To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

98-9-19

سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۳۸ ب.ظ

+دیروز با خواهرم تمرین رانندگی (توی شهر) رفتیم، این خواهرم اونیه که من تا حدود زیادی بهش تکیه دارم، و شنیدن نظرات و امواج مثبتش، شنیدن "اهمیت نداره" از زبونش زمانی که احیانا غمگین یا مشغول سرزنش خودم هستم، بین حجم فراوان سرزنش و امواج منفی و باور نداشتن هایی که این روزها دریافت می کنم، برام بسیار لذت بخش و چه بسا حیاتیست. دیروز کلاچ زیر پام تا انتها فشار داده شده بود، تنها اشتباهم این بود که ترمز را کم فشار داده بودم و اونم تا حدودی در کنترلم بود، ولی وقتی ماشین بیشتر از اون مقداری که باید جلو رفت و خواهرم هول شد و داد زد، الهه نگه دااار! منم هول شدم و اشتباه بعدی را مرتکب شدم و به جای ترمز گاز را فشار دادم! :)) (خاک بر سرم یعنی)  البته سرعتمون در اون حدی نبود که خیلی خطرساز بشه (البته چرا امکانش بود)، ولی ظاهر ماجرا از دید یک ناظر بیرونی این بود که من نزدیک بود یه موتوری را زیر بگیرم (بدون گواهینامه)!

بعد از این گندی که زدم دیگه سریع راه خونه را در پیش گرفتم و تا ماشینو نیگر داشتم خواهرم پرید بیرون و گفت که میره خونه و به من پیشنهاد داد یه خرده تنهایی برم و جاهای خلوت تمرین کنم و من فهمیدم به احتمال زیاد دیگه آخرین باریه که در تمرین هام همراهیم میکنه، ناامید شدنش را نیز حس کردم، و بسیار آزارم داد، حتی بیشتر از حادثه ای که ممکن بود پیش بیاد.

همین.

مقصودم از تعریف این ماجرا این بود که شاید از حجم آزاردهندگیش کم شه و من ببینم که اشتباهم ثبت شده و به خاطرش به اندازه ی کافی از خودم سرزنش شنیده ام و قول داده ام حواسم بیشتر جمع باشه و این آخرین بارم باشه که از این اشتباه ها می کنم، پس دیگه وقتشه خودم را ببخشم و از این ماجرا عبور کنم، و به خودم باور داشته باشم، حتی اگه این خواهرم هم باورم نداشته باشه.

 

++ این روزا حالا به هر دلیل مسخره ای، خواستگارا پاشنه ی درو از جا کندن. و این اصلا مایه ی خوشحالی یا مباهات من نیست، فقط رو اعصابمه، البته الان دیگه کمتر، چون اون اوایل، هر کسی که میومد اقلا تا دو سه هفته آرامش من را سلب میکرد تا زمانی که بالاخره خوشبختانه تموم میشد و من به زندگی عادی خودم برمیگشتم.

هر خواستگار جدیدی که میاد، خونواده یه بار از نو خوشحال میشن، و با زبون بی زبونی، ملتمسانه ازم میخوان که این یکی را قبول کنم حتی به بهای کوتاه اومدن از خیلی از خواسته هام و گورمو گم کنم برم دیگه، با نگاه هاشون ازم میخوان که به این اضطراب و نگرانی، که دیگه برای من دیره و ممکنه بعد از این، مورد خوب دیگه ای موجود نباشه، خاتمه بدم و زودتر راه امنی که همه در پیش گرفتن را در پیش بگیرم.

خودِ منم این ترس را دارم، هر بار که به خودم دلداری میدم که بابا فوقش ازدواج نمیکنی، قرار نیست که همه ازدواج کنن، لزومی نداره از خواسته هات ذره ای کوتاه بیایی، ولی یه صدایی در جواب میگه، اگه چند سال دیگه سرت به سنگ بخوره و بفهمی که ازدواج امر لازمیست، اونموقع میخوای چیکار کنی؟ اونموقع دیگه راه برگشتی وجود نداره.

و در انتهای تمام این بحث ها با خودم به این نتیجه و این افسوس میرسم که ای کاش یه خرده زودتر به این مرحله رسیده بودم، وقتی که هنوز برای ناز کردن و کوتاه نیومدن دیر نبود، و هنوز امکانش بود که همه ی راه های جایگزین را برم و خودم به این نتیجه برسم که اینجور ازدواجی از همه شون بهتره، هنوز امکانش بود، کامم را تمام و کمال از زندگی بگیرم و وقتی که دیگه به اون مرحله ای رسیده بودم که میخواستم زندگیم را وقف ملت کنم، به ازدواج هم فکر کنم. کاش...

۹۸/۰۹/۱۹