99-6-22-2

جوووون به این واقعیت دلخواه که میتونم برگردم سرِ دغدغه ها و گیر دادن های فان خودم :) آره حالا با خیال راحت میتونم فکر کنم و گیر بدم به اینکه، آآآه، من چرا اینقدر سخت باور می کنم (در حقیقت هیچ زمان باور نمی کنم) که کسی دوستم داره! کسی بلد نیست بهم اثبات کنه که دوستم داره، کسی شاید اصلا وقعی نمیده به این قضیه، همه ازم میخوان که راحت باشم، وا بدم، اعتماد کنم، در حالی که هیچ تلاشی برای جلب اعتماد من انجام نداده اند، ناراحت میشن از سخت گرفتن های من، ولی واقعا من دارم سخت می گیرم؟

هفته ی پیش (تا قبل از پنج شنبه ی جهنمی)، هفته ی باحالی بود، تنها موندنِ زیاد، رقیقم کرده بود و مشتاق و مایل به ارتباط، همه این رو حس می کردن و اصرار داشتن ارتباط بگیرن، و داشتم به خودم غره می شدم که آه پسر، تبدیل به آهنربای توجه شده ام، هاهاااا، بالاخره تونستم اون ترکیب دلخواه را در وجودم ایجاد کنم. تا اینکه باز رفتم خونه و تبدیل به گاز نجیب همیشگی شدم و برگشتم.

ولی حرف زدن های رو در رو (با دو تا جناب، و اعترافشون به این قضیه که منو میخوااان! بدجور! [شکلک دندون رو هم فشار داده ی تلگرام]، اگرچه من غرق این سوال بودم که آخه چرا احمقا، چتون شده، خیلی خوش اخلاقم باهاتون؟ یا خیلی خوشکلم در حالت کلی؟)، و همینطور اینکه جدیدا بیشتر وویس میدم تو چت ها، و حتی دیوونه بازی درمیارم تو وویس ها و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا خوش صدا هستم یا نه، باعث شده بود این آخر هفته، اگرچه حالم بد، ولی روم باز تر باشه و حس کنم راحت ترم در ارتباط گرفتن با اعضای خونواده نیز.

 

+تا به حال تو اینستا فعالیتی نداشتم، و البته هنوزم ندارم، ولی یه مدتیست که دیگه به شو آف کردن حسِ بدی ندارم و حس میکنم نیازه که تو اینستا باشم و هر چی که دارم را بکنم تو چش و چال همه! :)) کلا دیگه از invisible بودن خسته ام، دلم میخواد با قدرت تمام visible بشم، هست بشم، مورد توجه باشم، شناخته بشم، و شخصیتِ شناخته شده ی ثابتی داشته باشم، و اون شخصیت را خودم هم بشناسم، یه مدت فکر به اینکه من واقعا هیچ دستاوردی نداشته ام و هیچ تغییری در ظاهر زندگیم رخ نداده، که بخوام به اون بهونه پست بذارم و اون رو نشونِ کسی بدم، یا متاسفانه خیلی خودم را زیبا نمی بینم که مثل بعضی دوستانم هر بار از خودم عکس بذارم، آزارم میداد، ولی در طی هفته ی گذشته کلی سوژه برای پُست گذاشتن تو اینستا و نشون دادن محتویات مغز روشنم :)) به همه، پیدا کرده ام و بسی خرکیفم از این.

فکرشو بکن، واقعا باورم شده بود که از همه عقب ترم، و بهتره در کنج عزلت خودم بمونم تا زمانی که پیشرفتی حاصل شد، ولی در طی این چند روز به این نتیجه رسیدم، نه بابا، هنوزم کلی چیزا هست که توش اولم، هنوزم میتونم به طرز شفاف و صریح و مضحکی از تمام انگیزه هایی که ابنا بشر سعی در پنهون کردنش دارن حرف بزنم، و فاک فینگر نشونشون بدم که هنوزم چندین سطح جلوترم ازشون و بهشون اشراف دارم.

 

++دارم فکر می کنم به اینکه من اگه بخوام از خونواده م قهر کنم یه مدت، احتمالا دیگه هیچ زمان راه برگشتی برام باز نخواهد بود، هیچ زمان همه چیز مثل قبل نمیشه، احتمالا قطع امید می کنن از اینکه دوستشون بدارم، و من هیچ زمان نخواهم تونست نشون بدم که اشتباه میکنن و من دوستشون دارم، چون به اون معنا دلبسته ی هم نیستیم، احساسات شدیدی به هم نشون نمیدیم، به هم این احساس را نمیدیم که حضور نداشتنمون تو زندگی هم دنیامون را کن فیکون میکنه، انگار همه جوره داریم این پیام را به هم میدیم که خب نبودی هم نبودی، who cares؟

شایدم فعلا حسم اینه به این خاطر که همین دیروز باهاشون بودم.

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان