lonelyness

+دلم میخواست میشد تا ابد در حریم امن ننه بابا (بماند که آنچنان هم امن نیست چون هر آن ممکنه ننه ی گرام در اتاقو باز کنه و کل هستی تو ببره زیر سوال، و البته هر آن ممکنه مشاجره سختی رخ بده (فارغ از اینکه تو هم توش دخیل هستی یا نه) یا مهمون سرزده ای باشه، با این وجود بازم اینجا از بقیه جاها امن تره) بشینم و در سکوت کتاب بخونم و خودم را بیان کنم.

 

++این روزا کتاب "روابط از دست رفته"ی جوهن هری را هم میخونم (به پیشنهاد پادکست بی پلاس، فکر میکنم که این اپیزود و این کتاب حقیقتا گل سر سبد تمام اپیزودهاشون باشه)، الان رسیده ام به قسمتی که از روابط با آدم ها میگه و اینکه تنهایی به افسردگی و اضطراب دامن میزنه. باهاش موافقم از این جهت که در خلوت خودت دید محدودی داری نسبت به مسائل و مشکلاتت و شاید بعضا مشکلاتی ناراحتت کنن و باعث فکر زیادت بشن که وقتی برای کسی دیگه بیانش میکنی می بینی که چقدر کوچیک و احمقانه ست، وقتی با آدم ها باشی (البته به نظرم این آدم ها باید شرط هایی داشته باشن) خواه ناخواه دنیات بزرگتره، گستره ی دیدت وسیع تره و آسونگیر تری و میتونی خیلی چیزها را راحت تر به تخم بگیری، و البته اگه آدمی باشی که خوش گذروندن را و تعلق خاطر را بلد باشی، بودن در جمع های دلخواهت واقعا می ارزه. ولی وقتی به خودم فکر میکنم، به شرایط خودم، و نحوه ی مواجهه ام با آدم ها که همش شامل حس مسئولیت و از دست دادن انرژی و در نتیجه ش تلاش برای فرار کردن ازشون و پیدا کردن یه خلوت برای شارژ مجدد خودم (که باز برم و در مواجهه با ملت از دستش بدم) هست، فکر میکنم که آیا واقعا می ارزه؟ و دلم میخواد میشد جایگزینی برای این نیاز به تنها نبودن و ارتباط با آدم ها پیدا کرد و تا ابد در خلوت موند.

کتاب "فلسفه ی تنهایی" رو به خاطر میارم که قرار بود به من یه معیار برای ارزش دهی روابطم و در نتیجه تصمیم گیری برای موندن یا نموندن توشون بده که نداد، و فکر به این عصبانیم میکنه. حس میکنم کتاب "فلسفه ی تنهایی" از کتاب های مزخرفی بوده باشه که خونده ام :))

شایدم مشکل از منه که دنبال معیاری بیرون از خودم هستم، برای توجیه اینکه نمیخوام توی یه سری از روابط بمونم! چرا صرف اینکه با این آدم ها بهم خوش نمیگذره، باهاشون آروم نیستم و در کنارشون احساس امنیت نمی کنم برام کافی نیست؟ میدونی چرا؟ چون حس میکنم دلیل این احساس مسئولیت همیشگی در قبال آدم ها، دلیل اینکه احساس تعلق خاطر ندارم به راحتی و در نتیجه امنیت و پناهی حس نمیکنم، دلیل اینکه با ملت بهم خوش نمیگذره، همه شون ریشه در خودم و مشکلات روانی خودم داره و چیزی که باید درست شه اونان، و تا اون زمان مجبورم با همین آدم هایی که فعلا تو زندگیم نگهشون داشته ام، کجدار و مریز تا کنم!

ولی گذشته از اینا، فکر میکنم شرط هایی که لازمه تا بودنِ با آدم ها واقعا از تنهایی و اثرات مخربش (مثل اضطراب و افسردگی) نجاتت بده، اینه که اون آدم ها، اولا دیدگاه متفاوتی داشته باشند، دوما در دیدگاهشون حرفه ای باشند (تا بتونن به چالش بکشنت اگه لازمه)، سوما به تو و مسائلت اهمیت بدن و حرف زدن از مسائلت باهاشون اندیکاسیون داشته باشه، و در انتها به لحاظ سطح شادی (و شاید سطح هوش) خیلی پایین تر از تو نباشن، چون در غیر اینصورت، میتونن در خودت محو باشن، و بودن باهاشون، بودنِ با یک آدم دیگه نیست، بودنِ با همون قسمتِ افسرده ی خودت هست که اتفاقا افسرده ترت خواهد کرد. البته اینم یه نظریه ست، که باید درستیشو آزمود. شاید فارغ از تمام حرفای من، بودن در جمع در حالت کلی ضداسترس عمل خواهد کرد. شاید.

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان