99-11-21

این روزها بیشتر از هر چیزی به این فکر میکنم که مسئله هایی که تا به حال برای خودم مطرح کرده و در پی حلشون بوده ام، مسئله های واقعی ای نبودند، به نظر میرسه صرفا میخواسته ام یک مشغولیت داشته باشم، و یک توهم از پیشرفت.

اینکه بعضا تکیه بر همون تاملات غیر واقعی، باعث شده که حس کنم زیاد میفهمم و زیاد میدونم و احیانا زیاد خودم را شناخته ام، به خنده م میندازه، اینکه اعتماد به نفس من هم به نوبه ی خودم خیلی مواقع از حماقت سرچشمه گرفته :)) اگرچه دوست دارم از این به بعد اگر که ادعا یا نظریه ای دارم، کمتر از سرِ حماقت یا لجبازی باشه، ولی برای منی که همیشه و همچنان از کمبود اعتماد به نفس رنج برده و میبرم، دلمو خنک میکه دونستن اینکه منم در مواردی بچه پررو بوده ام و حرفایی که خودم الان باورشون ندارم را جوری بیان کرده ام که بقیه پذیرفتن که دارم حرف حساب میزنم :))))

 

+کمتر از ده روز دیگه به تولدم مونده، و سن و سالم، هیچ جوره تو کتم نمیره، خودِ اون عدد مهم نیست، چیزی که در حقیقت تو کتم نمیره، تغییرات ظاهرم و طرز فکرمه، چروک های تو صورتم که اصرار دارم اگه خوب از پوستم مراقبت کنم، اگه ماساژ بدم، یوگای صورت انجام بدم، اگه فلان کِرِم ها را بزنم تو صورتم، میتونم 18 سالگی پوستم را احیا کنم، چون از اون زیباییِ جوونی به اندازه ی کافی استفاده نکرده ام. اینکه دارم حس میکنم که هر چی پیش تر میرم، جذابیت یه سری چیزا برام کمتر میشه، هر چی میگذره دوست داشتن و هیجانزده شدن از حضور آدم ها سخت تر میشه در حالی که من تا به این سن هم عشق و رابطه ی نزدیک و صمیمانه را تجربه نکرده ام.

حس میکنم در طی تمام زندگیم امیدوار بودم که یه روزی بالاخره من از اول از بچگی، درست شروع خواهم کرد، و در هر دوره ای همون اندازه که باید زندگی میکنم و حسرت چیزی به دلم نخواهد موند. یادمه یه بار از یه بزرگی خونده بودم که هیچ وقت برای داشتن یه بچگی خوب دیر نیست، و دلم خواسته بود که باورش کنم، که همیشه وقت هست که من از نو شروع کنم، جوری که دلم میخواد، زندگی ای که داشتم را هنوزم که هنوزه نپذیرفته ام، هنوز دلم میخواد عوض شه، کلا عوض شه، نه آروم آروم. دلم میخواد یه ساعت برنارد داشته باشم که زمان را متوقف کنم برای 31 سال و 31 سال زندگی کنم بدون اینکه هیچی عوض شه.

و خب توی این سن کم کم دارم باور میکنم که ما از عمرمون میگذره، طبیعت کار خودشو میکنه، پیر میشیم، ولی هنوز در درون بچه ایم (اقلا در مورد من که اینطوره، و خنده داره تصور اینکه یه روزی احیانا اگه ازدواج کرده باشم و بچه و احیانا نوه ای داشته باشم و همچنان در درون بچه باشم)

ولی باز هم امیدوار میمونم، امیدوار به اینکه کافیه من هنرِ زندگی در لحظه را یاد بگیرم، درست از همون موقعی که یادش میگیرم حتی اگه 1 دقیقه به پایان عمرم باقی مونده باشه میتونم ادعا کنم که زنده بوده ام و زندگی کرده ام.

 

++this is us را ادامه میدم همچنان، و شخصیت مورد علاقه م، کسی که تمام احساسات و دغدغه هاش و درام بودگی زندگیش را درک میکنم و خب البته عاشق قیافه و هیکلش هستم، کِوین جگر هست، هر زمان که غمگینه و اشک تو چشماشه، من هم بی شک گریه خواهم کرد.

از نکات جالب انگیز کل سریال تا به حال برام این بوده که میشه به معنای واقعی کلمه، یک نازپرود تنعم باشی و همچنان زندگیت در آینده درام باشه، و همچنان childhood issues داشته باشی فارغ از اینکه تو چه خونواده ای بزرگ میشی.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان