99-3-31

داستان کوتاه های کتاب "مخلوقاتِ یک روز" اروین یالوم را ادامه میدم و بعد از هر داستان، اروین یالوم برام عزیزتر، دوست داشتنی تر و دلخواه تر میشه و دلم میخواد بیشتر و بیشتر ازش بخونم و شک م برای اینکه الگوم این بشر، و رویام درمانگر و نویسنده شدن (نویسنده ای دقیقا شبیه ایشون) باشه، کمرنگ تر میشه. آره فکر میکنم اقلا در زمینه ی روانکاوی مستعد هم هستم، و کشف این روابط علت و معلولی انگیزه ها و رفتارهای آدم ها بسیار برام لذت بخش است و خواهد بود.

داستان هاش البته خیلی هم به اینکه خودم را بشناسم کمک می کنه.

و یه چیزی که خیلی برام جالب بود، اهمیتیست که به رویاهایی که آدم تو خواب می بینه، میده.

 

+پستی که در مورد شادی نوشتم، در نظرم خزعبل محض بیشتر نیست.

نمیدونم واقعا تعریف شادی چیه و فکر نمی کنم واقعا آدم ناشادی باشم، اگه به حال خودم گذاشته بشم، درد فقط اینه که من از ارتباط با آدم ها، اکثریتشون، خوشحال نمیشم و قاعدتا نمیتونم حس خوشحالی نداشته را منعکس کنم، چون آدم ها همیشه در چشمم تهدید بودند، مسئولیتِ اضافه، مسئولیتی که معمولا بهم تحمیل میشه و خودم نمیخوامش.

الهه :) ۰ نظر

99-3-30-3

ستایش کردنِ هر چیزی ما را از اون دور می کنه.

از جملات قصار اینجانب و چیزی که باید هر بار به خودم تذکرش بدم.

الهه :) ۰ نظر

99-3-30-2

خودِ من شخصا تا به حال در پی شادی نبوده ام، و از یه زمانی به بعد انگار تنها هدفم، تنها ارزشم توی زندگی رشد کردن و گسترده شدن و قدرتمند شدن بوده، و خودِ مفهومِ شادی برام اهمیتی نداشته، شاید چون به این نتیجه رسیده بودم که شادی خواه ناخواه در پی رشد و قدرت خواهد اومد و لزومی به اینکه مستقیما جستجوش کنم وجود نداره. تا چند روز پیشا که کشف کردم برای رسیدن به یک مقصد خاصی، شاد بودن یکی از وسیله های مهمه (بهتره بگم خوشحال بودن)، مجبور شدم به شادی فکر کنم و برای خودم دل بسوزونم که چطور در طی تمام این مدت، شاد نبوده ام و حتی به شاد بودن فکر هم نکرده ام، و شادی اصلا چی هست؟ آخرین تجربه ای که باعث شده حس و حالم برچسب شادی (خوشحالی در حقیقت) داشته باشه کدوم بوده؟

هومم، با جستجو در حافظه م به این نتیجه رسیدم از تجربه های اخیر که موجب خوشحالیم شده باشه، زمان هایی بوده که احساس کردم مورد عشق هستم، برای یه نفر حتی موجودی هستم خواستنی.

نشونه های خوشحالی در تعریفی که من ازش دارم عبارتند از: خندیدن، خوش اخلاق و مهربون بودن حتی با آدمایی که رو اعصابت میرن، دنیا و زندگی را به چشم طنز و شوخی دیدن، پرانرژی بودن و تلاش برای اینکه بقیه رو هم به طریقی در شادی خودت شریک کنی، در حالت کلی لذت بردن از ارتباط گرفتنِ با آدم ها.

اوه پسر، فراموش کردم به چه قصدی داشتم اینا را میگفتم.

در هر حال فکر میکنم بد نباشه به خوشحال بودن هم بها بدم از این به بعد، و شاید تلاش برای شاد بودن کلید مشکلی باشه که تو پُست قبل ازش گفتم، اینکه به طرز درام طوری بزنی به در و دیوار و شادی را جستجو کنی، باعث میشه انگیزه ت در خیلی از موارد درونی باشه، تو دیگه یه کاری را برای خوب و ارزشمند بودنش انجام نمیدی، برای اینکه شادت کنه انجامش میدی. ییییکس :))

الهه :) ۱ نظر

99-3-30

+تو تمام فیلم ها و داستان ها، داشتن اعتماد به نفس و اراده (و احیانا پول) برای تمام شخصیت های داستان یک امر بدیهیست، و من به این اعتراض دارم آقا، اعتراض دارم. اگه راست میگید چالش های زندگی شخصیتی فاقد اینها را نشون بدین، اون داستان مطمئنا الهام بخش ترین خواهد بود. :)

 

++ به دوستم می گفتم دیدی بعضی از ملت یه کتابی که شروع می کنن را تا تموم نکنن ولش نمی کنن، من جز در دوران طفولیت برای کتاب های هری پاتر هیچ زمان دیگه این حس را نداشتم، اوشون هم تایید کرد و حس منو داشت و کتاب ها را مقصر دونست، و در انتها من به نتیجه ای که میخواستم نرسیدم، چون میدونم اون بیرون کسایی هستند که تند و تند کتاب می خونن، کتاب خوندن براشون مثل خوردن یه چیز خوشمزه ست، که تا زمانی که نزنن رو دستشون یا شاید تو گوششون و کتابو ازشون نگیرن، ول کنِ ماجرا نیستن، و این میل سیر ناپذیرشون برای یه کتاب خاص نیست، برای دسته ی بزرگی از کتاب هاست.

و کتاب خوندن فقط یه مثاله. میدونم آدم هایی هستند که تو یه سری کارها غرق میشن و از این غرق شدن لذت می برن و تا مجبور نباشن ازش بیرون نمیان.

و سوال من اینه که چرا من اینجوری نیستم؟ در مورد هییییچ کاری. هر کاری را به زور انجام میدم، و همش منتظرم تا تموم بشه و شرش کنده بشه.

من واااقعااا دلم اون انگیزه ی درونی را محض رضای خدا برای یه کار، حتی همون کتاب خوندن میخواد.

شاید به این خاطره که ناآروم و نگرانم همش، و طبق باوری که مامانم میخش را تو وجودم کوبیده، هیچ کدوم از کارای من کار نیستن، کار اصلی یه چیز دیگه ست، و من هنوز پیداش نکردم. برای همین هیچ کدوم از این کارای فرعی را نمیتونم بی عذاب وجدان و با خیال راحت انجام بدم.

 

شاید هم به این خاطره که من یک عمر گشتم ببینم ارزشمندترین هدفی که آدمیزاد میتونه داشته باشه چیه و الان همه ی کارها را طبق ارزششون مرتب کردم و حسابگرانه طبق ارزششون دارم انجامشون میدم، نه جوری که دلم میخواد.

نمیدونم چی دلم میخواد و حتی اگه بدونم نمیتونم با خیال راحت انجامش بدم.

الهه :) ۰ نظر

مخلوقات یک روز

بعد نامه هایی دیدم که باعث شد مکثی کنم: "پُل! تجلیل بسیار تو از تجربه ی محض به مسیر خطرناکی افتاده است. یک بار دیگر باید سرزنش سقراط را به تو یادآوری کنم که زندگیِ تجربه نشده، ارزش زیستن ندارد."

در دل گفتم آفرین کلود! منم دقیقا همین نظرو دارم. من با اصرار تو به پل برای تجربه کردنِ زندگی ش کاملا موافقم.

ولی پل در نامه بعدی پاسخ تندی داده بود: "اگر میان امتحان کردن و زندگی کردن، یکی را باید انتخاب کرد، من همیشه زندگی کردن را انتخاب می کنم. من از بیماری توضیح اجتناب می کنم و به تو هم اصرار می کنم که چنین کنی. رفتن به سوی توضیح بیماری مسری اندیشه مدرن است و ناقل این بیماری هم درمانگران معاصرند؛ هر درمانگری که تا به حال دیده ام، به این بیماری مبتلا بوده است؛ و این بیماری اعتیاد آور و واگیردار است. توضیح یک توهم است، یک سراب، یک سازه، یک لالایی آرام بخش، توضیح از وجود بی بهره است. بگذار آن را با نامی که لایقش است بخوانیم: مدافع بزدلی در برابر وحشت ناپایداری، بی تفاوتی و هوسبازی تجربه ی محض".

 

+چند پاراگراف از داستان کوتاهِ درمان نادرست از کتابِ "مخلوقات یک روز" ِ اروین یالوم.

موقع خوندن چندین بار از روی این چند پاراگراف خوندم، و همش حس کردم پیامی برای من داره، ولی حقیقتش درست نمیفهمم پیامش چیه، چون انگار هم پُل و هم کلود در حال گفتنِ یک چیز بوده اند.

 

++کسی که داره روایت میکنه خودِ اروین یالوم هست، پُل مراجعش هست، مثلا به قصد درمان مراجعه کرده ولی اروین یالوم را مجبور کرده که نامه هایی که بین خودش و کلود رد و بدل شده را بخونه.

 

+++ تو داستان های بعدی اروین یالوم چندین بار غیرمستقیم به این نکته اشاره می کنه که از اینکه پایان زندگیش هست میترسه، و من همش با خودم فکر میکنم آخه کسی مثل اروین یالوم که اینقدر تمام و کمال زندگی کرده هم؟ چه ترسی براش هست؟ دقیقا کدوم روز و لحظه از عمرش را هدر داده که الان ترسی براش باشه؟

الهه :) ۱ نظر

99-3-28-2

همه شاکی و طلبکارند از دولت ها و حکومت ها و به کل جامعه، بابت آزادی ای که ازشون سلب شده، ولی من فکر میکنم ای کاش، تنها آزادی سلب شده از ما همون آزادی هایی بود که جامعه ازمون گرفته، ای کاش در درون مطمئن بودیم که اگه فرصت بهمون داده بشه خودمون را تمام و کمال بی هیچ ترسی ابراز خواهیم کرد، ای کاش مطمئن بودیم در محدوده ی همون آزادی هایی که بهمون داده شده داریم تمام و کمال خودمون را بیان می کنیم، ولی اینطور نیست.

اون آزادی ای که توسط حکومت و جامعه از ماها سلب میشه، در برابر محدودیت هایی که خودمون به خودمون اعمال می کنیم ذره ایست قابل اغماض.

اقلا برای من که اینطوره. وقتی دقت میکنم می بینم همیشه منتظر بودم بسترش برام فراهم شه، اطرافیان و عزیزانم این اجازه را بهم بدن، تا بعدش آیا خودم هم به خودم اجازه بدم که خودم را بیان کنم یا نه. مثلا توجه کردم که در استایل لباس پوشیدنم باید مطمئن باشم که موجب ناراحتی یا شرمساری احدی از اطرافیانم نمیشم، وقتِ حرف زدن هیچ زمان خودم سُکان گفتگو را به دست نگرفته ام و در مورد چیزهایی که دلم خواسته حرف نزده ام مگر مطمئن بوده باشم که طرفم کاملا علاقمند و راضیه، در عین حال هیچ زمان به رضایت و علاقمندی خودم در گفتگو ها اهمیت نداده ام، تلاش کرده ام شنونده ی خوبی باشم برای تمام چرت و پرت های مخاطبانم، یک شخصیت ثابت بروز نداده ام تا ببینم بعدش کی سمتم میاد، معمولا تلاش کردم شبیه اونی بشم که سمتم اومده. و حتی جدیدا با این فکر که هر کسی خودش باید بخواد تا تغییر کنه، دیگه اصراری ندارم که اشتباهات ملت را بهشون گوشزد کنم یا مثلا ازشون بخوام که پیش من فلان رفتار را نداشته باشن یا فلان حرف را نزنن.

میدونم آگاهی پیدا کردن به تمام اینا یعنی ابتدای تغییر و از این بابت خوشحالم.

بی اندازه دلم میخواد خودِ منحصر به فردمو بشناسم و با تمام قوا بیانش کنم، دلم میخواد امضامو رو جهان هستی بزنم، دلم میخواد فارغ از محدودیت های مرزهای جغرافیایی عمیقا بدونم که خودم در برابر خودم بی سانسورترین و لخت ترین و آزادترینم، دلم میخواد قدرتمندانه اونی باشم که هستم فارغ از اینکه کی ازم خوشش میاد و کی نه، فارغ از اینکه چه تصویری تو ذهن بقیه دارم، و اینقدر رو خودم بودن مصر باشم که بالاخره دیگه همه به اینکه کی هستم عادت کنن و اونجوری بشناسنم.

 

داشتن اون آزادی درونی اصلا یه چیز دیگه ست، وقتی در درون آزاد هستی و صرفا جغرافیا و جامعه محدودت کرده باشه مثل خورشیدی هستی پشتِ ابر، نور را داری، اینکه بهت اجازه بدن بتابی یا نه، چه اهمیتی داره آخه؟

الهه :) ۰ نظر

99-3-28

دقت کردم که مقاومم در برابر انجام کاری که از قبل بهش فکر نکرده و براش برنامه و زمان دقیقی مشخص نکرده ام. برای به انجام رسوندن کارها از این به بعد اینو هم باید مدنظر قرار بدم.

الهه :) ۰ نظر

99-3-14

در عجب میمونم از کسایی که هنوز در تلاشن اثبات کنن مسیری که خودشون انتخاب کرده اند درست مطلقه و بقیه ی مسیر ها فاسد و تباهن، البته آزادن که زندگیشون را به این تلاش عبث بگذرونن، ولی واقعا کی اهمیت میده؟ و چی عوض میشه؟ جز اینکه ذهن خودشون بسته میمونه.

چراییِ وجود تفاوت های ما آدم ها در سبک زندگی و نگرش و انتخاب هامون، این نیست که ما را به قضاوت بنشونه که چی درست و چی غلطه، چی فاسد و چی متعالیه، چون هدف از آفرینش ماها تعیین درست و غلط نبوده، آفریننده ی ما قاعدتا خودش در این مورد استادتره و نیازی به کمک ما نداره و گذشته از اون این تفاوت ها وجود خواهند داشت حتی اگه ما باهاشون مخالف یا بر ضدشون باشیم، تنها فایده ای که این تفاوت ها میتونن برای ما داشته باشن اینه که تلاش کنیم نگاه های مختلف را درک کنیم، تلاش کنیم از زاویه دید هر کسی به دنیا نگاه کنیم و اینجوری افق نگاهمون را گسترده تر کنیم. فقط همین. و گر نه که هر کسی میتونه تا زمانی که در پیِ آزار نیست هر غلطی دلش میخواد بکنه و این به هیچ احدی ربطی نداره.

 

+علاوه بر تمام اینا ظاهر رفتار هیچ بنی بشری (تا زمانی که کاری به تو نداره) نمیتونه تعیین کنه که اون رفتار درسته یا غلط. مهم درونمایه و محتوا و چرایی اون کاره، و از نظر من تا زمانی که هدف از یک حرکت رشد و آگاهی باشه، و البته به هیچ کسی آزاری نرسونه، اون کار فارغ از ظاهرش درست ترین کارِ ممکنه.

الهه :) ۰ نظر

to-pass.blogfa.com

همین آدرس را در دامنه ی بلاگفا هم ساختم برای زمان هایی که حال کردم تو فضای بلاگفا بنویسم، حس می کنم بلاگفا محیط راحت تریست برای نوشتن، بیشتر حسِ خونه را به آدم میده. و احتمالا اونجا برام جایی خواهد بود برای شل کردنِ بیشتر، و نوشتنِ هر چرت و پرتی بی هدف.

الهه :) ۱ نظر

99-3-7-3

گفتم قبلا هم که جدیدا بعد از خوندن صفحاتی از داستانِ "گِل" از دیوید آلموند، خاطراتی از بچگی برام تداعی شد و وقتی مزه شون دوباره زیر زبونم رفت حس کردم که خیلی وقته زندگی نکرده ام. چرا؟ چون تو ذهنم کاملا مشخصه که چیا میخوام توی زندگی، و حتی میتونم خودم را در اون شرایطی که میخوام تصور کنم، و این یعنی زندگی من (توی ذهنم) کاملا پیش بینی شده ست، و تصوراتم تکراری و مرده ست. چیزی که در حقیقت تو زندگی کم دارم، ماجراجوییه، اکتشاف و جستجو زمانی که واقعا نمیدونی چی در انتظارته، این ندونستنه که هیجان انگیزه و زنده می کنه.

شاید باور پیدا کردنِ به اینها باعث بشه آدمیزاد کم کم از همه ی توقعاتش و چیزایی که میخواد دست بکشه، چون اشتیاق و حسِ زنده بودن در به دست اوردنِ اونها نیست. در اینه که وارد ماجرایی بشی که انتهاشو نمیدونی. :)

 

 

+زیاد نوشتنم را دوست میدارم، خیلی وقته یُبس بودم :) یُبس بودن خوب نیست، طبیعی نیست، چیزی که طبیعیه، جاری بودنه.

الهه :) ۱ نظر
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان