To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در مسیر موفقیت» ثبت شده است

بعله، فاینلی امروز رفتم آزمون (رانندگی) سطح شهر را دادم و قبول شدم (در بار دوم). این موفقیتِ اگرچه بی اهمیت بسیار بهم چسبید، موقع امتحان خیلی آروم بودم، چون قبلش سنگامو با خودم وا کنده بودم که اگرچه ترسی هست از قبول نشدن و دردسراش، ولی ترس به من کمکی نخواهد کرد پس بی خیالش، چیزی که از نظرم مفید بود این بود که قبل از امتحان همش تصور کنم که رفتم خونه و به مامانم میگم که قبول شدم. :)

به یک نکته ای هم، بیش از پیش باور پیدا کردم، اینکه تا وقتی که به موفقیتی(در حالت کلی ش) باور نداشته باشم، تا وقتی که اون موفقیت (یا دستاورد یا هر چیزی) را طلب خودم نبینم، بهش نخواهم رسید، پس بهتره تا زمانی که نتونستم باور پیدا کنم الکی خودم را خسته نکنم، به کی دارم دروغ میگم؟

 

+تا پنج شنبه پیش خودم فکر میکردم که ملت (مثلا زن کاکوی گرام) به قهر یا سرسنگین بودن من اهمیت نمیدن، چون منو عددی نمی بینن یا شاید قهر و آشتی من خیلی از هم تمیز پذیر نیست چرا که من آدم خوش مشرب و حرافی نیستم، ولی پنج شنبه فهمیدم که اینطور نیست، و وقتی تصمیم گرفتم بیخیال اتفاقی که افتاده با زن کاکوی گرام حرف بزنم، حس کردم واقعا نیاز داشته به حرف زدن من، و خوشحال شد و حتی از پیشرفت هاش در ارتباط با کاکوی گرام گفت (چون دو سه هفته پیش در این مورد حرف زده بودیم)، و من کلی به خودم فحش دادم که چرا بعضا اینقدر بیرحم میشم، چرا نمیفهمم آدما هر جوری هم که خودشون را نشون بدن، باز هم ماهیت اصلیشون کودکیست که نیاز به نوازش داره.

۲۸ دی ۹۸ ، ۱۹:۱۲
الهه :)

+دیروز روز مفید و پروداکتیوی را گذروندم، به جاش امروزو کلا استراحت کردم مبادا با برنامه پیش برم، مبادا بهم فشار بیاد! :))

 

++سه ماهی هست که برنامه ریزی زندگیمو، بولت ژورنالی کردم و حقیقتا برام یکی از دلخوشی ها، و راه های افزایش انگیزه و علاقه به زندگیست. برای جایزه ی این سه ماه، گشتم دنبال دفتر نقطه ای (دفتر مناسب تر برای بولت ژورنال) و خریدم (نه یکی که دو تا!) که از سال بعد رسما برم تو کار بولت ژورنال. خواستم اینجا تجربه ی خریدمو به اشتراک بذارم که شما خواستین بخرین، با آگاهی بیشتری بخرین. من اولی رو از این سایت سفارش دادم و بعد دیدم طرح های این سایت خیلی جذاب و زیبان و نمیتونم ازشون چشم بپوشم، پس یکی هم از این سایت خریدم. خوبیِ اولی (مال سایت سیب اسکچ) اینه که برگه هاش کلفته و ماژیک و خودنویس را که رو برگه هاش امتحان کردم به طرف دیگه ش جوهر پس نداد، ولی مشکلش اینه که اولا طراحی تر تمیزی نداره، صفحات اولش درست و حسابی از هم باز نمیشن، و مشکل دوم و اساسی تر اینه که برگه هاش خیلی تیره هستند، عملا قهوه ای هستن، یه خرده از کارتن روشن تر. دفتر دومی (سایت مستر نوت) برعکس این طراحیش بسیار زیبا و ترتمیزه، و صفحه هاش روشن و خوشگلن، ولی خیلی نازکند و کلا باید قید اینکه با ماژیک یا خودکار بخوای چیزی روشون بکشی را بزنی، فقط مداد و مدادرنگی!

۱۵ دی ۹۸ ، ۱۹:۵۵
الهه :)

یکی از صفحات معمول هر بولت ژورنالی صفحه Habit tracker هست، که عادت هاتو مینویسی و جلوی هر کدوم جدولی با 30 تا خونه به ازای هر روز (در ماه) میکشی (در حقیقت این کاریه که من انجام دادم)، و هر روزی که اون کار را انجام دادی یکی از اون خونه ها را تیک میزنی، حالا من خودم وقتی انجام میدم اون خونه را سبزش می کنم و وقتی انجام نمیدم، قرمزش می کنم.

حالا مقصودم از گفتنِ این، این بود که بگم امروز فهمیدم پر کردن همین صفحه و داشتن همین بولت ژورنال چقدر انگیزه بخشه، و کلا من فکر می کنم رصد کردنِ خودت، باعث میشه از خودت جدا شی، باعث میشه تبدیل بشی به مادرِ خودت، مادری که میتونه هر باری که خوردی زمین، هر باری که از خودت ناامیدی، دستت را بگیره و بلندت کنه، و بهت یادآوری کنه هنوز کلی روز توی این ماه هست که میتونن سبز بشن :)

دیشب از خودم ناامید شده بودم، واسه اینکه این هفته طبق برنامه پیش نرفته بودم، ولی امروز تلاش کردم که حتی الامکان خودم را به برنامه ی مذکور برسونم و تلاشم بسی موفقیت آمیز و دلخواه بود.

 

+دیشب شنیدن یک آهنگ بی کلام، باعث شد برم به گذشته های دور، اون روزایی که کل روزم به چت کردن میگذشت :)) (البته روزهای خوبی نبودن و میتونم با اطمینان بگم سطح شادیم الان نسبت به اون موقع کلی بالا اومده)، ولی در ادامه ی اون فلش بک، اتوپایلوت تو گوگل، چت رومِ فارسی سرچ کردم و رفتم تو، و به دقیقه نکشیده ناک اوت شدم! ملت جدیدا خیلی بی اعصابن، کافیه یه ذره طبق پیش بینی و انتظاراتشون عمل نکنی تا ببندنت به فحش. بعد دیشب موقعی که این جناب فحش هاشو داد تموم شد و در انتهاش هم شکلک از خنده روده بر شده گذاشت، بهش گفتم "خب هنرنماییت تموم شد؟" و این جمله خودمو به فکر واداشت، فحش دادن، هنرنمایی نبود (ینی نیست)، چیزی نیست که کسی بتونه بهش مفتخر باشه، آسونه، خیلی خیلی آسون، مصداقیست از سقوط آزاد (مصادیق سقوط آزاد زیادن)، همه میتونن انجامش بدن، و انجام دادنش بی فایده و بی ارزش و بی فلسفه و بی چراییست. کافیه یه خرده اهل حساب کتاب و دو دوتا چارتا باشی تا دیگه انجامش ندی، چون در انتهاش هیچی عایدت نمیشه، نمیتونی به خودت غره باشی که منم که فحش میدم. پس چرا باید کاری که به خاطرش نمیتونی به خودت افتخار کنی را انجام بدی؟ کاری که بهت این حس را نمیده که تو قدرتمندی؟ کاری که باعث نمیشه حس کنی باشکوهی؟ بشخصه فقط برای اینا زنده ام :) برای اینکه مغرور و مفتخر قدم بزنم، حس کنم حضورم منتیست بر جهان و جهانیان، و قدرتم هر بار تن خودمو به لرزه میندازه! هاهاهااا :))

۰۴ دی ۹۸ ، ۲۱:۲۳
الهه :)

خب بعد از عمری سرگردون بودن تو زندگی، و ندونستن اینکه چی میخوام از جون زندگی، بالاخره با این ماه، میشه سه ماه که بولت ژورنال دارم و انگار از سرگردونی درم اورده و دیگه میدونم از زندگی چی میخوام. میدونی خیلی جالبه اینکه صرف دونستن اینکه چی از زندگی میخوای و مثلا تو چه موردی مستعدی و به چه موردی علاقمندی و ارزش های زندگیت چی هستن و اهدافت چی هستن و فلان، اصلا deal بزرگی نیست و مشخص نمی کنه که تو چه خواهی کرد و چه مسیری را خواهی رفت، اصلا حتی ارتباطی نیست بین این سوال فلسفی بزرگ که "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود" و این واقعیت که "دارم تو زندگی چه گوهی میخورم"، آره اصلا ربطی ندارن، اون سوال فلسفی سوالی نیست که تا زنده ای جوابی براش پیدا کنی، شاید هر روز به جواب نزدیک تر بشی، ولی این پروسه تا آخر عمرت ادامه پیدا خواهد کرد، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر، ولی بهش نمی رسی، بعد اینکه مُردی، اونموقع بقیه با وجود اطلاعاتی که راجع بهت در دست دارن و تغییر کردنی نیست، میتونن بفهمن که رسالت تو توی زندگی چی بوده. خلاصه که پیِ رسالت زندگی نگرد که من گشتم و نبود، صرفا سعی کن به جای اینکه در فاز thinking و feeling گیر بیفتی، در فاز doing باشی، چون به being نزدیک تره، انجام بده، مهم نیست مستعدی، مهم نیست علاقمندی، فقط انجام بده، فقط مشغول باش، که هی هر از چندی مجبور نباشی برای اینکه به خودت جواب بدی از کجا آمده ای آمدنت بهر چی بوده، جر بخوری.

علاوه بر این طبق چیزی که من تا به حال فهمیدم، دونستن هیچی نیست، گاهی فکر میکنی که با کشف کردن علایق و ارزش ها و اهداف و استعداد ها و تمام این مزخرفات داری قسمتی از راه را میری، ولی من بهت اطمینان میدم حتی یک قدم هم در مسیر اون چیزایی که داری کشفشون میکنی برنداشته ای، اصلا مسیر فکر کردن(دونستن) و انجام دادن از هم جداست، تو میتونی برای فکر کردن هات هم یه مقصد تعیین کنی، و فکر کردن هم میتونه یه شکلی از انجام دادن باشه، مثلا اگه هدف فیلسوف شدن باشه، آره فکر کردن یه شکلی از انجام دادنه، ولی اگه هدف مثلا برنامه نویسی باشه تو فقط زمانی میتونی مدعی بشی در مسیر هدفت داری پیش میری که در حال برنامه نوشتن باشی، خلاصه اینکه جون کندن برای تعیین کردن برچسبی که میخوای داشته باشی هیچی از مسیر نیست، مثلا با خودت فکر میکنی من میخوام نویسنده بشم، ولی زمانی این برچسب میتونه بهت بچسبه که روزهاتو به نوشتن گذرونده باشی.

خب حالا تمام اینا را گفتم که برسم به اینکه من دیروز کلی برنامه ریختم و ترتیب کارایی که باید انجام بدم را مشخص کردم، و اگرچه امروز یکی از معدود روزایی بود که تردد زیادی اینجا وجود نداشت، بازم نتونستم به برنامه م پایبند باشم، چرا؟ هوم؟ چرا آخه؟

از اونجایی که این روزا بسیار حریصم برای دیدن روند پیشرفت خودم، برای اینکه ثبت کنم کجا بودم و میخواستم کجا برم و مسیر را چطور طی کردم و بالاخره کی بهش رسیدم، میخوام اول اینجا با خودم طی کنم که هدف هام چی هستن، تا بعد هی قدم هام برای رسیدن بهش ثبت کنم و اینقدر اینکارو انجام بدم و هی برسم و هی هدف بعدی را تعیین کنم و در مسیر باشم که یه روز وقتی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم، ببینم که سال های نوری فاصله دارم از اونجایی که بودم و از غرور به خودم بلرزم :)

۰۳ دی ۹۸ ، ۱۷:۲۱
الهه :)

از سال 93 که وبلاگنویسی را شروع کردم، تا به الان که n تا آدرس مختلف عوض کرده ام و بعضا به موازات توی n تا وبلاگ نوشته ام، (همین الانش هم سه تا وبلاگ دیگه هم دارم که 2 تاشون کاملا شخصین و فقط خودم میخونمشون (حالا نه اینکه این دو تای دیگه را n k آدم دیگه میخونه!)) همیشه از خودم پرسیدم که چرا فقط برای خودم و یه جای شخصی ننویسم، وبلاگ من که اولا مخاطبی نداره، ثانیا هدف و موضوع مشخصی هم نداره که قانعم کنه که نوشتنم لازمه، ولی با این وجود همیشه تو ذهنم یه الزامی بوده برای اینکه وبلاگِ پابلیکی هم داشته باشم، و فکر می کنم در حقیقت همیشه امیدوار بودم که بالاخره مخاطب هم خواهم داشت. ولی در طی چند روزِ اخیر این امیدم دیگه ناامید شده، ولی همراه با این ناامیدی یه هدف و دلیلِ خوب پیدا کرده ام که میتونه وبلاگنویسی پابلیکِ بی مخاطب را توجیه کنه. البته این هدف خیلی وقته که پیدا شده ولی شاید الان که ناامید شده ام، این دلیل هم باورم شده.

وبلاگنویسیِ پابلیک، حتی بی مخاطبش، باز هم از نوشتنِ توی خلوت خودت متفاوته، تو حتی اگه مخاطبی هم نداشته باشی، وقتی میدونی ممکنه یه نفر یه روزی صفحه تو باز کنه و بخوندت، جوری خواهی نوشت که انگار داری برای یک نفر دیگه تعریف می کنی، و اونجوری مجبوری خیلی پایه ای تر و اساسی تر بنویسی و حتی چیزهایی که برای خودت بدیهی یا پیش فرض هستند را هم تعریف کنی، که خب این خیلی وقتا باعث میشه بفهمی دقیقا چی داره تو ذهنت میگذره، و بفهمی که خیلی هاشون حقیقت ندارن و صرفا خطای شناختی اند و زمانی خودشون را بهت نشون میدن که مجبور میشی اونها را هم برای کسی که ازش بی اطلاعه، ذکر کنی و خواه ناخواه وقتی بهشون آگاه شی، اصلاح و محو خواهند شد.

علاوه بر این، چند وقتی هست، که این ایده که: خودمو ثبت کنم، و بعدها بهش رجوع کنم و شاهد پیشرفتم باشم، بسیاار در نظرم دلخواه و لذت بخش اومده، و خیلیییی دووست دارم این کارو بکنم. همین الانش هم که بعضا به نوشته های خیلی وقت پیش هام رجوع میکنم و می بینم که تغییر کرده ام و به جلو رفته ام، خیلی خیلی لذت میبرم. 

در حقیقت میشه از تمام این حرفا این نتیجه را گرفت که من مخاطب وبلاگمو پیدا کردم، تنها مخاطبی که ارزش داره به خاطرش بنویسم، خودِ آینده های منه، الهه ی سال بعد، 5 سال بعد، 10 سال بعد. بی اندازه مایلم که اون روز حسابی به خودم بخندم، حسابی خودِ این روزهامو طفلی و کوچولو، با تفکرات محدود ببینم، ببینم که comfort zoneام، تصاعدی رشد کرده و خیلی از ترس هام ناپدید شدن.

آره مخاطب من از این به بعد، الهه ی آینده هاست، دوست دارم همه چیزو براش تعریف کنم.

۰۲ دی ۹۸ ، ۲۰:۵۵
الهه :)

خیلی وقتا میرم و مکالمه را با رفیقی شروع میکنم و منتظر موقعیتی میمونم که بهم رو داده بشه برای اینکه از چیزی که میخوام و خب شخصیه حرف بزنم، خیلی وقتا این موقعیت بهم داده نمیشه، خیلی وقتا خیلی محدوده، و خیلی وقتا (در رابطه با کسایی که پذیرای تمامم نیستند و دلشون میخواد هر چه زودتر حرفای من تموم بشه تا نوبت به خودشون برسه) ترجیح میدم که اصلا نخوامش... اینجا قراره بوده جایی باشه که اون موقعیت را بی منت به من میده، میتونم هر زمان که خواستم شروع کنم به حرف زدن و تا هر زمانی که خواستم ادامه ش بدم و مطمئن باشم کسی را به زور، فقط برای به قولی استفاده ی شخصی خسته نکرده ام. ولی نمیدونم چرا اونجور که دلم میخواد نمیتونم اینجا حرف بزنم، اونقدر که دلم میخواد نمیتونم فرض کنم اینجا مثل دوستیست با گوش های شنوا...

البته که این حرف الان فایده نداره و نمیخوام به چرایی نتونستنم فکر کنم، فقط میخواستم یادم بمونه اینجا برای من چه نقشی داره و تلاش کنم که از این نقش، بهره ی کامل را ببرم.

خیلی وقته که وبلاگ و جدیدا کانال های روزمره نویسی ملت، بیشتر اوناییشون که برام الهام بخش هستند را دنبال می کنم، و این کلا باعث شده به مدل ذهنی یک آدم موفق علاقمند باشم، و موفقیت یکی از دغدغه ها و دلخواه هام بشه (حقیقتا که دلخواهه)، و جدیدا این دغدغه م پررنگ تر شده.

و میدونی چند لحظه پیش داشتم به این فکر میکردم که واقعا چقدر دلم میخواد موفق باشم، و میدونم یکی از فاکتور های اساسی موفق شدن، چیزی که تو وجود من لنگ میزنه، پشتکاره، و اینکه سریع ناامید نشی، نمیتونم یک کار را برای یک مدت خیلی طولانی انجامش بدم و باز هم انجامش بدم تا روزی که بالاخره به ثمر میشینه. مثلا چند وقت پیش ها تصمیم گرفتم خودمو از این لحاظ برای یه کار خیلی خیلی کوچیک که انجام دادنش سخت هم نیست، مونیتور کنم و ببینم انتهای حوصله م چقدره، اون کار خیلی کوچیکم، 10 دقیقه کار با اپلیکیشن دولینگو برای یاد گرفتن زبان فرانسه بود، و انتهای حوصله م فکر کنم 25 روز بود و بعد از این 25 روز اصلا دیگه ذره ای تمایل برای انجام کار 10 دقیقه ای برام نمونده.

دیروز داشتم فکر میکردم که خب من باید این جنبه از وجودم را بپذیرم، آره من زود ناامید میشم، من نتیجه ی سریع میخوام، نمیتونم صبور باشم، و با این اوصاف بهتره به روشی فکر کنم که این ناامید شدن سریع هم توش گنجونده شده باشه، شایده بهتره هر بار بعد از چند روز انجام دادن یه کار،  یه استراحت گُنده برای خودم در نظر بگیرم و بعد باز دوباره شروع کنم، آره شاید این خوب باشه.

۱۹ مهر ۹۸ ، ۱۳:۲۶
الهه :)