00-04-20-2

+دلم گذر کردن میخواد، جوری که هر از چندی که به عقب نگاه میکنم، ببینم که کلی چالش پشتِ سر گذاشته ام، زنده بوده ام و کلی خاطره ساخته ام، خیلی بیشتر از مدت زمانی که عمر کرده ام، کلی حرکت کرده ام جوری که مبداء ناپیداست. خیلی ناامید کننده ست به عقب نگاه کنی و هیچ چیزی توی زندگیت آنچنان عوض نشده باشه، شاید در تراژیک ترین حالت ممکن یه نگاه به زیر پات بندازی و ببینی هنوز روی نقطه ی شروعی در حالی که سال ها گذشته. (این اتفاق زمانی میفته که تو فقط میدونی چی خوبه و باید چجوری باشی و باید به چی برسی نه اینکه الان کجایی، و کجا میخوای بری و نقشه ی راه کدومه.)

 

++میدونی من فکر میکنم اون چیزی که ما توش موفق میشیم و از نگاه دیگران توش موفق به نظر میرسیم، هیچ زمان اون چیزی نبوده که خودآگاه خواسته باشیمش، هیچ زمان اون چیزی نبوده که والد درونت بهت گفته باشه که این خوبه و تو دنبالش کرده باشی.

عمل کردن به حرفِ والد عموما با فشار و سختی فراوان همراهه و هیچ زمان رسیدنی بهش امکان نداره، و حتی اگه رسیدنی هم باشه به قول هلاکویی اسمش "موفقیت" نیست، اسمش برنده شدنه، برنده شدن وقتیه که تو در کل طول مسیر ناشاد بوده ای.

نمیدونم شایدم والد من اینقدر همیشه با اصالت وجودیم ناهمسو بوده. ولی نه، بحث انگیزه ی درونیست و انگیزه ی بیرونی، انجام دادن کاری که خودش پاداشه برات، و انجام دادن کاری که قراره در آینده آیا براش پاداش بگیری یا نه.

در هر حال کتاب "عادت به اکنون" این موضوع را هم به نوبه ی خودش شفاف کرده حتی اگه در لفافه و غیرمستقیم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان