بیا گرمِ صحبت شیم

چند دقیقه پیش مشغول خوندن صفحاتی از "اتاقی از آنِ خود" ویرجینیا وولف بودم، از لزوم داشتنِ "گفتگو" (حالا) بعد از شام حرف زده. و فکر میکنم چقدر منم الان به یک گفتگو نیازمندم، گفتگویی که توش خودم را فراموش کنم، حساب زمان و مکان از دستم در بره، تو لاک دفاعی نباشم، وا بدم، جاری بشم در دیگری و برای لحظات کوتاهی هم که شده از این تنهایی و این سرما، در امان بمونم.
زمان های زیادی بوده که به همچین گفتگوهایی نیازمند بوده ام، ولی به ندرت این گرمایی که ازش حرف زدم را تو گفتگوهام حس کردم، همیشه منتظر موندم، منتظر اینکه اون لحظه برسه، اون لحظه ی عزیز، اون زمانی که حس میکنم جاریم، و دیگه تنها نیستم، اون زمانی که کم کم حس میکنم در عشق غوطه ورم و میتونم راحت باشم.
بعد از بیشمار موردی که با آدم هایی هم کلام شدم که سوال هاشون در مورد موقعیت الانم تمومی نداشته و گفتگو باهاشون هیچ زمان اونقدر عمیق نشده که به هسته ی وجودی من به عنوان یک انسان برسه، و عشقی را حس کنم... پس برای کسی که قراره باهاش هم کلام بشم شرط گذاشته ام، شرطم این بوده که کتابخون باشه، گسترده باشه و بالاخره موضوع مورد علاقه ی مشترکی پیدا بکنیم برای گفتگو.
و فانتزیم همیشه این بوده که این گفتگوی دلخواه بی مقدمه شروع بشه، بی سلام، بی احوالپرسی و بی اطلاع از اخبارِ جاری، و اگه هنوز آشنا نیستیم، جوری باشه که بعد از ساعت ها به خاطر بیاریم، حتی اسم همدیگه را نپرسیدیم و نمیدونیم.
ولی متاسفانه این شرط گذاشتن ها هم تفاوت چشمگیری را باعث نشده و اون گرما را تضمین نکرده...
میدونی، دوست دارم در موردش فکر کنم، که دقیقا به چی نیاز دارم؟ چی که بشه حس میکنم تنها نیستم؟ چی که بشه حس میکنم ارتباطمون عمیقه؟ چی که بشه کودک درونم اون امنیتو حس میکنه و دیگه به دفاع نیازی نداره؟
الهه ۰ نظر ۰ لایک

از خود به کجا شوم گریزان

از آدم ها اونهاییشون که ازم بزرگترند، توی ذهنم موجوداتی میسازم: بی نیاز، خالی از احساس، با نگاهی از بالا به پایین، سرکوب گر، تحقیر کننده و به طرز تحقیر کننده ای مهربون... و برای در امان موندن از شر این موجودات و آسیبی که با تحقیرهاشون می بینم، سعی میکنم تمام نیازها و احساساتم نسبت بهشون را در وجودم سرکوب کنم، و حتی الامکان ازشون فاصله بگیرم و در صورت نزدیک شدن فقط میخوام به هر طریقی شده حتی با کشتنشون، بهشون ثابت کنم که ازشون بی نیازم و حق ندارن تحقیرم کنند.

و اونهاییشون که از خودم کوچیکترند، در نظرم موجوداتی هستند بسیار نیازمند توجه و ترحم و غیر قابل تکیه، موجوداتی که من باید براشون نقش خدا را بازی کنم ولی در توانم نیست و برای همین از اونها هم عصبانیم و سعی میکنم از اونها هم حتی الامکان فاصله بگیرم.

عصبانیم، ولی جز تفکرات خودم چیزی و کسی مسئول و مسبب این عصبانیت نیست.

دلم میخواد تغییر بدم این تفکرم را جوری که عشق بشینه به جای این خشم. باید به چجوریش فکر کنم...



+دیشب بعد از خوندن یک جمله تو تلگرام که از کتاب "هنر، امر متعالی مبتذل (درباره بزرگراه گمشده دیوید لینچ)" اثر اسلاووی ژیژک، بود، فیلم بزرگراه گمشده را دانلود کردم و دیدم. در طی تمام مدتی که فیلمو نگاه میکردم، دلم میخواست رو سینه ی دیوید لینچ نشسته بودم و چپ و راست میزدم تو صورتش و هر بار می دیدم که کف و خون از دهنش میپاشه بیرون :)) و دلم میخواست در همون حین مدام میگفت: غلط کردم، غلط کردم، غلط کردم که این فیلمو ساختم :) شاید مرهمی میبود بر قلب خسته ی از ابهام بیزارم :))

امروز نقدش را خوندم، و تونستم کمی تا اندکی کظم غیظ پیشه کنم.

راستی جمله ای که ازش گفتم این بود:

"آری، به زنان اعتماد کن، باورشان کن، اما هیچ‌وقت حد اعلای وسوسه‌ات را آشکار مکن. اگر تسلیم وسوسه‌ات شدی و تا ته‌اش رفتی، خود را خواهی دید که در «بزرگراه گمشده» ای، می‌دوی، بی‌آنکـه امکان بازگشتی برایت باشد."

الهه ۰ نظر ۰ لایک

unchangeable

هر بار با خودم میگم دیگه این بار و توی این وبلاگ باید جور حرفه ای تری بنویسم، باید از خودم بکشم بیرون، از خودم بیام بیرون، اون بیرون را هم ببینم و در مورد چیزهایی که اون بیرون می بینم تحقیق کنم و بنویسم، در مورد یه چیزی غیر از خودم ... ولی هر بار به این نتیجه میرسم که هر مدل نوشتن و محتوایی غیر از جوری که در حال حاضر دارم مینویسم، یک وظیفه ی تحمیلیست، چیزیست که ازش لذتی نخواهم برد، چیزیست که به من ارتباطی نداره و در من ریشه نداره، و نتیجه ی همچون تحمیلی میشه چیزی شبیه انشاهای دفتر انشایی که چند روز پیش پیداش کردم و حالم ازش بهم خورد، و با این حساب اگه بخوام خیلی به خودم سخت بگیرم احتمالا روزی میرسه که همین نوشتنِ الانم را هم بی خیال خواهم شد.


+هر چی پیش تر میرم، به اون بیرون و تمام کارهای روزمره و روتین یک زندگی معمول، و تمام ارتباط های معمول (که انتخاب خودم نبوده اند و توفیق اجباریند)، بی علاقه و بی علاقه تر میشم. فقط دلم میخواد همه دست از سرم بردارن، چون بودنشون هر چقدر دلخواه یه فشار اضافه ست.

نمیدونم، شاید بهتره قبل از هر کار و هر ارتباطی، اینقدر به اینکه آیا این کار و این ارتباط، قسمتی از نیاز یا اشتیاق یا هدف یا رسالت من در این زندگی هست یا نه، فکر نکنم. شاید بهتره این تلاش برای خودم بودن، برای اوریجینال بودن را بس کنم، و اجازه بدم یه سری کارها بدون دخالت من رو auto pilot باشند.

الهه ۲ نظر ۰ لایک

...

موقع حرف زدن با کسانی که از نظرم لقب دوست دارند یا عزیزانم محسوب میشن، سعی میکنم تمام حواسم متوجهشون باشه و کاملا متمرکز بهشون گوش میدم، سعی می کنم قضاوتشون نکنم، وقتی ازم جوابی بخوان کاملا مشروح جواب میدم ولی سعی میکنم جوابم حالت از بالا به پایین نداشته باشه و حکم کلی نباشه و گفتگو را متوقف نکنه، اصرار دارم که عبارت "به نظر من" یا "از نظر من" را تکرار کنم، تمام تلاشمو میکنم که خودمو بهشون بشناسونم و بهشون این اطمینان را بدم که من هم پاش بیفته به اندازه ی اونها آسیب پذیرم، و الان دردشون از نظرم کاملا قابل درکه و کاملا حق دارن اگه غمگینن. تمام تلاشمو میکنم که بهشون احساس پذیرفته شدن بدم، و کمترین خوبی ها و ویژگی های مثبتشون را بارها بهشون گوش زد می کنم.

خب طبیعیه که دلم بخواد طرفم هم همچین رفتاری باهام داشته باشه و خیلی بهم برمیخوره وقتی با جواب های کوتاه، و حواس پرت مواجه میشم، جواب کوتاه و حواس پرت را بی احترامی می بینم و به حساب این میذارم که طرفم از ارتباط باهام لذت نمیبره و میخواد که گفتگو زودتر تموم بشه، در نتیجه معمولا لزومی نمی بینم ارتباط را ادامه بدم، و در رابطه با اون شخص دیگه هیچ زمان آغازگر گفتگو نخواهم بود

ولی این واقعا به این معنی نیست که از اون جنس ارتباطی که میخواستم بی نیاز شده ام، و عصبانیم میکنه وقتی می بینم همه را باید بذارم کنار، و کورسوهای امیدم یکی پس از دیگری خاموش میشن، دلم میخواد تمام این به اصطلاح دوستان را بزنم بترکونم، دلم میخواد شکنجه شون بدم، ولی از اون شکنجه ها لذتی نخواهم برد، چون به هر حال نیاز من برآورده نشده و نمیشه.

ولی چیزی که از تمام اینها هم خنده دارتره و آمپر عصبانیت منو به سقف میچسبونه، اینه که بعد از سکوت من، دوستانم هم خاموشی اختیار میکنن، انگار که راس راسی به ارتباط با من نیازمند نبوده اند و هیچ زمان از ارتباط باهام لذت نبرده اند. تا همین حد خیط!



+البته این در مورد بچه ها خیلی صدق نمیکنه، و حسابی ازم استفاده میکنن، نشون به اون نشون که از دیروز که برادرزاده ی عزیزم اینجا هستند، دیگه رمقی تو وجودم نمونده. خیلی سخته بخوای نقش خدا را بازی کنی، کسی که هیچی ازت نمیخواد و هر چی بخوای بهت میده.


++ دارم فکر میکنم شاید یه راهش این باشه که بس کنم این خوب بودنو، الان که من دارم همه رو از دست میدم بذار اقلا انرژی ای صرف نکرده باشم که عصبانی شدنی هم در پی اش نباشه.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

...

تصویری که از نقاشی های دوران کودکیم در خاطرم مونده بود، شامل خورشید و ابر و یه سری کوه و یه خونه و یه دختر بود، و همیشه پیش خودم فکر میکردم، این بوده تمام چیزی که من می کشیدم و چقدر ضایع بوده :) این حس که یه نقاشی را همش تکرار کنی و هیچ تغییری توش ندی، هیچ به ذهنت فشار نیاری برای بهتر و خلاقانه تر کشیدن، چونکه یه نقاشی معمول و استاندارد و پذیرفته شده ست، چونکه دفعه ی قبلی بهت آفرین گفتن و نمره تو 20 دادن و چونکه همه دارن همینو میکشن. (چیزی که الان روند معمول زندگی هاست، زندگی های شبیه به هم، زندگی های استاندارد)

ولی اون روز وقتی انباری را ریختیم بهم که تصمیم مامی در جهت خلوت کردنش را جامه ی عمل بپوشونیم، دفتر نقاشی های کودکیم را پیدا کردم، و در کمال تعجب دیدم، نه! هیچ دو تا از نقاشی هام شبیه هم نیست، و چه تلاش ها که نکرده ام برای کشیدن میز و صندلی و آدم هایی که روشون نشستن و دارن غذا میخورن، برای کشیدن تاب بازی، برای کشیدن یه اسب، برای کشیدن دید های مختلف از یه خونه :) و در دل به الهه ی کودک اون روزها، به جرئتم برای خلاق بودن، به جرئتم برای کشیدن چیزهایی که تا اون موقع نکشیده بودم و کسی را ندیده بودم که بکشه، به تلاشم برای بهتر کردن نقاشی هام در حالی که هیچ جایزه و انگیزه ی بیرونی برام تعیین نشده بود،  به تلاشی که هیچ زمان خسته م نکرده بود، و هیچ اراده و هدف گذاری ای در کار نبوده، افتخار کردم. و فکر کردم به اینکه اون تصویر، در حقیقت تصویری از نقاشی های دوران کودکیم نبوده، بلکه یه تصویر از تنها نقاشی ایست که الان جرئت و انرژی لازم برای کشیدنش را دارم. آره فکر میکنم اگه الان یه دفتر نقاشی بهم بدن، پرش میکنم از نقاشی های شبیه بهم، شامل یه خورشید و دو تا ابر و یه سری کوه و یه خونه و یه دختر... :( و این غمناکه. اینکه زندگی از خاطرم رفته.


+حالا هر چقدر نقاشی هام خوب بودن، از انشاهام بیزار بودم، و هر کدومش را که شروع کردم بخونم هنوز به نصفه نرسیده شرمنده شدم از خودِ اون زمان و این جمله هایی که مال من نبوده اند و به زور از اینجا و اونجا کش رفتم تا بتونم صفحه ی انشا را پر کنم. و کاملا حق دادم به معلم پنجم ابتدایی که نمره ی انشام را 18، پایین ترین نمره ی کلاس، داده بود.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

دیالوگ دلخواه بچه رئیس

چند وقتی هست که خواهرزاده هام، عاشق "بچه رئیس" شده اند و روزی یک بار می بیننش، و گاهی هم توفیق اجباری نصیب من میشه که یه قسمت هاییش را دوباره و چند باره ببینم (قبلا یک بار کاملشو دیدم)، ولی یه تیکه را حواسم هست که هر بار ببینم و قابلیت اینو داشته که تا به حال هر بار منو در حد اشک ریختن منقلب کنه. و اون قسمت جاییشه که در انتهای فیلم بچه رئیس داره نامه ی تیم را میخونه، اسکریپتشو امروز سرچ کردم و اینجا میذارم که داشته باشمش:


Dear Boss Baby...

I don't usually write very much...

but now I know

that memos are very important things.

Even though I never went

to business school...

I did learn to share in kindergarten.

And if there isn't enough love

for the two of us...

then I wanna give you all of mine.

I would like to offer you a job.

It will be hard work...

and there will be no pay.

But the good news is that

you can never be fired.

And I promise you this.

Every morning when you wake up,

I will be there.

Every night at dinner, I will be there.

Every birthday party,

every Christmas morning...

I will be there.

Year after year after year.

We will grow old together.

And you and I will always...

...be brothers.

Always.


جاییش که میگه: "حتی اگه عشق و توجه به اندازه ی کافی برای هر دومون نباشه، من میخوام که همه ی سهم خودم را هم به تو بدم..."، هر بار منو به گریه میندازه :))

الهه ۰ نظر ۰ لایک

آیا واقعا خودخواهانه ست؟

از سوال های مهم و علی الحساب بی جواب زندگی من اینه که چه لزومی داره من بدونم که در دنیای اطرافم چه اتفاقی داره میفته؟ چه لزومی داره من بدونم قیمت دلار و سکه چنده؟ و چه حوادثی دلخراشی اون بیرون در حال اتفاق افتادنه؟ وقتی که واقعا چیزی در کنترل من نیست و نمیتونم چیزی را عوض کنم، نمیتونم به کسایی که کیلومترها ازم دور هستند کمکی بکنم... تنها چیزی که روش کنترل دارم و میتونم بهترش کنم، خودم هستم، پس چرا رو خودم تمرکز نکنم؟ و چرا اینقدر خودخواهانه به نظر میاد این تمرکز رو بهتر شدن خودم و فقط خودم؟ زمان های زیادی بوده که با یادآوری اینکه دنیام چقدر کوچیک و فقط محدود به خودم و روابط محدودمه، شرمنده شدم، ولی آیا واقعا باید شرمنده بشم؟

الهه ۰ نظر ۰ لایک

فیلم before sunset

دومین فیلم از سه گانه ای که اولی توی پست قبلی معرفی شده بود، را دقایقی پیش دیدم. خیلی بیشتر از قبلی دوستش داشتم، و به نظرم با وجود رومانتیک بودنش، پر از ایده و حرفای خوب بود، حرفایی که شنیدنش و پی بردن به اینکه کسای دیگه ای هم شبیه تو فکر میکنن، روحت را شاد میکنه و شادتر میشی زمانی که به این فکر میکنی اینها همونهایی هستن که تو ذهنت از تو خیلی بالاترن و با تو خیلی فاصله دارن، ولی می بینی نه واقعا اینطور نیست و بهشون نزدیکی.

یه جاییش با هم در مورد بزرگ تر شدن (بالا رفتن سن) حرف میزنن، دوست دارم منم نظرمو در این مورد بگم، هومممم، منم بزرگ شدن را دوست دارم، وقتی می بینم رفتارها، ایده ها و آدم هایی که قبلا میتونستن آزارم بدن، دیگه نمی تونن، دوست دارم اینو که بفهمم پوست کلفت تر شدم، دوست دارم که بفهمم از خیلی چیزا عبور کردم و به خیلی چیزا اشراف دارم، دوست دارم این را که بالاخره در یه سری موارد نظرِ مستقلِ خودم را دارم و به خودم مطمئنم، و این اطمینان سطحی نیست و از تعصب و حماقت سرچشمه نمی گیره، بلکه از تجربه و مطالعه نشئت میگیره، هوممم، آره من بزرگ شدن را، قدرتمندتر شدن را دوست دارم، خیلی دوست دارم :)


الهه ۰ نظر ۰ لایک

before sunrise

در پیِ دیدن یک کلیپ عاشقانه و شاید خنده دار که اونموقع نمیدونستم یکی از سکانس های فیلمه و دوستم بهم گفت، و بعد تایید و پیشنهاد همون دوستم، فیلم before sunrise را دیدم. دونستن اینکه یه فیلم عاشقانه ست، باعث میشه خیالم راحت بشه از اینکه دیدن فیلم شامل ساعاتِ سخت پر از ایده و یادگیری و منفجر شدن مغزم با دیالوگ های الهام بخش نیست، و در نتیجه میتونم زودتر و راحت تر و بدون مقدمه و آمادگی شروعش کنم و ببنمش و تموم بشه :) البته احتمالا یکی دیگه از دلایلی که فیلمای عاشقانه و رومانتیک را یه خرده آبکی می بینم به خاطر اینکه از نقد فیلم و بررسی فیلم به عنوان یک اثر هنری چیزی سر درنمیارم، و به طرز شاید مبتذلی فقط اصرار دارم از فیلم ها درسِ زندگی بگیرم و خب فیلم های عاشقانه، تا به حال که آنچنان در تدریس زندگی بهم موفق عمل نکرده اند.

در مورد فیلم، میتونم بگم یه فیلم ملو ی خوب بود :) البته شاید بهتره نظرات کُلی مو نگه دارم برای بعد از اینکه سه گانه ش را کامل دیدم. به قول رفیقم هنوز هیچی ازش ندیدم که :)

چیزی که در مورد فیلم دوست داشتم و توجهمو جلب کرد، این بود که حرفای دختره و پسره طبق معمول تمام فیلم هایی که تا به حال دیدم، آنچنان پروفشنال و پرفکت و برگرفته از کلی مطالعه و تجربه نبود، و این با وجود اینکه در ابتدا به نظرم لوس بود، ولی همه چیزو قابل باورتر میکرد، باور میکردی که بچه های کم سن و سالی هستند و با وجود اینکه موقع حرف زدن و گفتن از ایده ها و نظراتشون سعی میکنن با اعتماد به نفس باشن، یا شایدم واقعا زیاد اعتماد به نفس دارن و این از حماقتشون سرچشمه گرفته، ولی ایده ها و نظرات محکم و شاید مهمی ندارن، صرفا دارن حرف میزنن، چرت و پرت میگن... و خب میدونی حسِ اینکه دوست داشتنِ کسی میتونه به همین راحتی اتفاق بیفته، بدون اینکه طرفت واقعا یک شخصیت خاصِ اعجوبه باشه. دلخواهه، بخصوص برای آدمای کمالطلب، آدمایی که هیچ جوره خودشون را لایق دوست داشتن نمی بینن، یا آدمایی که حس میکنن عشق واقعا یه چیز ماوراییست و برای آدمای ماورایی اتفاق میفته.



+برای انتخاب کلمه ی کلیدی برای این پست بین "فیلم" خالی، "معرفی یا پیشنهاد فیلم" و "فیلم هایی که می بینم" مرددم.  فکر کنم همون "فیلم هایی که می بینم" کلمه ی کلیدی مناسب تری باشه، هوم؟


بعدا نوشت: خب طبق این نقد (نمیدونم اسمش نقده یا هر چیز دیگه)، به نظر میرسه چیزی که من بهش توجه کردم، ویژگی شاخص این فیلم بوده و تصادفی اتفاق نیفتاده و صرفا برداشت من نبوده :)

الهه ۱ نظر ۰ لایک

سلامِ دوباره

خب خب خب

فکر کنم میخوام بی هیچ مقدمه و توضیحی، نوشتن را اینجا از سر بگیرم، و پشت پا بزنم به تمام قوانین و احکامی که برای نوشتن در یک فضای پابلیک، برای خودم وضع کرده بودم :)

اگرچه همچنان برای کوتاه و عجله ای نبودن و فکر شده بودنِ نوشته ها، ارزش قائلم ولی از یه طرف فکر میکنم اگه بخوام خیلی هم وسواس به خرج بدم، دیگه نوشته هام شبیه نوشته های یک آدمیزاد نخواهد بود.

پس

دوباره سلام :)

الهه ۴ نظر ۱ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.