99-3-6

+با وجود اینکه این آرامشی که الان تو خونه حکم فرماست را عمیقا میخوام، ولی همش فکر میکنم مبادا صابخونه صدای منو دیشب در حالی که داشتم با دوستم از چیزایی که اینجا اذیتم میکنه، حرف میزدم، شنیده و الان ترتیب اثر داده. دلم نمیخواد اونی باشم که به هر طریقی کسی را محدود می کنه (فکر کن که این اتفاق تو خونه ی خودش بیفته)، دلم میخواد آدم ها خودشون حدودشون را تشخیص بدن و بهش پایبند بمونن.

 

++ اخیرا متوجه شده ام، سال هاست، تلاشم برای برآورده کردن نیاز های اولیه ی زندگیم و البته پیدا کردن اون چیزی که رفتن به دنبالش ارزش داشته باشه، زندگی را از خاطرم برده. داستان "گِل" از دیوید آلموند را شروع کرده ام و حس کردم چقدر دلم یک دوست میخواست که با هم ماجراجویی می کردیم، آزاد و رها از تمام فکرها و نگرانی ها و اینکه چی ارزششو داره، و در عین حال بی خبر از آینده ی ماجرایی که شروعش کرده ایم. حس میکنم این حسی بود که تو بچگی موقع بازی هامون داشتیم.

و من الان سال هاست دست رد به سینه ی هر حرکت جدیدی میزنم، و حس میکنم چقدر افتضاح بوده این ویژگیم برای اطرافیانم، و تصمیم دارم از این به بعد، بیشتر "آره" بگم.

 

+++دیشب با نرگس ویدئو کال صحبت کردیم، صحبت باهاش زنده م میکنه، اینقدر که این بشر و تمام داستان هایی که تو زندگیش تجربه کرده، و اطلاعاتی که داره، متفاوته. عالیه اصلا، و همینجور در حال تعریف کردن از هم و قربون صدقه ی هم رفتنیم و اینم عالیه :)) از نظر اون من آدم بزرگی هستم، یک انسان تمام عیار :)) و اون در نظر من یه کپه ی استعداد و جاه طلبی و هیجان و اشتیاقه. بعضی از رفتارهام در برابرش را که می بینم حس میکنم راسی راسی پیر شده ام (البته به معنای خوبش)، جاه طلبی های خودم را بیخیال شده ام (به این معنی که خودم را تو این دنیا خیلی خیلی کوچیک تر از اون می بینم که دنیا را زیر و رو کنم در حالی که حس می کنم نرگس هنوز همچین دیدی داره)، و میتونم حامی باشم، میتونم بزرگتر و خیرخواه ترِ ماجرا باشم، آره همینجوری خالی خالی دارم تبدیل به مامان میشم :))

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان