00-03-28

امروز تنها بودم از صبح، و آه که روزها چقدر طولانین این روزها، اگرچه دوستشون دارم و بهم آرامش میدن از این جهت که حس میکنم برای هر کاری وقت دارم، و خب امروز خیلی کارها هم کردم، از چند تا کتاب هر کدوم چند صفحه خوندم یا چند دقیقه گوش دادم، فرانسه تمرین کردم، ورزش کردم (یوگا)، آشپزی کردم، خرید، برنامه ریزی برای فردا و هفته ی پیش رو، دو تا ویدئوی کوتاه از نیل گیمن دیدم (در مورد داستان نویسی)، فقط به این خاطر که این بشر را دوست دارم، سریال دیدم و ...

ولی تنها بودم، تنهای تنهای تنها.

نه رفتم با صابخونه اینا حرف بزنم، (هنوز تو ذهن خودم باهاشون کنار نیومده ام و واسه همین حرف زدن ازشون و منشن کردنشون اینجا، الان برام مقدارکی دردناک بود)

علاوه بر این، به هیچ کدوم از رفقا پیام ندادم یا زنگ نزدم، به اعضای خونواده هم همینطور (این نکته رو هم متذکر شم که تعداد اعضای خونواده ی من ماشالا زیادن، و این جمله ی تنها میتونست تبدیل به اقلا 20 تا جمله بشه، یعنی من با حذف اعضای خونواده برای زنگ زدن و ارتباط گرفتن 20 تا گزینه را از خودم گرفته ام)

چرا؟ 

چون حس میکنم بیفایده ست، اگرچه قبلا تجربه بهم ثابت کرده که بیفایده نیست، تاثیرگذاره واقعا، و اینو اگرچه نمیخوام قبول کنم و نمیخوام از معیارهای خودم کوتاه بیام، ولی میدونم که اگه باهاشون حرف میزدم هر چند کوتاه و سطحی مطمئنا تاثیر خودشو میذاشت و اینقدر احساس تنهایی نمی کردم.

معیار من چیه؟ اینکه کسی باشه که دوست داشتنمو بلد باشه و فقط حرف زدن با همچین کسی ست که میتونه کاملا راضی م کنه.

حالا سوالی که هست اینه که با این انتخاب اوکی بودم امروز؟ حالم خوب بود؟ آیا احساس تنهایی عذاب دهنده بود برام؟

خب این تنهایی از یه جهت مطمئنا عذابم میده، اگرچه واقعا این چیزی که میگم اهمیتش کمترینه ولی خب چیزیه که هست و آزاردهنده ست مثل وزوز یه پشه، و اون اینه که صابخونه اینا در موردم چه فکری میکنن؟ آیا سوالم توی ذهنشون؟ با خودشون میگن افسرده ای، ضداجتماعی ای چیزی هست؟ آیا اذیتن از اینکه من اینجوریم؟ آیا نگرانم هستن و نمیتونن به روم بیارن؟ آیا معذبن از اینکه من اینجوریم؟ نمیدونم چیزی که اذیتم میکنه تمام این سوال هاست یا دونستن این نکنته که ارتباط من با این جماعت اونجور که باید جرئتمندانه و خالی از ابهام نیست؟ آره شاید همین ابهام آزارم میده.

ولی حالا گذشته از اینها آیا اگر من جایی بودم که صابخونه ای به این صورت نقشی نداشت و مطمئن بودم که کسی اهمیت نمیده به تنها موندن یا نموندن من، اونموقع هم برام آزاردهنده میبود تنهایی؟ حقیقتش اینه که مثل همیشه بحث من، بحث لذت بردنِ خودم نیست، بحث این نیست که من چی میخوام، که حالا چون ارتباط میخوام و نیست پس تنهایی آزاردهنده ست برام، نه من فقط یجورایی انگار خودم را موظف کرده ام که زندگیم سالم باشه، و مبادا کاری کنم که برام ضرر داشته باشه و فکر میکنم تنها موندن زیادی شاید ضرر داره واسه همین میتونه یه مقدار هم از این بابت آزارم بده.

و با این حساب چاره احتمالا اینه که اولا من در این مورد هم بیخیال انجام وظیفه بشم، بیخیال اثبات چیزی به کسی، حتی به خودم بشم، بعدش مطمئنا احساس نیاز به ارتباط خواهد بود و تلاش در جهتش.

 

+یکی از اون کتاب هایی که امروز چندین صفحه ازش خوندم، فلسفه ی تنهایی بود، هر چی پیش تر میرم با این کتاب، بیشتر گم میکنم دلیلی که به خاطرش دارم این کتاب را میخونم، و الان کاملا برام مبهمه، من چی میخوام از این کتاب و از جون خودم؟ میخوام که این کتاب بهم چی بگه؟ میخوام که سبک زندگیم را توجیه کنه؟ و بگه ایراد نداره تنها موندن؟ نمیدونم، شاید. ولی امروز هر زمان که تنهایی فشار میورد (معلوم نیست چجور فشاری دقیقا) چند صفحه از این کتاب را میخوندم، دنبال کمک بودم احتمالا، دنبال اینکه این لقمه (همون تنهایی) هضم شه.

الهه :)

thought for today

"You can't heal if you keep pretending that you're not hurt"

 

"You can't heal what you don't let yourself feel"

 

+این دو تا جمله مال دو تا پیج اینستاگرامی مختلفن و خب تا حد زیادی دارن یک چیز را بیان میکنن.

من به ورژن تعمیم یافته ی این جملات هم معتقدم و فکر میکنم تا زمانی که آدمیزاد در حال وانمود کردنه، و خودش را خسته میکنه برای نشون دادن چیزی که خودش هم بهش باور نداره و با این حساب به خودش داره دروغ میگه، رشد و پیش رفتنی براش امکان پذیر نیست.

نمیدونم خودِ من از این مرحله کاملا عبور کرده ام یا نه؟ و اینکه آیا هنوز هم هستن مواردی که به خاطرشون به خودم دروغ بگم و به چیزی وانمود کنم که نیستم یا نه؟ ولی در همه ی زمینه هایی که سعی میکنم صادق باشم، در نظرم خنده دار و احمق میان اون جماعتی که اصرار دارن در اون زمینه ها دروغ بگن و لاف بزنن، که چی آخه؟ چه خوبی ای در دروغ گفتن هست جز اینکه بهمون نشون میده که بزدلیم که نمیتونیم خودمون باشیم!

به قول رومن رولان:

جرئت کنید راست و حقیقیی باشید.

جرئت کنید زشت باشید.

خود را همان که هستید نشان دهید.

این بزک تهوع انگیز دورویی را از چهره ی روح خود پاک کنید و با آب فراوان بشویید.

الهه :)

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

حقیقتا همینطوره، بوی بهبود میاد، با وجود تمام کمبودهایی که تو زندگیم هست، ولی این روزها (فرض کن یک هفته ست) که تحولی در وجود من در حال رخداد بوده، کاش میتونستم بگم دقیقا چه کاری و چه دلیلی این تحول را باعث شده، ولی هیچ توضیجی براش ندارم، فقط عمیقا و واقعا میتونم حس کنم که سه گانه ی شومِ ترس، تردید و تعویق جول و پلاسشون را جمع کرده و رفته اند، و به جاش شهامت، ایمان و اشتیاق مونده.

انگار کن که یک دفعه تبدیل شده ام به تمام شعارهایی که خونده و خودم داده ام، شده ام تجلی تمام چیزهای خوبی که خونده بودم و حق بودنشون را باور داشتم، عمیقا لمسشون کرده ام و باهاشون یکی شده ام.

این چند روز همش داشتم به این فکر میکردم که، میدونی؟ وقتش که برسه اتفاق میفته، هر چیزی. باید صبورانه و مشتاق منتظر موند و البته تمام لحظات انتظار را هم دریافت و زندگی کرد.

 

+چند روز پیش فهمیدم که کتابِ Now habit جناب نیل فیورِی که برای اهمال کارهاست، بالاخره به فارسی ترجمه شده. این کتاب را من از سال ها پیش میشناختمش و پی دی اف انگلیشش را گیر اورده بودم و میخواسته ام که بخونمش و هیچ زمان فراموش نکرده بودم که این کتاب خوبه و من نیاز دارم که بخونمش! طبیعیه که بی فوت وقت رفتم و خریدمش و شروعش کردم.

همچنان که پیش میرم، میدونم که دیگه به این کتاب نیاز ندارم، محتویات این کتاب را از قبل میدونم :) ولی همچنان میخونمش، خوندنش برام شبیه مرور خاطرات و تاملات و کشفیاتم هست. دوستش دارم.

الهه :)

thought for today

‏"مردم یک جامعه وقتی کتاب می‌خوانند،
چهره‌ی آن جامعه را عوض می‌کنند،
یعنی به جامعه‌شان چهره می‌دهند!

یک جامعه‌‌ی بی‌چهره را می‌شود 
در میان مردمی کشف کرد که 
در اتوبوس، در صف اتوبوس، 
در اتاق‌های انتظار 
و در انتظارهای بی‌اتاق منتظرند 
و به هم نگاه می‌کنند 
و از نگاه کردن به هم نه چیزی می‌گیرند
و نه چیزی می‌دهند...

جامعه‌ای که گروه منتظرانش به هم نگاه می‌کنند 
جامعه‌ی بی‌چهره‌ای‌ست..!"

 

"در زندگی هر کسی 
لحظه‌ای هست که در مسیر 
اندوه و افسوس قرار می‌گیرد.
آن‌وقت یک راه برای عبور وجود دارد...

کتاب، کتاب، کتاب، کتاب

کتاب را فراموش نکن
در آن لحظه شگفت‌انگیز...!"

 

+این دو تا پاراگراف را از کانال تلگرام دکتر هلاکویی کپی می کنم، که خب معلوم نیست نویسنده ی اصلی شون کیه، ولی بهرحال من باهاشون هم عقیده ام، و دوستشون دارم و دوست داشتم اینجا هم داشته باشم، کل کانال دکتر هلاکویی را دوست دارم و پر از جملاتیست که واقعا الهام بخش و بیان کننده و کمک کننده اند، دکتر هلاکویی با وجود پُستی که چند وقت پیش در نقدِش به عنوان یک روان درمانگر نوشته ام، پناه اصلی این روزهای منه. کسی ست که قبولش دارم و کسی ست که تکلیفمو در خیلی از زمینه ها مشخص میکنه و از شک و تردید درم میاره.

الهه :)

00-03-20-2

اصرار دارم آبروداری کنم، اصرار دارم بروز ندم که تا چه اندازه تنبل یا تا چه اندازه عقبم از زندگی (از تمام ابعادش) یا تا چه اندازه سطح پایینم، حتی اینجا هم آبروداری می کنم، اینجایی که میدونم به احتمال زیاد تنها خواننده ش خودم هستم، ینی با خودم هم روراست نیستم! غم انگیزه و طاقت فرسا، دروغ گفتن و بعد بارِ اون دروغ را به دوش کشیدن. غم انگیزه نپذیرفتنِ خودت اونجوری که هستی.

الهه :)

00-03-20

فکر میکنم به اینکه در چه مورد میتونم به خودم بنازم؟ میتونم مدعی باشم؟ و هیچی پیدا نمی کنم، در سن 31 سال و اندی.

و اینو به عنوان یک اعتراف اینجا مینویسم.

مصاحبه هایی رفته و ریده ام، ریدن به نفسه ایرادی نداره، چیزی که ایراد داره اینه که چرا ریدن را زودتر شروع نکرده ام، میدونم چرا! شروع نکرده بودم مبادا به ساحت مقدسم بی احترامی بشه و ریجکت بشم! غرور حقیقتا احمقانه ست. البته چراییِ شروع نکردنِ زودتر را میشه به عبارت دیگه اینطور گفت که به خودم حق نداده بودم که کم باشم و در عین کم بودن گستاخ باشم که مصاحبه برم.

دلم لک زده برای شاگرد اول بودن، برای بهترین بودن، برای رودست نداشتن، برای اینکه تواضع و سکوت انتخابم باشه نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم.

البته تمام این مدت که شاگرد اول نبودم، نپذیرفته بودم اینو، دردش را نمیتونستم تاب بیارم که مثل یک شاگرد تنبل باهام برخورد بشه، ولی میشه امیدوار بود که شاید بالاخره پذیرفته ام، پس میتونم ازش عبور کنم و از این به بعد باز هم میتونم شاگرد اول باشم.

و منی که اینجا میتونم به تمام اینها معترف باشم، در مقابل ننه ی گرام باز هم میفتم تو تله ی دفاع از خودم و جلوه دادنِ خودم جوری که بهش باور ندارم. ای کاش نقش هامون را عوض میکردیم، درستش این بود که من اونی باشم که هل نیاز داره تا به خودش باور داشته باشه نه اینکه ننه ی گرام هل بخواد تا به من برای زندگی خودم باور داشته باشه.

الهه :)

00-03-16

+"فلسفه ی تنهایی" لارس اسوندسن را میخونم، فارغ از اینکه قراره چه تاثیری روم بذاره و اینکه آیا بعد از خوندنش تنهاییم برطرف خواهد شد یا نه؟ خوشحالم از اینکه کسی همینقدر جدی و کاربردی، تنهایی را کالبدشکافی کرده. حس میکنم با نویسنده ش در حال گفتگو هستم و او کاملا به روم بازه، بهم فضای بی نهایتی داده و سرکوبم نمی کنه به خاطر تمام ضعف و احساساتی shity ای که حس کرده ام و می کنم.

میدونی فکر میکنم خیلی وقتا صرف اینکه بتونی دردت را، علل احتمالی و نشونه هاش را تشریح شده در ذهن داشته باشی، کفایت میکنه و نیازی نیست که اون درد کاملا برطرف بشه. تو اون درد را کاملا مشاهده کرده ای، شناخته ای و باهاش آشنا هستی، و به عبارت کلی تر پذیرفته ایش. پس بودنش تهدیدی برات نیست، باهاش رفیقی.

به این فکر میکنم که نویسنده ی این کتاب هم چقدر میتونه تنها باشه. کلا آدم وقتی دغدغه ای داشته باشه که دغدغه ی کسی نیست، خیلی خیلی تنهاست، و او کسیست که میتونه به بقیه کمک کنه در حالی که بقیه نتونسته اند و نمی تونن بهش کمک کنن.

علاوه بر این، این روزها طعم تنهایی ای را چشیده ام که فکر میکنم خیلی شبیه تنهایی پدرم هست، و اگرچه تا پیش از این نمیتونستم خودم را متقاعد کنم برای ارتباط گرفتن باهاش و توجه کردن بهش، الان مطمئنم که دلم نمیخواد خودم باعث همچون رنجی برای کسی بشم. عمیقا دلم میخواد پدرم رو از تنهایی دربیارم، ای کاش که انرژی و انگیزه ش بمونه برام، برای مدت طولانی.

 

++کمبود شفقت و همدلی تو زندگیم بسیار احساس میشه، هیچ کسی نیست که در جبهه ی مقابل زندگی، طرفِ من باشه، و همه ی اینا از جایی شروع شده که خودم طرفِ خودم نیستم در حالی که میدونسته ام I am my home. خونه ی خوبی برای خودم نبوده ام و الان از همه ی خونه ها، از همه ی آدم ها فراریم.

دلم میخواد یکی مهر تایید بذاره پای سخت بودنِ روزهایی که گذرونده ام و بهم افتخار کنه بابت اینکه قدرتمند ظاهر شده ام. خیلی عجیبه و داشتن این خواسته همیشه برام کسر شأن بوده ولی الان واقعا دلم میخواد کسی برام دل بسوزونه، کسی درکم کنه. ولی با کی طرفم؟ با ننه ی گرام! و من در چشمش کیم؟ اون دختر ناتوانِ تنبل سر به هوایی که نمیتونه گلیم خودش را از آب بکشه و حتی قادر نیست نیازهای خودش را بفهمه، و تشخیص نمیده چی درسته چی غلط! و خب قضیه زمانی جالب تر میشه که همین دخترِ ناتوان مسبب تمام بدبختی و غم ننه ی گرام هست، ینی ناتوانیِ من نه ترحم برانگیز که خصم برانگیزه. با من به خاطر ناتوانیم جنگ میشه! و این تناقض منو دیوانه می کنه. او قدرتمند دانایی ست که قربانی ناتوانِ نادانی چون منه! و آیا باز هم عجیبه اینکه من مدام تصاویر کُشتنش را تو ذهنم مرور کنم؟

 

دارم فکر میکنم به اینکه فلسفه ی تنهایی، نازِ منو میکشه، کاری که نه خودم در حق خودم انجام داده ام و نه هیچ کس دیگری. حس ناخوبِ دردناکی رو که دارم به رسمیت میشناسه و بهم حق میده که داشته باشمش و در عین حال داشتن اون حسِ ناخوب را تحقیر کننده نمی بینه. از دیدِ او من با وجود تمام احساسات ناخوبی که میتونم داشته باشم، همچنان ارزشمند و قدرتمند و دانا و محترمم، و اون احساسات ناخوب فقط می تونن همدلی و مهربونیش را بربیانگیزن، از دید او اون احساسات ناخوب حتی میتونن منو تبدیل به موجود دوست داشتنی تری کنند.

خنده م میگیره به تمام توصیفاتم از موضعی که این کتاب داره، آیا واقعا تمام اینا هست؟ فکر نکنم دقیقا اینطور باشه برای همه :)) فعلا احتمالا اصرار دارم تمام ایده آل هام را به این کتاب، تحمیل کنم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان