To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی
۱۸دی

مامی تو هال، تنها، مثلا داره تلوزیون نگاه میکنه، و من تو اتاق، تنها، مثلا دارم چیکار میکنم؟ نمیدونم! بازم با هم دعوا کردیم، صورتم قرمز بود، گوشام دود میکرد و برای مدتی نه چندان کوتاه داشتم داد میزدم، چون آروم صحبت کردن اگه میخواست جواب بده بحثای ما قرار نبود اینقدر هر بار تکراری باشن. از نظر مامانم، اکثریت، باید الگوی ما و همه باشه، و راهی که میره تنها راه درست موجوده، تنها راهی که به سعادت می انجامد! من به نظرش احترام میذارم و تلاش ندارم طرز تفکرش را عوض کنم، مشکل از جایی شروع میشه که ایشون متقابلا نظر من، را محترم نمی دونن، و به کل من را به عنوان شخصیت و موجودیتی مستقل به رسمیت نمی شناسن. مذاکره باهاش به نتیجه ای نمیرسه، چون حرفای من از نظرش تماما اشتباه و از بچگی و نادانی سرچشمه می گیره و عمرا قادر باشه بهشون گوش بده، در ارتباط باهاش نمیشه قوانین و قواعد مشترکی داشت و حدودی تعیین کرد و بهشون پایبند بود (بلکه بحث ها تموم بشن)، قانون ها در لحظه توسط خودش وضع میشن، و من باید آماده باش و هشیار لحظه لحظه در دسترس باشم و در تلاش باشم به چیزی که احتمال میدم ازش راضی خواهد بود، تبدیل بشم. در غیر اینصورت هر از چندی باید آماده ی مبارزه باشم، مبارزه ی ناخواسته ای که به انتها نمیرسه و تسلیم شدن هم چاره ش نیست.

با تمام این اوصاف، میدونم، اون کسی که باهاش دعوا میکنم در حقیقت مامانم نیست، خودم هستم. و این غم انگیزترین حقیقتیست که میتونم به خودم گوشزد کنم.

۱۷دی


+این چیزیه که باید رو سنگ قبر من بنویسن :))

۱۷دی

من موجود خودآزاری محسوب میشم، یکی از نشونه های واضحش هم این هست که هر روز به وبلاگی که مطالبش منزجرم میکنن برمی گردم و نگاهی میندازم و گاهی آنچنان عصبانی میشم که لینک نظر را باز می کنم خشمم را تخلیه می کنم ولی معمولا ثبت نشده می بندمش، چون مقصود من این نیست که کس دیگه ای را متنبه کنم و اصلا بعید میدونم تخلیه ی خشم من نتیجه ی مثبتی در پی داشته باشه. در هر حال عامل اصلی اینکه من به این موجود خودآزار تبدیل شده ام جمله ای از گوستاو یونگ بزرگ هست، با این مضمون که:

"آنچه که در مورد دیگران ما را برانگیخته و تحریک می کند، می تواند به ما در شناختن بهتر خودمان کمک کند."

و من حتی از این جمله هم فراتر رفته ام و با خودم فکر میکنم تا زمانی که همچنان مطالب اون وبلاگ منو منزجر می کنن، یه ایرادی در وجود من هست و باید تصحیحش کنم، همچنین از اونجایی که "نیمه ی تاریک وجود"ِ دبی فورد را خونده ام، گاهی فکر میکنم اون چیزی که منو منزجر میکنه در حقیقت نیمه ی تاریک وجودمه و من باید تلاش کنم بپذیرمش. ولی این روزا به این طرز فکرم مشکوکم. چون از طرف دیگه با خودم فکر می کنم اگه من مدام با آدم ها و موضوعاتی سر و کله بزنم که آزارم میدن، قاعدتا هر روز بیشتر و بیشتر از این چیزهای آزار دهنده جذب می کنم، و این واقعا چیزی نیست که من میخوام. چیزی که من میخوام خودشناسی و پذیرش نیمه ی تاریک وجودمه، و نمیدونم برای این خودشناسی همین که کشف کنم دقیقا کدوم ویژگی و رفتار طرف آزارم میده کافیه، یا اینکه باید دلیلش را در وجود خودم هم جستجو کرده و پیداش کنم و در جهت حلش بربیام؟ هنوز مطمئن نیستم.


+خب اجازه بدین، در مورد چیزی که تو وبلاگ مذکور، منزجرم میکنه، هم بنویسم. اینکه خواسته های کسی بدون در نظر گرفتن شایستگی های خودش باشه، یعنی بیشتر از شایستگی هاش بخواد، برام آزار دهنده ست، و فکر کن که این بشر در عین بیشتر خواستن تلاشی هم تو کارش نیست (البته از نظر من! شاید پیش خودش فکر میکنه تلاشهاشو کرده). اینکه کسی نخواد به راه چاره ی مشکلاتش فکر کنه و فقط غر بزنه و از بقیه شاکی باشه، اینکه مقصر تمام مشکلاتش را بقیه بدونه، اینکه هر راهی بهش معرفی کنی یه نقصی توش پیدا کنه، اینکه نه امیدی به درست شدن مشکلش داشته باشه و نه درست نشدنش را بتونه بپذیره و غر زدن را بس کنه، و اینکه اونقدر احمق و کندذهن باشه که نتونه هیچ کدوم از این ایرادهای بدیهی را در طرز تفکرش پیدا کنه و برطرفشون کنه، آزارم میده.

حقیقتا دلم میخواد نویسنده ی این وبلاگ را هدف مسلسل قرار بدم و اینقدر بهش شلیک کنم که ازش یه پودر بیشتر باقی نمونه. :)


++ (پی نوشت بیربط): شده تا به حال به کسی که به هیچ وجه لایق نمی دونیش و مقصودت فقط نوع دوستیست، لطفی بکنی، و بعد طرف پیش خودش فکرای مسخره بکنه و لطفت را ترسناک و محدود کننده ارزیابی بکنه و ازش فرار کنه؟ من تا به حال در اینجور مواقع افتاده ام تو تله، و به طرز کوک شده ای این فراری را دنبال کردم! خنده دار تر از این هم سراغ داری؟ آره این سوژه های خنده دار، بیشترین موجبات فحاشی من به خودم هستند.

باشد که زیاد تو تله نیفتیم، و کلا هم زیاد به حسِ نوع دوستیمون اجازه ی بروز ندیم :)، به نظر گنجایشش هنوز نیست، شاید هم من بلد نیستم.

۱۶دی

حرف زدن با رفیق آمریکا رفته م برام راحت نیست، بخصوص زمان هایی که خونه ی دوستِ پُسرِ گرامش باشه، نمیدونم چرا؟ آیا در رقابتم باهاش و خودم را شکست خورده می بینم؟ آیا به تجربه های فوق العاده جدید و نامطابق با عرفِ ایرانش، حسادت می کنم؟ یا از آزادی و تغییر بیش از حدش شاکی و عصبانیم؟ دقیقا نمی دونم. ولی فکر میکنم احتمالا یکی از دلایلش پایبند نبودن به چیزهاییست که یه روزی فکر میکردم هر دو بهشون پایبندیم. احتمالا ناراحتم از اینکه نمیتونم پیشش از محدودیت ها گله کنم، چون دیگه محدودیت هایی که برای من هست برای اون نیست. و البته که من همیشه بک گراند مایل بوده ام خِرِ هر کسی که بیشتر از من واداده و آزاد هست را بچسبم و خفه ش کنم.

ولی از اونجایی که همیشه از خودم انتظارهای ابربشرانه دارم، همچنان باهاش حرف میزنم و خویشتن دارانه، سعی میکنم آزادی و تجربه های جدیدش را هضم کنم، و آدم روشنفکر و گشوده و غیرخسیسی باشم. هر بار دری از زندگیش به روی من می گشایه، و من هر بار در تصمیمم برای موندن و پوسیدن توی ایران مصر تر میشم. و پیش خودم فکر میکنم، احتمالا خیلی غمگینه، احتمالا این سبک زندگی را کاملا به خودش تحمیل کرده و خودش هم برای هضمش داره زجر می کشه.

دوستِ پُسرِ گرام رفیقمون، خواننده و آهنگساز هستند، با موهای بلند و پشم فراوان و پوست سبزه، ولی خداروشکر قیافه ش کمتر از باقی رفقای هم گروهش، به قاتل ها و جانی ها میخوره. هر بار که عکس گروهشون را می بینم، تمام فیلمای وحشتناک آمریکایی که در طی زندگیم دیدم، برام ریپلی میشن، و حس میکنم بودن در فاصله ی نزدیک این آدما یعنی پذیرش این ریسک که مرگ از رگِ گردن بهت نزدیک تره، اونم مرگی از انواع ترسناک و زجرآور و ظالمانه ش. خلاصه که محیط آمریکا و شاید تمام کشورهای توسعه یافته در نظرم بیرحم و خشنه، و هیچ به گروه خونیِ نازنازیِ در حال توسعه ی من نمیخوره. :)


+راستی، آزمونِ شهرِ رانندگی را امروز دادم. باید دوبل خراب شده ی ملت را درست میکردم و موفق نشدم. ولی آزمون دادن هم در نوع خودش تجربه ای بود، تجربه ای ترسناک، چون تا به حال امتحانش نکرده بودم :) در حین تجربه ش، حالِ خاصی داشتم :)) حس میکردم دنیا داری از لای انگشتام سُر میخوره و میریزه و من کنترلمو رو همه چیز از دست داده ام :))

۱۶دی

+دیشب حین دیدن "فارست گامپ" همش داشتم به خودم فحش میدادم که چطور اینقدر عقب مونده ام که این فیلم را تا به حال ندیده ام، و میخواستم بیام و بنویسم که از خودم خجالت میکشم که الان دارم می بینمش، و اینقدر با فارست همذات پنداری کرده بودم و رفته بودم تو جلدش که چند جمله از یکی از پُست هام که به چشمم خورد، حس کردم فارست نوشته باشدشون، و با خودم فکر کردم که با این حساب کندذهن بودن و کندذهنانه نوشتن، هیچ ایرادی نداره. بعضا دلم می خواست به اندازه ی فارست در لحظه و بی هدف زندگی می کردم، به اندازه ی فارست، از خواست دلم و چیزی که ممکنه حالمو خوب کنه، خبر داشتم.

با این وجود، الان که به فیلم فکر میکنم، روند کلی فیلم در ذهنم هست، ولی هیچ دیالوگی آنچنان در ذهنم برجسته نیست، و نمیتونم مدعی باشم، فیلمی بوده که روم اثر گذاشته.


++ آیا کلمات سابجکتیو و آبجکتیو زیاد به گوشتون خورده اند؟ آیا هر بار خواستید با توجه به کانتکست، حدس بزنید که چه معنی ای میدن؟ آیا گاهی با خودتون فکر کردید که باید برید و معنی دقیقشون را سرچ کنید ولی یادتون رفته، و دفعه ی بعدی که به گوشتون خورده، خودتون را فحش دادید؟

خب بیایید تا براتون معنیشون را بگم، چون من فاینلی سرچشون کردم و متوجه شدم معنیشون با چیزی که من حدس زده بودم متفاوته.

وقتی یه چیزی، مثلا یه بحثی سابجکتیو هست، یعنی اینکه که هر کسی برداشت شخصی خودش را ازش داره، ولی آبحکتیو بودن یک بحث یعنی اینکه اون بحث در مورد واقعیت هاست و نمیتونه شخصی باشه.

ولی من همیشه فکر میکردم، سابجکیتوتر بودن یعنی ایده آل تر و انتزاعی بودن، به آرمانشهر نزدیک تر بودن؛ و آبجکتیو بودن به معنی ملموس تر و سطح پایین تر بودنه.


+++ تست خودشناسی قهرمان درون را دوباره زدم، به پیشنهاد یک دوست. این بار حس میکنم نتیجه ش خیلی دقیق تره، شاید چون بیشتر خودم را میشناسم. نتیجه ش را میذارمش اینجا، دور هم باشیم :) پیشنهاد میدم شما هم انجامش بدین.

بعله اینجانب جغد دانا هستم، مدیونید اجازه بدید دانشم بی استفاده بمونه، یالا بیایین منو بخونین :))


++++ این روزها بیشتر اوقات این شکلی هستم و در این پوزیشن:

پوزیشن خوبی نیست. غمگینم کرده. رنگ و رو و هیجان را از زندگیم گرفته. مدت طولانی در این پوزیشن نمونید.

(غرضم از نوشتن این پست هم فقط دگرگون کردن حال و هوام بوده، و گر نه که، خاطر حزین، شعر تر نمی انگیزه، و در مورد من حتی شعر خشک هم نمی انگیزه :) )

۱۵دی

من، کسی هستم که n بار به یک ارتباط آزاردهنده برگشته، و الان با افتخار میتونم اعلام کنم که مازوخیستم :) ولی چیزی که میخوام بگم همینجا تموم نمیشه. درد من این نبود که دلبسته ام یا وابسته یا شیفته، فقط میخواستم درست تموم بشه، و فکر میکردم درست تموم شدن به این معنیه که در ارتباط باشم ولی ازش مستقل باشم، اوشون هم اینو بفهمه و معترف باشه که نه نیازی بهش دارم، نه میخوام کنترلش کنم، نه میخوام عوضش کنم. میخواستم عمیقا متوجهش کنم که نادیده گرفتن کاریه که منم قادرم انجامش بدم و دلم میخواست دردش را بچشه.

با وجود پیشرفت هایی که هر بار حاصل شد، ولی هیچ وقت نتونستم به اون پیروزی ای که تو ذهنم بود برسم، چون طرفم در assholism حقیقتا متبحر بود :) (هوممم، بی انصافیه در موردش اینجوری حرف بزنم، چون با وجود asshole و سمی بودنش، دوستش داشتم و کلی به رُشدم کمک کرد)

هر بار که به روم میورد که سعی دارم کنترلش کنم یا عوضش کنم، هر بار که بهم میگفت "من همینم که هستم"، هر بار که میگفت اگه فکر میکنم دارم زیادی مایه میذارم و در نتیجه زیادی انتظار دارم، مایه گذاشتن را بس کنم، حس می کردم یه خنجر تو قلبم فرو شده، حس می کردم تحقیر شدم، و عصبانی می شدم از اینکه برای کمترین انتظارهام هم باید جواب پس بدم. ولی بالاخره متوجه شدم که کلا دارم اشتباه میزنم، و درست تموم شدن را اشتباه تعبیر می کنم.

ما قرار نیست در عین اینکه در ارتباطیم، کاملا از هم مستقل باشیم، اگه قرار بر این باشه، چرایی یک رابطه میره زیر سوال. من برای انتظارهایی که داشتم نباید خجالت زده میبودم، مشکلی از من نبود، تمام انتظارهای من، انتظارهای حداقلی بود، و برای داشتنشون محق بودم.

چیزی که باعث شد اینو بنویسم، روندیست که جدیدا وبلاگ هایی که میخونم در پیش گرفته اند. که در پُست های اختصاصی توضیح میدن که وبلاگ ما صفحه ی شخصی ماست و هر چی دلمون خواست توش می نویسیم و به کسی هم ربطی نداره و هر کسی که اذیت میشه میتونه صفحه ی ما را ببنده و نخونه.

این ایده به نظرم شبیه همون مستقل بودن از هم در عین ارتباطه.

اولا که صفحه ی شخصی با وبلاگ فرق می کنه. من هم یک صفحه ی شخصی دارم (البته که اینجا را منظورم نیست)، تنها بازدید کننده ی اون صفحه، تا به حال خودم بوده ام (چرا که جوری تنظیمش کردم که نه تو صفحه ی وبلاگ های بروز شده بیاد و نه از طریق هیچ موتور جستجویی قابل جستجو باشه)، و از این به بعد هم به احتمال 99.9 درصد خودم تنها بازدید کننده ش خواهم موند، مگر اینکه کسی شانسکی آدرسش را بزنه و از اون طریق وارد صفحه م بشه، خب در اون صورت من واقعا محق هستم که بگم اینجا صفحه ی شخصی منه و قرار نبوده کسی بیاد، در مورد انزجار احتمالی اون بشر از مطالبم، هم مسئولیتی بر عهده نخواهم گرفت.

ولی وقتی ما وبلاگ داریم و از طریقش امکان ارتباط هست، حتی اگه فقط یک نفر بهش سر بزنه، دیگه نمیتونیم صفحه ی شخصی خطابش کنیم، و در قبال چیزی که توش مینویسیم، مسئولیم. البته که این مسئولیت به این معنی نیست که شایسته ی فحش و قضاوت های نادرست هستیم و باید در بند مخاطب باشیم و جوری بنویسیم که مخاطب بپسنده، نه، ولی یه حدود حداقلی را باید در نظر بگیریم و به همون نسبتی که وبلاگمون اقتضا میکنه و مدعی قابل اتکا بودن مطالبش هستیم و انتظار داریم شنیده بشیم، به حقوق مخاطب هم احترام بذاریم، و جوابمون در برابر هر نقدی این نباشه که من هر چی دلم خواست مینویسم و اذیت میشی صفحه را ببند!


+حقیقتا جون کندم تا نوشتمش :))، و نمیخواستم منتشرش کنم، الان هم به جزئی نبودن و مطلق نبودنش واقفم، ولیک بر من ببخشایید و ایده ی پُشتش را دریابید.

۱۴دی
به طرز فروتنانه ای باور دارم، چیزی که مهمه، حل شدن مشکلاته، شاد کردن دل آدم هاست، حالا چه اهمیتی داره اونی که این کارو انجام میده دقیقا من باشم؟ چه اهمیتی داره اونی که اسمش پشت این کار هست، دقیقا من باشم؟ من میتونم نیروی پشت صحنه و کمکی اون آدمی باشم که باور دارم میتونه بهتر از من این کارو انجام بده.
ونسان ون گوک اسمیست که در خاطر ها مونده، ولی کمتر کسی میدونه که اگه ونسان برادر عاشقی به اسم تئو نداشت، هیچ زمان اسمی ازش در خاطری نمی موند، و هیچ زمان نمیتونست آثار جاودانه ای بیافرینه تا الهام بخش اینهمه آدم تو دنیا باشه. سهمِ تئو در جاودانه شدن اسم و آثار ونسان، کمتر از خودش نیست، آیا اینکه اینو فقط اون عده ی معدودی که زندگینامه ی ونسان را خونده اند، میدونن، چیزی از ارزش وجودی تئو کم میکنه؟ مطمئنا نه!


+گاهی هم مثل الان به طرز متکبرانه ای، حس میکنم چیزای خوبی برای گفتن و شنیده شدن دارم و حیف که وبلاگم هیچ مخاطب پیگیری نداره. شیطونه میگه، دست به کار تبلیغ شم :) و البته اصرار داره قبل از اون نحوه ی نگارشم را تصحیح کنم و جور ساده تر و مخاطب پسند تری بنویسم! آه پسر، چه پروسه ی طاقت فرسایی... خب لعنتیا، بیایین منو بخونین و بفهمین، واسه خودتون میگم بخودا، واسه من که فایده ای نداره :)))

++ ولی خوبی تعداد اندک فالوئرا اینه که من نمیباس نگران روشن کردن مدام چراغشون باشم. امروزم که دیگه شورشو دراوردم :))
۱۴دی

میشه در عین اینکه به اندازه ی کافی متواضع هستی که بفهمی نه الان و نه هیچ زمان دیگه ای تا وقتی که بمیری، کامل و بی نقص و پرفکت نخواهی بود و انتهایی برای بهتر شدن وجود نداره و هر روز باید تغییر کنی و بهتر شی، به اندازه ی کافی هم گستاخ و واداده باشی که چیزی که الان هستی را همینجور که هست بپذیری و بروزش بدی، هر چقدر هم که حس میکنی عقب و کم و بیسوادی

ولی اکثرا برعکسِ اینو عمل میکنن، به این صورت که:

در عین اینکه در کمال ابتذال و گستاخی، خودشون را بی نقص و کامل ارزیابی می کنن، و به تغییر و بهتر شدن تن نمیدن یا شاید ممکن نمیدوننش، به طرز بدبختانه و ترحم برانگیزی هم از پذیرش و نشون دادن چیزی که هستن میترسن.


حالا این کلا یک بحثه، تصمیمی هم که من این روزا گرفته ام، یه بحث دیگه ست،

میدونی، من بسیار ارزش قائلم برای اینکه کاملا خودم باشم، خودِ خودِ خودم، بدون هیچ گونه دروغی، و بدم میاد صرفا محض شو آف و جلب توجه به کسی دروغ بگم و خودم را چیزی جلوه بدم که نیستم. ولی جدیدا تصمیم گرفتم دروغ هم زیاد بگم، دروغ های بی اثر! به کسایی که دماغشون را از زندگی آدم بیرون نمیکشن، و همش تو را برای پرسیدن سوال های احمقانه ای که هیچ زمانی تغییری تو زندگیشون بوجود نمیاره، معطل می کنن، از نظرم، به این جماعت باید دروغ گفت، حتی اگه دروغگو کم حافظه باشه و دروغت رو بشه و جریان خنده دار! ایراد نداره، حسابی بخند، ولی همچنان بهشون دروغ بگو تا بفهمن دنبال چیز بیهوده ای میگردن و باید برن پی زندگی خودشون.

اولین گامم در جهت این تصمیمِ مقدس را چند روز پیش موقعی که تو خیابون با دختر دایی گرام و سوال های احمقانه ش روبرو شدم برداشتم، از زندگیم پرسید، بدون اینکه براش اهمیتی داشته باشه، صرفا میخواست با خودش مقایسه کنه تا ببینه هر کدوم کجای کاریم و ..ون کدوم یکیمون باید بیشتر بسوزه، بهش گفتم که "آره خداروشکر، این کاری که پیدا کردم، درآمدش خیلی خوبه، محیطش و همکاراش همه عالین، و من خیلی راضیم، و خداروشکر به زودی قراره خونه ی خودمو بخرم، منتظرم خونه ای که دوست دارم پیدا بشه! آره خدارو صدهزار مرتبه شکر همه چیز خوب پیش میره"

اینا را که شنید،بحثمون مطابق میل من کوتاه شد، و به سرعت خداحافظی کردیم، تا دختردایی گرام بره محاسباتش را بکنه ببینه، ..ونش چقدر قراره بسوزه :))


*آره البته، فرق هست بین دروغ هایی که برای جلب توجه گفته میشن، تا دروغ هایی که برای دفع توجه گفته میشن. دسته ی اول از کیسه ی عزت نفس تو خرج میکنن، و نشون دهنده ی اینن که تو خودت را نپذیرفتی ولی نیاز داری که بقیه بپذیرنت، مثل تمام زندگی های خوشگلِ دروغی که تو اینستاگرام خودنمایی میکنن؛ ولی دسته ی دوم، نشون دهنده ی طنازی تو هستند، و میتونن تجربه ی طاقت فرسای گفتن حقیقت به کسی که وقعی بهش نمیده را برات تبدیل به سرگرمی کنن.

۱۴دی

آیلین، خواهرزاده م رفته کلاس رقص. دیشب میخواستیم رقصش را ببینیم و نمی رقصید، ولی بالاخره وقتی دید من و باقی خواهرا و خواهرزاده ها جلوش ایستادیم و منتظریم که بهمون یاد بده، راضی شد. آذین، خواهرزاده ی دیگه م، دخترِ خواهر دیگه م هست. اونم توی جمعمون بود، و داشت با شیطنت خاص خودش حرکات آیلین را در عین تقلید تحریف میکرد، بهرحال اختلاف سنیش با آیلین دو سال هست و حسادتش به توجهی که همه ی ما داشتیم نثار آیلین می کردیم، طبیعی بود. ولی مامانش در عین بی احتیاطی و بی انصافی، بهش نهیب زد که آذین دیوونه بازی درنیار، درست برقص! و آذین، جوری که در اون همهمه کسی متوجهش نباشه، کشید کنار، و نشست و تلاش کرد با لبخند بغضش را بپوشونه.

نظیر این صحنه هر پنج شنبه تکرار میشه، و من پنج شنبه ها، به جای اینکه از دور هم بودنمون لذت ببرم،از تکرار این بغض های سرکوب شده، میترسم و غمگینم.

خواهرم پناه خوبی برای بچه هاش نیست، قبول داره ولی کاری در جهت عوض شدن نمی کنه، و نمیدونم من چیکار میتونم بکنم؟


+علاوه بر این، فکر به اینکه مجبور شم برم با کسایی هم خونه شم که حضورمو به اکراه قبول می کنند، از دیروز اذیتم میکنه.

۱۴دی

بعضی وقتا صرفِ فکر کردن به اینکه طرفم قصد تخریب یا تحقیرمو داشته، عصبانیم میکنه و در مواقع عصبانیت مقاومت در برابر وسوسه ی مقابله به مثل، کاریست بس دشوار. ولی میدونی جدیدا کشف کردم بهتره آروم بمونم و به جای اینکه اجازه بدم صرفِ در ذهن داشتنِ مقصود طرف، به خشمم منجر شه، از خودم بپرسم آیا به مقصودش رسید؟ آیا من تخریب شدم؟ و اکتشاف دیگه م این بوده که برای کسی که به نقاط قوت و ضعف خودش آگاهه و حاضره به ضعف خودش اعتراف کنه و برای بهتر شدن در تلاش باشه، هیچ تخریب یا تحقیری وجود نداره. وقتی خودِ من قادرم و زیاد شکسته نفسی میکنم، دیگه چه ابایی هست از اینکه نفسمو، کس دیگه ای بشکنه؟

و دیشب با خودم فکر میکردم، اگه تو داستان های شاهنامه، موقع رجزخونی هاشون قبل از مبارزه، یکی عمدا شکسته نفسی میکرد و ضعفی که از طرف مقابل داشت بهش نسبت داده میشد را میپذیرفت، سرنوشت اون مبارزه چطور می بود؟ :)