...

نمیدونم کدوم حرفو باید بزنم، کدوم حرفو باید بتونم بزنم تا خالی شم، شاید اصلا بحث حرف زدن هم نیست، بحث داشتنِ یه طرز تفکر خاصه که در من نیست.

نیل فیوری تو اون جمله ی (از نظر من) موندگارش گفته بود که در قدم اول کاری کاملا انسانی انجام دهید! کاش میتونستم. حس میکنم هیچ کدوم از کارا و حرفام انسانی نیست، روبات واره. بس که از اشتباه ترسیده ام، بس که از ضعف ترسیده ام، بس که اندوه را حق خودم ندیده ام. اندوه و درد را که حذف کرده ام، شادی و لذتی هم نمونده ست.

ای کاش یه کتاب بود، منو برمیگردوند به کودکی، خسته ام از این کتاب های self help که البته خوندنشون را بس نمی کنم، در حالی که واقعا بَسَمه، البته گاهی فکر میکنم در کودکی هم همه چیزو مِن باب انجام وظیفه انجام میداده ام همیشه، و حتی اون روزها هم به خودم اجازه ی گریه ی آنچنان نمیدادم، ولی بازم انسان تر از الانم بوده ام.

یه سری حس ها را گم کرده ام، اندوه را، دلتنگی را، عشق را، پناه داشتن را، نیاز را...

تنها حسی که خیلی وقته تو وجودم بولد هست، اضطراب و خشمه.

خیلی وقته به خودم تحمیل کرده ام که قدرتمند تر از اونی هستم که نقش قربانی را تو زندگیم ایفا کنم، قدرتمند تر از اونیم که شکایت کنم، ولی فکر کنم باید قبول کنم در پسِ این قدرت تحمیلی، من قربانیم، و بی اندازه شاکی و خشمگین. :)

 

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان