00-08-19

+اینکه تنهایی میتونه خیلی وقتا آزار دهنده باشه، به این معنی نیست که من وابسته ام، یا از خودم بدم میاد، یا با خودم نمیتونم کنار بیام، یا نمیتونم از پسِ خودم بربیام، نمیتونم به تنهایی کارای خودمو انجام بدم و زنده بمونم، نمیدونم، انگار زندگی در تنهایی، معنای خودش را از دست میده، و نمیدونم اصلا برای چی زنده ام. و البته شاید این حس به خاطر همون وابستگیه، یا به خاطر اینه که خودم را دوست ندارم. ولی زندگی در تنهایی خیلی تکراری میشه.

و البته میدونی، من دلم نمیخواد مسئول کارای خیلی تکراری زندگی، مثل تمیزکاری و آشپزی و پول دراوردن باشم :) کلا انگار زندگی اونموقعی معنی داره که میتونی با خاطر آسوده و در امنیت، کتابِ دلخواهتو انتخاب کنی و بخونی و بدونی که اون کارای تکراری رو کسای دیگه دارن برات انجام میدن، و البته، اون آدما ننه بابات هستن :)) ینی هم حس اینو داری که در اون فضایی هستی که پذیرفته شده ای و دوست داشته میشی و هم کارای مزخرف داره برات انجام میشه و تو میتونی با تکیه بر اینها به عشق و حالت برسی.

 

++فکر نکنم هیچ زمان خواسته باشم اونی باشم که متفاوته و توجه ها رو جلب میکنه، اقلا نخواسته ام در ظاهرم این اتفاق بیفته، ترسیده ام از این اتفاق، من با وجود تمام تلاش هام برای نرمال بودن و شبیه بقیه بودن، هنوزم عمیقا منزویم، و دلم نمیخواد اون انزوا در ظاهرم هم، نمود پیدا کنه و یه روز همه ببینن که من چقدر تنهام و چقدر نرمال نیستم؟!

ولی یادم هست، اون قبلنا، زمان دانشگاه مثلا، اینقدر وسواس به خرج نمیدادم واسه ی مثلا لباس پوشیدنم، همه چی میپوشیدم، ولی الان، حقیقتا وسواسیم در این زمینه، توی لباس پوشیدن، و هم توی حرف زدن، و حس میکنم هر چقدر هم بیشتر وسواس به خرج میدم، بیشتر از اون نُرم لعنتی دور میشم.

هلاکویی توی برنامه ی رادیوییش به یک ته تغاری (به خاطر همون ته تغاری بودنش) گفت که بی ریشه ست. منم عمیقا این حس رو دارم، خیلی وقته، نمیدونم چی درست و قابل دفاعه. خودم را نمیشناسم یا شاید قبول ندارم، و در نتیجه نمیخوام خودم باشم، میخوام اونی باشم که بودنش توجیه داره، و اونو پیدا نمی کنم.

 

+++ نمیدونم مرا چه شد که برنامه ی یک تور را با یک رفیق هماهنگ کردم، و فردا میریم، کویر! اولین بارم هست، هم بودن توی یک تور و هم رفتن به کویر. حسی که براش دارم بی اندازه از خوشحالی و هیجانزدگی مثبت دوره، کاش همچین غلطی نمی کردم. :) اصلا ایده ای ندارم که چجوری باید برم، و چی در انتظارمه و با وجود این رفیقم (که تقریبا افسرده ست) فکر نمیکنم اصلا خوش بگذره آنچنان. همچنان اگه گزینه ی گوه خوردمی بود که میتونستم بزنم و کنسل بشه کل این برنامه، این کارو میکردم.

 

++++ از هلاکویی اسم بردم، بذار بگم که دیگه نمیخوام دنبالش کنم، اولا که حرفاش دیگه واقعا تکراری شده برام، هیچ چیز جدیدی تو حرفاش نیست، و دوما فکر میکنم بیشتر از اینکه واقعا قابل تکیه باشه، و حرفاش احیانا درستِ مطلق باشه، صرفا کسی ست که چون زیادی به خودش و حرفاش معتقده (در حالی که درستش این نیست)، بقیه هم قبولش کرده اند، چون این ساده تر بوده.

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان