی تو کمد و با خودت بگی باید فیت این لباس شم، باید این لباس بهم بیاد.
برای من که روش دوم خیلی بیشتر کار میده.
دیگه اینکه مهمه یه هدف و مقصد مشخص و ملموس بیرونی وجود داشته باشه، مفهومِ "رشد" برای کودک درون تو تعریف نشده ست، نمیتونی از خودت بخوای که در فلان زمینه رشد کنی همینجوری دور هم باشیم و بعد انتظار داشته باشی هر روز با انگیزه باشی، خب واسه چی رشد کنی؟ به چی میخوای برسی؟ مقصد کجاست؟
کلا میدونی، فکر میکنم رمز موفقیت در هر زمینه ای، پیدا کردن رگِ خواب کودکِ درونته، کودکِ درونت اگه رام بشه، اگه تحت فرمان و تسلط تو قرار بگیره میتونی قله ها فتح کنی.

+یکی از عواملی که باعث میشه کودک درونت باهات قهر کنه (از نظر من)، اینه که بهش اجازه ندی برای رسیدن به چیزی که دلش میخواد و ازش لذت میبره، تلاش کنه، حالا یا بهش بگی تو نمیتونی، یا لیاقتشو نداری یا بسه دیگه هر چی بچه بود، یه خرده بزرگمنش باش.
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان