I need factory reset

امروز روز پدره ( آره؟ )، و پدر ما مثل همیشه تنها غذا میخوره، مکالمه هایی کوتاه جور می کنه، میاد تو اتاق و به سختی با من هم صحبت میشه، متوجه میشم که گوش هاش نمی شنوه، کاملا یکدفعه ای اینو متوجه میشم، همچنون که لرزیدن دست هاش رو. در حالی که روزهایی که توی یک خونه هستیم کم نیست. من اصلا متوجه روند پیر شدنش نیستم، خیلی وقت ها در طی روز یک بار هم به چهره ش نگاه نکرده ام. من همش تو اتاق هستم، مثلا تنها، ولی در حقیقت در رابطه با آدم هایی هستم (و شاید در متن زندگیشون هم باشم)، که تا به حال ندیدمشون، از نزدیک باهاشون حرف نزده ام، اصلا صداشون را شاید نشنیده ام و چه بسا هیچ زمان هم نبینمشون و نشنومشون و در انتها اهمیتی هم نه برای من خواهد داشت و نه برای اون طرف. چیکار میکنم، نمیدونم؟ کسی نمیخواد یه خرده فحش بهم بده؟ شاید عذاب وجدانم کمتر شه.

بحث اینه که من دلم نمیخواد با اعضای خونواده م وقت بگذرونم، وقت گذروندن باهاشون درده برام. از یه طرف عذاب وجدان دارم و خجالت زده ام که دارم کم میذارم و در نتیجه دلم میخواد از رویارویی باهاشون فرار کنم، برم بخزم تو کنج خلوت خودم و کارای احمقانه انجام بدم و حواس خودم را پرت کنم از واقعیت زندگی و از طرف دیگه خب صادقانه باید بگم باهاشون بهم خوش نمیگذره، چون اصلا آدم های خوشحال یا باحال یا قدرتمند یا عمیق یا هر ویژگی ای که میتونه از یه آدم یه هم صحبت خوب بسازه، نیستند، و حین حرف زدن باهاشون، حین گوش دادن به شکایت هاشون، مدام فکر به اینکه یه سری چیزا و یه سری استدلال هاشون چقدر از اساس خرابه و چقدر درست شدنشون کار میبره و من اصلا تخصصش را ندارم، خسته م می کنه.

تو ذهنم مدام در تلاشم خودم را تبرئه کنم، به خودم بگم شاید اگه ننه بابا و خونواده ی من هم مثل یه سری خونواده های دیگه بودند الان من هم دختر بهتری بودم، ولی تلاش هام آب در هاون کوبیدنه، با کی لج کرده ام من؟ نتیجه ی این بازی قراره چی بشه؟ اهمیتی نداره که خونواده ی من چجورین، آیا تونسته اند چیزهایی که من میخواستم را بهم بدن یا نه، مهم اینه که من بهشون نیاز دارم، به دونستن اینکه میشناسمشون و در متن زندگیشون و براشون هستم نیاز دارم، تا فردا روزی حسرت نخورم.

شاکیم از اینکه این فضا من را برای دختر خوبی بودن تربیت نکرده، کاری را باید انجام بدم که مایه شو ندارم و در عین حال اگه انجامش ندم چیز بزرگی را از دست داده ام. ننه بابای ناآگاه میتونن هم بچگی آدم را خراب کنن و هم بزرگسالیش رو زمانی که دیگه بهشون نیاز نداره،  تا وقتی بچه هستی اونا به اندازه ی کافی حامی ت نیستند و وقتی بزرگ میشی تو دیگه دلت نمیخواد براشون باشی.

 

+اینجور وقت ها، دلم میخواد رو کنم به تمام اونهایی که در کلاسشون امثال من بچه تنبل حساب میشم چون به اندازه ی کافی شاد نیستم و حرف های مثبت نمیزنم، و بهشون بگم جدی فکر کردی من خودم دلم میخواد که ناشاد باشم؟ کی واقعا دلش میخواد که بدبخت باشه؟ چه بسا دلیل بدبختی همون بدبخت ها اینه که خوشبختی را بدجور میخوان و بهش نمیرسن .

ولی تمام اینا به خنده م میندازه :)) کلا این روزها همه چیز در نظرم طنز محضه. از آدمی که میخواسته عمیق باشه، و احیانا روان درمانگر بشه، و همیشه شاکی بوده از آدم هایی که سطحین و جدی نمیگیرن تبدیل شدم به آدمی که اصلا نمیشه حرف جدی باهاش زد :)) شدم شبیه این مرد هایی که برای هر دردی دنبال مُسَکنی به اسم "سک.س" هستند، به همون اندازه marriage material نیستم :))

 

++ دارم آهنگ Dancing with your ghost از Sasha Sloan را گوش میدم، و دوسش دارم، نه که واقعا آهنگ خفنی باشه، دوسش دارم چون بهم یادآوری میکنه یه آدم عزیزی من رو دوست داشته و اینو برام فرستاده.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان