99-4-21

عذابی بود زنگ زدن و تسلیت گفتن به صابخونه بابت فوت داداششون. ولی خب بالاخره انجامش دادم، در مختصرترین و خنده دار ترین حالت ممکن، نمیدونم آدم ها واقعا به اینکه این تکالیف در قبالشون انجام بشه نیاز دارند؟

البته گاهی فکر میکنم من اگه با انجام این تکالیف مشکل دارم خب نباید انجامش بدم، ولی انجام میدم چون نمیتونم خودم بمونم و همونی که هستم را بپذیرم و مطمئن و بااعتماد به نفس باشم، جوری که انگار کاری که من دارم انجام میدم درست ترینه، تشخیصی که من میدم درست ترینه. نوچ، به کاری که انجام میدم به رفتاری که دارم مشکوکم چون اجتماعی بودن نقطه قوت من نیست! همیشه باید نگاه کنم ببینم چی ازم خواسته میشه تا همونو انجام بدم (بعضا هم پیش میاد که کسی اصراری نداره تکلیف منو مشخص کنه و منم شاید در خوندن حالات و احساسات آدما خیلی توانمند نیستم که بفهمم چی ازم میخوان، و خب در رابطه با اینجور آدما من هم انگار همیشه سرگردون خواهم موند)، ولی بالاخره بعد از در اجتماع بودنی که تمام انرژی منو کشیده خواه انجام وظیفه کرده باشم خواه سرگردون بوده باشم، باید خودمو تماما بکشم ببرم و تو خلوت خودم پهن کنم و نفس بکشم.

دارم فکر میکنم دقیقا چه اصراری دارم که در قبال همه انجام وظیفه کنم؟ به چی نیاز دارم در مقابل؟ به اینکه دوستم بدارند؟ تنها نمونم؟ خیالم از جانب موضعی که در قبال هم داریم راحت بشه؟ یا دوستیم و همدیگه را دوست داریم یا به کل راهمون از هم جداست و کاملا رسمیت بینمون در جریانه (در حد یه سلام وقتی همو دیدیم) یا هم کلا چشمِ دیدن همو نداریم؟ (که البته مورد سوم در رابطه با من پیش نمیاد چون هر چیزی که باعث بشه کسی منو رقیب و مقابل خودش بدونه، در وجود من نیست، چون اصراری برای بیان تمام و کمال خودم ندارم و همیشه پرچم سفیدم بالاست). آره من یا با کسی دوستم یا با کسی کاملا رسمیم، حد وسط برام معنی نداره و هر چی میکشم از همین تفکر مزخرفه، من نمیتونم بین این دو تا باشم. البته رابطه ی خصمانه را هم نمی تونم بپذیرم، در حقیقت نیاز دارم مطمئن بشم نه از اینکه دوستم دارند، از اینکه ازم بدشون نمیاد و حضورم موجهه. نیاز دارم مطمئن باشم در مورد فکری که در موردم میکنن، نمیخوام علامت سوالی برای اونها و بعدش برای من باقی بمونه.

دلم میخواد از این بند مزخرف آزاد بشم، ولی این از همون بند هاییست که هیچ حکومتی نمیتونه منو ازش آزاد کنه جز خودم.

ولی بعضی از بند های دیگه هم هستن که گاهی فکر میکنم صرفِ کندن از خونواده شاید بتونه آزادم کنه، و گاهی که مامانم خیلی اذیتم میکنه، دلم میخواد واقعا هیچ زمان دیگه به خونه ی پدری برنگردم، ولی میدونی وقتی بیشتر بهش فکر میکنم، قهر و فرار کردن هم باعث آزاد شدن از هیچ بندی نخواهد شد. آه پسسر، می بینی آزاد بودن وقتی اون آزادی را قرار نیست کسی جز خودت بهت بده چقدر سخته؟ :((

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان