00-03-20

فکر میکنم به اینکه در چه مورد میتونم به خودم بنازم؟ میتونم مدعی باشم؟ و هیچی پیدا نمی کنم، در سن 31 سال و اندی.

و اینو به عنوان یک اعتراف اینجا مینویسم.

مصاحبه هایی رفته و ریده ام، ریدن به نفسه ایرادی نداره، چیزی که ایراد داره اینه که چرا ریدن را زودتر شروع نکرده ام، میدونم چرا! شروع نکرده بودم مبادا به ساحت مقدسم بی احترامی بشه و ریجکت بشم! غرور حقیقتا احمقانه ست. البته چراییِ شروع نکردنِ زودتر را میشه به عبارت دیگه اینطور گفت که به خودم حق نداده بودم که کم باشم و در عین کم بودن گستاخ باشم که مصاحبه برم.

دلم لک زده برای شاگرد اول بودن، برای بهترین بودن، برای رودست نداشتن، برای اینکه تواضع و سکوت انتخابم باشه نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم.

البته تمام این مدت که شاگرد اول نبودم، نپذیرفته بودم اینو، دردش را نمیتونستم تاب بیارم که مثل یک شاگرد تنبل باهام برخورد بشه، ولی میشه امیدوار بود که شاید بالاخره پذیرفته ام، پس میتونم ازش عبور کنم و از این به بعد باز هم میتونم شاگرد اول باشم.

و منی که اینجا میتونم به تمام اینها معترف باشم، در مقابل ننه ی گرام باز هم میفتم تو تله ی دفاع از خودم و جلوه دادنِ خودم جوری که بهش باور ندارم. ای کاش نقش هامون را عوض میکردیم، درستش این بود که من اونی باشم که هل نیاز داره تا به خودش باور داشته باشه نه اینکه ننه ی گرام هل بخواد تا به من برای زندگی خودم باور داشته باشه.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان