inspiring qoute #1

"If you don't take risks,

you'll always work for someone who does."

 

+متاسفانه نمیدونم فرموده ی چه کسی ست این جمله.

خیلی وقت ها میشه که یه مطلبی یا یه جمله ای را جایی میخونم و ازش میگذرم، خب احتمالا در همون مواجهه ی اول هم جذاب بوده برام، ولی اونموقع نمیفهمم که این جمله چیزیست که الان قراره بره پسِ ذهن من حک بشه و کلی پردازش روش انجام بشه، و تبدیل بشه به جمله ای که بعدش له له میزنم که دوباره پیداش کنم و داشته باشمش، آخه من مضمون ها تو ذهنم میمونن ولی خودِ جمله ها  نه. خلاصه که این جمله هم از همون ها بود، و یه جایی که نمیدونم کجا بود خونده بودمش و دو سه روز بود که در تلاش بودم پیداش کنم تو کانال ها :)) تا بالاخره قسمت اولش یادم اومد و گوگلش کردم و دَم گوگل گرم و سرش خوش باد.

این جمله رو باور دارم و بهم ثابت شده ست. علاوه بر این من فکر میکنم میشه تعمیمش داد به اینکه اگه کاری انجام نمیدی (صرف نظر از اینکه اون کار ریسکی هست یا نه) فارغ از اینکه چه ذهن زیبا و فکرهای درخشانی داری، فارغ از اینکه لیاقتت چی هست، باز هم برای یه مشت بولدوزر بی مغز کار خواهی کرد.

الهه :)

99-9-5

مقاومت درونی ای دارم در برابر اون کارهایی که حین انجامشون یه عوضیِ حق به جانبِ عقلِ کل تو ذهنم دست به کمر ایستاده و از بالا به پایین بهم نگاه می کنه و میگه آفرین دختر خوب، آفرین داری خوب پیش میری، ادامه بده، تو میتونی، ادامه بده، اگرچه سخت.

دلم میخواد هالک وار، بلند شم، گردنشو با یه دستم بچسبم و در حالی که دست دیگه م به دیوار تکیه داره، کله ش را هزار بار بکوبم به دیوار و تریپ چندلر بهش بگم، شات آپ، شات آپ، شات آآآآآآپ! 

من نمیخوام برای خوشِ هیچ عوضی ای غلطی بکنم، نمیخوام انجام وظیفه بکنم، نمیخوام انگیزه م بیرونی باشه، نمیخوام خودآگاه باشم موقع انجامِ کاری، دلم میخواد "خود"ی نباشه.

 

+در جهت یاد گرفتنِ تریپِ راه رفتنِ مایکل جکسون، (فکر کنم) پام داره به یوتیوب باز میشه :)) نه نمیشه گفت کل یوتیوب برام غریبه بوده، ولی خیلی عجیبه که تا به حال کنسرت زیاد نمی دیدم و سرچ نکرده بودم، حالا از دیروز رفتم تو نخ کنسرت، و دارم مایکل جکسون را در می یابم! پسسسر، عجب آدمِ باحالی بوده این بشر. چطور من تا به حال ویدئویی ازش سرچ نکرده بودم، چرا؟ چرا از کنارش بی تفاوت گذشته بودم! آااه. :)) حقیقتا قلبم درد میگیره از اینهمه پروفشنالیتی و جذابیت و کلاس بالای کار، و آاااخ که من هیچ سهمی از هیچ کدوم نبرده ام. این ابنا بشر آیا خودشون هم میدونسته اند که زیادی باشکوهن، غرور خفه شون نمی کرده؟

و همزمان با مایکل جکسون چند تا ویدئو هم از بیلی آیلیش دیدم! در پی کشف اون کیفیتی که قبلا هم ازش حرف زده بودم و باعث شده بود یه تیکه از یه ویدئوش را هزار بار ببینم، و سرنخ دیگری که کشف کردم اینه که این جماعت احتمالا اونموقع که میان بالای سِن، لحظه ای به این فکر نمی کنن که جلوی اینهمه جمعیت ایستادن و باید یه کاری بکنن که این جمعیت خوششون بیاد، فقط و فقط کاری را می کنن که خودشون خوششون میاد.

الهه :)

99-9-1

فیلم Revolutionary Road را دیدم، و حظ کردم. با وجود اینکه فیلم مثلا ماجرای غم انگیزی داشت ولی در طی تمام مدتی که داشتم تماشاش میکردم قلبم با دو برابر سرعت میزد، و هر از چندی میزدم رو pause تا نفس های عمیق بکشم و آروم شم و این لذت را ذره ذره مزه کنم و بدم پایین. و الان بعد از دیدنش دلم مثل همیشه یک بیان صریح و بلیغ (جوری که تو مکالمات نوشتنی عمل می کنم)، آزادی، قدرت و پروفشنالیتی بی حد میخواد.

حین فیلم برای یکی از دوستان اهل دل، خودم را بیان کردم و گفتم خوشم میاد همیشه حرفای درست و حسابی از زبون کسایی گفته میشن که به لحاظ روانی ناخوش هستند، این جماعت همیشه عمیق ترند و بیشتر می فهمند. و بعد فکر کردم بعضی ها ناخوش میشن چون از یک زندگی استاندارد بیزارن، چون بیشتر از آدمای معمول میفهمن، و در حقیقت ناخوش نیستند فقط به نُرم جامعه نزدیک نیستند و بعضیا هم ناخوشن چون در تلاشی نافرجام برای رسیدن به همون زندگی استاندارد مزخرف هستند. شکی نیست که حرفای دسته ی دوم به هیچ وجه شنیدن نداره.

الهه :)

99-8-23-2

اون روز خواهرم داشت حرف می زد، با شکسته نفسی ها و طنز همیشگی خودش، و داشتم به رسم معمولم گوش میدادم، گوش دادنی که منتظری طرف زودتر تموم کنه حرفشو و نکته ای که میخواد بگه را بگه و جوابشو بدی و جایی که میتونی زودتر کمکش کنی بره رد کارش، و یه لحظه از این رسم معمول فاصله گرفتم، و خواهرم را منهای صداش، دیدم، و قلبم براش تپید و فهمیدم این همون آدمیه که دلم میخواد تمام زندگیمو وقفش کنم و اشک دوید تو چشام که چرا من اینقدر self-centered و حقیرم، چرا همیشه موقع گوش دادن بهش خودم را فراموش نکرده ام؟ چرا همیشه خودم و هدف های مزخرفی که باید بهشون برسم (تا زبون ملت کوتاه و زنده بودنم موجه بشه ) رو اعصابم بودن و پرده ای بودن جلوی چشمام تا واقعیت چیزی که الان و این لحظه هست را نبینم و نچشم.

 

+آره میدونی، حس میکنم آدم تا زمانی که فقط درگیر "خود"شه، درگیر ساخت و پرداخت اون هویتی که میخواد به بقیه نشونش بده، کم و کوچیک میمونه.

الهه :)

99-8-23

نیاز دارم که احساس تعلق خاطر بکنم، نه به یک آدمِ خاص، که به یک جمع، ترجیحا یک جمع بزرگ و البته جمعی باشه که دوست داشته باشم عضوی ازش باشم. نیاز دارم که یکی دستمو بگیره و راه و رسم اجتماعی بودن را بهم یاد بده، بهم یاد بده چطور میتونم کسایی را دور و بر خودم داشته باشم، نیاز دارم که خیالم راحت باشه از اینکه این توانایی را دارم.

ولی من هیچ زمان ندونستم که چطور میشه توی جمعی باشم و invisible نباشم، مطرح باشم.

الان غمینم از این بابت، از بابت نداشتنِ این توانایی، و حس نکردنِ اون تعلق خاطر.

 

+یه چیز دیگه ای هم پسِ ذهنم بهم دهن کجی می کنه، یک شخص به هر طریقی مطرح میشه توی زندگیم، و من خیلی زود میفهمم که نمیخوام بیش از این باشه چون بودنش هیچ مزیتی نداره و حالمو هم خوب نمی کنه، پس توضیحاتی میدم و میگم که لازمه تموم بشه این ارتباط، و خداحافظی، او هم قبول می کنه و خداحافظی می کنه، ولی بعدش باز پیام میده، من به قصد احترام گذاشتن جوابشو میدم، ولی دوباره زود تمومش می کنم، دوباره پیام میده، برای سومین بار که تموم میکنم، دیگه حسِ تموم شدن نداره، حس میکنم این هم جدی گرفته نخواهد شد و این بار خودم بی توجه به اون خداحافظی از این حسِ مزخرفم میگم، شاید حل شه، و خب باز با هم هم صحبت میشیم دو سه بار، بعد یکی دو روز ازش خبری نمیشه، من پیام میدم که چطوری؟ و دیگه جوابی از او نمی گیرم.

به خودش زحمتِ خداحافظی را نداده :( به همین سادگی تصمیم گرفته و رفته! نمیخوام که باشه، بک گراندِ تمام این بودن ها، هیچ وقت بودنش را نخواسته ام، حالمو نتونسته خوب کنه هیچ زمان، ولی ناراحتم میکنه، اینکه من به خودم، به تصمیمم اونقدر که باید احترام نذاشته ام.

الهه :)

ولی من را برای شک کردن آفریده اند!

آدم های مطمئن، آدم های دم گرمی هستند، کسایی که جوری از تصمیم هاشون حرف میزنن، و جوری رفتار میکنن انگار که در هر لحظه میدونن بهترین گزینه چیه و بی لحظه ای شک یا غفلت انتخابش می کنند و پیش میرن و همچنون که باور داشته اند در طی زمان هم بهشون ثابت میشه بهترین تصمیم را گرفته اند! لعنت بهشون حقیقتا! دارایی ای ارزشمند تر از این اطمینان به خود و خدا هم مگه هست؟ و احتمالا در این صورت هر کسی هم هر چقدر خودشو جر بده که حسِ بدی بهشون بده، فقط از کیسه ی خودش خرج کرده و در این اطمینان کذایی خللی وارد نخواهد ساخت، و در انتها او مثل بولدوزر مصمم و پر قدرت و مطمئن پیش خواهد رفت و فاک فینگر و خنده ی تمسخر آمیزش را نثار تمام طفلی های مشکوک خواهد کرد. :)

 

رمز موفقیتشون چیه واقعا؟ هوم، شاید اونا هم اطمینان را تمرین کرده اند فقط.

الهه :)

99-8-21-2

تا داریم چَت می کنیم تو این پیامرسان ها (با هر کدوم از رفقای قدیم یا جدید) من هم کم نمیارم، و تازه بعضا دلخور میشم که چرا اجازه نمیده من حرف بزنم، چرا گوش نمیده، ولی کافیه پشتِ تلفن باشم یا در محضر طرف، تا انتظاراتم به صفر تقلیل پیدا کنه، اصلا انتظاراتم منفی میشه، و از اونور میفتم که چرا این لامصب حرف نمیزنه، یالا حرف بزن من سراپا گوشم! :))

حقیقتا این روزا کم حرف بودنم تبدیل به معضلی شده ست برام، شما در چه مواردی حرف می زنید با هم؟ زمانی که خبر خاص جدیدی تو زندگیتون ندارید، و تعریف کردن روزمره هم براتون جذابیتی نداره. خصوصا وقتی با یک موجود ماتریالیست مواجه هستین که تنها چیزهایی که بلده ازشون حرف بزنه و از تو هم میخواد که بگی، واقعیات و ملموسی جات زندگیتونه. کام آااان، من چیزی برای گفتن از این بابت ندارم، از من بپرس در مورد فلان ایده نظرت چیه، تا اونموقع مُختو بخورم.

تازه این قضیه از یه جهت دیگه ای هم قابل بحثه و اون اینه که تو علاوه بر اینکه قراره حرف بزنی، قراره طرفِت را هم به حرف زدن ترغیب کنی و این رغبت خیلی وقتا فقط با گوش دادن به دست نمیاد، باید سوال داشته باشی و بپرسی از طرف، و من همچنان جز در مواردی انتزاعی سوالی از کسی ندارم. درسته دارم در مورد کارِ مزخرفت ازت میپرسم، ولیکن اصلا تمایلی به شنیدن توضیحات مزخرفت ندارم.

با تمام این اوصاف و در نظر داشتن اینکه من قراره خودم را همینجور که هستم بپذیرم، باید کسی را پیدا کنم که مثل خودم زندگیش نه روی زمین که توی ذهنش و توی هوا باشه. این جماعت، حقیقتا جماعت دلخواهی هستند، میشه به سادگی ساعت ها باهاشون در موردِ "هیچ" حرف زد و واقعیت را ایگنور کرد. :))

 

+اون روز تو استاتوس خواهرزاده یه قسمتی از کنسرت بیلی آیلیش را بارها و بارها تماشا کردم، و همش فکر کردم که این آدم رهاست، به معنای واقعی کلمه، فیلتری رو رفتارش اعمال نمی کنه، به تخمش هست که چطور به نظر میرسه، اصرار نداره جورِ خاصی به نظر برسه، اصرار نداره ویژگی خاصی را به خودش تحمیل کنه، اصرار نداره بهتر از اون چیزی که هست به نظر بیاد، اصرار نداره از "خودِ"ش دفاع کنه، در حقیقت "خود"ش را رها کرده و همونطور که هست در معرض دید گذاشته، اصرار نداره خودش را با مشخصات خاصی بشناسونه که اگه اونطور نشناختنش ناراحت بشه، اوشون اینه، مطمئنا یه تصویری از خودش در ذهن داره، و مطمئنا هر کسی هم که می بیندش یه تصویری ازش تو ذهنش میسازه، و این تصویرها لزوما بر هم منطبق نیستن، و او هم این انتظار را نداره، تصویرهای مختلف را می بینه که میگه، عه، که اینطور، تو اینطور در مورد من فکر میکنی؟ هومم، چه جالب و غیر مهم. now go fuck yourself :))

حالا شایدم واقعا اوشون اینطوری نیست و من زیادی بزرگ و قابل ستایش دیدمش، ولی خب این چیزیه که دوست دارم خودم هم حسش کنم. اینطور رها بودن را بی اندازه دلم میخواد.

الهه :)

99-8-21

تا به حال در برابر تمام سیگنال هایی که از بیرون گرفتم مبنی بر اینکه خودم یا زندگیم ناکافی هستیم، رویکردم این بوده که به خودم گفتم من هم تلاشمو می کنم شبیهش شم، یا من هم تلاشمو می کنم به دستش میارم، و خب بعضا راه حلش را هم پیدا کرده ام و به خودم نشون دادم و گفتم ببین الی نشدنی نیست، اگه بخوای میشه، و اینجوری در این توهم بودم که اوضاع تحت کنترله، جایی برای ناراحتی نیست. ولی انبار شدن تمام این تلاش هایی که باید می کردم برای کافی شدن، تا به حال لِهم کرده. از این به بعد رویکردم این خواهد بود که الی عزیزم، تو فعلا اینی هستی که هستی، و همینی که هستی بسیار بسیااار عزیز و دلخواه و جیگره، ولی اگه خیلی دلت میخواد، اولویت ها را با هم چک خواهیم کرد و اگه تو برنامه، زمانی بود، بهش اختصاص خواهیم داد. ماااچچچ به تمام سر و صورتت :))

 

+علاوه بر این به تجربه دریافته ام، بهتره آدم سعی نکنه کلیشه ها و یه سری جملات قلنبه سلنبه ی روشنفکرانه ی مورد ستایش را زودتر از زمانی که باید به خودش تحمیل کنه. این از مصداق های تنفر از خوده، نکنیم این کارو. یه عزیزِ طفلی اون تهِ اعماقمون هست، که تنها جزء ارزشمند وجودمونه، و تنها چیزی که از ما میخواد عشقه. اغواش کنیم.

الهه :)

99-8-20

یه چیزایی را چند ماه پیش داشتم و الان از دستشون داده ام، خب قاعدتا حالم از بابتشون خوب نیست، ولی درد اینه که اونموقع هم که داشتمشون حالم خوب نبود و میتونم اطمینان داشته باشم که به دست اوردن دوباره شون هم به احتمال زیاد تغییر شگرفی را در حالم ایجاد نخواهد کرد.

آره بالاخره با گوشت و پوست دارم تمام چیزهایی که خوندم و سخنرانی هایی که شنیدم را لمس می کنم، لمس می کنم که من میتونم در هیچ حدی راضی نشم و همیشه یه ضعفی پیدا کنم و بهش گیر بدم و به خاطرش ناراحت باشم. من حالِ ناخوب را (فارغ از اینکه شرایط چی بوده و چی شده) تمرین کرده ام، و همین تمرین هاست ریشه ی حال ناخوبم، نه هیچ چیز دیگری.

با همچین آدم هایی در ارتباط بوده ای؟ که در هیچ حدی ازت راضی نمی شن، و همیشه بیشتر و بیشتر ازت میخوان؟ زمانی که یه ذره خوبی ازت ناراضی اند، و زمانی که اصلا خوب نیستی هم ازت ناراضی اند، و در ارتباط باهاشون برنده شدنی وجود نداره، همیشه دهنشون (مثل یک چاه بی انتها) بازه و دارن اشاره می کنن که غذا بریز، من هنوز سیر نیستم. و می بینی چه مشمئز کننده اند الی؟ لطفا تو شبیهشون نباش. قدردان بودن را، لبخند زدن را، رضایت را و شاد بودن برای چیزهایی که داری را تمرین کن و یاد بگیر.

 

+در طی این سال ها برای اینکه شبیه تصویر ایده آلی که میخواستم باشم، نبودم، بسیاااار تحت فشار بوده ام، بسیاااار خودم را سرزنش کرده ام و الان، امروز، حس می کنم به پذیرش نزدیکم و مطمئنم که اگه نتونم همینی که هستم را دوست بدارم، تغییری رخ نخواهد داد. بماند که در طی همین سال ها زیاد ادا دراورده ام، ادای اینکه خودم را پذیرفته و دوست دارم، ولی اینطور نبوده.

دوست داشتنِ خود هم مثل دوست داشتنِ زندگی و دارایی هات تو زندگی میمونه، ربطی به این نداره که کی هستی، آیا اونقدر که باید پرفکت هستی یا نه، نوچ، فقط حاصل تمرینه، تا زمانی که دوست داشتنِ خودت را تمرین نکنی، هر موفقیتی هم که به کف بیاری، خودت را دوست نخواهی داشت.

 

++نمیدونم چه سِری ست که ملت در ارتباط با من تبدیل به یه سری موجود منفعل میشن که دیگه برای برقراری کانکشن تلاش نمی کنن، تلاش نمی کنن که حرف بزنن، که حرف ازم بکشن، چرا آخه؟ یالا لامصبا. چرا این نیاز را حس نمی کنید؟ آیا من زیاد خودم را لو میدم و نیازی به این تلاش نیست؟

الهه :)

99-8-19

+برای سقوط هیچ حدی نیست، و این اشتباهه که فکر کنی یک روزی به کف میرسی یا از سقوط خسته میشی و بی دخالت اراده دست ازش برمیداری، نوچ، همیشه جا برای سقوط بیشتر هست و هر چقدر پایین تر بری از اونجا به بعد بالا رفتن و اوج گرفتن سخت تر میشه.

 

++ بک گراند به دلایل معلوم و نامعلوم مضطربم.

 

+++ از آدم های شکست ناخورده ی، طعم سرگذشت درام ناچشیده، خوشم نمیاد. آدم هایی که همیشه مورد تایید بوده اند و ایگوشون هر روز بزرگتر و گردن کلفت تر از دیروزه. ولی یه روزگاری خودم هم از این دسته بودم!

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان