98-1-22

با یکی از رفقا، نشده یک بار صحبت کنیم و همینجوری دور هم باشیم بحث نکشه به اینجا که ایرانی ها جماعت ظلم پذیری هستند، و این شامل کسایی هم میشه که سکوت می کنن، این جماعت با سکوتشون ظالم را حمایت می کنن، و کلی شعار در این مورد میده که هر ملتی باید مسئولیت بپذیره و کلی از این چرت و پرت ها.. دقیقا یه سری شعارهای کلی را پشت سر هم تکرار می کنه، و من هر بار نمیتونم فکری کنم جز اینکه اینا را داره به من میگه! راستش برای من اصلا اهمیتی نداره که چی در موردم فکر می کنه و حتی اهمیتی نداره که خودش را در این جایگاه می بینه که من رو به راه راست هدایت کنه مثلا، بی اینکه ازش خواسته باشم، ضمن اینکه این بشر خودش الان آمریکاست و تا به حال هیچ غلطی در برابر این ظالم جماعت نکرده که من بخوام الگو قرارش بدم، تنها حرکتش تکرار کردن یک مشت شعارهای کلی احمقانه برای منه، من فقط میخوام حتی اگه همچین فکری در مورد من داره یک بار رک و پوست کنده بهم بگه، یک بار مشخص کنه دقیقا انگیزه ش از گفتن این شعار ها چیه تا فقط یک بار با هم به نتیجه برسیم یا به کل ازم ناامید شه، یا اینکه من رو هم در جبهه ی خودش ببینه و در هر حال دست برداره از تکرار 100 باره ی این شعارها.

هر بار من تلاش می کنم به نحوی بکشم از زیر زبونش که جان من، بگو منظورت چیه؟ بگو دنبال چی هستی، تا ببینم میتونم کمکت کنم یا نه؟ و به هیچ وجه من الوجوه، نمیتونم کاری کنم که قبول کنه یک منظوری داره که حالا بخواد به زبونش هم بیاره. من گزینه های روی میز (منظور هایی که میتونه داشته باشه) را بهش نشون میدم و همه را رد میکنه و میگه نه من همچین منظوری ندارم و باز همون حرفا را تکرار می کنه. حقیقتا قابلیت اینو دارم که اگه آمریکا نبود دستم به خونش آلوده میشد.

آره هر بار ما دعوامون میشه (در حالی که من واقعا نمیخوام، من صرفا فقط میخوام ته و توی قضیه را دربیارم و او جبهه میگیره و بچه بازی درمیاره)، این بار هم همینطور. در انتها بهم گفت که این سری حرف ها هم میرن تو دسته ای که نمیتونه ازشون باهام حرف بزنه. پوووففف، این ناراحتم کرد، چون اینکه بدونم کسی باهام راحته و میتونه حرفاشو بهم بزنه، برام از آپشن های رفاقته، و دلم نمیخواد اون رفیقی باشم که رفیقم نمیتونه باهام حرف بزنه (حتی اگه حرفاش یه مشت شعار برخورنده ی مزخرف کلی که ظاهرا هیچ مقصودی هم پشتشون نیست، باشه)، خودِ من قید اینو زدم که با یه سری ها حرف بزنم و دیگه نمیتونم بهشون برچسب رفیق بدم و اوضاع خیط را ببین که این بشر با این اخلاق عنش رفیق ترینِ رفیق هامه، و دلخوش بودم به اینکه با این میتونم حرف بزنم. ولی مجبور شدم تصمیم بگیرم و بهش بگم که من هم مثل خودش خواهم بود و دیگه در مورد خیلی چیزا باهاش حرف نخواهم زد.

مکالمه ی انتهاییمون دیشب اتفاق افتاد و الان نمیدونم چه حسی دارم، از یه طرف کل این جریانات برام کمدی محضه، چون به لطف رفیقم ما اصلا متوجه نشدیم بحثمون سرِ چیه، چون ایشون صرفا داشت یه سری کلیات را تکرار میکرد، و قبول دارِ هیچ گونه منظوری از تکرارشون نبود، حتی ما نفهمیدیم که بالاخره اختلاف عقیده ای داریم یا نه؟ و اگه داریم چطور میشه حلش کرد؟ میدونی با کسایی که قبل از فهمیدنِ مشکل حتی، باهات قهر میکنن به هیچ وجه نمیشه که ارتباط عمیقی داشت و چقدر من حسرت میخورم از این بابت که نمیتونم به اون عمقی که دلم میخواد برسم، اصلا چه ایرادی داره من موضع خودم را حفظ کنم و ایشون هم موضع خودش را و حتی سر این اختلاف مواضع همدیگه را بزنیم ولی هنوز همدیگه را دوست بداریم و هنوز بدونیم که ارتباط عمیقی در جریانه، ارتباطی که میتونه منجر به شناخت بهتر و بهتر خودمون بشه. ولی خب اوشون اصلا موضع خودش را نمیدونه یا اگه هم میدونه شجاعت گفتنش را نداره.

از طرف دیگه احساس خفگی میکنم، فکرِ به اینکه دیگه از این به بعد با این بشر هم نمیتونم حرف بزنم، خیلی خیلی عصبانیم میکنه، دلم میخواد برم همه ی اونایی که باهاشون روزی آشنا بوده ام را هم آش و لاش کنم، عصبانیم از اینکه اینقدر سریع باید ناامید شم از آدما، فقط به این دلیل که اونها زودی ناامید میشن، زود قهر میکنن و قید همه چیز را میزنن! الان که دارم میگمش حس میکنم این اتفاقا بیشتر شبیه خودمه، منم اونی که زود قید همه چیزو میزنه و شاید در حقیقت از خودم عصبانیم، از اینکه اجازه ی تلاش بیشتر برای اینکه ارتباطاتم کار بده را به خودم نمیدم. نمیدونم، آخه یعنی به این بشر هنوز امیدی هست؟ وقتی داره بهم میگه که منو محرم خیلی از حرفاش نمیدونه، آیا من همچنان باید حرفامو پیشش بزنم؟ و وانمود کنم که هیچی نشده؟

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان