To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

در طی روزهایی که گذشت، تجربه ی دعوا و قهر با دوستان صمیمی و خونواده را در کارنامه ی اعمالم ثبت کردم و بسی مفتخرم بهش! (just kiddig)، در طی همون جر و بحث ها همش با خودم فکر میکردم لازمه؟ نمیتونم جر و بحث نکنم؟ و میدونستم که میتونم جر و بحث نکنم یا هر زمان که دلم خواست بهش خاتمه بدم، میدونستم که واقعا هدف از قبل تعریف شده ای برای این بحث ها ندارم، ولی الان که گذشته اند و میتونم از دور بهشون نگاه کنم، می فهمم که هدفم چی بوده، دلم میخواست بهم ثابت شه که نیازشون بهم نیاز اساسی ایست، دلم میخواست بهم نشون بدن که برای نگه داشتنم، برای حفظ رابطه باهام، کوتاه میان، و باهام مدارا میکنن، و در مقابل وحشی بودنم جبهه نمی گیرن، دلم میخواست شبیه اون بچه ای باشم که بزرگترش را میزنه ولی بزرگترش بغلش میکنه و آرومش می کنه، دلم میخواست تواضع و کرنششون در برابرم را ببنم و لذت ببرم، دلم میخواست ببینم که تلاش میکنن حفظم کنن، تلاش می کنن دوباره به دستم بیارن، و برای به دست اوردنم هم که شده تلاششون را می کنن که درکم کنن، دلم میخواست ببینم که برای راه یافتن به درونم حصار سنگی ای که دورم کشیدم را میشکنن، میخواستم ناز کنم و بدونم که نازم خریدار داره، میخواستم به این وسیله فرمانروایی کنم و اغوا بشم.

آیا به این هدف ها رسیدم؟ نه.

آیا میخوام قهرم را ادامه بدم تا برسم؟ البته که نه.

چرا؟ چون دیگه بچه و ناتوان نیستم، الان خیلی بیشتر از "قهر کردن" ازم برمیاد، میخوام تو زندگیشون باشم؟ خب خودم را هست میکنم براشون، "هست" میشم تو زندگیشون، هر روز بیشتر از دیروز، به همین سادگی به همین خوشمزگی. و میدونم که حتی اگه هیچ زمان قدرِ بودنم شناخته نشه، دونسته نشه، این نتیجه نمیده که بودنم بی ارزش بوده، مهم اینه که خودم به ارزشمندی حضورم باور داشته باشم که دارم.

دلم نمیخواد اونی باشم که بهش لطف میشه، اونی که دوستش دارن و مسئولیتش را می پذیرن، نه من اونیم که مسئولیت می پذیره، من اونیم که لطف می کنه، من اونیم که عشق می ورزه، من اونیم که بزرگتره، و دوست دارم که باشم، بزرگتر باشم، دوست دارم بهم تکیه بشه.

۲۹ آذر ۹۸ ، ۱۴:۲۹
الهه :)

یه اتفاق خوبی که داره برام میفته فکر می کنم اینه که دارم یاد میگیرم نوازش کنم (نوازش در معنای تحلیل رفتار متقابلیش)، در حقیقت دارم یاد میگیرم نوازش های کوچیکی در ابعاد بزرگ (تعداد نفرات زیادتر) انجام بدم، و گیر دو سه تا رفیق صمیمی نباشم، چون وقتی ارتباطاتت محدود میشه، انرژی بیشتری میذاری برای اون تعداد محدود، و انتظاراتت از اون عده ی محدود میره بالا، هم فشاریست روی اونا، و هم اینکه دفعاتی که رضایت تو جلب میشه خیلی محدود خواهد بود.

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۰
الهه :)

شاید اون آگاهی که تو پُست قبل ازش حرف زدم، نتیجه ی خوندن این چند پاراگراف از کتاب "از حال بد به حال خوبِ" دیوید برنز، در وصف اهمال کارها بوده (تاثیرگذار بوده مطمئنا) :

 

اهمال کارها اغلب به خود می‌گویند: «باید آن نامه‌ها را بنویسم، باید شروع کنم.»

عبارت‌های بایددار معمولاً موثر نیستند، زیرا احساسی از گناه تولید می‌کنند و در نتیجه شرایطی فراهم می‌سازند که شما از انجام آن خودداری می‌کنید. در همان لحظه‌ای که به خود می‌گویید: «باید این کار را بکنم.» احتمالاً این اندیشه را در سر دارید «… اما حالا به انجام آن مجبور نیستم، تا فرصتی دیگر صبر می‌کنم.»

گاهی اوقات هر چه بیشتر به خود بگویید که باید کاری را انجام دهید، انجامش به همان اندازه دشوار می‌شود.

ممکن است در این زمینه با من موافق نباشید. ممکن است بگویید استفاده از «باید» هیچ اشکالی ندارد. ممکن است فکر کنید این وظیفه‌ی شماست که روی میزتان را تمیز کنید و خوب درس بخوانید. ممکن است فکر کنید این کاری است که حتماً «باید» انجام شود.

در سه مورد استفاده از باید بی‌اشکال است. یکی از آن‌ها بایدهای اخلاقی است. نباید از کسی سوء استفاده کنید زیرا خلاف اصول اخلاق است.

دومین نوع بایدهای مجاز، بایدهای قانونی است. نباید در خیابان با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در ساعت رانندگی کنید. زیرا خطرناک است و احتمالاً مشمول جریمه‌ی پلیس می‌شوید.

و بالاخره به بایدهای طبیعی می‌رسیم. به حکم قانون طبیعت این اتفاق باید بیفتد. مثلاً اگر قلم را از دست خود رها کنید تحت تأثیر قانون جاذبه «باید» سقوط کند.

اما وقتی می‌گویید «باید میزم را مرتب کنم.» آیا این یک باید اخلاقی است؟ مسلماً نیست. آیا یک باید قانونی است؟ نه نیست، مگر آن‌که قانونی وضع کنید که داشتن میز شلوغ غیرقانونی است. آیا پای قانون طبیعت در میان است؟ مسلماً نه. زیرا هیچ قانونی در طبیعت نیست که بگوید: «هر که میز نامرتب داشته باشد به حکم طبیعت باید به مرتب کردن آن اقدام کند.»

نظر به این‌که باید اخلاقی، باید قانونی، یا باید به حکم طبیعت نیست، کلمه‌ی «باید» در موضوع مورد بحث ما بی‌تناسب است.

به نظرم وقتی می‌گویید «باید میزم را مرتب کنم» منظورتان این است که «اگر میزم را مرتب کنم به سود من است.»

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۱:۱۲
الهه :)

جدیدا آگاه شدم به تفکر غلطی که سال هاست دارم باهاش زندگی می کنم و سال هاست داره عذابم میده، و اونم اینه که "من" باید خوب باشم، "من" باید نمره ی خوبی بگیرم، من نباید خنگ باشم، من نباید بی عقل باشم، من نباید نابالغانه رفتار کنم، من نباید حرف مفت بزنم، من باید خوب بنویسم، من باید با هدف بنویسم

چرا اونوقت؟ مگه من کیم؟ یا چه تفاوتی با بقیه دارم؟ چرا بقیه مجازن خنگ و بی سواد و بی هدف باشن و من نیستم؟ چرا من باید خوب باشم؟

وقتی خوب فکر کردم، واقعا جوابی براش نداشتم، من تفاوتی ندارم، و در نتیجه مجازم خنگ باشم و نفهمم، مجازم حرفِ مفت و بی ربط بزنم و چرت و پرت بنویسم، مجازم بچه و احمق و متوقع باشم و حرفامو بی مراعات و بی فکر کردن به زبون بیارم، مجازم که کنار نکشم و کوتاه نیام و با بچگی تمام خواسته هامو به چنگ بیارم، و کلی مجازمِ دیگه، و در عین تمام اینا، مجازم که خودمو حرفامو و کارهامو ارزشمند و شایسته ی زنده بودن، شنیده شدن و دیده شدن بدونم.

این آگاهی حقیقتا میتونه یک نقطه عطف باشه در زندگیم.

 

+یه خاطره ای در ذهنم هست از دوران کارشناسی، که مصداق این تفکر عذاب دهنده ست که تمام این مدت به حق بودنش شک نکردم.

یه هم اتاقی داشتم که همه ی درساشو میفتاد و اصلا درس نمی خوند و وقتش را به بی اهمیت ترین و حماقت بار ترین کارها (از نظر من) می گذروند، در مقایسه با اون من درسخون حساب میشدم، و خب هیچ درسیم را نیفتاده بودم و فلان، ولی یادمه بعضی وقتا تو ذهنم به این هم اتاقی میگفتم که تو میتونی هر وقت که بخوای از نو شروع کنی و بچه ی خوب و درسخونی بشی.

ولی برای خودم کار رو از کار گذشته میدونستم، من نمیتونستم و نباید درسی را می افتادم، نباید نمره ی کم میگرفتم، برای من دیر بود، همون نمره ها را هم مجاز نبودم که بیارم، باید خیلی خیلی بهتر میوردم، باید نمره ی تاپ میشدم و بخششی در کار نبود، فرصتی داده نشده بود.

و الان دارم فکر میکنم چرا هیچ زمان از خودم نپرسیدم، چرا؟ چرا من فرصتی ندارم؟ چرا برای من بخششی نیست؟ چرا من باید شاگرد اول باشم؟

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۰:۵۸
الهه :)

علی سخاوتی یک پادکستی به اسم "فنامنا" داره که تو اون مخاطب هاش، هر کسی که باشن، میتونن زنگ بزنن و داستان (ها)شون را تعریف کنن. یه سری شرط هایی هم وجود داره، که من فرمِ دقیقشون را حفظ نیستم، ولی اون مضمونی که دریافت کرده ام و تو خاطرم هست، اینه که اون مکالمه نباید مکالمه ی سختی باشه (احتمالا شبیه مکالمه هایی که من همه روزه دارم، هدفمند و عصاقورت داده) و لزوما قرار نیست محتوای مفیدی را شامل بشه.

از اون روزی که این ایده شکل گرفته و من گاها گوشش داده ام، این سوال همش تو ذهنم تکرار شده که داستان من چیه؟ چی تو زندگی من جذاب و چالش برانگیزه؟ تعریف کردن چیِ زندگیم میتونه اقلا به اندازه ی یک ساعت وقت بگیره؟

این بحث به نظرم بیشتر باید شکافته بشه، حس میکنم برام لازمه که داستانمو پیدا کنم، حس می کنم اگه پیداش کنم، اونموقع دیگه داستان گفتن کار سختی نخواهد بود.

۱۹ آذر ۹۸ ، ۱۲:۴۸
الهه :)

+دیروز با خواهرم تمرین رانندگی (توی شهر) رفتیم، این خواهرم اونیه که من تا حدود زیادی بهش تکیه دارم، و شنیدن نظرات و امواج مثبتش، شنیدن "اهمیت نداره" از زبونش زمانی که احیانا غمگین یا مشغول سرزنش خودم هستم، بین حجم فراوان سرزنش و امواج منفی و باور نداشتن هایی که این روزها دریافت می کنم، برام بسیار لذت بخش و چه بسا حیاتیست. دیروز کلاچ زیر پام تا انتها فشار داده شده بود، تنها اشتباهم این بود که ترمز را کم فشار داده بودم و اونم تا حدودی در کنترلم بود، ولی وقتی ماشین بیشتر از اون مقداری که باید جلو رفت و خواهرم هول شد و داد زد، الهه نگه دااار! منم هول شدم و اشتباه بعدی را مرتکب شدم و به جای ترمز گاز را فشار دادم! :)) (خاک بر سرم یعنی)  البته سرعتمون در اون حدی نبود که خیلی خطرساز بشه (البته چرا امکانش بود)، ولی ظاهر ماجرا از دید یک ناظر بیرونی این بود که من نزدیک بود یه موتوری را زیر بگیرم (بدون گواهینامه)!

بعد از این گندی که زدم دیگه سریع راه خونه را در پیش گرفتم و تا ماشینو نیگر داشتم خواهرم پرید بیرون و گفت که میره خونه و به من پیشنهاد داد یه خرده تنهایی برم و جاهای خلوت تمرین کنم و من فهمیدم به احتمال زیاد دیگه آخرین باریه که در تمرین هام همراهیم میکنه، ناامید شدنش را نیز حس کردم، و بسیار آزارم داد، حتی بیشتر از حادثه ای که ممکن بود پیش بیاد.

همین.

مقصودم از تعریف این ماجرا این بود که شاید از حجم آزاردهندگیش کم شه و من ببینم که اشتباهم ثبت شده و به خاطرش به اندازه ی کافی از خودم سرزنش شنیده ام و قول داده ام حواسم بیشتر جمع باشه و این آخرین بارم باشه که از این اشتباه ها می کنم، پس دیگه وقتشه خودم را ببخشم و از این ماجرا عبور کنم، و به خودم باور داشته باشم، حتی اگه این خواهرم هم باورم نداشته باشه.

 

++ این روزا حالا به هر دلیل مسخره ای، خواستگارا پاشنه ی درو از جا کندن. و این اصلا مایه ی خوشحالی یا مباهات من نیست، فقط رو اعصابمه، البته الان دیگه کمتر، چون اون اوایل، هر کسی که میومد اقلا تا دو سه هفته آرامش من را سلب میکرد تا زمانی که بالاخره خوشبختانه تموم میشد و من به زندگی عادی خودم برمیگشتم.

هر خواستگار جدیدی که میاد، خونواده یه بار از نو خوشحال میشن، و با زبون بی زبونی، ملتمسانه ازم میخوان که این یکی را قبول کنم حتی به بهای کوتاه اومدن از خیلی از خواسته هام و گورمو گم کنم برم دیگه، با نگاه هاشون ازم میخوان که به این اضطراب و نگرانی، که دیگه برای من دیره و ممکنه بعد از این، مورد خوب دیگه ای موجود نباشه، خاتمه بدم و زودتر راه امنی که همه در پیش گرفتن را در پیش بگیرم.

خودِ منم این ترس را دارم، هر بار که به خودم دلداری میدم که بابا فوقش ازدواج نمیکنی، قرار نیست که همه ازدواج کنن، لزومی نداره از خواسته هات ذره ای کوتاه بیایی، ولی یه صدایی در جواب میگه، اگه چند سال دیگه سرت به سنگ بخوره و بفهمی که ازدواج امر لازمیست، اونموقع میخوای چیکار کنی؟ اونموقع دیگه راه برگشتی وجود نداره.

و در انتهای تمام این بحث ها با خودم به این نتیجه و این افسوس میرسم که ای کاش یه خرده زودتر به این مرحله رسیده بودم، وقتی که هنوز برای ناز کردن و کوتاه نیومدن دیر نبود، و هنوز امکانش بود که همه ی راه های جایگزین را برم و خودم به این نتیجه برسم که اینجور ازدواجی از همه شون بهتره، هنوز امکانش بود، کامم را تمام و کمال از زندگی بگیرم و وقتی که دیگه به اون مرحله ای رسیده بودم که میخواستم زندگیم را وقف ملت کنم، به ازدواج هم فکر کنم. کاش...

۱۹ آذر ۹۸ ، ۱۲:۳۸
الهه :)

 

+چند وقتیست به بهانه های مختلف به این مفهوم برمیخورم، به اینکه زندگی و دنیا خیلی بزرگتر از اونیه که من بتونم بهش حکم کنم چطوری باشه، بزرگتر از اونیه که طبق قوانین و "اگر آنگاه" های من پیش بره، نه! زندگی و دنیا قوانینش را به حکم من عوض نخواهد کرد، من فقط میتونم قوانینش را پیدا کنم و خودم را باهاشون وفق بدم، مثل موج سواریه، تو نمیتونی مثلا تو ساحل بایستی و به موج ها حکم کنی زیر پای تو برن، اونها هستند همونجوری که باید باشند، و این تویی که باید پیداشون کنی و سوارشون بشی و ازشون لذت ببری.

و جالبه که در نگاه اول، این مفهوم، نتیجه میده زندگی جبر خالصه و تو توش نقشی نداری و تلاش های تو به جایی نخواهند رسید، ولی اتفاقا کاملا برعکس اینه و نتیجه میده که تو و فقط تو مسئول زندگیت هستی، در نگاه اول متناقضه که از یه طرف در برابر ابهت زندگی عددی نباشی و قدرتی نداشته باشی و از طرف دیگه مسئول زندگیت تماما خودت باشی، ولی وقتی یه خرده بهش فکر کنی، میفهمی که متناقض نیست.

۱۷ آذر ۹۸ ، ۱۹:۱۰
الهه :)

چه غریبمندی ای دل

نه غمی

نه غمگساری

نه در انتظار یاری

نه ز یار انتظاری

 

+احوال الانم را بهتر از این نمیشه بیان کرد.

 

فردا نوشت: یادمه این بیت را در دوران دبیرستان، دوستی برام smsش کرده بود، فینگلیش، و چون زیبا بود به خاطر سپرده بودمش، منتها الان فهمیدم اون اولشو اشتباه فهمیده بوده ام، در حقیقت هست: "چه غریب ماندی ای دل"، و در sms فینگلیش من اینو نتونسته بودم تشخیص بدم. الان سرچش کردم، یه شعر بلند بالاست از هوشنگ ابتهاج گرانقدر، و چقدر که زیباست.

 

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

"هوشنگ ابتهاج"

۱۴ آذر ۹۸ ، ۲۳:۳۸
الهه :)

در حال مکالمه ایم با رفیق، کلا تایپینگ هستند ولیکن با سرعتی اندک، و من منتظرم بالاخره ته این حرفا دربیاد و منم بتونم حرف بزنم، بالاخره انگار کورسوی امیدی روشن میشه و میگه تو چه خبر؟ ولی همچنان در حال تایپه، یه جمله تایپ میکنم در وصف خبر جدید و ایشون بعد یه واکنش اندک به حرف من، حرفای خودش را ادامه میده، همچنان با سرعتی رو اعصاب...

و این در حالیست که از صبح دارم حرفای برادرزاده را گوش میدم و از اول هفته حرفای تموم ناشدنی خواهرزاده ها را!

حقیقتا خسته ام از گوش دادن و شنیده نشدن

دلم میخواد بگیرم یه چند تا از این آدمای وراج را خفه کنم.

 

یکی از خواهرزاده ها، کلا وقتی بدونه گوش و توجه تو را حتی اندک و نصفه نیمه در اختیار داره، هیچ زمان ساکت نمیشه مگر اینکه بهش بگی هیسس، الان میخوام حواسم به کار خودم باشه

این جدیدا خیلی منو عصبی میکنه، وقتی طرفم به هیچ وجه من الوجوه فکر نمیکنه و فقط میریزه بیرون! یه سری ماجراهای احمقانه ی روزمره که برای من اصلا اهمیتی ندارن را با جزئیات و مخلفات فراوان ساعت ها شرح میده.

۰۷ آذر ۹۸ ، ۲۳:۰۸
الهه :)

دلم میخواست میتونستم مثه آدم حرف بزنم و اون چیزی که میگذره را بیان کنم، حسی که هست را انتقال بدم، بذارم خودِ خودِ کودک درونم حرف بزنه، بی شنیدن هیچ نقد و نصیحت و آینده نگری از جانب بالغ یا والد احمق درونم.

ساده باشم، ساده حرف بزنم مثه بچه ها، حرفام از دل بربیان و دقیقا اونی باشن که میخوام بگم

تفف به این پیچیدگی، تف به این ملاحظات، تف به این احتیاط، به این ترس، به این هدفمندی، به این انقباض، این عصاقورت دادگی، این عجیب غریب بودگی

میدونی؟ کم پیش میاد که واقعا حس کنم بیان شدم، واقعا حس کنم همون چیزی که میخواستم را گفتم. یا اصلا واقعا همون چیزی که بهش فکر میکنم مسئله م بوده، آره مسئله و دغدغه م را اشتباه تشخیص میدم گاها، نمیدونم.

جدیدا فکر میکنم واقعا کودک درونم خیلی مورد ظلم واقع شده، تمام تلاش هام در جهت بالغ شدن و بالغ بودن، ازم یه خرفت بی احساس ساخته

قبلتر ها که اوضاع در این حد خیط نبود، فرندز که می دیدم، تمام صحنات عاشقانه ش برام حسرت برانگیز بود، ولی جدیدا حس می کنم تمام دوست داشتن ها، دوست داشتن های عاشقانه منظورمه نه دوستانه، فقط یه سری باور احمقانه ان که دو طرف چسبیدن بهش، یا یه سری بازی کودکانه ی باز هم احمقانه.

۱ نظر ۰۱ آذر ۹۸ ، ۲۲:۲۶
الهه :)