98-6-6

از دیدن موفقیت آدم ها و خوندن شرح حالشون لذت میبرم. خوندن کسایی که در هر شرایطی بلدن رنگی بمونن، مثبت بمونن و نیمه ی پر لیوان را ببینن و به همون بپردازن و همون را نشون بدن، واقعا خوشحالم میکنه و برام الهام بخشه. و دوست دارم شبیهشون باشم و عمیقا میدونم این رنگی بودنشون به این معنی نیست که همه چیز به کامشون هست، نه، مطمئنا غم هایی پشتِ پرده هست و این آدمای رنگی ترجیح دادن این غم ها همون پُشت پرده بمونن، و در عین دونستن و پذیرفتن اون غم ها به شادی ها بپردازن.

این علاقه ی من به اینجور آدما، در حالیست که خود من کسی بوده ام که مدت ها به نقاط ضعف شخصیت و زندگیم پرداخته و تحلیلشون کرده و در خودم فرو رفته بودم، و البته از این ناراضی نیستم به هیچ وجه، و حس میکنم اون فرو رفتن ها کاملا لازم بوده برای اینکه من الان اینجا باشم و دلم بخواد از این به بعد دیگه از خوبیا بگم. ولی راستش هنوزم اون ته مها یه سوالی برام باقی مونده، 

آخه من همیشه فکر کرده ام که یه مقدار بدبین بودن، منتقد بودن، ناراضی بودن شاید و دراوردن نقطه ضعف ها و پرداختن بهشون، باعث رشدِ آدمیزاد میشه. و هنوزم گاهی فکر میکنم مبادا اونقدر خوشبین بشم و اونقدر به نیمه ی پر لیوان خیره بشم که یادم بره نیمه ی خالی ای هم وجود داره و باید پُرش کرد؟ واقعا اینطوره آیا؟ باید پُر کرد و این پُر کردن موجب رشده، یا این فقط یه فکر احمقانه ست؟ نمیدونم.

یه مدت مدیدی اون روزهایی که در خودم فرو رفته بودم و با انتقادهام از خودم اوقات خودمو تلخ می کردم، یه صدایی درونم مدام بهم میگفت، مهم نیست از چی ناراضی هستی، روتو برگردون و برو به سمت چیزی که دلت میخواد و الان که این تبدیل به منش و روشم شده، میترسم که مبادا خوبی ای در روش قبلیم باشه و ازش غافل بمونم. :)

ولی اقلا در این لحظه میتونم مدعی باشم که کاملا باور دارم به اینکه به غم نباید زیاد مجال داد، نه اینکه ازش فرار کرد، نه لازمه که عمیقا حسش کنی، ولی اجازه ندی غم افسار زندگی و تصمیماتت را در درست بگیره. فکر کردن به اینکه چی اشتباه و کم بوده و هست، واقعا باعث نمیشه  که اون چیز در آینده درست یا فراوون بشه. شاید اگه برای رُشد هم لازم باشه که نقاط ضعف و ایراد ها را ببینی، این دیدنِ نقاط ضعف باید یک درصد (و حتی کمتر) از زمانت را بگیره، بقیه ی زمانت باید صرفِ رفتن به سمت چیزی بشه که میخوای.

دلخواه ترین

این روزا به لطف باریتعالی، (واقعا جز این نمیدونم دلیلش چی هست) که از انگیزه لبریزم. انگیزه دغدغه ی همیشگی و به خصوص (چند ماه اخیر)م بوده، و الان به لطف خداوند بهش رسیده ام، خدا را شکر، ولی ای کاش دقیقا میدونستم دلیلش چیه تا اینجا به اشتراکش میذاشتم. البته فکر نمی کنم فقط یک دلیل داشته باشه، مطمئنا عوامل مختلفی دست به دست هم دادند تا منو با انگیزه کنن ولی احتمالا مهم ترینش خواستن و دغدغه مند بودنه و اینکه عاقبت جوینده یابنده ست، یا هر چیزی که در جُستن آنی، آنی :)) (میدونم این دومی خیلی مربوط نبود)

در طی دو هفته ی اخیر فکر کنم 10، 20 تایی کتاب خریدم که البته فقط 4 تاشون غیرالکترونیکی هستن، و همین 4 تا را امروز پُستچی اورد، و از صبح به خاطرشون ذوق زده ام :) فهرستشون را تا به حال n بار مرور کرده ام، و اگه مطمئن بودم از اینکه امروز بچه مچه اینجا تردد نخواهد داشت و تو دست و پام نخواهند بود، حتما جلدشون میگرفتم و همین امروز اقلا یه فصل از هر کدومشون میخوندم، با وجود اینکه کتاب هایی هستند مربوط به بورس و معامله گری، و در حقیقت آنچنان در زمینه های علاقمندیم نیستند، ولی بازم همین که کتاب هستند برام دلخواهه و از هر چیزی بیشتر خوشحالم می کنند.

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

"نخستین ملاقات ما را به خاطر می آوری؟ در آن روز، داستانی را برای تو تعریف کردم تا گفته باشم که دنیا، دقیقا به همان گونه ای است که آن را می بینیم. همه پادشاه را دیوانه می انگاشتند، زیرا او میخواست چنان نظمی برقرار کند که پذیرای ذهن مردم نبود. ولی مواردی وجود دارد که از هر طرف بنگریم همواره یکسان و برای همگان ارزشمند هستند که عشق یکی از همان موارد است."

زدکا در نگاه ورونیکا، تفاوتی (درخششی دیگر)  مشاهده کرد، ادامه داد:

"می گفتم. اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت  خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی، به جز احساس عشق نمی توان دید.

روشن تر بگویم اگر در آن میان، آن زن دچار یک حمله ی قلبی شود و سکوت اختیار کند تنها به این سبب که نباید از آن مرد دور شود برای این است که عشق وی باز هم دامنه ی وسیعتری به خود گرفته است."

...

اگر بیش از این در این جا بمانم به مرحله ای می رسم که از بیرون رفتن منصرف می شوم. افسردگی ام درمان شد ولی، در این مکان، من به نوعی دیگر از دیوانگی رسیدم. میل دارم آن را به همراه خود به بیرون برم و زندگانی را از دید خود بنگرم.

هنگامی که به این مکان وارد شدم، افسردگی داشتم ولی اکنون دیوانه ام و مغرور از آن.

در بیرون به همان راهی می روم که دیگران می روند. به فروشگاه های زنجیره ای می روم، با دوستان سخنان بی مورد در میان می نهم،. وقت گرانبهایی را به تماشای تلویزیون تلف می کنم. ولی، می دانم که روحم آزاد است و میتوانم در تخیلات خود غوطه ور شوم، و با دنیایی متفاوت که پیش از آمدنم، حتی در تصور نمی گنجید، رابطه برقرار کنم به خود اجازه می دهم کمی دیوانگی کنم تا مردم بگویند: "او تازه از ویلت* بیرون آمده" ولی می دانم، روحم چیزی کم ندارد زیرا زندگیم به مفهومی رسیده است. می توانم غروب خورشید را تماشا کنم و باور کنم که عامل آن پروردگار است. اگر کسی آزارم دهد، پاسخی دندان شکن خواهم داد و چگونگی فکرشان را به باد تمسخر می گیرم. چه همه خواهند گفت: "او تازه از ویلت بیرون آمده است!"

در خیابان به چشمان مرد ها خیره می شوم و از تمایلات خود شرمنده نمی شوم. ولی بلافاصله، به درون یک مغازه، "وارد کننده بهترین شراب ها" می روم و باندازه وسع خود، چند بطری شراب می خرم و با شوهرم آن ها را می نوشم، چون میخواهم با او که این همه دوستش دارم، بخندم [خوش باشم] او، به خنده خواهد گفت: "تو دیوانه ای" جواب می دهم، "حتما" مدتی را در ویلت به سر آوردم. در آن جا دیوانگی مرا آزاد ساخت، اکنون شوهر عزیز! تو باید هر سال مرخصی بگیری و به من فرصت دهی تا خطرات کوه را بشناسم چه برای زنده ماندن نیاز دارم به دنبال خطر بروم. مردم خواهند گفت: " به زحمت از ویلت خارج شد و شوهر خود را هم دیوانه خواهد کرد". آن ها می دانند که راست می گویند. چه به لطف خداوندی، دیوانگی به زندگانی مشترک، تر و تازگی جوانی می بخشد و ما دیوانه می شویم همانند تمام دیوانه هایی که "عشق" را آفریده اند.

 

*ویلت اسم همون آسایشگاه روانی ست که ورونیکا و این دوستش [زدکا] که داره براش حرف میزنه، توش بستری بوده اند.

 

+چند پاراگراف از کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیردِ" پائولو کوئیلو. که اخیرا خوندمش و دوستش داشتم، ولی حس می کنم هنوز وظیفه م را در قبالش انجام نداده ام و هنوز به همه ی جملات و مفاهیمی که موقع خوندنشون با خودم گفتم به تامل بیشتر نیاز دارند و باید در مورد این جملات سنگامو با خودم وا بکنم، نپرداخته ام، و از اونجایی که کتاب های زیادی هست که باید بخونم فکر نمیکنم در آینده (اقلا آینده ی نزدیک) بتونم دوباره این کتاب را مرور کنم و بهشون بپردازم. 

این روزا هر بار چند دفعه با خودم میگم، ای کااااش راهی بود که من میتونستم کتاب ها را با سرعت زیااااد (در حد هر روز یه کتاب) بخونم. البته فکر کنم امکانش باشه اگر که بقیه ی جوانب زندگی را بیخیال شی و فقط کتاب بخونی ولی این دلخواهم نیست. چقدر دلم میخواد یه ساعت برنارد داشتم، که یک ساعت را به اندازه ی سال ها متوقف میکردم تا یه روزی برسه که همه ی کتابایی که الان دارم و نخوندم را خونده باشم.

 

++در مورد چند پاراگراف ابتدایی که در حقیقت جزء پاراگراف های دلخواهم نبود و نوشتنشون اینجا تصادفی اتفاق افتاد (بلافاصله بعد نوشتنشون فهمیدم که اینا نبودن اون چیزی که تو این صفحات مجذوبم کرده بود ولی پاکشون نکردم)، فقط میتونم بگم، من هنوز این تعریف عامیانه ی عشق (به یک نفر خاص) را نمیفهمم و دوست ندارم و در مقابل اینکه کسی بخواد تقدیسش کنه یا از ارزشمندیش بگه، مقاومم و حرصم میگیره. :)

 

+++ ولی اون پاراگراف های بعدی، همون جایی که داره از دیوانگی آزاد شده حرف میزنه، بسیار دلخواهمن، و حس میکنم می فهممشون، حس میکنم هر کسی دیوانگی ای در درونش داره که میتونه به بودنش دلخوش باشه ولی در عین حال به بقیه نشونش نده، به کسایی که نمی فهمنش.

مثل کسی که یه جواهر بسیار گرانقیمت و گران بها تو گاوصندوقش داره و بهش دلخوشه (و البته جوری نیست که کسی بتونه ازش بگیره)، بهش تکیه داره، فارغ از اینکه اون بیرون چه اتفاقی بیفته یادآوری اون جواهر همیشه لبخند به لب هاش میاره و امنیتش را تضمین می کنه. میدونی از نظر من مثلا قدرت تصور و خیالبافی میتونه در حکم اون جواهر باشه، هر چقدر هم تو را محدود و زندونی کنن و همه چیزت را ازت بگیرن ولی خیالپردازی را نمی تونن ازت بگیرن و با وجودش تو قدرتمند و آزادی، میتونی بهش تکیه کنی و از بودنِ همیشه ش مست باشی و احساس امنیت کنی.

to be a child again

"یک مجموعه کتاب نارنیا که به طبقه ی بالا بردم. روی تخت خوابم دراز کشیدم و غرق داستان شدم. دوستش داشتم، بهرحال کتاب ها از آدم ها مطمئن تر بودند."

 

"اولین روز تعطیلات بهاری بود، مدرسه ها سه هفته تعطیل بود. من زود از خواب بیدار می شدم و از فکر اینکه میتوانم آن روزهای بلند را هر طور که خواستم پر کنم هیجان زده بودم. میتوانستم کتاب بخوانم. بگردم"

 

"آدم بزرگ ها راه ها را دنبال می کنند، بچه ها آن ها را کشف می کنند. آدم بزرگ ها دوست دارند صدها و هزاران بار همان راه همیشگی را بروند؛ شاید هرگز به ذهنشان نمی رسد از راه خارج شوند و به زیر بته های گل صدتومانی بخزند و فضای بین حصار ها را کشف کنند. من بچه بودم، که یعنی ده ها راه مختلف برای خروج از ملکمان و رفتن به جاده بلد بودم، راه هایی که به مسیر ماشینرو منتهی نمی شد."

 

"بزرگ که می شدم خیلی چیزها از توی کتاب ها یاد می گرفتم. بیشتر اطلاعاتی که در مورد رفتار آدم ها داشتم در کتاب ها خوانده بودم، و اینکه چطور رفتار کنم. کتاب معلم و مشاور من بود. در کتاب ها پسرها از درخت بالا می رفتند، پس من هم از درخت بالا رفتم، بعضی وقت ها از درخت هایی بسیار بلند، و همیشه از افتادن می ترسیدم."

 

"با خوشحالی به هر دوی ما لبخند زد. به عنوان یک بزرگسال واقعا زیبا بود. اما وقتی هفت ساله باشی زیبایی فقط امری انتزاعی است. نه یک ضرورت. نمی دانم اگر همین حالا چنین لبخندی به من می زد چه می کردم، شاید اگر ذهن، قلب یا هویتم را طلب می کرد آن را به او می دادم، مثل کاری که پدرم کرد."

 

" -نمیدونم. چرا فکر می کنی اون از چیزی می ترسه؟ اون آدم بزرگه، نیست؟ آدم بزرگا و هیولاها از چیزی نمی ترسن.

لتی گفت: اوه هیولاها هم میترسن. برای همین هیولان، و در مورد آدم بزرگا باید بگم...

ساکت شد، دماغ کک مکی اش را خاراند بعد ادامه داد: می خوام چیز مهمی را بهت بگم. آدم بزرگا در درون اصلا شبیه آدم بزرگا نیستن. در ظاهر بزرگ و خودبین هستن و همیشه می دونن دارن چیکار می کنن. در درون همونی هستن که همیشه بوده ن. مثل وقتی که همسن تو بودن. واقعیت اینه که اصلا آدم بزرگی وجود نداره. حتی یه نفر تو این دنیای بزرگ."

 

"حالا زده بود زیر گریه و من احساس ناراحتی می کردم. وقتی آدم بزرگ ها گریه می کردند نمی دانستم چه باید بکنم. چیزی بود که قبلا فقط دو بار در زندگی دیده بودم: وقتی خاله ام در بیمارستان مرده بود گریه ی پدربزرگ و مادربزرگم را دیده بودم و گریه ی مادرم را. می دانستم که آدم بزرگ ها نباید هق هق گریه کنند. مادری نداشتند تا به آن ها دلداری بدهد."

 

+چند تا پاراگراف دلخواه از داستان "اقیانوس انتهای جاده"ی نیل گیمن عزیزم.

پیدا کردنِ همچین کتابی که توش تیکه هایی از سبک زندگی و زاویه دید یه بچه رو داره، برام مثل پیدا کردن رگه های طلا توی سنگ معدنه. حقیقتا مقصد من در زندگی، دوباره کودک بودن و دوباره مثل کودک زندگی کردنه، و همچین کتاب هایی واقعا از نظرم ارزشمندند، چون بهم دوباره کودک بودن رو یاد میدن.

درد دل های غیرواقعی

من آدمیم باب درد و دل، با دل و جون گوش میدم و خودمو در موقعیت طرف قرار میدم، سعی می کنم درکش کنم و برای بهتر کردنِ احوالش تلاش کنم و راهکار بدم، دوستانم اینو خوب میدونن، و خوب هم ازش استفاده می کنن، تا حدی که بعضا حس میکنم دیگه فقط بحثِ استفاده نیست، بلکه دارن سوء استفاده می کنن، اوضاع و احوال خودشون را بدتر از اونی که هست جلوه میدن بی توجه به اینکه من دارم تمام اینا را باور میکنم و اینا روم اثر میذارن و انرژیمو تخلیه می کنن.

دیشب با رفیقم که حرف زدم، متوجه شدم کاملا باانگیزه ست، در حالی که شب قبلش داشت مینالید و من کلی انرژی خرجش کرده بودم، راستش خیلی از باانگیزگیش خوشحال نشدم (حتی با فکر به اینکه شاید من واقعا تاثیرگذار بوده ام)، فقط حس کردم بهم دروغ گفته شده و ازم سوء استفاده شده.

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که بهتره اینو پسِ ذهنم داشته باشم که شاید طرفم وسواسی در به کار بردنِ دقیق کلمات و توصیف دقیق اوضاع و احوال نداره و ناخواسته داره سیاهنمایی می کنه، و بهتره کاملا به توصیفی که میشنوم تکیه نکنم، ضمن اینکه برای همدلی لزومی هم نیست به اینکه دقیقا در موقعیت طرف باشی و احساسش را درک کنی، و اصلا شاید لزومی هم به دادن راهکار نباشه، همین که طرفم بدونه حرفاشو گوش میدم مطمئنا براش کافی خواهد بود و اینجوری انرژی منم هرز نمیره.

سرآغاز

خب این وبلاگ من قبلا هم در آدرس (to-pass.ir) بوده (احتمالا در آینده ی نه چندان دور بازم برش گردونم به همون آدرس)، از این به بعد هم در ادامه ی اون خواهم نوشت، دلیل حذفش این بود که میخواستم آمار بازدید و عمر وبلاگم ریسِت بشه و واقعی باشه، ضمن اینکه شروعِ دوباره از صفر همیشه برام دلخواه بوده.

با این اوصاف واقعا نیازی به داشتن و نوشتنِ یک پُست به عنوان سرآغاز (یا توضیحات کلی) وجود نداره، ولی اگه بخوام جمله ای به این منظور بنویسم، این خواهد بود که اینجا من از تفکرات، دغدغه ها، فرضیه ها، نظریه ها، اعتقادات، باورها، کشفیات، تجربه ها، احساسات، دلخواه ها، ایده آل ها، ارتباطات و روزمره م و به کل هر حرفی که داشته باشم و شنونده ش را دور و برم پیدا نکنم می نویسم، دلایل اصلیم برای نوشتن 1)یاد گرفتن از زندگی و گذشته 2) سلف اکسپرشن، 3) پیشرفت در امرِ نوشتن و وبلاگنویسی و 4) ثبت خاطرات و حرف هام هست. قاعدتا از پیدا کردنِ دوست یا هم فکر توی این فضا خوشحال میشم ولی این هدفِ اصلیم از نوشتن نیست، پس نه از کسی دعوت و نه کسی را مجبور کرده ام و می کنم که این صفحه را بخونه، حتی به این خاطر لینک نظرات هم بسته ست، در نتیجه ی تمام اینا این بدیهیه و لزومی به گفتنش نیست که خواهشا اگه حرفای منو دوست ندارید، اوقات خودتون و نه من رو تلخ نکنید و صفحه را ببندید، ولی اگه حرفی داشتین که گفتنش از نگفتنش بهتره، یا حس می کنید طرز فکرمون شبیه به هم هست، با کمال میل توی لینک تماس با من حرف هاتون را می شنوم. متشکرم.

و سلام :) (برای بار nام)

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان