99-12-20

یادمه یک بار به یک پادکستی (بماند که چی بود) زنگ زدم، حرف زدم، و بعد از اون دیگه هیچ زمان جرئت نکردم گوشش بدم، چون شرمگین بودم از صدام، از تمام چیزی که گفته بودم و حسی که فکر میکردم انتقال داده ام، یادمه مضطرب و طفلی بودم ولی جوری حرف زده بودم که اینو بپوشونم و خب بدتر خرابش کرده بودم. عجیبه میدونی، اینکه اون فایل چیزی نیست که کسی گوشش بده، یا برای من در کل اهمیتی داشته باشه ولی هنوزم جرئت ندارم  گوشش بدم. حقیقتا نمیدونم چرا، با چی نمیخوام مواجه شم؟

و حالا این روزا جرئت ندارم آخرین نامه ای که به یک جناب خارجی (که 14 سال ازم بزرگتر بود) تو اون اپ اسلولی داده ام و الان سه روز ازش گذشته و خبری از او نشده را بخونم، شرمگینم از تمام محتوای اون نامه، و نمیدونم دلیل شرمم دقیقا چیه، نه که چیزای بدی گفته باشم، فقط ... تففف که هنوز خودم را نمیشناسم، هنوز مرددم در مورد تمام حرفایی که میزنم، هنوز نمیدونم کی صادقم، کی دارم خودِ خودم را بیان می کنم و کی فقط جوگیر شده ام، و از سر هیجان اینکه او ازم بیشتر خوشش بیاد یه سری حرفایی را میزنم. جوری که او حرف زده و جوری که من حرف زده ام زمین تا آسمون فرق داره، نمیدونم چرا نمیتونم ریلکس باشم و به سادگی خودم باشم، اون خودی که حافظه ای ازش دارم، نه این کسی که هر بار برام جدید ترین و غیرقابل پیش بینی ترینه.

میدونی، دارم فکر میکنم، مشکل اصلی این نیست که من خودم را نشناخته ام و از خودِ واقعیم (خودی که بتونم پیش بینی ش کنم) حافظه ای ندارم، مشکل اصلی اینه که من دلم نمیخواد خودم را بشناسم، دلم نمیخواد همینی که هستم را قبول کنم، اینی که هستم خیلی کم و سطح پایینه. و من دلم نمیخواد هیچیشو ببینم. مثل کسیم که میترسه توی آینه نگاه کنه. من هیچ ایده ای ندارم که از بیرون چه شکلیم، کیم. چون همش فکر میکنم او من نیست، آدم ها باید صبر کنن و منِ واقعی را در آینده ببینن.

به همین دلیله که ابراز علاقه ی آدم ها هم برام اهمیتی نداره و نمیتونم باورشون کنم، نمیتونم ازش لذت ببرم، فقط باری بر دوشم هست.

این جناب هم خیلی بهم ابراز علاقه کرده بود! و من همش فکر میکردم خب کی از این خزعبلات بیرون میاییم و میتونیم در مورد چیزای دیگه حرف بزنیم و در آخرین نامه م تا حدودی تلاش کرده بودم سمت و سوی نامه نگاریمون را عوض کنم، و از لاس زدن و ابراز علاقه هایی که حس میکردم دروغکی هستند بیاییم بیرون. و خب فعلا که دیگه جوابی نگرفته ام :)

میدونی ای کاش که فقط او ابراز علاقه کرده بود، درد اینه که در مقابل کسایی که بهم ابراز علاقه میکنن بخصوص اگه قبولشون داشته باشم، کلا دست و پامو گم میکنم، و من هم متقابلا انجام وظیفه میکنم مبادا ناراحت بشه :)

 

+میدونی یه چیز رو اعصابی که جدیدا متوجه شدم اینه که از اینکه قیافه م شبیه ننه یا بابام باشه بیزارم، و خب هست. از اینکه اون نگرانی همیشگی تو چهره ی مامانم تو چهره ی منم باشه بیزارم، و هست، از اینکه قیافه م اون سادگی و ناپختگی چهره ی پدر گرام را داشته باشه بیزارم و متاسفانه اونو داره، و چیزی که تو چهره ی هر دوشون می بینم و ازش بیزارم و اتفاقا تو چهره ی خودم هم می بینمش، بدبختیه. دلم نمیخواد بدبخت باشم! ای کاش این بدبختی را می پذیرفتم و ازش عبور می کردم.

++ ولی گذشته از اینا همچنان زنده بودنم در نظرم هیجان انگیزه، پسر ما زنده ایم. ما حرکت می کنیم، ما تصمیم میگیرم، ما غذا میخوریم، ما اختیاراتی دارم، ما آیا خودمون خودمون را ساختیم؟ قاعدتا نه. از کجا اومدیم ما؟

+++ولی حالا فارغ از تمام مشکلاتی که من دارم، چطور آدما میتونن به همین سادگی عاشق و فارغ بشن، حس نمیکنن زبون باز و دغل کارن؟ حس نمی کنن فقط جوگیر بوده اند؟ شرمگین نمیشن از خودشون؟

++++ پوووففف، باورم نمیشه 20 اسفنده.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان